شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
پیتزا فروش تند تند میدویید. خیلی تند تند میدویید که خود "تند" هم ازش عقب موند! -این ماره از کجا پیداش شد آخه!؟
و همچنان عین تسترال ترسیده، این ور و اون ور میدویید تا از نجینی که دنبالش میکرد، دور بشه.
فلش بک-اتاق لرد
-فس پاپا! -بله نجینی؟ زودتر بگو چون ما باید دنبال وارثمان بگردیم دختر بابا!
نجینی یه کم این دم اون دم کرد و گفت: -فس پاپا... من عاشق فس! پیتزا فروش فس! -چی؟ پیتزا فروش مشنگ؟ -پاپا؟
لرد خیلی عصبی بود. چون جوری حرف میزد، که انگار میخواهد هری پاتر را بکشد. -برو و بیارش نجینی! میخواهیم ببینیمش تا قدرتش را دربرابر خودمان ببینیم! -پاپا؟ من فسش کنم؟ -بله نجینی! برو و برای ما بیاورش!
و نجینی برای آوردن عشقش به سمت پیتزا فروش خزید.
پایان فلش بک
این چرا ولم نمیکنه؟! -فس کن! فس کن پیتزا فروش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
...You must believe me to exist ...wait God is busy ?Can i help you *** آری، آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنیِ «هرگز» را تو چرا بازنگشتی دیگر؟
_Who am I؟ I am the princess who loves pizza I'm the princess who loves her papa It calls me I am the daughter of Lord Voldemort. _هان؟! _Who am I؟ I am the princess who loves pizza... _باشه... اوکی ... اوکی.
مرد پیتزا فروش اصلا متوجه زبان نجینی نشده بود. ولی وقتی یک افعی چند متری فقط چند سانتی متر از شما فاصله دارد و با هر کلمه انگلیسی اش به نوک بینی شما نزدیک تر میشود؛ دیگر تمام زبان های داخل کائنات و حتی خارج از آن را هم خواهید آموخت!
_از خودت فسس کن.
پیتزا فروش حتی کاملا واضح هم فهمید که نجینی میگوید از خودش تعریف کند! _خب ... الان چی بگم از خودم آخه؟! _فس؟ _باشه ... باشه... اصلا من چقدر میخواستم درمورد خودم تعریف کنم براتون! به نام خدا... اینجانب پیتزا فروش هستم... نقطه سر خط.
برای نجینی همین که کلمه "پیتزا" در تعریف بسیار طولانی پیتزا فروش آمده بود، کافی بود و نشان می داد تفاهمی صد در صدی دارند. معیارهای ازدواج یک پرنسس به همین سادگی بود! _پس اگر پاپا فس... منم فس... میرم بگم پاپا بیاد فس کنه.
تعجب نکنید! پیتزا فروش این را هم فهمید که نجینی میخواهد از پدرش در مورد داماد آینده خانواده اجازه ای اجباری اجازه ای کاملا از سر میل و رضایت بگیرد.
نجینی به مادربزرگش مروپ گانت شباهت عجیبی داشت. برایش مهم نبود که آیا پیتزا فروش علاقه ای به ازدواج با او دارد یا خیر. اصلا مگر پیتزا فروش جرات میکرد که مخالف هم باشد!
اما آیا لرد سیاه می پذیرفت که دخترش با یک مشنگ ازدواج کند؟ چه شرایطی برای این ازدواج پر میمنت و مبارک می گذاشت؟!
از قیافه کاملا رضایتمند داماد بیشتر بر می آمد که فرار را بر قرار ترجیح میدهد!
همه چیز درحال چرخیدن بود. جاهای مختلف دور سرش چرخیدن و در نهایت، تصویر روی خونه گانت ها متوقف شد. تاتسویا، مرد مشنگ که حال خوبی نداشتو روی زمین گذاشت و سمتش رفت که یکی از روش های درمان نینجایی باستانی رو روش اجرا کنه که نجینی با دمش جلوشو گرفت. - مارو فس بذار. - چی بذارم پرنسس؟ - فس بذار.
تاتسویا نمیفهمید فس چیه. ولی نجینی فهمید که تاتسویا نفهمیده فس چیه. سعی کرد جور دیگه ای حرفشو بزنه. - برامون پیتزا فس کن. - از اول بگو پرنسس.
تاتسویا رفت، و نجینی با ذوق به سمت مرد مشنگ برگشت که به سختی نشسته بود.
- اینجا کجاست؟ من کیم؟ تو کی...
با دیدن ماری که با فرمت رو در روش بود، دو متر به عقب پرید. با وحشت به اطرافش نگاهی انداخت، و سعی کرد به یاد بیاره چطور اومده اونجا، ولی موفق نشد...
- چطوری؟ فس... - ها؟ کی بود؟ - من بودم، فس. - تو کی دیگه؟
مرد نگاهی به دو متر روبه روش انداخت، و همون مار رو دید که داره با همون فرمت به سمتش میاد.
نجینی رو به روی مرد پیتزا فروش ایستاده و گویی در ماوراء بود. اما مرد پیتزا فروش اصلا به او نگاه هم نمی کرد. _فسس...بهش بگو...فس...بگو من می خوام باهاش عروسی کنم.
تاتسویا می دانست که مرد، هیچ وقت راضی نمی شد تا با نجینی زندگی کند...پس باید فکر دیگری می کرد تا مشنگ را به خانه ی ریدل ها ببرد و نجینی را راضی کند تا کاتانایش را پس دهد.
_پرنسس...بهتره شما توی سالن انتظار، منتظر باشید و من برم با اون مشنگ حرف بزنم. _فسس...باشه...فس...نه منو، فس...روی این صندلی صورتی نزار...فس...من اون قرمزه رو می خوام ...فسس.
تاتسویا نجینی را روی صندلی قرمز رنگ گذاشت و زیر نگاه متعجب زده ی مردم، به طرف پیتزا فروش راه افتاد. _اوس موسیو... _سلام.
تاتسویا به پیشخوان نزدیک شد و سعی کرد لبخندی جذب کننده بزند؛ که البته با آن قیافه ی خشن، امکان پزیر نبود. _اه...آقا...ما تو خونه ی ریدل ها، یه مگس داریم پشتک وارو میزنه...می خوای ببینیش؟ _ببخشید؟ _یه هوایی هم داریم که حرف میزنه. تازه اسمم داره. _اوممم...
دخترک به مرد نزدیک می شود و خیلی آهسته توضیح می دهد: _ببین آقا، اون ماری که اونجا نشسته...اون...آرزو داره که شما بیایید و...و...
همان لحظه پیتزاهای روی پیشخوان را دید و اولین حرفی که به ذهنش رسید را به زبان آورد: _و...پیتزاهایی که پخته ببینید. _پیتزا؟ _بله...بله. چون شما استاد این غذا هستید این در خواست رو از شما داره.
مرد مشنگ که تحت تاثیر این حرف قرار گرفته بود، دقیقه ی بعد دید دست دختری که حتی اسمش را نمی داند گرفته، کنار ماری ایستاده و دنیا دور سرش می چرخد؛ چون تاتسویا در حال آپارات به خانه ی ریدل ها بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/5/21 12:58:51 ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/5/21 12:59:33 ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/5/21 18:11:04
ولی آنطور که معلوم بود پیتزافروش مار بزرگ فروشی سراغ نداشت،بنابراین بعد از خداحافظی به درون مغازه رفت.اما مرد چموش ول کن نبود. -بازم میگم به به چه مار خوشگلی!
تاتسویا خیلی سعی میکرد در ملاعام ماگل را نکشد،اما گویا مرد به مردن علاقه داشت. -خب حالا قیمت این مار خوشگل چقدره؟
تاتسویا دوباره سعی کرد ماگل را نکشد... تاتسویا دوباره بیشتر از همیشه سعی کرد ماگل را نکشد... تاتسویا داشت خودش را میکشت تا ماگل را نکشد!
اما از قرار معلوم نجینی از همچین پشتکاری برخوردار نبود و در یک حرکت مرد چموش را همراه با کیف و کت و سیگار در دستش بلعید.
-پرنسس...شما که گفتید مشنگ دوست ندارید! -مشنگ پرو باید فس شه که فس عبرتی شه برای دیگران!
همه مشنگ ها با تعجب به تاتسویا و نجینی و جای خالی مرد خیره شده بودند و بعضی ها هم درحال زنگ زدن به پلیس بودند،تاتسویا در یک حرکت چرخشی،کاتانا را درون حلق مردی که فریاد زنان به سمت آن ها میدوید کرد و سپس نجینی را زیر بغل زد و آپارات کرد. ... -ارباب منو میکشن! -برگردیم پیش پیتزافروش فس!
تاتسویا که صورتش سرخ شده بود،رو به نجینی گفت: -پرنسس یه بار اشتباه کردم،ولی دیگه نمیکنم،اصن خونه گانت ها هم نمیخوام!آدم مرده خونه چیکار میخواد؟
تاتسویا این جمله را گفت و آماده شد برود و خودش را به لرد تحویل دهد،خواست کاتانایش را بردارد که...کاتانا نبود! -کاتانا...تو حلق مشنگه جا موند!
تاتسویا دوان دوان به سمت نجینی که زودتر از او راه افتاده بود تا به لرد بگوید مالکیت خانه را به کس دیگری بدهد،رفت. -پرنسس!حالا که فکر میکنم باید برگردیم و پیتزا فروش رو پیدا کنیم!
نجینی قبل از رفتن، جلوی آیینه وایساد تا خودشو توش ورانداز کنه. - -چی شده، پرنسس؟ -شالم.. فسس... ممکنه خوشش نیاد. -غلط میکنه خوشش نیاد! -نمیاد!
نجینی خزید داخل اتاقش تا یه شالگردن دیگه انتخاب کنه و بپوشه. تاتسویا هم رفت دنبالش. نجینی جلوی کمدش با حالتِ چنبره میزنه. -من چی بپوشم؟
فرست نداد تا تاتسویا جواب بده. یه شالگردنِ زرد با شکلهای هندسیِ قرمز و نارنجی و سیاه و سبز رو بست دور گردنش. -فسسس... شبیه پیتزاس.. -شال گردن صورتی رو هم امتحان کنید، پرنسس.
شال گردن صورتی رو هم امتحان کرد. -فسس.. بچهگونهس.. فس!
و با دُمش پرتش کرد تو کمد.
-شالِ پوست ببر و دُمِ روباه هم هست پرنسس.
نجینی چند تا شالگردن دیگه رو هم امتحان کرد و آخرش همون شالی که از اول پوشیده بود، به گردنش بست و آمادهی رفتن شد. -من حاضرم.. فسس... بریم. -واقعاً میخواین برین؟ نمیشه منصرف شین؟ -منصرف؟ فسس...به پاپا..فس...خونه ی گانت ها هم..فسفس. فهمیدی.. فس؟ -
چندی بعد - جلوی پیتزا فروشی
-میگم اوضاع موضاع بازار چیطوره؟ رواله؟ -میگذره دیه. تعریفی هم نیس. کارو بار خوئت چیطو پیش میره؟
-دنبال یه مار گنده میگردم. از اونایی که آدما رو دُرُسّه قورت میده. واس یکی از سفارشام میخوام. سراغ نئاری؟
در همین لحظه تاتسویا و نجینی سر رسیدند.
-بَه بَه! چه مار خوشگلی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/3/15 10:53:45 ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/3/15 15:08:53 ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/3/15 15:34:40
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...
لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. تاتسویا به عنوان پرستار انتخاب می شه و به همراه شمشیر لوس و بهانه گیرش کاتانا به خانه گانت ها می ره. نجینی غذا می خواد. تاتسویا براش پیتزا سفارش می ده. مشنگی که پیتزا رو آورده، خونه رو ترک می کنه... ولی مشکل این جاست که نجینی شوهر پیتزا فروش می خواد!
...................
تاتسویا سعی کرد نجینی را از ازدواج با یک مشنگ پیتزا فروش منصرف کند... تاتسویا سعی کرد نجینی را از ازدواج با یک پیتزا فروش منصرف کند... تاتسویا سعی کرد نجینی را از ازدواج با یک مشنگ منصرف کند... تاتسویا سعی کرد نجینی را از ازدواج منصرف کند... تاتسویا سعی کرد نجینی را منصرف کند...
ولی نشد!
نجینی ماری بود مصمم! آینده ای درخشان پیش روی خود می دید و حالا هم با اصرار، پیتزا فروش می خواست. -اگه پیتزا فروش نه فس...به پاپا گفت که خونه گانت ها هم نه فس. روشن فس؟
تاتسویا تهدید را دریافته بود. -خب...حالا عصبانی نشین. شاید بشه یه راهی براش پیدا کرد. شال و کلاه کنین با هم بریم دنبال یه پیتزا فروشی بگردیم که شاید راضی بشه به همسری شما در بیاد. یعنی از خداش باشه که به همسری شما در بیاد.
نجینی شال گردن داشت. کلاه سو را هم بر سر گذاشت و آماده رفتن شد.
- دیدین من خوردم و چیزیم نشد؟ حالا دیگه جای نگرانی از مسموم بودنش نداره. تازه یه بار هضم شده، کارتونم راحت تره. بخورینش.
نجینی به نظر بیتمایل تر از قبل میرسید. مشنگ، مشنگ بود! اما احمق نبود که بعد از تمام این اتفاقات متوجه ترس ساکن عجیب و غریب آن خانه از جب توجه دیگران شده بود ...
- درو باز کنین ... اگه ولم نکنین از پیتزافروشی میریزن اینجا تا نجاتم بدن!
تاتسویا که هنوز از شر همین یکی خلاص نشده بود، اصلا دوست نداشت پای مشنگهای بیشتری به خانه گانتها باز شود. موقتا قید نقشهی خوردن مشنگ را زد و از فنون مناظره که در بیست و هفتمین تالار شائولین آموخته بود استفاده کرد.
- خوب بیان! اون وقت نجینی همتونو با هم میخوره.
مشنگ که از تجربه هضم قبلی اصلا خوشش نیامده بود به خود لرزید. سعی کرد تهدیدآمیز بودن را از لحنش حذف کند.
- نیازِ به این همه خشونت نیست که! معدشون درد میگیره اصلا. شما اجازه بدین من خودم برم استعفامو تحویل بدم و برگردم تا دیگه کسی نگرانم نباشه.
تاتسویا فنون شائولین را به خوبی آموخته بود و میدانست که ارعاب به تنهایی بی فایده است؛ پس در کنار چماغ، هویج را نیز وارد ماجرا کرد.
- باشه ... برو. اگر واقعا بچه خوبی باشی و برگردی میتونی ... امممم ... میتونی ...
پس از کمی تفکر، اولین جایزهای که از افسانههای مشنگی به خاطر داشت را به زبان آورد؛ به امید این که مشنگ برای بازگشت به آنجا تحریک شود.
- میتونی با پرنسس ازدواج کنی.
سپس در را باز کرد. مشنگ مانند فشنگی که از حبس لوله آزاد میشود گریخت.
- من فصد ادامه فصیل دارم. - چی؟ من منظورم این ... - خوب باشه اگر پاپا فس من هم ... - من فقط میخواستم ... - شوهر پیتزافروش فس! - - هر شب پیتزا! - بانو شما اصلا سنتون ... - هیس! کودک همسری فیس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
درآوردن ساندویچ از جمجمه کار سادهای نبود. تاتسویا از واحدهای فیزیولوژی عملی که برای کاتاناآرایی پاس کرده بود میدانست که دستگاههای گوارشی و تنفسی و ادراری بههم راه دارند. پس تصمیم گرفت بنشیند و بگذارد ساندویچ از صورتش وارد معدهاش شود تا به آرامی هضم شود.
ساعات بعد با ترکیب صداهای نفرتانگیز دستگاه گوارشی انسانی و غرولندهای نجینی به آرامی سپری شد. یک دست تاتسویا روی شکمش بود و دست دیگرش روی قبضهی کاتانا. شکمش به شدت درد میکرد. - فکر کنم الان از شُش هام دیگه وارد رودهام شد. الآنه که یه خودی بهش نشون بدم. رودهها! آنزیم ترشح کنید.
ساموراییها در دورههای تخصصی رزیدنتی نحوه کنترل ارگانهای داخلی و غیرارادی بدن را میگذراندند. تاتسو به خوبی بر این اعمال واقف بود و میتوانست کلیه ماهیچههای غیرارادیاش را تنظیم کند. رودههایش شروع کردند و هر آنزیمی که داشتند و نداشتند را به درون لوله گوارش ریختند. از لیپاز و پروتئاز و کربوهیدراز گرفته تا راهانداز و خاکانداز و برانداز. ساندویچ از جنس پولاد هم بود باید هضم میشد.
کمی بعد صداها غیرقابل تحمل شد. جوری که نجینی کاملا میتوانست حدس بزند ساندویچ در کدام مرحله هضم است. پس چارهای اندیشید و رفت ساسی مانکن پِلِی کرد تا صداها را در خود خفه کند. ولی بوها... برای بوها چارهای نبود... بوهایی که با رفتن تاتسویا به مرلینگاه صدها برابر شدیدتر شده بود...
اندکی بعد تاتسویا شاد و خوشحال از مرلینگاه به اتاق ورود کرد. بدنش را تکانی داد و گفت: تا حالا اینقدر احساس سبکی نکرده بودم! حق داشتین نمیخوردینش پرنسس. واقعا گوارشش سخت بود.
کاتانا و نجینی از سر آسودگی نفس راحتی کشیدند. دیگر از شر آن ماگل راحت شده بودند! اما خوشیشان به چندثانیه هم نینجامید... یکی محکم به در مرلینگاه میکوبید و داد میزد: کمک! کمک! من بیگناهم! نجاتم بدین! اونجای تاریک چی بود که منو گذاشتنین توش؟
نجینی پنیر رنده شده نمی خواست. اون فقط پیتزای خودشو میخواست. اما تاتسویا این چیزا سرش نمی شد.
- خب بفرمایید اینم پنیر. دیگه بخورین.
نجینی باز هم نمیخورد. تاتسویا سعی کرد آپشن های بیشتری روی ساندویچ قرار بده. بنابراین سس، نمک، قارچ، فلفل دلمه ای، قرمه سبزی، عدسی و حتی خامه رو هم به ساندویچ اضافه کرد تا شاید بتونه نجینی رو ترغیب کنه ساندویچ رو بخوره. - الان به نظرم خیلی خوردنی و جذاب میادا. دیگه به نظرم نخورید از دستتون رفته.
نجینی نگاهی به ترکیب ساندویچ کرد و فکر کرد حتی اگه از گرسنگی تلف هم بشه لب به اون نمی زنه. در همون حالی که داشت به ترکیب نفرت انگیز ساندویچ فکر میکرد و دهنش رو باز کرده بود تا ادای به هم خوردن حالش رو در بیاره، ساندویچ و محتویاتش به طور کامل و جامع در حلقومش فرو رفت.
- میدونستم دوسش دارید. همین که دهنتونو باز کردید اینو فهمیدم. کار رو براون ساده کردم. شما فقط هضمش کنید.
نجینی اصلا با او موافق نبود ولی مخالفتش رو باید به شیوه ی خودش ابراز می کرد. بنابراین فیس فیسی میکنه و با دمش به تاتسویا اشاره میکنه که نزدیکش بیاد. تاتسویا هم شاد و خوشحال از اینکه به این موفقیت دست پیدا کرده و جایزه ی بزرگی در انتظارشه سرشو نزدیک نجینی میکنه.
لحظه ای بعد ساندویچ با همه ی ترکیب های دلنشینش از گوش راست تاتسویا داخل شده و از چشم راستش بیرون زده بود.
روش های مخالفت نجینی همیشه خاص و منحصر به فرد بود.