جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1397 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
اما گویا توجه درخت به چیزی غیر از آقای لسترنج جلب شده بود. به چیزی درست کنار آقای لسترنج. چشم های درخت که باید جایی بین شاخ و برگاش میبودن مستقیم زل زده بودن به بلا! بلا هم گویا تازه متوجه شده بود که اصلا چرا باید یه درخت در خانه ریدلو باز کنه.
- وایسا ببینم! این دیگه چیه؟ چه خبره اینجا؟
- خیلی زشته که یه لونه کلاغ، درختبسیار با کیفیت و پرثمر همچون منو این خطاب میکنه ها!
- این به من گفت لونه کلاغ؟

ملت مرگخوار که بی صبرانه دلشون میخواست از شر این درخت خلاص بشن و الان هم زمان رو مناسب می دیدن، فرصت رو تو هوا قاپیدن.
- آره آره با تو بود.
آره دیدی؟ دیدی چی گفت؟ بهت گفت لونه کلاغ!
- چطوری تونست این کارو بکنه؟
- شماها چرا این قدر خوش حالید؟

مرگخوار ها که متوجه شدن اگه خودشونو جمع و جور نکنن نه تنها از شر درخت راحت نمیشن بلکه گیر بَلایی به نام بِلا میفتن.

- اهم چیزه... لبخند عصبیه...

بلا هنوز مطمئن نبود ولی موقتا مرگخوار ها رو نادیده گرفت. الان اولویتش درخت بود. بنابراین رو به سمت اون میکنه و مخاطب قرارش میده.
- اگه تا سه ثانیه دیگه رفتی بیرون که هیچ... اگه نرفتی همینجا تبدیل به هیزم میکنمت. یک... دو... سـ...

قبل از اینکه شمارش معکوس بلا تکمیل بشه یکی از شاخه های درخت اونو از کمر بلند کرد و طوری وسط شاخ و برگ هاش فرود آورد که فقط بشه موهای بلا رو، که همچون آشیونه دو کلاغ عاشق بود، دید.

- عه... چه بهشم میادا!

گویا مرگخوار ها خیلی هم مخالف این وضعیت بلا به نظر نمیرسیدن. به هر حال بلا تو اون شرایط نمیتونست تهدیدشون کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 22 فروردین 1397 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه در حال جیغ و داد و اعتراض به این پدر شدن ناخواسته بود که افتادن چند قطره را روی صورتش احساس کرد.
-ای بی تربیت ها! مگر ما مرلینگاهیم؟

ولی قطره ها ادامه پیدا کرد و لرد متوجه شد که باران شروع شده.
کمی بعد باد شدیدی هم شروع به وزیدن کرد و رعد و برقی درست بر فرق سر لرد زده شد.
این جا بود که به معنی واقعی کلمه دود از کله لرد بلند شد.
درست در لحظه ای که لرد سیاه فکر میکرد اوضاع دیگر نمیتواند بدتر بشود، دو پرنده عاشق بازگشته و با صحنه جوجه های تازه از تخم بیرون آمده ای که در اثر اصابت رعد و برق، به جوجه کباب تبدیل شده بودند مواجه شدند.


داخل خانه:

-یه کم ریشه هاتو میکشی اون ور؟ جا نیست خب برای من!

درخت ایش بلندی گفت و ریشه هایش را جمع کرد.
-من به این تنومندی خب ریشه هام بایدم بزرگ و قوی باشن. یه بوته رز نیستم تو یه گلدون جا بشم که.

بوته رز مورد اشاره از گوشه اتاق خیز برداشت!
-ولم کنین. ولم کنین بذارین برم بکشمش...فقط ولم کنین!


تق تق تق


صدای در خانه ریدل ها بود.

دورا قصد داشت از جا بلند شده و به طرف در برود...ولی درخت قبل از همه ریشه هایش را بلند کرد و دوان دوان رفت و در را باز کرد.

صدای اعتراض دورا به گوش رسید.
-حداقل میپرسیدی کیه!

درخت رو به ساحره و جادوگر مقابلش کرد.
-کیه؟

ساحره یقه جادوگر را گرفت و به داخل خانه پرتاب کرد.
-خانم و آقای لسترنج...که البته آقای لسترنج چون مدتی تو بیابون فراری بودن کمی وحشی شدن. رفته بود تو غار داشت گورکن خام میخورد.

مرگخواران برای رودولف افسوس خوردند...هافلپافی ها بیشتر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1397/1/22 18:47:03
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 22 فروردین 1397 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- همسر عزیزم چه جور لونه ای دوست داری برات بسازم؟قیفی؟ بیضی؟ مکعب؟ تو فقط امر کن من برات قصری از پلاستیک های درخشان میسازم.
- همسر عزیزم بیا اول یه جایی برای میوه های زندگیمون پیدا کنیم بعد من همه ی عشقم رو بسته بندی کنم و باهات به اشتراک بذارم.
- خوشحالیم که به این بحث خاتمه دادین. کمی ادامه میدادین از بین میرفتیم.

اما خوشحالی لرد چندان هم با دووم نبود. چون چند دقیقه ی بعد پای یکی از این دو مرغ عشق توی چشم لرد فرو رفته بود و داشت اون رو به عنوان محل جا سازی امتحان می کرد.
- اینجا خوبه ولی یه چیزی توش گیر کرده. بیارمش بیرون؟
- اون چشم ماست تسترال! بذار دوباره به وضعیت عادی برگردیم، اون وقت نسل همه ی پرنده ها رو منقرض میکنیم. دونه دونه ی پرهاتونو خودمون میکن...
- نه ولش کن عزیزم، ارزش نداره خودت رو خسته کنی. بیا ببین من چی پیدا کردم اینجا! اینجا خیلی خوب و مناسبه. دقیقا هم اندازه نو گل های ماست.
- چیو پیدا کردی؟ مگه ما گلخونه ایم که میخواید گل بکارید درون ما؟ ما لردیم! اربابیم! ارباب بسیار قدرتمند هم هس...

این بار جمله ی لرد با فرو رفتن دو عدد تخم پرنده توی دماغش نصفه موند. گویا پرنده ها اونجا رو محل مناسبی برای بچه هاشون یافته بودن.

- بریم دنبال یه لقمه نون عزیزم؟

دو پرنده نوک به نوک هم دادن و پر کشیدن دنبال غذا و موجب شدن لرد یه نفس راحت بکشه.

- راحت شدیم از دستشون. یکی بیاد این نوگل هاشونم از دماغ ما بکشه بیرون. راحت نیستم با اینا. حس میکنیم یه حشره تو دماغمون داره وول میخوره.

در دقایقی که لرد تلاش میکرد تا بچه های پرنده رو از دماغش بیرون بکشه. گویا بچه ها بیکار نمونده بودن و از اونجایی که گرمای درون بینی لرد رو دیده بودن جو گیر شدن و زودتر از موعد مقرر سر از تخم هاشون بیرون آوردن. و از اونجایی که پرنده ها اولین چیزی که بعد از بیرون اومدن از تخم ببینن به عنوان اقوام درجه یکشون به شمار میارن، اون پرنده ها هم با دیدن لرد...

- بابا!
- یکی بیاد ما رو نجــــــات بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1397 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در لحظه‌ای که لرد خیال می‌کنه از شر پرندگان مزاحمِ بی‌تربیت خلاص شده، دو پرنده‌ی عاشق جاشونو پر می‌کنن.
از اونجایی که شاخ و برگ‌های کوچیکی روی لرد باقی مونده بود و درختی که همیشه اونجا بود، حالا دیگه سرجاش نبود، به نظر میومد لردو بعنوان درخت اشتباه گرفته باشن!
- کیشته کیشته... بلند شین از رو ما! سالازار نگیم چی کارتون کنه! حداقل دستامونو از دور ور باز می‌کردین همچون مترسک شیم!

لرد با یادآوری این‌که تنها یک دست داره که اونم به زور با دوختی زیگزاگی به شونه‌ش وصله، دنیا رو سرش خراب می‌شه.
- نامردا. لعنت ما بر شما باد. ببینین به چه روزی افتادیم! کم مونده رو سرمون لونه بسازن!

دست بر قضا دو پرنده‌ی عاشق در حالی که مواد اولیه‌ی لونه‌سازیشون رو حمل می‌کردن، در محدوده‌ی دید لرد ظاهر می‌شن و لحظه‌ای بعد، بر روی سر مبارکش فرود موفقیت‌آمیزی رو انجام می‌دن.

- ما درخت نیستیم ابلها! ارباب هستیم! برین رو یه درخت خونه‌تونو بسازین تا خونه خرابتون نکردیم!

دو پرنده‌ی عاشق ضمن ادامه دادن لونه‌سازی، مقادیری عشق هم بین همدیگه رد و بدل می‌کنن.
- همسر عزیزم! عجب جایی پیدا کردیم. مثل کاسه‌ی نور می‌درخشه. همچون چشمان درخشان و زیبای تو، ای بهترین!
- آه گربه بخوردت. چه با رمانتیک شدی عشقم!

