- بسه دیگه سرمون رفت!
دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ... دنـــگ...دنـــگ...
ملت مرگخوار با قیافه هایی دو نقطه خط به هکتور نگاه کردند. هر کدام داشتند به شکلی نقشه ی کشتنش را در سر می پروراندند.
- هکتور اگه تمومش نکنی با ناخونام به سه و نیم قسمت مساوی تقسیمت میکنم.
این صدای آستوریا بود و هکتور چنان غرق در تفکراتش بود که بی توجه به آن با ملاقه پاتیل خالی اش را به هم می زد.
دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ... دنـــگ...دنـــگ...
هکتور در خاطراتش فرو رفته بود...
دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ...
به روزهای ابتدای عضویتش...
هکتور در اولین تلاشش در ورود به ارتش سیاه موفقیتی نداشت. ولی نا امید نشده بود. او تغییر کرده بود و دوباره به مرگخواران پیوسته بود.
او این بار تمام تلاشش را کرده بود. و اولین ماموریتش مقدمه ی تولد هکتور بود. درست جایی که به استعداد بی نظیرش در معجون سازی پی برده بود. او کمک کرده بود تا پی ببرد...
تمام آنچه آموخته بود از او بود...
دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ...
- زهر نجینی، حشره بره تو دماغت، تسترال شاخت بزنه به حق ارباب!
هکتور نمیشنید. درون پاتیلش نشست و خودش را هم زد. قبلا هم این کار را کرده بود.
تمام تولد ها و ماموریت هایش را به یاد می آورد. کنار او و برای او... تمام خاطرات شیرین و خوبش و تمام معجون هایی که ساخته بود.
همین چند وقت پیش بود که بیرونش کرده بود. و او آنقدر تلاش کرد تا بلاخره موفق به بازگشت شد.
دنــــگ... دنــــگ... دنـــگ...
- کوفت دنگ، بوقی، تسترال صفت، امیدوارم ارباب که اومد از سقف خانه ریدل آویزونت کنه. امیدوارم ارباب...
ارباب!
این کلمه همچون پاتیلی بر سرش کوبیده شد. ارباب... کم کم سراسر وجودش را ویبره ای فرا گرفت. پاتیلش را با کمربندی بالای سرش بست، ملاقه اش را به کمر شلوارش آویخت و به سرعت از در بیرون رفت. از صبح که دیده بود لرد با یک ساک دستی از خانه بیرون رفته بود داشت فکر می کرد او کجا رفته. هکتور سعی کرده بود دنبالش برود. ولی در اولین اقدام توسط لرد دستگیر شد.
- ما رو تعقیب می کنی هک؟
- نه ارباب داشتم میومدم با هم بریم معجون پارتی!
- دروغ گوی افتضاحی هستی هک! برو دنبال ما هم نیا. ما کار داریم. ممکنه شب هم نیایم. حتی ممکنه فردا هم نیایم و فرداهای بعد از فردا.
- منم باهاتون میام ارباب. مسافرت دو نفره!
- ما تو رو نمیبریم.
- ارباب قول میدم تو پاتیلم بشینم کاری بهتون نداشته...
- هکولی بیا وسایلتو از جلو دست و پا بردار!
هکتور چرخیده بود تا جواب لینی را بدهد و به او بگوید حشره ی بی محل و بی موقعی است. ولی همین چرخش کافی بود تا لرد با صدای پاق خفیفی آپارات کند و هکتور را جا بگذارد.
هکتور حالا و بعد از گذشت چندین ساعت میخواست دنبال لرد برود. حتی اگر مجبور می شد لرد را درون پاتیل می پخت یا درون غذایش معجون تافت می ریخت.
- اربااااااااااب!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
























