
لرد چند ثانیهی دیگه رو هم صبر میکنه اما بعد از اینکه میبینه اتفاق خاصی نمیفته، چشماشو باز میکنه و مجددا تکرار میکنه:
- گفتیم ظاهر شدیم!

لرد وسط مکانی ایستاده بود که از هر طرف سفید بود و هیچگونه جنبنده و حتی نجبندهای در اطراف به چشم نمیخورد.
- ای ملعون! مگه نمیدونی ما کی هستیم؟ ما لردیم! وقتی ما چیزی امر میکنیم اجابت میشه. الان باید جایی ظاهر میشدیم! پس چرا اونجایی که ظاهر شدیم رو نمیبینیم؟

سکوت مطلق. گویا برای فریادهای لرد مخاطبی تعبیه نشده بود که پاسخی بخواد بده.
- تا چشممون کار میکنه سفیدی و روشنایی میبینیم! نمیشد حداقل ما رو جایی سیاه میبردی؟

لرد اینو خطاب به زمان سرگردانی که دور گردنش آویزون بود میگه. میخواست دوباره از زمان سرگردان استفاده کنه و ازین مکان سفید دور بشه، اما فکر اینکه در تاریخ زمانی وجود داشته باشه که مملو از سفیدی و روشنایی باشه براش قابل تحمل نبود. کل تاریخ باید سیاه و تاریک میبود!
پس لرد به امید پیدا کردن راهی برای سیاه کردن این صفحه از تاریخ به حرکت در میاد. به نظر میومد به زمانی منتقل شده بود که هنوز نقشهی جهان کشیده نشده بود و تنها روی کاغذ سفیدی در حرکت بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج











