جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 10 تیر 1395 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه گریمولد

محفلیون در حال کوتاه کردن ریش دامبلدور بودند. حجم ریش های روی زمین ریخته شده کم کم در حال افزایش بود...

نیم ساعت بعد
- بذار منم بیام رو این تخته چوب اورلا. قول می دم غرق نشیم!
- نه هری. جایی برای تو نیست. امکان داره با هم غرق بشیم.
- اورلا! آآآ... خیخ...شوارتزینگر.

هری پاتر پس از سالها تسترال شانسی و فرار از مرگ و دست به دامن شدن رولینگ برای جواب دادن اکسپلیارموس هایش؛ با افکت دلخواه نویسنده در انبوهی از ریش غرق شد.

طبقه بالا- اتاق هرمیون

- بسوزین، کتابای لعنتی!

هرمیون پس از آتش زدن کتاب های محبوب خود، به دنبال تبر گشت.
- وقت خوبیه برای گسترش دادن کلکسیونِ سرهایِ اجنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 10 تیر 1395 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اندکی آن طرف تر، در خانه ریدل

رودولف، چادر سرش کرده، یک گوشه نشسته و جزوات مرلین را تفسیر میکرد.
-شما ببین مثلا! توی صفحه 95 این جزوه به وضوح نوشته شده که: "و همانا کسانی هستند که نبودنشان در بودنشان بوده. و ما تصمین بگرفتیم تا بودن آنها را در نبودنشان خلاصه کرده و نبود آنها را برای بودندگان، بودنده کنیم!" چقدر زیبا! به این میگن ترویج مهر و محبت!
-این بودن و نبودن و مهر و محبت چیه؟ بیا با ما بریم بیرون و واسه نوامیس ملت ایجاد مزاحمت کنیم.

تراورز، لباسی آستاکبارانه پوشیده بود و با یک دوربین، کمالات ناموس مردم را می سنجید. آرسینوس که به دلیل اتفاقات چند پست قبل، سر تا پایش باندپیچی شده بود، با قیافه ای پوکرفیس به در و دیوار خیره شده بود.

-گوشت گاومیش فرد اعلا ره کسی نمیخواد؟ پروتئین بالا داره. فشار خونه ره میبره بالا! کلی فایده دیگه هم داره!

آرسینوس مسیر نگاهش را به سمت باروفیو تغییر داد. از چند دقیقه قبل، باروفیو دست به کشتن همه گاومیش هایش زده بود و حالا هم گوشت آنها را میفروخت. آرسینوس پرسید:
-فشار خونه دیگه چیه؟
-فشار خونه! خونی که توی رگ های ما هسته!
-بله! امم... وینکی بدو یه لیوان چایی لیمو بیار بخورم. شاید این توهم ها بهتر شه.

وینکی، سینه اش را جلو داد و سرش را بالا گرفت.
-همه اجنه حق دارند به آزادی بیندیشند. آزادی، حق همه موجودات جهانم است. و من، قدم به قدم برای تحقق این آرمان به جلو میروم. راهم، مزین شده با آداب ترس است! راه من، راه درگیری با موجودات پلید و انسان های کوته نظر است. اما تا وقتی نوری در دل دارم، ترس ها برای من در برابر طعم آزادی دور دست، هیچ است!

وینکی برای دراماتیک کردن صحنه، عقب عقب به خارج از کادر رفت. عده ای از مرگخواران که تحت تاثیر سخنان او قرار گرفته بودند به سمتش پریدند و مشغول بوسیدن دست و پایش شدند!

-زنده باد ارباب وینکی!
-تا آخر عمر به ارباب وینکی خدمت می کنم!
-وینکی، کاندیدای اصلح!

و آرسینوس در سکوت به مرگخواران خیره شد.