لرد برای لحظه‌ای دعا می‌کنه کاش به جای دستاش گوشاشو بریده بودن تا مجبور به شنیدن این حرفا نباشه.
- نزنین. حرف نزنین! همون لونه‌تونو بسازین اصن. لونه بسازین ولی حرف نزنین. دامبلدور شدن برا ما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1397 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1397 21:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- شب به بیــابان تنـــهـــــا ... منتظرت بودم ... منتظرت بودم!

- فــــیـــــــــسسسس!

رودولف وحشت زده چوبدستی کشید و در تاریکی بیابان به دنبال منشا صدا گشت.

- بلا؟ تویی؟ غلط کردم عزیزم ... خودتو نشون بده شوخی بسه! عع. نجینی! تو این‌جا چی کار می‌کنی؟

- از غم دوری پاپا سر به بیابون گذاشتم! این بی لیاقتا نه توجهی به وضع پاپا دارن نه دیگه اون عزّت و احترام سابقو برای من قائلن. این سوژه دیگه جای من نیست!

رودولف مارزبان نبود تا متوجه شود نجینی چه می‌گوید ... البته این را به روی خودش نیاورد.

- ترس؟ نه! نترسیدم! من هیچ‌وقت نمی‌ترسم ... حتا وقتی می‌ترسم.

- ها؟ چی می‌گی واسه خودت؟!

- یا ریش مرلین! به گمونم گشنشه.

- گشنه که ... آره! من همیشه گشنمه حتا وقتی گشنم نیست.

رودولف سریعا دست اضافه‌اش را کند و جلوی نجینی انداخت.

- بیا! مرگخواری هستم چنین فداکار! اینو بخور ارباب که خوب شدن براشون تعریف کن.

نجینی با ذکر «چه کتف و بالی بزنـــیـــم! » خزید و به سوی دست لرد حمله ور شد.

- بی راه نگفتنا ... در بیابان لنگه دست هم نعمته.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- راضی به زحمت نبودیما! سر همین میز دور هم می‌خوردیم دیگه.

- نزن این حرفو! ارباب همیشه برای گیاهان ارزش زیادی قائل بودن. ما برای رضایت خاطر ایشون نشستیم زمین. شما بالا باشید.

عده‌ای از مرگخواران سعی می‌کردند نگاهشان را از میز ناهارخوری بدزدند و سایرین نیز با اکراه به درخت خیره شده بودند. دیس بزرگی از کود وسط میز بود و درخت مشت مشت آن‌ها را از پایین ترین نقطه وارد بدنش می‌کرد.

- هنوزم که ارباب ارباب می‌کنید! اون بنده مرلین الان فرقی با مجسمه نداره. دیگه لازم نی ازش بترسین.

- نخیر! ارباب فقط یکم ... ساکت شدن!

- و ساکن!

- و صامت!

- اینو که من گفتم.

- نخیرم تو گفتی ساکت. این فرق داره.

- چیزیم نمی‌خوره ... یه باره بگین نفسم نمی‌کشه دیگه. آخ که چقد ساده و ترسویید. اگه الان واقعا زنده بود و چیزی می‌فهمید می‌ذاشت من بیام تو؟ نه! همونطور که تو این 120 سال نذاشت.

نگاه‌های تردیدآمیزی بین مرگخواران رد و بدل شد. نه دلیلی برای رد حرف درخت داشتند و نه جرات پذیرفتن آن را.

- چیه؟ چرا اینجوری به من زل زدین؟ نگفتم بلایی سرش بیارین که! فقط گفتم اون الان چیزی نمی‌بینه و نمی‌شنفه ...

لینی در حالی که با دو بال شفاف جلوی چشمانش را گرفته بود گفت:

- اگه یه وقت ببینن چی؟

- اصلا تو فکر کردی این چیزا برای ما مهمه؟ ارباب تا همین الانشم هیچ وقت منو ندیدن.

- من رو هم هیچ وقت ... با دقت ندیدن! نشون به اون نشونی که هیچ وقت نگفتن امروز چه آرایش زیبایی کردی.

- باشه ... شما که راست می‌گین. ببینم! دیگه کود ندارین؟

- اجازه بدین ... اسلاگهورن رفته مرلینگاه تهیه تولید کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


تق تق تق

- شوما؟

- وا کن غول بیابونی ... می‌دونم رودولف اون‌جا قایم شده.

