- دِ چن بار باس بگم؟ نفر بعدی بیاد تو!

دختر در ضربهی چوبش در رو باز کرد. انتظار داشت صف بلندی رو ببینه اما هیچ کس پشت در نبود. بوته خواری به سبک فیلم های تکزاس عبور کرد و باز هم سکوت بر صحنه موجود شد.
- یعنی هیچکی نی تا ازش بازجویی کنیم؟

- کار کن! خواهش میکنم کار کن!
آلکتو که هم خوشحال بود هم متعجب از این که یه نفر پیدا شده، به دنبال منبع صدا رفت. طولی نکشید که دختری رو در حال کلنجار رفتن با پنکه دستیای رو پیدا کرد. دختر که حتی متوجه وجود آلکتو نشده بود سعی میکرد خیاری رو وارد پنکه دستی بکنه که دستش بود بکنه.
- اهم اهم.

- هوم؟ من دارم سعی میکنم این خیارو با این تیکه کنم بعدا مزاحم بشین.

دخترک حتی سرشو بلند نکرد. پنکه رو روشن کرد و به تلاشش برای وارد کردن خیار به داخل اون ادامه داد.
- لایت اگه نخوای برگردی باس با چوب بیسبال بات برخورد کنما.

لایتینا بالاخره برگشت و با آلکتویی که تنها منتظر مخالفتش بود؛ تا با چوب بیسبال اونو تبدیل به یکی از خط های عابر پیاده بکنه، مواجه شد.
- کاری داشتی؟

- باس بات یه صحبتایی داشه باشم.

لایتینا با ترس به دنبال آلکتو به راه افتاد و با هم وارد اتاق بازجویی شدند. آلکتو تنها منبع نورو که چراغ بود رو هل داد تا تاب بخوره و فضا رو مخوف بکنه. لایتینا نیز روی صندلی به روی آلکتو نشست.
- پالی مرده و من باش بفهمم قضیه از چه قراره.
آلکتو دفترچه ای رو بیرون آورد و بدون این که به لایتینا نگاه کنه پرسید:
- طبق گفته گویل، برا همه دعوت نامه برا تولدش فرستاده. واس تو چی؟

- آره فرستاده بود فکر کنم.

- اما تو مهمونی نبودی که، باس توضی بدی.

لایتینا به مغزش فشار آورد و دیدن چوب بیسبال آلکتو بیشتر به روندش کمک کرد.
- من اومدم بیاما. منتها میدونی چی شد؟ اومدم از این وسیله گردا استفاده کنم، همین که بهش میگن ساعت. آخه میدونی این ماگلا با وسیله های گرد این ور اون ور میرن، چون میچرخه دیگه. خلاصه که من کلی تلاش کردم و چهارتا ساعت گذاشتم زیرپام اما با کله اومدم زمین. سرجمع که نشد.

آلکتو نگاه عاقل اندر سهیفی به دختر انداخت. به نظر نمی اومد که لایتینا کسی باشه که پالی رو کشته، نه با این ضریب هوشی. چوب بیسبالشو دو سه بار دور سرش چرخوند. آدامسشو ترکوند و به تنها نتیجهای که رسید این بود که قتل پالی از دست لایتینا بر نمیاد.
- ببین داداچ اون که مشنگا باش حرکت میکنن بش میگن چرخ. ساعتم که بحثش کلا جداس. حالام برو بیرون، یه نفرم پیدا کن بفرس تو.

- نه آخه ببین...
- دِ میگم باس بری بیرون!

لایتینا با دیدن چوب بیسبالی که به صورت تهدید آمیز تو دستای آلکتو تکون میخورد، از روی صندلی بلند شد و آروم آروم به سمت در رفت.
- با اون چماقت نزدیک بشی با سیم هندزفری خفهت میکنما.

و بعد با عجله از اتاق بیرون رفت.
- واقعا به این چوب بیسبال گف چماق؟

و آلکتو موند و چوب بیسبالی که چماق نام گرفته بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




" به لب داشتند گفتند:
جمعش کنید این بساطو! نخواستیم اصلا! 







بیاید بریم یه انسان گل زبان پیدا کنیم...
