جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] قصر خانواده مالفوی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 آبان 1397 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-یعنی چی خاموش نمیشه؟ این خونه هم تو لیست توقیفی هاست. اگه واقعا آتیش بگیره که کلا نابود میشیم.

نارسیسا به سعی کردنش ادامه داد و لوسیوس بانز را با دقت به سیخ کشید که حداقل کمی از آتش استفاده کرده باشد. مقداری فلفل و گوجه هم کنار بانز قرار داد که بانز را خوشمزه کند!

صدای لرد سیاه در آشپزخانه پیچید.
-لوسیوس...اون بالا دارین چیکار میکنین؟ متوجه هستین که بینی ما حساسه؟ مایل نیستیم بیش از این دود تنفس کنیم. برای ما هوای پاک تدارک ببینین.

لوسیوس آتش زیر بانز را باد زد.
-شرمنده ارباب. سیمای برق اتصالی داشتن...یه آتیش کوچیکیه که فورا خاموشش میکنیم.

صدای لرد سیاه هنوز آشپزخانه را ترک نکرده بود.
-سیم چیه...برق کدومه! شما مگه جادوگر نیستین؟ چرا برق دارین؟

لوسیوس بانز را روی آتش چرخاند.
-بس که پولداریم ارباب. گفتیم اینم داشته باشیم شاید به یه دردی خورد. غذاتون داره آماده میشه. نمیبینم. ولی بوشو حس میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1397 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
-کسى بهت نگفته خيلى پرويى؟

-تو هميشه بهم ميگى همسر عزيزم حتى اون اولا بهم ميگفتى عاشق همين پرو بودنت شدم يادت نيست؟؟

-نميخواد اشتباهاى گذشته رو يادم بيارى حالا چجورى سانحه س مصنوعی بسازيم؟

-اونو بسپر به همسر باهوشت

درهمين هنگام ارد سياه که حسابى عصبانى شده بود نجينى روانداخته بود به جون آلکتو و لينى؛

لينى:نجينى ترو خدا دس از سرم بردار آخه من کجاى معده تورو ميگيرم فکر کن يه ذره

لرد:اگر به حالت انسانيت تبديل بشى ميگيرى لينى ،تو پيش غذا وآلکتو غذاى اصلى ميشوين ما هم نارسيسيا ولوسيس را به عنوان تنبيه مي خوريم.

نجيى:فس

بلاتريکس کمى اطراف رابوکشيد وبعد داد زد:ارباااب بوى آتش مى آيد!!

-چه مي گويى بلا جديدا زياد توهم ميزنى بايد فکرى به حالت بکنم

لينى:ارباب من هم بوى سوختنى روحس ميکنم!

آشپزخانه:

-به نظرت ارزششو داره که بخاطرش آشپز خونه عزيزمو بسوزونى؟

-اگه مرتبط به ارباب و ورشکست شدن ما داشته باشه بله ارزششو داره زود باش بيشتر باد بزن دود تا پايين بره!

سالن غذا خورى:

آمى:ارباب خونه داره ميسوزه بايد بريم

-ما گشنمان است تا غذانخوريم جايى نميرويم اگر شما هم قصد رفتن کنيد نفرين تان ميکنيم جورى که نابود شوين وتورا هم زشت ميکنيم کارى ميکنيم شبيه به دامبلدور شوى!

بلا تريکس:اما ارباب اگر اينجا بمونيم همگى شبيه شما ميشيم!!

در همين بين لوسيوس يواشکى بانز رو بى هوش کرد و به آشپز خانه برد،-آتيش رو خاموش کن غذاى امشبو آوردم

-الان 3ساعته دارم سعى ميکنم اما خاموش نميشهه.........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مهر 1397 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- همیشه می دونستم یه نابغه ای عزیزم!
- ما اینیم دیگه!

در مدتی که نارسیسا از هوش بازیافته شوهرش تقدیر می کرد و لوسیوس هم به آن افتخار، لرد سیاه از وقفه ای که در ناهار پیش آمده، گله مند بود.
- معلوم نیست دارن چی کار می کنن. ما فرزند دلبندمون بسیار گرسنه هستیم. انگار نه انگار ما بودیم اینا رو معروف پولدار کردیم!
- فس!
- تا اسم غذا اومد دخترمون آزرده خاطر شد. باید جواب آزردگی ش رو با جفت دستاشون بدن! نیان دستاشون غذای دخترمون می شه.
- عرض کردم ارباب! اینا یه کاسه ای زیر نیم کاسه شونه. مطمئنا دارن یه چیزی رو از ما پنهون می کنن.

