جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زندگی به سبک سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 17 دی 1396 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با این حرف به فکر فرو رفت.
بله! در دلش او کاملاً قصد داشت زیر حرفش بزند و بلاتریکس را نکشد! ولی با این حرف مرگخواران احساس میکرد در تنگنا قرار گرفته است.

_ کروشیو All !

مرگخواران همگی از درد به خود پیچیدند.

_ ارباب...
_ آخه ارباب چرا میزنین؟

لرد کمی روی صندلیش جابجا شد.
_ برای اینکه مارو در تنگنا قرار داده بودین. هیچکس نمیتونه نظر خودشو به ما تحمیل کنه. این ماییم که تصمیم میگیریم کیو بکشیم.

همه با استرس به لرد خیره بودند.
لرد کمی تامل کرد. چوب دستی اش را بیرون آورد. آن را به طرف هکتور گرفت.
_ من ارباب؟ ارباب من؟ معجون منصرف کننده بدم؟

لرد بدون اینکه جوابی بدهد هکتور را رد کرد و به آرسینوس رسید.
_ سلام ارباب... خوبین ارباب... من نه ارباب... جوونم... آرزو دارم ارباب... هنوز جاه های زیادیست که نطلبیدم...

لرد توجهی به حرف های آرسینوس نداشت و او را نیز رد کرد. چوب دستی لرد به سمت نارسیسا قرار گرفت.
_ زنده اس ارباب... هری پاتر زنده اس... اصن غلط کردم گفتم مرده...

ولی لرد خیلی قبل تر نارسیسا را نیز پشت سر گذاشته بود و اکنون به رودولف رسیده بود.
_ ارباب... من ارباب؟ باشه ارباب... بکشینم ارباب... فقط بذارین قبلش غرهای نزده مو براتون بزنم بعد...

گویا لرد تمایلی به کشتن رودولف نیز از خود نشان نداد.
حالا چوب دستی لرد در مقابل صورت بلاتریکس قرار داشت. و بلاتریکس نیز کوچکترین عکس العملی از خود نشان نمیداد. یعنی نمی توانست که نشان دهد!

لرد بلاخره به حرف در آمد.
_ یاد بگیرین! مرگخوار وفادار یعنی این! هیچی نگفت. شجاعه! به ما اعتماد داره... ما تصمیمونو گرفتیم. بلاتریکسو میکشیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 15 دی 1396 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که توجه مرگخوارا رو از دست داده بود، گلوشو صاف می‌کنه.
- اهم... فرمودیم کدومتونو بکشیم؟

همزمان با فریاد لرد، زمزمه‌هایی که در جریان بود می‌خوابه. مرگخوارا به جواب رسیده بودن و فقط کافی بود جوابشون رو به لرد انتقال بدن.

- ما انتخابمونو کردیم ارباب.

لرد برمی‌گرده و پیکسیش که بال‌بال‌زنون در هوا معلقه و انگشتش به سمتی اشاره می‌کنه رو می‌بینه. با نگاهش رد دست لینی رو دنبال می‌کنه و می‌رسه به...
- بلاتریکس؟ مرگخوار وفادار ما؟ چی باعث شده فکر کنی اول خود تو رو نمی‌کشیم؟
- اونا ارباب!

انگشت لینی از نشونه‌گیری به سمت بلاتریکس برداشته می‌شه و این‌بار از روی تک‌تک مرگخوارا عبور می‌کنه. همزمان با عبور انگشت لینی، دست مرگخوارا در یک حرکت هماهنگ به سمت بلاتریکس می‌چرخه.
اشاره‌ی مرگخواران واضح بود. انتخاب همه بلاتریکس لسترنج بود!

