مرگخواران با بانز موافق بودند. این موضوع بی سابقه ای بود.
بانز که تسترال کیف شده بود، ردای نامرئی اش را درید و شروع کرد به دویدن و قر دادن دور اتاق و اعتماد به نفس تکه تکه شده اش را از روی زمین جمع کرد، حتی روی میز رفت تا خودش را میان مرگخواران پرتاب کند و روی دست آنها حمل شود، اما مرگخواران او را ندیدند، پس بانز پخش زمین شد و دوباره اعتماد به نفسش تکه تکه شد.
و بالاخره مرگخواران شروع کردند به نوشتن نامه برای سفارش چسب جادویی.
نامه پس از چند ثانیه با خطی خرچنگ قورباغه نوشته شد و مرگخواران هم به زور تهدید یکدیگر، موفق شدند پول مورد نیاز برای خرید چسب را فراهم و ضمیمه نامه کنند؛ آنها پس از آن، نامه را در حلق جغدی فرو کردند و جغد را هم با اردنگی از پنجره به بیرون پرتاب کردند.
در آن سو،آرسینوس همچنان با غول درگیر بود.
غول موهایش را میکند و او در حالی که فریاد میزد، موهایش را که روی زمین میریخت، جمع میکرد تا بعدا دوباره به سرش بچسباند.
- عه... دیگه مو نداری که! کچل کچل کلاچه، روغن تسترال پاچه!

- لعنت بهت! سرم درد میکنه!

- این که چیزی نیست.

و سپس پیش از آنکه دهان آرسینوس باز شود، غول شروع کرد به گشاد و تنگ کردن گره کراوات آرسینوس...
- کراوات نه!

- دیگه دیره...

و در اتاق، بالاخره چسب جادویی همراه با جغد از پنجره وارد شد و جغد که با غرور سینه اش را سپر کرده بود، روی میز مقابل مرگخواران فرود آمد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
