در خانه گریمولد، محفلی ها مشغول کوتاه کردن ریش دامبلدور بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 10 تیر 1395 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
گذشته از این حواشی، در گوشه ای از کافه سوژه اصلی در جریان بود. یعنی بعد از سال ها، عده ای نامعلوم که مشخص هم نبود به کجا وابسته هستند توانسته بودند نواده تریلانی پیشگو را پیدا کنند و در آن شب خاص طبق پیشگویی های قبلی منتظر پیشگویی جدید او بودند. ناگهان، چشمان دختر زیبارو سپید شد! از دهانش کمی کف بیرون زد و سپس در حالی که مشخص بود ناخوداگاه سخن میگوید، بالاخره لب گشود:
_ آسمان به زمین، زمین به آسمان، ماه به خورشید، خورشید به ماه، دریا به کوه، کوه به دریا، سیاه به سپید، سپید به سیاه،...همه چیز تغییر خواهد کرد...


شترقّ!

با یک پس‌گردنی پیش‌گوی مذکور از کف کردن دست کشید.

- این بود سوژه اصلیت؟ پنجاه بار تا حالا جای سیاها و سفیدا به بهونه‌های مختلف عوض شده که زن حسابی!

- خوب من خیلی کلّی پیشگویی کردم که دستتون باز باشه. می‌تونین یکم جزئی تر تغییر کنید. دو تا پست قبلیو نیگا! همین فرمون برید جلو کاری به حرف منم نداشته باشید.

تصویر تغییر اندازه داده شده


چندین و چند جادوگر که اکثریت قریب به اتّفاق آن‌ها صاحب موهای نارنجی بودند دور میز دراز زهوار در رفته ای نشسته و منتظر حاضر شدن ناهار بودند.

- مــــــالی؟ مـــــــــــالــــــــــــــــــــــــی؟ پس کی حاضر می‌شه این سوپ پیاز؟

مالی در حالی که پشت گوشش را می‌خواراند وارد آشپزخانه گریمولد شد و پاسخ داد:

- سوپ؟ کدوم سوپ؟ نکنه چون چار دفعه لطف کردم غذا درست کردم فک کردین وظیفمه هر روز شیکم شونصد تا مفت خورو سیر کنم؟!

برای چند دقیقه هیچکس هیچ واکنشی نشان نداد. عاقبت اگرچه مصرف بی رویّه از «فاصله گذاری» خز و یخ است امّا کارگردان سرش را داخل کادر کرد و گفت:

- خوب چتونه! چرا دیالوگ نمی‌گین؟!

- آقا اجازه؟ الان جیمز باید جیغ بزنه و با یویو بکوبه تو صورت اطرافیاش و از طلسم شدن ننجونش حرف بزنه.

- چی؟! چرا فکر کردین من باید این حرکات جلف و بچّگونه رو بروز بدم؟ تا کی می‌خواین مثل بچّه‌ها باهام رفتار کنید؟ من بزرگ شدم! اینو بفهمید! ضمنا ترجیح می‌دم به جای بازی کردن کتاب‌های دکتر شریعتی رو بخونم. اونم بازی با چیز مسخره‌ای مثل یویو!

- خوب این که پاک خل شده هری تو دیالوگتو بگو ... باید زخمتو بخوارونی و احساس کنی این حالت مالی توطئه ولدمورته و اون همین نزدیکیاس.

- چی؟ چرا باید بیخود جلب توجّه کنم؟ اسمشو نبر چرا باید دنبال یکی مثل من باشه؟ لابد تو سکانس بعدی از پس کلّه‌ی مالی میزنه بیرون و با یه طلسم مسخره مثل «اکسپلیارموس» شکستش می‌دم! بهتره فکر غذا باشیم ... پروفسور اسنیپ؟ می‌شه زنگ بزنید پیتزا سفارش بدید؟

- صبر کنید فرزندانم! چرا اسنیپ؟ فکرشو کردید که ممکنه جاسوس ولدمورت باشه و هممونو با پیتزاهای مسموم بکشه؟ من به سیو مشکوکم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 9 تیر 1395 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
همان موقع ساحره‌ی با کمالاتی که تو طبقه‌ی پایین چشمشون به جمالش روشن شده بود از کنارشون عبور می‌کنه. آرسینوس که عواقب نزدیک شدن ساحرگان در حین حمل مبل رو به وضوح دیده بود، اینبار مبلو محکم‌تر می‌گیره تا آمادگی مقابله با هرگونه واقعه احتمالی رو داشته باشه.

