رولی بنویسید و در آن سه طلسم از شش طلسمی که در طول درس توضیح داده شدند(لوی کورپوس، ایمپدیمنتا، خفاش-مف، طلسم پرتاب کننده، طلسم بدن بند کامل و طلسم پودر کننده) را استفاده کنید. (30 نمره)
-هیچی دیگه... تنها راهش اینه که دوئل کنیم.
-الان ینی تاریخ عوض نمی شه؟
-چرا خب؟
-الان خب شناسه بستی و اینا... بعد ممکنه بعد از دوئل ما تاریخ عوض شه و همه چی کن فیکون شه و اینا.
زنوفیلیوس لاوگود اندکی تفکر کرد و گفت:
-نه خب... اینا همش روله...
-بوقیا، تو رول که نمی گن رول و شناسه! ادامه بدین و الا گردنتون رو به پاهاتون پیوند می زنم!
صدای خشمگین ناظر ریونکلا، گلرت پرودفوت بلند شد. مایکل کرنر گفت:
-باشه بابا... بیا زنو. اول من می گم، بعد تو ادامه بده. اوکی؟
-اوکی دادا. غمت نباشه.
-صبر کن دیالوگ هام یادم بیاد...
مایکل چین به چهره انداخت و در بحر تفکر فرو رفت.
-آها... ینی چی زنوفیلیوس؟
من فقط می خواستم لونا رو بغل کنم... قصدم که راز و نیاز نبود!-نه پس... بیا راز و نیاز هم بکن در ملأ عام! دادگاه رو هم که پیچوندی، اما نمی تونی از این دوئل فرار کنی! از این دوئل فقط یک نفر زنده خارج می شه!
-ناموساً؟
زنوفیلیوس به چهره ی مظلوم مایکل نگاهی انداخت و دلش سوخت. گفت:
-اوکی بابا... دو تایی زنده می ریم. یکی خوشحال، یکی ناراحت.
مایکل از همین الان ناراحت بود.
فلش بک
-حالا نمه نمه، بیا تو بغلم!
لونا خانم، آره تویی تاج سرم!
مایکل همینطور که شعر می خواند، وارد تالار شد و با قِر به سمت لونا رفت. تالار ریون خلوت بود. ملت در کلاس ها بودند و مشق می نوشتند. فقط لونا در تالار بود. مایکل قدر لحظه ها را می دانست!
لونا لاوگود با چهره ای دلربا روی کاناپه ی آبی رنگ جلوی شومینه نشسته بود و مجله ی "چگونه ترشیده نشویم" را می خواند. مایکل روی کاناپه پرید و در حالی که سعی می کرد جیگر - با گاف مفتوح - به نظر بیاید، پرسید:
-خوبی شما؟ احیاناً سردت نیست؟ بغل نمی خوای؟ :pretty:
-خاک بر سرم... بابام بفهمه منو می کشه!
-نترس... نمی فهمه.
-می فهمم... می فهمم... می فهمم!
زنوفیلیوس لاوگود در آستانه ی در ایستاده بود و با صورتی قرمز شده از خشم به بغل کننده و بغل شونده نگاه می کرد.
بازگشت به آینده... چیز، زمان حال

-پتریفی... نه صبر کن. الان یادم میاد... پتریفیکوس فیلانیوس؟
-نه.
-پتریفیکوس تسمه تایموس؟
-نه. بزار بنویسم برات.
زنوفیلیوس لاوگود دفترچه ای از جیبش در آورد و تلفظ ورد را روی کاغذ نوشت و به مایکل داد. مایکل به کاغذ نگاهی انداخت و با نگاهی قدر دان گفت:
-من نوکرتم داداش... فدایی داری.
-بیخیال، ملت منتظرن.
-پتریفیکوس توتالوس!
زنوفیلیوس لاوگود خشک شد. مایکل نیشخندی زد و گفت:
-حالا می بینی یه دوئل واقعی چطوریه!
و پری از نازبالش روی کاناپه کند و به سمت کف پای زنوفیلیوس هجوم برد.
لحظاتی بعد
-لویکورپوس!
مایکل کرنر به هوا رفت و از پایش آویزان شد. چند ثانیه معلق ماند و بعد با سر فرود آمد، اما خوشبختانه روی همان نازبالش افتاد و به کما نرفت، خانواده اش را نگران نکرد، کلیه هایش را اهدا نکرد و خانواده اش را به برنامه ی ماه عسل نفرستاد.
حالا دیگر ملت جمع شده بودند دورشان و همگی تشویق می کردند.
-لهش کن، لهش کن، لهش کن، لهش کن! :hungry1:
مخاطب این تشویق ها مشخص نبود، اما در هر حال مایکل جوگیر شد و طلسم آخر را به زبان آورد:
-ایمپدیمنتا!
و زنوفیلیوس لاوگود به هوا پرید و له شد و شناسه اش بسته شد و مایکل کرنر برنده شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا

ولی فکر کنم خفاش-مف بود!
چطور جرئت میکنی منو از مچ تو هوا نگه داری؟ میدونی اگه...