- رودولف نداریم این‌جا. کوجا بهتون آدرس دادن؟

بلاتریکس اعصاب نداشت. به سرعت چوبدستی کشید و کلبه هاگرید را به آتش کشید. اما هرچه منتظر ماند جز فنگ و هاگرید نیم سوخته کسی از آن خارج نشد.

- پیدات می‌کنم رودولف! مگر دستم بهت نرسه.

بلا راسته‌ی بیابان را گرفت و راهی شد تا رودولف را پیدا کند.

تصویر تغییر اندازه داده شده


هوا هوای مهاجرت بود. دسته‌ی کبوترها که با پایان فصل سرما به خانه‌شان برمی‌گشتند در پهنه بی کران آسمان به پرواز درآمده بودند و با تغییر آرایش پروازی خود از 4-4-2 لوزی به 4-2-3-1 با دو هافبک دفاعی تخریبی صحنه‌های زیبایی ایجاد می‌کردند.

شالاپ!

- سر مبارک ما وای به حالتون اگر ما سالم بودیم ... وای به حالتون اگر مرگخوارامون وسط حیاط تنهامون نذاشته بودن و این جسارت رو می‌دیدن! لعنت به این مرض بختک ... لعنت به هرچی کفتره ... لعنت به آرایش دفاع چهارنفره خطی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/1/21 21:27:22
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/1/21 21:51:39
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1397 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار نگاهشونو از درخت گرفتن ولی این به معنی تایید حرف مرگخوار نبود. صرفا میخواستن قبل از این که زیر ریشه‌هاش له بشن، به حرفش گوش کنن.

- چی چی بیای؟ برگات میریزه تو خونه ریدل، همه جا رو برگی میکنه.
- اون خونه، حق منه، سهم منه. بعد میگن نیا.

- چه درخت بی چشم و رویی رو پرورش دادیم تو باغچه. فکر کرده ما نمیشنویم داره ادعای مالکیت میکنه، خونه ریدلو به اسم خودش کرد. یه ریشه‌ای از این درخت در بیاریم بعدا که دیگه جرات ادعای مالکیت کودشم نکنه.

اما درخت نمیتونست صدای لرد رو که مثل میخ روی زمین وایستاده بود رو بشنوه. در نتیجه یه قدم ریشه‌ای جلو رفت و مرگخوارا همزمان با درخت یه قدم عقب رفتن.

- اصلا کی گفته مال توعه؟ مال اربابم...
- ما همیشه میدونستیم تو بهترین مرگخوارمون هستی. ما میدونستیم که تو میدونی ما اربابیم و همه چیز برا ماس. یادمون باشه بعدا رنک بهترین مرگخوار رو بهش بدیم.
- ... نیست! خونه برا مرگخواراس.
- قبول کردن تو توی مرگخوارا از همون اول هم اشتباه بود. ما باید نشان مرگخواریتت رو پاک کنیم.

با این که نارسیسا گوش لرد رو دور دیده بود، اما لرد حتی نمیتونست تکون بخوره چه برسه به این که بخواد نشان نارسیسا رو پاک کنه. پس لبشو از حرص گاز نگرفت، چون نمیتونست!

- من از همون اول اینجا بودم. من حق کود و خاک اینجا رو دارم. من همه‌ی شماها رو دیدم وقتی نمیتونستین حرف بزنین و تاتی تاتی میکردین.
- یعنی حتی بلارم دیدی؟ چجوری بود؟ یعنی واقعا حرف نمیزد؟ شاید فقط موهای بقیه رو میکشیده.

- رودولف!

و رودولف با فریاد بلا به سوی بیابون فرار کرد و مرگخوارا رو با درخت تنها گذاش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1397 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-درست نشونه بگیر...روی درخت. و درست تلفظ کن. وین گاااااردیوم...

هکتور از راه رسید و پاتیلش را بر سر کراب کوبید تا دیگر هرمیون بازی در نیاورد.

لایتینا جمعیت را کنار زد و جلو رفت.
-بکشین کنار ببینم. بازم به من محتاج شدین...یک ریونی. اونم نه یک ریونی عادی. من دیگه ناظرشونم. آخر هوش و مهارتم...دیگه یه پله بالاتر از من خود رووناس...

و چوب دستی را به طرف درخت گرفت و طلسم را بر زبان آورد.

درخت، بدنش را کش و قوسی داد و از روی لرد سیاه بلند شد. شاخه هایش را تکاند و لانه های کلاغ را با دقت روی شاخه ها جاسازی کرد.
-یه سیب داشتم رو این شاخه...کی چیدش؟

مرگخواران متحیر به لایتینا نگاه کردند.

-این چه طلسمی بود اجرا کردی؟
-فقط قرار بود بلند بشه...
-مثل یک درخت عادی!

درخت، که اصلا درخت سیب نبود، برگهایش را شمرد.
-خب...ده تا کمه. که تو این فصل تا هفت تا طبیعیه. سه تای دیگه رو باید پیدا کنم.

مرگخواران لرد را هم بلند کرده و بطور ایستاده روی زمین نصب کردند.

-نابخردا...مگه ما مترسکیم؟ سریع ما رو به حالت افقی در بیارین...

کسی کسی را به حالت افقی در نیاورد. به جایش، دروئلا پیشنهاد جدیدی مطرح کرد:
-چطوره بریم تو خونه و سر فرصت درباره این مشکل بیشتر فکر کنیم. وقت ناهاره.لرد سیاه همینجا بمونن و هوا بخورن.

-ما مایل نیستیم هوا بخوریم! ما مایلیم شما رو بدیم نجینی بخوره...

همه با پیشنهاد دروئلا موافقت کردند و به طرف خانه ریدل ها به راه افتادند.

-آره آره بریم...تو خونه بهتره.
این صدای درخت بود که ریشه هایش را بالا گرفته بود و داشت دوان دوان به دنبال مرگخواران حرکت می کرد. وقتی نگاه ناراضی مرگخواران را دید ادامه داد:
-چیه؟ منم تو این خونه هستم خب. حق دارم بیام. نیگا می کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1397 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا با احتیاط تختی که نجینی روی اون چنبره زده بودو روی زمین قرار می‌دن. فش‌فش رضایت‌آمیز نجینی، با دیدن وضعیت لرد که شاخه‌ی درختی داخل دهنش فرو رفته بود و زیر شاخ و برگ درخت مدفون شده بود، به فش‌فش‌های تهدیدآمیزی تغییر کاربری می‌ده.

مرگخوارا که جونشون رو در خطر می‌دیدن، به سرعت شورایی این‌بار با هدف نجات لرد از زیر درخت تشکیل می‌دن.

- خب، حالا چطوری اربابو بیاریم بیرون؟
- وینگاردیوم له وی یوسا بزنیم قال قضیه رو بکنیم بره!
- حواستون باشه که وضع شخص مجروح باید تا رسیدن نیروهای آموزش‌دیده ثابت بمونه.
- اربابو قطعه قطعه کنیم. اینطوری راحت از زیر آوار در میان. بعدشم به هم وصلشون می‌کنیم.

رودولف منتظر جواب مثبت مرگخوارا نمی‌مونه و بدون لحظه‌ای درنگ اره به دست جلو می‌ره.
- فقط تماشا کنین که چطور اربابو نجـ... آخ!

بلاتریکس تا همین جاشم به خاطر وضعیت لرد بیش از حد مقاومت نشون داده بود، اما بالاخره صبر اونم حدی داشت! بنابراین در یک حرکت سریع اره رو از دست رودولف بیرون می‌کشه و به فرق سرش می‌کوبه. رودولف که حالا همچون سیبی بود که کارد توش زده باشن، سعی می‌کنه اره رو از سرش بیرون بکشه.
- آخ! در نمیاد. خون می‌چکه از سرم. این خشونت دیگه از حد خارج شده بود.

بلاتریکس بعد از اطمینان از اینکه حداقل تا مدتی خبری از رودولف و اره کردنش نخواهد بود، به جمع شوراییان برمی‌گرده.
- وینگاردیوم له وی یوسا تصویب شد. با احتیاط انجام بدین که سرورم بیش از این متحمل آسیبی نشن!

لیسا که همیشه دوست داشت توانایی‌هاش رو به همه ثابت کنه، جلو می‌ره و وردو به زبون میاره. اما به جای این‌که آوار روی سر لرد برداشته بشه، یکی از پاهای لرد که آزاد بود، به هوا بلند می‌شه. لیسا با خشم نگاهی به چوبدستیش می‌ندازه.
- که اشتباه نشونه می‌گیری هان؟ قهرم اصن!

- دیگه رو پامون کنترل نداریم. پامونو برگردونین زمین! ما یک اربابیم که باید با احترام باهامون رفتار بشه، نه عروسک خیمه شب‌بازی که دست و پامونو تکون بدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1397 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین