لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفوی ها ترتیب داده. همه مرگخوارا دعوت شدن.
مرگخوارا آزادن که هر سوالی دوست دارن بکنن و لرد باید جواب بده.
مرگخوار ها بعد از چک شدن توسط دو درخت کاج که جلوی در کاشته شدن وارد قصر می شن.
.................
داخل قصر مالفوی ها
-آهای! ما وارد شدیم! یکی بیاد استقبال کنه...لوسیوس بی نزاکت! نارسیسای بی آداب معاشرت! کجایین؟
لوسیوس و نارسیسا، سراسیمه خود را به لرد سیاه رساندند.
-ارباب ببخشید. سرگرم تعیین جای مرگخوارا بودیم.
-لطفا اجازه بدین شنلتونو بگیرم.
-نمی خواییم!
-نه ارباب...خواهش می کنم. از دست ما ناراحت نشین. ما تمام تلاشمونو کردیم که همه چی خوب برگزار بشه. شنلتونو بدین براتون آویزون کنم.
لوسیوس آستین شنل لرد را گرفته بود و می کشید...و لرد سیاه سعی در ممانعت داشت!
-ولش کن...دِ می گیم ولش کن...ولش کن بابا این شنل نیست ردای ماست! مدلش اینه! اینو در بیاریم باید یه ملافه بدی بپیچیم دور خودمون.
لوسیوس بالاخره بی خیال شد و شرمسار و سرافکنده، لرد سیاه را به سالن مخصوص سوال و جواب هدایت کرد.
با دیدن مرگخوارانی که به صورت ردیفی روی زمین نشسته بودند، لرد سیاه متوقف شد.
-اینجا چه خبره؟ اینا چرا رو زمین نشستن؟ اینجا چرا خالیه؟ اصلا مناسب ابهت ما نیست.
لوسیوس به نارسیسا نگاه کرد و نارسیسا به لوسیوس..و سرانجام نارسیسا جواب داد:
-فنگ شویی ارباب! همه وسایل اضافی رو خارج کردیم که انرژی منفی در اتاق جریان پیدا کنه و مرگخوارا شما رو درست احساس و درک کنن. اتاق فقط باید با ابهت شما پر بشه. ابهت خالص!
لرد سیاه به طرف میزی که برایش گذاشته بودند رفت.
-میکروفونم که ندارین!
صدای لوسیوس از دور دست ها به گوش رسید.
-میکروفون مشنگیه ارباب! انرژی منفی رو کم می کنه...
و رو به نارسیسا کرد.
-نباید بذاریم بفهمن ورشکست شدیم و تمام اموالمون هم توقیف شده. آبرومون می ره.
نارسیسا با نگرانی به لرد سیاه که به دنبال لیوان آبی می گشت نگاه کرد.
-چطوری؟ حتی یه چوب کبریت هم نداریم! اینا انتظار پذیرایی دارن...
با فرمان لرد سیاه جلسه آغاز شد.
-یاران رو زمین خشک و خالی نشسته ما! چه کسی مایله اولین سوال رو از ما بپرسه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
