اما در کمال تعجب و حیرت همگان، دلفی به آرامی از کنارشون عبور می‌کنه و رودولف بدون ذره‌ای واکنش همچنان به حالت علامت سوال به هکتور خیره می‌مونه.

آرسینوس به این خیال که دلفی از چشمای تیزبین رودولف جا مونده، نفس راحتی می‌کشه و از حالت آماده‌باش خارج می‌شه.

- پس چی شد اون مبل؟

با بلند شدن صدای فریاد لرد از داخل اتاقی در همون حوالی، آرسینوس هول می‌شه و یک پله بالاتر می‌ره.
- زودباش بیا بریم رودولف!
- من نمیام.

رودولف اینو می‌گه و مبلو رها می‌کنه. آرسینوس که انتظار چنین حرکت غیرمنتظره‌ای رو نداشت، مبل از دستش خارج می‌شه و بعد از برخورد محکم پایه‌های مبل با پاش، آرسینوس و مبل دو تایی و پا به پای هم قل می‌خورن و از پله‌ها به پایین شوت می‌شن.
آرسی:

- چطور می‌تونم در برخورد با جادوگری که به مشکل برخورده بی‌تفاوت باشم و برای کمک بهش برنخیزم؟

رودولف بی‌توجه به آرسینوسی که پخش زمین شده بود و از درد ناله می‌کرد دست هکتورو به قصد بلند کردنش می‌گیره.
- شاید معجون‌ساز موفقی نبوده باشی، اما درهای موفقیت همواره می‌تونه به روت باز بشه.

رودولف اینو می‌گه و همچون مجری‌های نمایش که از جلوی پرده کنار می‌رن و پشت سرشون دریایی از چیزهای ژُذاب نمایان می‌شه، از کادر محدوده‌ی دید هکتور خارج می‌شه؛ و هکتور با آرسینوسی ولو شده و مبلی که باید تا اتاق لرد حمل می‌شد رو به رو می‌شه. رودولف دستشو رو شونه‌های هکتور می‌ندازه و می‌گه:
- آینده‌ی تو، استعداد تو، توانایی تو... اونجاست!

پای آرسینوس توسط پایه‌ی مبل لگد شده بود. آرسینوس چلاق شده بود. آرسینوس داشت از درد می‌مرد. اما حتی یک انسانِ رو به موت هم نمی‌تونست دیدن چنین صحنه‌ای رو باور کنه. با چشمایی که به سه برابر سایز اصلیش دراومده بود اول یه نگاه به رودولف و بعد یه نگاه به هکتور می‌ندازه. اما نه هکتور ساحره بود و نه رودولف جادوگردوست!

ابر تفکرات آرسینوس با نزدیک شدن هکتور و رودولف، و بلند شدن مبلی که اکنون در حال بالا رفتن از پله‌ها توسط اون دو تا بود، پاره می‌شه. :|

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 9 تیر 1395 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1395 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل- سالن اصلی

رودولف و آرسینوس در حالی که سر و ته یک مبل سیاه رنگ را گرفته بودند به سمت اتاق لرد می رفتند.
- بگیر سرشو اون طرف، کجا داری میری رودولف؟
- وایسا بابا وایسا من ببینم اون ساحره که رد شد کی بود. خیلی کمالاتش زیاد بود، تا حالا ندیدمش!
- اول این مبل رو بذاریم تو اتاق بعد برو هر جا دلت خواست! داری به کدام سو میری آخه؟
- آرسینوس ببند دهنتو دو دقیقه بذار ببینم کدوم سمتی رفت! آها دیدمش! کی با کمالاته؟

ساحره مورد نظر بدون توجه به رودولف به راهش ادامه داد.
- یه دقیقه وایسا حداقل اسمتو بگو بعدا بیام دنبالت! نمیگی؟ ببین چه پشت بازویی دارم!