لرد با تعجب به اتحاد بی‌نظیری که برای اولین بار بین مرگخوارانش بوجود اومده بود نگاه می‌کنه. نه تنها همه با هم هماهنگ بودن، بلکه آخرین مرگخواری که انتظار داشت حکم مرگش صادر بشه در مرکز اشارات قرار داشت!
چهره‌ی لرد نشون می‌داد که کمی به قضیه مشکوک شده و این چیزی نبود که از چشم مرگخوارا دور بمونه.
- ارباب شما انتخابو به ما واگذار کردین، ما هم انتخاب کردیم! نگین که می‌خواین زیر حرفتون بزنین و بلاتریکسو نکشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 15 دی 1396 20:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1396 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-نجاتتون دادم! من کورسوی امیدی هستم در شب های تیره و تار شما. حالا به من ایمان آوردین؟

هکتور دور از چشم و گوش لرد، اینو به مرگخوارا میگه و در مقابل یه پس گردنی از رودولف دریافت میکنه. البته این چیزی نبود که انتظارشو داشته باشه.
-آخه تسترال...الان که باید یکیمون کشته بشیم که تو بخوای با این معجون نفرت انگیزت زنده کنیش. این نجاته؟ این امیده؟ این کورسوئه؟ این فقط کوره!

پس گردنی چیزی از ویبره های هکتور کم نمیکنه. جای تعجبی هم نداره. کلا هیچی تو دنیا وجود نداره که ویبره های هکتور رو کم کنه. ولی این بار هکتور حرفی میزنه که عاقلانه به نظر میرسه.
-لازم نیست یکیمون کشته بشه. چون یکیمون قبلا کشته شده! کافیه ارباب رو راضی کنیم که معجون خوشبوی منو روی بلا امتحان کنه. چیزی که از دست نمیدیم! میدیم؟


مرگخوارا متعجب میشن. آخرالزمان شده...هکتور حرفای عاقلانه میزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 9 دی 1396 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
چهره ی لرد به وضوح نشون میداد که نبود. اصلا هم نبود!
به خاطر همین بقیه تصمیم گرفتن تا روش های دیگه ای رو امتحان کنن. و لینی که سلول هاش با سرعت بیشتری مشغول به کار شده بودن، تصمیم گرفت به کمک جمع بشتابه.
- ارباب من یه روش جدید پیدا کردم که یه نیش جدید در بیارم. اینطوری میتونم همزمان دو هدفو نشونه بگیرم و...

نگاه لرد نشون می داد که نقشه ی لینی هم با شکست مواجه شده و باید به دنبال نقشه ی جدیدی باشن. این بار آرسینوس فداکاری کرد و قدم پیش گذاشت.
- ارباب ست جدید نقاب ها و کراوات هام رو بیارم ببینید؟ یه قرمز خال خالی با یه مشکی گلدار جدید...

و بدین ترتیب آرسینوس هم از دور رقابت خارج شده بود. در این مدت که همه ی مرگخواران سخت مشغول بودن تا فکری به حال وضعیتشون بکنن، ادوارد بوقلمون سر سفره رو با دستِ قیچیش نصف کرد و مشغول خوردن شد. به نظر نمیرسید استرسی در اون راه داشته باشه.

- از کی شروع کنیم؟ حق انتخاب رو به خودتون میدیم!
- چی رو از کی شروع کنید ارباب؟
- کشتنتون رو!

مرگخوارها جدا باید هر چه سریع تر فکری میکردن. شوخی نبود، جون عزیزشون در خطر بود. همه مشغول محاسبه بودن تا ببین اگر از کی شروع بشه سیکل کشته شدن دیرتر به خودشون میرسه و وقت بیشتری دارن تا فکری به حال خودشون بکنن. همه تواین فکر بودن که ناگهان هکتور بعد از ویبره ای عظیم ملاقه اش رو به لبه ی پاتیلش زد و اون رو درست وسط میز و روی بوقلمون ادوارد که مشغول خوردش بود کوبید. ظاهرا اون از این فرصت استفاده کرده بود و معجونی بو گندو پخته بود. شاید این راه نجات همه ی مرگخوارها بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1396 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی به همین منوال سپری می‌شه و هکتور بدین شکل و لرد بدین شکل و سایر مرگخوارا هم به این شکل می‌مونن تا این که یکی از مرگخوارا به حرف میاد.

- ارباب غذامون کوفتمون شد!

لرد با جدیت نگاهشو از هکتور برمی‌داره و به رودولف می‌دوزه. جدی‌تر از همیشه... و فقط می‌دوزه!

- ارباب اونجوری نگاه نکنین خب. الان همه‌مون تهدید به مرگ شدیم. ازون بدتر، حتی تهدید به خوردن معجون هکتور! ترسیدیم ارباب. ما اگه نتونیم غذا بخوریم و انرژی کسب کنیم، چه فرقی با محفلِ تنگدست داریم؟

رودولف از این که هنوز توسط لرد مورد حمله قرار نگرفته بود، جرات بیشتری پیدا می‌کنه.
- ارباب اگه ما رو بکشین و معجون هکتور عمل نکنه...
- می‌کنه می‌کنه. همیشه درست عمل می‌کنه!

رودولف برای لحظه‌ای ساکت می‌شه، زیر لب استغفرالمرلینی می‌گه و بدون توجه به هکتور ادامه می‌ده:
- اونوقت مثل محفلیا که با ویزلیا پابرجا موندن، ما هم باید با مالفوی‌ها پابرجا بمونیم! عجب سخنرانی قرایی بود!

مرگخوارا که تا بدین لحظه یا ترسیده بودن یا سوت‌زنان حواسشونو به اطراف پرت کرده بودن، این‌بار با وحشت سرها رو می‌چرخونن و به لرد که همچنان فقط با چهره‌ای جدی به رودولف چشم دوخته بود نگاه می‌کنن.
رودولف که چیزی نمونده بود زیر نگاه لرد پودر بشه و همچون باران بهاری رو زمین بریزه، به سختی آب دهنشو قورت می‌ده.
- اممم... نبود ارباب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 6 دی 1396 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف سعی کرد با بهانه جویی لرد را قانع کند.
_ بوی جسد؟! نه ارباب... این چیزه... بوی جسد نیست که... بوی ... آهان... بوی پای منه!

بر روی صورت لرد اخم کوچکی نقش بست.
_ پاتو بیار بالا ببینیم!

رودولف با نگرانی نگاهی به اطرافیان انداخت تا بلکه به کمکش بشتابند.
هکتور که خودش در ایجاد این شرایط نقش داشته، برای رفع خطر از سر خودش هم که شده، به حرف آمد.
_ ارباب بوی پای رودولفم نیس... بوی معجون جدیده منه ارباب! معجون مرده زنده کن زدم بیاید و ببینین!

لرد با شک و تردید به هکتور نگاهی انداخت.
_ کوش معجونت؟ ببینیمش!
_ الان اینجا نیست که ارباب!
_ بیارش! مایلیم یک نفر از شمارو بکشیم و معجونتو روش امتحان کنیم!
_ ولی... آخه... ارباب...

لرد که به طور جدی به قضایای پیش آمده و حرکات مرگخوارانش مشکوک شده بود با جدیت به هکتور خیره شده بود.
نگاه جدی لرد به هکتور و سایرین فهماند که شوخی ای در کار نیست! و باید هرچه سریعتر او را قانع می نمودند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 4 دی 1396 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:بلاتریکس سهوا توسط هکتور کشته شده اما کسی مایل نیست و جراتش رو نداره که این خبر رو به لرد سیاه برسونه واسه همین مرگخوار ها نوبتی از جسدش مراقبت میکنن تا لرد متوجه مرگش نشه. یه مشکلی هم که وجود داره اینه که جسد بلا گاه و بی گاه سیلی میزنه به اطرافیانش. الان نوبت نگهداری رودولفه ولی لردسیاه داره به قضیه شک میکنه. رودولف به لرد سیاه گفته بلا دندونش عفونت کرده و با لردسیاه هم قهره برای همین حرف نمیزنه.
_________________
رودولف آخرین شانسش را برای رهایی از مخمصه امتحان کرد.
-ارباب چیزی نمیتونه بگه که... قضیه دندون و عفونت و اینا رو که یادتونه! چجوری کروشیـــ...
شپرق...!

هنوز جمله رودولف تکمیل نشده بود که نقش پنج انگشت بلاتریکس روی صورتش قرمز شد.
-آااااخ! دیدین ارباب؟ از روش های مشنگی واسه کروشیو زدن استفاده میکنه. نه که دندونش عفونت کرده نمیتونه وردا رو درست بگه و اینا...
_یادمون نمیاد که بلامون به روش های مشنگی علاقه داشته باشه رودولف! یه بوهایی داره میاد!
-نه ارباب شما یادتون نیست بلا همیشه هنر های رزمی مشنگی دوست داشت از همون بچگی با نارسیسا میرفت کلاس دفاع شخصی.
-رودولف داریم بهت میگیم یه بوهایی داره میاد!

رودولف به در و دیوار خانه ریدل نگاهی کرد و برای آخرین بار از آن ها خداحافظی کرد، انگار لردسیاه داشت متوجه قضیه میشد و کاری هم از دست رودولف بر نمی آمد. رودولف میخواست گریه کند اما جادوگر که گریه نمیکرد!
-روزا و شبا اینجور میگذرن، هرجا که بخوان مارو میبرن، روزای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ....خداحافظ خداحافظ...

کاسه صبر لردسیاه تا الان باید لبریز میشد، ولی چون هکتور حتی توی کاسه صبر لرد سیاه هم معجون درست کرده بود،
ته کاسه سوراخ شده بود و لبریز نشد.
-برای آخرین بار بهت میگیم رودولف! داره یه بوهایی میاد! بوهای آزار دهنده ای میاد! بوهای خیلی بد! بوی تعفن... مثل...مثل بوی جسد!
-بوی جسد ارباب؟ بوی جسد. بوی جسد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد چشم غره ای به رودولف رفت.
قهر کرده؟ لرد ماه پیش اپلیکیشن های بلاتریکس رو آپدیت کرده بود ! و یقینا اپی به نام قهر نبود!

( ما فقط جنرال ولدمورت(ستینگ) - بی من و تو (اپلیکیشن من و تو )- سیاه میل(ایمیل) - و نفرین ها(گالری) رو آپدیت کردیم ! قهر کردن نبود ها . نکنه جدیدا از دیاگون دانلود کرده باشه؟ )

کمی اون ورتر .
رودولف عرق سرازیر شده از پیشونی اش رو با ردای بلاتریکس مرحوم پاک کرد و سپس با آن را زیر بلغش کشید .
- رودولف با ردای بلا زیر بغلت رو پاک می کنی؟


رودولف نگاهی هراسان به لرد کرد. تا الان که غرق در افکارش بود ! مگه هطر رفع نشده بود؟
-امم چیزه ارباب ...
-بلا ؛ ما بهت دستور می دیم به رودولف کروشیو بزنی .
- ارباب.
- حرف نباشه رودولف. بلا، کروشیو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 03:20
نمایش جزئیات
آفلاین
-خُبه خُبه...قهر كرده؟ مگه خونه خاله جونشه كه قهر كرده... حقى گفتن... حقوقى گفتن! قهر مال منه... حق منـ...
-ليسا!
-نه ارباب! اجازه بدين... من حقم رو از حلقوم اين ميكشم بيرون! دختره ى چشم سفيد بى حيا... دونه دونه موهات رو مى كنم! وايسا... وايسا ببين چىـ...
-ليسا!

چشم غره سرخ رنگ لرد، ليسا را به خودش آورد. در نتيجه او چادرى كه به كمر بسته بود را باز كرد و دست خودش را گرفت و با خجالت گوشه اى نشاند.
-چم شد يهو؟ تقصير بلاس ديگه. اصلا قهرم با بلاتريكس... قهرم!

-درسته بلا؟ تو قهرى با ما؟!

بلاتريكس جوابى نداد. و اين بيشتر لرد را نگران مى كرد. تا به حال ديده نشده بود كه بلاتريكس ها در تنظيمات كارخانه ايشان گزينه ى قهر وجود داشته باشد.

-ديدين ارباب؟ جواب نميده... قهره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him