- جان جانان! دستم پره. اممم. تق تق تق!

هیچ صدایی از داخل اتاق به گوش نمیرسید.
- جان جانان! جان جانان!

باز هم سکوت بود. زیر در رو نگاه کرد. نامه ی چند ساعت قبلش هنوز باز نشده زیر در بود. در رو باز کرد و رفت تو. هیچکس توی اتاق نبود.
- قایم موشکه ارباب؟
چقدر شما باهوشین. بدون چش گذاشتن من قایم شدین. پیداتون میکنم الان. 
به فکر گیاهیش نرسید که ارباب ها که بازی نمیکنن...
اما بعد از چند لحظه،صدای ارباب رو یادش اومد...
رز؟...تام و جری؟ دانلد داک؟ بازی؟! ما آب و کود کافی بهت ندادیم که بزرگ نمی شی؟!
نزدیک بود خجالت بکشه. نزدیک بود بزرگ بشه. نزدیک بود یاد اون موقع بیفته که مث 25 ساله ها و غیر طبیعی شده بود. داشت خجالت میکشید که بازم یاد صدای ارباب افتاد.
شما خجالت نمی کشین؟ از اون شکل و قیاف...از اون قد و قوار...از اون سن و سا...از اون عقل و...
هیچی...
ما چیزی در شما پیدا نکردیم که بتونه باعث خجالت کشیدنتون بشه.
پس خجالت نکشید. ویبره شو از سر گرفت و شروع کرد به گشتن دنبال اربابش.
- عهه. تو کمدتونم نیستین... پشت میز هم که بیهوشتون نکردن... پس کجا میتونین باشین؟ حتما توی چمدونتون هسین!

دوان دوان رفت سمت جایی که همیشه چمدون پر از هورکراکس ارباب اونجا بود. درسته. بود. الان، اونجا فقط تبدیل شده بود به یه گوشه ی خالی از اتاق. یه دفعه یادش اومد. یادش اومد که برای چی اومده توی اتاق. اومده که چیو نشون بده. اومده که چی بگه. چشمش افتاد به ساعت دیواری اتاق لرد. ساعت دیواری ای که کنارهمون عکس دسته جمعی ای بود که خود ارباب رز نامرئی رو توش پیدا کرده بود. البته بعدش دیده بود نامرئی بودن مرگخوارا خوبه. و با یه افسون، اون عکس دسته جمعی رو تبدیل به عکس تکی خودش کرده بود. هر دو عقربه ی ساعت دیواری لرد، که یه زمانی دنبال زمان کشتن آستوریا می گشتن و یه زمانی دنبال زمان رفتن لینی به سفر و بارها و بارها واقعه های مختلفی رو انتظار می کشیدن، این بار با ترس و لرز روی عبارت "تا پایان انتخابات وزارت" قفل شده بودن. یه دفعه متوجه شد. یه دفعه به شیشه ی سم توی دستش نگاه کرد. یکی از برگاشو کند و زد توی شیشه ی سم. و بعد، باهاش همه ی تیغاشو زهرآلود کرد. رفت و نشست سمت راست میز لرد. همون جا که مرگخوارا وایمیسادن. بی حرکت می ایستاد و همه رو زهر آلود میکرد اصلا! حالا که نتونسته بود تهدید کنه یه راست اجراش میکرد. قرار بودخود ارباب بذارتش گوشه ی اتاق. وقت نشده بود. با تیغای زهر آلودش نشست همون جا. ولی جیغ کشید و ویبره رفت. تکون خورد و به سمت پنجره رفت. ارباب گفته بود که این رز میتونست همون جا برویه و ریشه بده. اکه لرد گفته بود میتونه پس حتما میتونست. ولی خب، خورشید الان توی اتاقش بود. شاید نمیتونست به اون خوبی فتوسنتز کنه. اما به هر حال... در این لحظه ی خاص، یه آدم از زیر اون پنجره داشت عبور میکرد. یه آدم که به شکل خاصی بینی نداشت، که تنها چیزی که رز حین سقوط میتونست ازش ببینه یه کله ی سفید درخشان بود با یه چمدون سیاه که پشتش می کشید. عالی بود. رز چمدون رو هدف گرفت. اگر دسته ی چمدون می شکست، دیگه ارباب نمیتونست جایی بره.
پالاق.
خب.
هدف گیری رز های جادویی هیچ وقت خوب نبود.
لرد از روی زمین بلند شد. سرشو مالید.
- رز، یک هزارم از یکی از هفتصد هورکراکسمونو لب پر کردی!

رز تیغای زهر آلودشو به لرد نشون داد.
- چی میخوای رز؟
- ارباب... میشه... زیر سایه تون، زیر سایه تون بمونیم؟ میشه بمونیم در جوارتون؟
رز... همزمان با زدن این حرف ها، ریشه هاشو به سمت جلو دوند... از زیر خاک بیرون آورد، و دور مچ پای اربابش پیچید. اربابش... ارباب جان، جانِ جانان.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






