شترررررررررق!

رودولف بدون توجه به آرسینوس که سر دیگر مبل را در دست داشت سمت دیگر مبل را رها کرد و مبل با صدای بلندی محکم به زمین خورد و موجب شد آرسینوس هم با سر درون کوسن های مبل فرو برود و لنگ در هوا دست و پا بزند و کمک بخواهد. ولی کسی نبود تا به دادش برسد.
- ببین چه جذابیت ذاتی دارم! به ساحره هایی هم که انقدر بی اعتنان علاقه خاص تر دارم.
- برو پی کارت رودولف!
- ااا اسم منم میدونی؟ بهم علاقه خاص داری؟ میدونستم، میدونستم! کجا میری برسونمت؟

دلفی که به خوبی با اخلاق مشهور رودولف آشنایی داشت آهی کشید و بی اعتنا به راهش ادامه داد.

- چقدر با کمالات بود، دیدی آرسینوس؟ اصلا یه علاقه خاص تری نسبت بهش داشتم. نمیدونم چرا. تو می... ااا چرا سرتو بردی وسط مبل؟ بابا ناسلامتی تو هم جادوگری این چیزا که خجالت نداره!
- اممم... مممم... اممممممم...

اگر کسی می توانست متوجه کلمات نا مفهوم آرسینوس شود مطمئنا سیلی از بد و بیراه های متعدد را می شنید که آرسینوس روانه رودولف میکرد ولی در آن شرایط تنها یک مشت کلمات نا مفهوم بودند.

- بابا رفت دیگه میتونی سرتو بیاری بیرون. ای بابا...

رودولف که دید گوش آرسینوس به حرف هایش بدهکار نیست و از آن جایی که ذره ای ظرافت و تفکر در وجود رودولف دیده نشده بود، با لگدی سر آرسینوس را از درون مبل بیرون کشید.

آرسینوس به علت نرسیدن اکسیژن و عصبانیت از رودولف گردن و دست هایش به شدت سرخ شده بود. اما رودولف برداشت دیگری داشت:
- نچ، نچ، نچ... بابا زشته از خجالت سرخ شدی؟

بلاخره پس از لحظاتی با جا آمدن نفس آرسینوس و تصمیم وی برای موکول کردن دعوا با رودولف به زمانی دیگر، دوباره سر و ته مبل را گرفتند و به سمت اتاق لرد به حرکت ادامه دادند. هنوز دو پله بالاتر نرفته بودند که با هکتور مواجه شدند که روی پله ها نشسته بود.

- هک برو اونطرف!

هکتور بدون اعتنا به آن ها به دور دست ها خیره شده بود.

- هک با تو بودما! برو اونطرف این مبله سنگینه. باید ببریمش اتاق لرد. هک! هوی هک!
- چتونه؟ چرا انقدر داد میزنید؟
- میگم برو اونطرف!
- تا حالا فکر کردین که من چقدر معجون ساز افتضاحیم؟
رودولف و آرسینوس با چشمانی که هر کدام به بزرگی دور شکم هاگرید شده بود به هکتور خیره شده بودند.
- هک خودتی؟ سرت به جایی خورده؟
- آه... نه رودولف! من هیچوقت معجون ساز خوبی نبودم! همیشه خراب کاری میکنم. هیچ کس معجون های منو نمیخواد. من باید برم از ترم اول هاگوارتز شروع به تحصیل کنم. من یه بی استعدادم! دیگه دست به معجون سازی نمیزنم!