در همین حین لوسیوس و نارسیسا در آشپزخانه، در فکر این بودند که چگونه بانز را گیر بیاندازند.
- خب چجوری گیرش بندازیم که ارباب متوجه نشه؟
- بانز بود و نبودش فرق نداره؛ تو یه لحظه مناسب که ارباب حواسش نبود، کمین می کنیم گیرش می اندازیمم.
- دقیقا چجوری؟ ارباب خیلی دقیقه مطمئنا اگه یه کار اشتباه ازمون سر بزنه، سریع متوجه می شه.
با پرسش نارسیسا، لوسیوس به فکر فرو رفت. ناگهان با جهشی فریاد زد:
- یوریکا!
- چته! عین تارزان جفتک می اندازی؟

لوسیوس پوکر فیس وار به همسرش خیره شد.
- اولا یوریکا مال ارشمیدسه، دوما اون خره جفتک می اندازه نه تارزان! سوما راه حل رو پیدا کردم؟
- خب چیه؟
- با یه سانحه تقبلی حواسشونو پرت می کنیم، چطوره؟
- گفته بودم، چقدر به هوشت افتخار می کنم؟
- آره، ولی بازم بگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 23 مهر 1397 05:28
نمایش جزئیات
آفلاین
برای سال های طولانی تمام مرگخواران و حتی لرد از خودشان می پرسیدند که لوسیوس چطور پولدار شده است. با این حال نارسیسا همیشه به زیرکی و هوش همسرش اطمینان کامل داشت. گرچه او هم کم کم دچار تردیدهایی می شد!

- خواهرت چطوره؟ خواهرت! حجیم هم...
- وانمود می کنم جمله ی آخرت رو نشنیدم، لوسیوس.

لوسیوس دقیقاً متوجه نشد منظور نارسیسا از جمله ی آخر، آنجایی بود که به حجیم بودن بلاتریکس اشاره کرد، یا آنجایی که به خود بلاتریکس اشاره کرد، ولی ترجیح داد بیشتر از این عصبی اش نکند. آخرین باری که نارسیسا عصبی شد، به لرد سیاه در مورد مردن پاتر دروغ گفت و همه شان را بعد از هفت جلد مصیبت کشیدن، بدبخت کرد.
- اهم. آره. لینی چطوره؟ اونم گرفتنش راحته ها!
- لینی آخه؟! یه حشره رو بدیم مرگخوارا و لرد همه با هم بخورن؟!

لوسیوس تیر آخر را زد:
- چیز... بانز! بانز رو بپزیم!
-
- آخه... آخه... گفتم کسی متوجه غیبتش هم نمی شه!

نارسیسا کمی بیشتر فکر کرد. شاید نمی شد بانز را دید، ولی قطعاً می شد او را خورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مهر 1397 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- خیله خب! هوریس چطوره؟

- نه هوریس الان توی لاک دفاعی فرو رفته و حالاحالاها مُبله!

- ولی آخه من خیلی دوس دارم یه بلایی سر هوریس بیارم! ما هر چی می‌کشیم از این هوریسه! ما تمام بدبختیامون زیر سر هوریسه! هوریس زندگی ما رو به خاک سیاه نزدیک کرده! ما خودمون خاک خاکستری روشن بودیم، الان خاک خاکستری تیره هستیم!

- حق با توئه، ولی آروم باش و فعلن بیا به گزینه‌های دیگه فکر کنیم.

- باشه.. پس شاید بشه پایه‌ی اون مبل رو شکوند و به‌عنوان دسر کنار غذا گذا..

- لوسیوس! ما توی پختن غذا موندیم! تو به فکر دسری؟!

- پس همون پای دراکو؟

- گفتم این‌همه آدم اینجاست! پای دراکو رو از مغزت بکش بیرون!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1397/7/18 9:48:37
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مهر 1397 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب...من سوالی ازتون دارم!

نارسیسا این جمله را به کند ترین شکل ممکن بیان کرد...چون در آن فاصله باید سوالی مهیج و جذاب در ذهنش طرح می کرد.
ولی بر خلاف تصورش، لرد سیاه هیجان زده نشد!
-سوالت رو حدس زدیم! ماهی نمی خوریم...میوه جات هم دوست نداریم...لوبیا سبز هم نمی خواهیم. غذای خوبی برامون تدارک ببینین.

نارسیسا شکست خورده بود. تمام حواس لرد سیاه پیش غذا بود!
پرت نمی شد.
برای همین به آشپزخانه رفت و به همسرش پیوست. جایی که نه اثری از مواد غذایی بود و نه هیچ ظرفی برای پخت و سرو غذا!

-دراکو رو بپزیم؟

پیشنهاد لوسیوس با لگدی که به زانویش خورد، رد شد. نارسیسا وقتی پای پسرش وسط بود، کمی متفاوت عمل می کرد!

-حداقل یه پاشو...با یه پا هم می تونه زندگی کنه...ولی اگه کاری نکنیم هیچکدوممون بدون سر نمی تونیم زندگی کنیم. من بدون سرم اصلا به درد نمی خوره.

نارسیسا به فکر فرو رفته بود...لوسیوس فکر می کرد در حال راضی شدن است...ولی نبود!
-چرا دراکو؟ این همه آدم اینجاست...چرا پای یکی از اینا رو نپزیم؟ ازت می پرسم لوسیوس...چرا نپزیم؟

واقعا هم دلیلی برای نپختن وجود نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1397 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفوی‌ها ترتیب داده که همه مرگخوارا دعوت شدن. مرگخوارا آزادن هر سوالی دوست دارن بپرسن و لرد باید جواب بده.
از طرفی مالفوی ها ورشکست شدن و اموالشون توقیف شده. هیچی تو خونه ندارن و حتی آبشون هم قطعه. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارا اینو بفهمن.
حالا لرد گشنه‌ش شده و غذا می‌خواد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

- غذا؟
- غذا؟

لوسیوس و نارسیسا که چیزی نمونده بود از وحشت سکته کنن، تنها واکنشی که می‌تونن انجام بدن با تعجب بر زبون روندن چیزیه که روونا روونا می‌کردن لرد نخواد!

- بله که غذا! مشکلی با غذا خوردن ما دارین؟

نارسیسا به سختی آب دهنشو قورت می‌ده.
- ولی ارباب حرفی از ناهار نزده بودین. ما تدارکی ندیدیم براش.
- یعنی شما می‌خواستین ما رو گشنه از خونه‌تون بدرقه کنین؟ اربابی گرسنه تحویل جامعه بدین؟

چهره‌ی لرد به همون سرعتی که عصبی شده بود، به حالت عادی برمی‌گرده.
- از هم اکنون تدارک ببینین خب!

لوسیوس که قبل‌تر به زحمت با خاک زمین و تف دهنش، لیوان سفالی ساخته بود، حالا مونده بود برای این همه مرگخوار چطور باید بشقاب و علاوه بر اون غذا تهیه کنه!
به جاش سعی می‌کنه با ایما و اشاره به همسرش بفهمونه که حداقل با پرسیدن سوالی حواس لردو پرت کنه، بلکه لرد غذا خوردن رو به فراموشی بسپاره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1397 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1397 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هوریس دوباره با سماجت دستش رو بالا برد:

- ارباب! ارباب! سوالم خیلی مهم و درسته!

- ای ملعونِ مزاحم! بپرس! ولی اگر این سوال‌ت هم مثل قبلی غلط باشه، در جا علامت شوم رو از دستت برمیداریم!

- ارباب آیا میدونستید این لیوانی که باهاش آب خوردین هنر دست لوسیوسه؟

-

- یاران ما، ساکت باشید! خب، متاسفانه همچنان مرگخوار مایی هوریس. سوال سخت و غلطی نبود. خیر، نمیدونستیم. .. چی؟! نمیدونستیم؟! چطور جرات میکنید بدون اجازه‌ی لردسیاه هنری غیر از هنرهای سیاه رو فرا بگیرید؟!

- ارباب ازش بخواید درست کردن لیوان رو به شما هم یاد بده.

لوسیوس نگاهی سرشار از نفرت به سمت هوریس انداخت، هوریس بلافاصله تبدیل به مبل شد.

نارسیسا با نگرانی به لرد خیره شد.

- بهتره همون مبل بمونی هوریس! ما خودمون تشخیص میدیم چه چیزی از یارانمون بخوایم و چه چیزی نخوایم!

لوسیوس به قصد تعظیم کردن خم شد که لردسیاه ادامه داد:

- ولی هم خسته شدیم هم بسیار گرسنه‌ایم. نجینیِ ما از خودِ ما گرسنه‌تر میباشه. ترجیح میدیم اول غذا بخوریم بعد لوسیوس در تایم استراحت لیوان‌سازی‌ش رو به ما نشون بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1397 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هوریس بی شک نقشه ای شیطانی تر از نقشه های شیطانی رایج داشت و تنها یک قدم، نیم قدم و بلکه کمتر تا عملی کردن آن فاصله داشت.

- نه هوریس. حوصله تو رو نداریم، شخص دیگه ای سوالی نداره؟

لرد این را گفته و هوریس را که کپ کرده، به جوش آمده و از گوشش کره فوران می کرد را به حال خود گذاشت.

- من یک سوالی ره داشتم تم تم تم.

روح باروفیو در میانه سالن معلق بود.

- چرا اینقدر تم تم تم می کنی باروفیو؟ مثل آدم حرف بزن.

لرد می دانست که چنین تقاضایی چه قدر غیر ممکن است اما ترجیح می داد تا شانسش را امتحان کند.

- باروفیو الان روح هسته و صداش ره اکو کردنه دنه دنه. باروفیو متوجه این قابلیت جدیدش نبودسته سته سته، چه قدر باحال هسته سته سته.

لرد کمی شقیقه هایش را مالیده و دوباره رو به باروفیو کرد.

- خب سوالت رو-
- بِه بِه بِه ...
- اگر یک بار دیگه جلوی ما با اکوت بازی کنی، می دیمت دست هکتور که ازت معجون بسازه!

باروفیو به شکلی ناخودآگاه برای محافظت از خود اکو اش را خاموش کرد.
- سوال من این هسته که...

او نگاهی زیرکانه به جمع انداخته و نیش خندی زد.
- لرد شیر کم چرب ره دوست داره و یا شیر پرچرب ره؟!

لرد کمی سرش را خاراند و بعد برای گرفتن تقلب به این سمت و آن سمت نگاهی انداخت، اما سرانجام خودش جواب صحیح را یافت:
- ما از هردوشون متنفریم و همینطور از شما! بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!