رودولف و آرسینوس نگاهی به هم دیگر کردند و سوال هایی مشترک در ذهن هر دو شکل گرفت. چه خبر بود؟ چه اتفاقی برای هکتور افتاده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1394 04:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از یک سال و نیم...

داســتان جدیـــد

آن شب ماه کامل بود ولی ماه کامل فقط یک ساعت فرصت کرد نور خورشید را به دهکده هاگزمید برساند زیرا ابرهای سیاه پهنه آسمان را تسخیر کردند و صاعقه های فراوان بوجود آوردند و سیلی از باران شدید بر دهکده باریدن گرفت. هر کس سرپناهی پیدا میکرد سریع خودش را پناه میداد. در این بین، مردی که حتی کلاه شنلش را روی سرش نکشیده بود، بر خلاف بقیه آرام در خیابان قدم میزد. بنظر میرسید باران و خیس شدن را خیلی دوست دارد. البته حتی برای او نیز این باران بیش از حد شدید بود، بنابراین قدم زنان خودش را به اولین کافه رساند. در چوبی زیبا و منقش به عقاب، شیر، گورکن و مار را به جلو فشار داد، یک لحظه صورتش برای بقیه مشخص شد و بعد در گوشه ای آرام نشست.(تیریپ کارگردان های بزرگ که تو اول فیلمشون یه صحنه نشون داده میشن. )

کافه مادام پادیفوت یکی از بهترین و دِنج ترین کافه های هاگزمید بود. البته سه دسته جارو نیز عالی بود ولی کسی نمیدانست به چه علت بسته شده!

در کافه، سه ساحره و یک پسر، دور یک میز نشسته بودند و صحبت میکردند. بنظر میرسید صرفا بخاطر وقت گذرانی آنجا نشسته اند و البته اکثر مشتریان کافه نیز همینطور بودند. یکی از ساحره ها که مشخص بود بدجنس است، زیرچشمی به مرد تازه وارد نگاه کرد و به بقیه گفت:
_ من این یارو رو میشناسم! عقده ای! شنلشو ببینید! راه راه قرمز با پرچم آبیه! عشق آمریکاست!

یکی ازساحره ها و آن پسر، با لحن تمسخر آمیز به حرف آن ساحره خندیدند ولی یکی از ساحره ها بدون خندیدن مشغول نوشیدن نوشیدنی کره ایش بود. ساحره بدجنس که متوجه دوستش شده بود با کج دهنی گفت:
_ چیه؟ ساکتی؟ نکنه ازش خوشت اومده!
_ اووووم... من فکر میکنم این صرفا یه لباسه که راه راه قرمز با ستاره آبی داره و البته قشنگه. امممم...منم خب آمریکا رو دوست دارم چون دوست داشتنیه. از عوام گرفته تا بخصوص نخبه ها، خیلی ها اونجارو دوست دارن و آرزو دارن اونجا زندگی کنن.
- خودم میدونم! ولی این جادوگرا همه شون مثل همن. عقده این. البته میدونم که جیمی ناراحت نمیشه. اون بیشتر از جادوگرا شبیه ساحره هاست.

پسر معلوم الحال یعنی جیمی، نخودی خندید() و ساحره دیگر جواب داد:
_ تا جایی که یادمه خودتم خیلی عشق یکی از کشورای همسایه مون هستی.
_ تو الان طرف مایی یا اون یارو؟
_ اون یارو بدبخت که اصلا نمیدونه چی دارید پشت سرش میگید...
_ تو باید تکلیفتو مشخص کنی. این جادوگرا همه مثل همن. عقده این و فقط میخوان ما ساحره هارو محدود کنن. الان من مطمئنم، تیم کوییدیچ ما تو قاره اول شده اینا دارن از حسادت میترکن و هی نقشه میکشن تیم رو منحل کنن. همیشه اینجوری بودن.
_ اتفاقا این یارو چون میدونست منم تو تیم کوییدیچ کشور بودم، بابت قهرمانی بهم تبریک گفت و البته گفت که واقعا ساحره های خفنی هستیم که با وجود همه محدودیت هایی که اینجا داریم تونستیم قهرمان بشیم.
_ ئه؟ تو هم تیم کوییدیچ بودی؟ واقعا؟!
_ بله! و البته قبلا جادوگران خیلی علاقه داشتن ساحره هارو محدود کنن ولی نسل جدید اینجوری نیست. من فکر میکنم اتفاقا خیلی وقتا ما هم همون اشتباهات جادوگران قدیم رو تکرار میکنیم و داریم زیاده روی میکنیم. جادوگران خوب هم هنوز هستن.
_ نه تو یه صنمی با این یارو داری! حتما باهاش رابطه داری!
_ برو بابا! خفه شو!
_ بخاطر این مرتیکه به من فحش میدی؟!
.
.
.
گذشته از این حواشی، در گوشه ای از کافه سوژه اصلی در جریان بود. یعنی بعد از سال ها، عده ای نامعلوم که مشخص هم نبود به کجا وابسته هستند توانسته بودند نواده تریلانی پیشگو را پیدا کنند و در آن شب خاص طبق پیشگویی های قبلی منتظر پیشگویی جدید او بودند. ناگهان، چشمان دختر زیبارو سپید شد! از دهانش کمی کف بیرون زد و سپس در حالی که مشخص بود ناخوداگاه سخن میگوید، بالاخره لب گشود:
_ آسمان به زمین، زمین به آسمان، ماه به خورشید، خورشید به ماه، دریا به کوه، کوه به دریا، سیاه به سپید، سپید به سیاه،...همه چیز تغییر خواهد کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1394/7/11 4:29:29
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
اين پست جهت خلاصه زدن هست.

خلاصه:

لرد سياه در اوايل جادوگر سياه شدن است و با اطلاعاتى كه از هوریس اسلاگهورن به دست آورده به دنبال درست كردن جان پيچ است.

با اينكه در به دست آوردن شغلى در هاگوارتز بى نتيجه مانده در عتيقه فروشى هپزیبا اسمیت كارى پيدا مى كند.

بعد از يك هفته او اولين قتلش را انجام مى دهد و فنجان هاى هلگا هافپاف را تبديل به جانپيچ مى كند و به سوى تریای پادیفوت زیبارو رفت....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 28 فروردین 1393 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شب خوابش نمیبرد ... تمام اوقات آن شب این پهلو و آن پهلو می شد ... داخل ذهن تام جوان درگیری عجیبی بود و هنوز کورسوی امیدی باقی بود تا اشتباه بزرگ بزرگترین جادوکار تاریخ پاک شود ... هنوز باریکه ای از نور باقی بود تا تام جوان نشود ولدمورت و روح کاملش هفت تکه نشود ... درگیری درون ذهن تام هنوز در جریان بود

با حس پریشانی از تختخواب کنده شد و بی اختیار دنبال یک لیوان آب گشت تا آتش درون سرش را خاموش کند اما انگار غیر ممکن بود ... فوران حس انتقام از هر کس و هر چیز که آن سرنوشت تلخ را برایش رقم زده بودند از یک طرف و تعالیم اساتید مدرسه ای که تمام تعلق خاطرش به آن بود از طرف دیگر موجب آن نبرد دشوار درون ذهن تام شده بود.

میان تمام پریشانی ها ، نگرانی ها و دلمشغولی های تام جوان یک مسأله از همه پررنگ تر بود ... مرگ...
با خودش مدت ها فکر کرده بود و کلنجار رفته بود که بفهمد چرا مرگ با خود خواری و خفت می آورد و چیزی جز این ندارد و هرکه ادعایی خلاف این داشته با عدم روبرو کرد!
تام نمیتوانست به خود بقبولاند که با مرگ به پدر ماگل خود و هزاران ماگل بی ارزش دیگر شبیه می شود و نمیخواست که اینطور شود چرا که آن پدرخائن و عیاش و بی عاطفه بیش از همه لایق خفت مرگ بود.

چشمانش را بست و به یاد تختخواب زیبایش در انتهای دخمه ی اسلیترین افتاد ... به یاد شیرین ترین اتفاق زندگی اش ... یاد وقتی دامبلدور از دهانش پرید که او یک جادوگر است
لبخندی که هنگام به یاد آوردن این خاطره بر لبانش نشست شاید آخرین لبخند واقعی و حقیقی تمام عمرش بود چرا که قرار بود کار به جایی برسد که عضلات صورتش اجازه خنده به او ندهند.

مدت های مدیدی از زمان تحصیل خود در هاگوارتز را در کتابخانه سپری کرده بود ... از تاریخ و نجوم و گیاه شناسی تا پیشگویی همه و همه ی این شاخه ها را گشته بود تا ردی پیدا کند از راه های پنجه در پنجه شدن با مرگ اما به در بسته خورده بود...
تاریخ به تام آموخته بود که رهبری هر گروه باید توانایی داشته باشد تا در مقابل شورش های احتمالی درون گروهی واکنش مناسب نشان دهد و این نکته تلخ تاریخ ، ترس دیگری به وجود آن جوان زیباچهره اضافه کرده بود و البته همین ترس بود باعث شد تام به جاهایی سرک بکشد که در عقل هیچ جوان هم سن اویی نمیگنجید.

تام به دنبال راه پنجه در پنجه شدن با مرگ میگشت اما خبر نداشت که یک نفر حتی خارج از مدرسه از آب خوردنش هم خبر داشت...

فلش بک – چند دقیقه قبل از ورود دوباره ریدل جوان به دفتر مدیر مدرسه برای درخواست دوباره تدریس

- آرماندو...آرماندو .... ازت خواهش کرده بودم من رو عصبی نکنی ... بهت گفته بودم نذار کار به جایی برسه که علیرغم میل باطنیم طلسم فرمان رو روت اجرا کنم ... بهت گفته بودم که توی اون مغز تحلیل رفته ت نمیگنجه که اون شاگرد خوشگل و شیرین زبونت دنبال راهی میگرده که روی گریندل والد رو سفید کنه! بهت هشدار داده بودم که در مقابل هر درخواستش مقاومت کنی....

- آلبوس ... خواهش می کنم من رو توی این موقعیت نذار ... خودتم خوب میدونی که تام ریدل جوان گل سرسبد تمام شاگردان مدرسه س و نمیتونم تو روی چه حسابی میگی این اتفاق مسخره میفته! مگه نامه اعتراضی مری تاوت رو نشونت ندادم؟ مگه استعفای اشتراوس رو ندیدی؟ من دارم به خاطر خودخواهی های تو تمام اساتید عالیرتبه م رو از دست میدم و اگر...

- آقای آرماندو دیپت استاد بزرگ معماری جادویی و سرپرست معدن کاوان وزارت خانه و رییس مدرسه هاگوارتز ... من آلبوس پرسیوال والفریک دامبلدور به تو اخطار می کنم که اگر رفتار هات باعث حضور دوباره تام ریدل در هاگوارتز بشه خودم شخصا به سلابه می کشمت و تمام تبعاتش رو می پذیرم.

تام جوان پشت در میخکوب شده بود ... انتقام از دامبلدور غاصب هم به لیست فعالیت هایش اضافه شد.

فلش یه خورده بک تر به آخرین هفته حضور تام در مدرسه


- تام...تام...پسر عزیزم ... ازت خواهش می کنم کاری کنی که دامبلدور در این باره که من بودم که در مورد جان پیچ بهت اطلاعاتی دادم چیزی نفهمه ... میدونی که؟؟؟ ... دامبلدوره و اگر بخواد کاری کنه هیچ کس و هیچ چیز جلودارش نیس!

- بهتون اطمینان میدم پروفسور ... یک رابطه استاد و شاگردی و یک سوال کوچیک شاگرد از استاد بود دیگه!

و لبخند محو تام جوان ، هوریس اسلاگهورن را به وحشت انداخت.


همانطور که قدم زنان از دفتر اسلاگهورن راه دخمه ها را پیش گرفته بود ذهنش درگیر این بود که چه چیز لیاقت میزبانی از روح عزیزش را داشت

پایان فلش بک ها

- هوکی ... مث همیشه فنجون رو ببر سر جای قبلیش و کاملا با جادو مهر و مومش کن ... تام چرا از این چای هندی نوش جون نمی کنی عزیزکم؟

ششمین روز کار تام ریدل در عتیقه فروشی برکز و بورگین و ملاقات با هپزیبا اسمیت پیر
اشتباه بسیار بزرگ اسلاگهورن کار خودش را کرده بود
تام ریدل میرفت تا با آغاز روز هفتم ، اولین قتل زندگی اش را به قیمت راز جاودانگی تجربه کند
به قیمت ساخت یک جان پیچ

از آنجا به بعد باید کسی با او می بود ... به یاد چشمک های محسوس ایوان روزیه افتاد

با وجود یک نفر دیگر احساس می کرد دیگر به آن حیواناتی که اسم خودشان را گذاشته بودند " انجمن سیاه " هیچ احتیاجی ندارد

طلسم دامبلدور و درد شدیدش هیچ درمانی نداشت ... شاید دامبلدور یک گوشزد و یک یادگاری گذاشته بود!

دوباره به سمت تریای پادیفوت زیبارو آپارات کرد
میدانست که از ازدحام آنجا خیلی چیزها میشد به دست آورد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1393/1/28 13:51:40
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1393/1/28 14:02:38
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 27 فروردین 1393 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که قدم زنان از کافه دور می شد دست هایش را از جیبش خارج کرد.قصد داشت سیگاری روشن کند...ولی او نه سیگاری بود و نه سکه ای برای خرید سیگار داشت...گذشته از این که در دنیای جادویی اصلا سیگاری یافت نمی شد.صدای فریاد مادام پادیفوت از پشت سرش به گوش می رسید.
-هی بچه...اینا لپر کانن.کلاهبردار.حقه باز...برگرد!

طبیعتا بر نگشت!افکار مهمی در سر داشت.
-شرور ترین گروهی که تا حالا باهاش مواجه شدم گروه مرگ بود.من یه گروه تشکیل می دم.اسمشم می ذارم مرگخواران!!اینجوری هم اونا رو مسخره کردم هم نشون دادم که مرگ حریف من و یارانم نیست.جادوی سیاه یادشون می دم.گرچه خودم هنوز بلد نیستم.ولی یاد می گیرم خب.هر کسی بالاخره باید از یه جایی شروع کنه.اصلا چه لزومی داره بفهمن بلد نیستم؟اربابا که جادو نمی کنن.من همیشه پشت صحنه قرار می گیرم و دستور می دم!کسی جرات نمی کنه با من وارد جنگ مستقیم بشه.

رویاهایش کم کم بزرگ و بزرگ تر شد و هیجانش بیشتر.تا جایی که طاقت نیاورد و یقه رهگذری را که از کنارش عبور می کرد گرفت.
-من می خوام مخوف ترین گروه جادوگرا رو تشکیل بدم.اسمشون مرگخواراس.تو دلت نمی خواد عضوش بشی؟نمی خوای زیر سایه ما باشی؟از فکرش هیجان زده نمی شی؟نفست بند نمیاد؟ضربان قلبت تند تر نمی شه؟
-نه!

رهگذر نگاه ترحم آمیزی به جادوگر دیوانه انداخت.به نظر می رسید وضعیت روحی مساعدی نداشته باشد.
-گروه...مرگخواران...شرارت...زده به سرش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!