جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها فوت کردن و فوت کردن و فوت کردن.
- یاران ما دارید چی کار میکنید دقیقا؟
- فوت میکنیم ارباب!
- این الان سوت زد؟
- نه ارباب سوت نزدم فوته ولی خب فوت که میکنم صدای سوت هم میده خب ارباب.
- به ما ربطی نداره. به هر حال خواستیم یادآوری کنیم که دارید مستقیم به سمت اون ابر میرید با فوتتون.

مرگخوار ها دست از فوت کشیدن و مبهوت به ابر سیاه خیره شدن که با سرعتی خیلی بیشتر از قبل داشت به اون ها نزدیک می شد.
ابر که حالا وسطش حفره ای هم درست کرده بود نزدیک و نزدیک تر می شد بیشتر شبیه هیولایی بود که بدش نمی اومد بالن رو به همراه مرگخوار ها درسته ببلعه.

- ارباب غمتون نباشه من خودم نجاتتون میدم.

لینی این رو گفت و لبه بالن مشغول دست و پا زدن شد.

- الان داری چی کار میکنی پیکس؟
- پارو میزنم ارباب! من هممون رو نجات میدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-الان ما نگران دو قطره بارونیم؟ کی چنین مرگخواران کم مقاومتی شدیم؟ ما از یه کمی خیس شدن میترسیم؟
-هرگز!
-ما از باران نمیترسیم!
-بر سر ما ببار!
-بیشتر و بیشتر ببار...

همه ی مرگخوارا جوگیر شده بودن...بجز یکی!

-میگما...از بارون نمیترسیم...از رعد و برقش که میترسیم.

جوگیرا به فکر فرو رفتن.

-آره دیگه...این ترسناکه.
-انصافا وحشت برانگیزه.
-منو یاد خشم ارباب میندازه!

باید کاری میکردن. ابر داشت بهشون نزدیک میشد و هر چی جلوتر میومد میتونستن جرقه هایی که توش زده میشه رو ببینن. ابر خیال داشت همشونو با هم جزغاله کنه. قصد داشت کراب کبابی بخوره. سوی سوخاری بچشه. هکتور بخار پز امتحان کنه.

-یاران ما...مسیر بالن را تغییر دهید که از ابر باران زا بگریزیم!

مرگخوارا بلد نیستن. برای همین شروع میکنن به فوت کردن در یک جهت، که جریان هوا به سمت دیگه هدایتشون کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ابر بودند؟... کسی چه می‌دانست؟
انسان‌ها چه می‌دانستند شکوه و جلال استراتوکومولوس را؟
انسان ها چه می‌دانستند که او روزها ‌و هفته ها خود را به سوراخی می‌زد تا پرواز نکند و انرژی اش را نگه دارد برای لحظه ای که تیرگی آسمان نشان از آمدن این یار قدیمی می‌دهد...
یاری که از دیرباز دست نوازش بر سر این بالن سیاه می‌کشید.
یاری که قطرات یخ ‌و باران خود را در هنگام خستگی او، بر آتش زیرش می‌ریخت تا مجبور به فرود و استراحت شود.
او یار غار او بود.
گرچه چه کند از دست این دل که هر لحظه بیم آن داشت که نکند یارش دل به دیگر بالن های سرخاب سفیداب کرده و خوش بر ‌و رو ببندد.
انسان ها چه می‌دانستند؟
آهی کشید... بی توجه به انسان های درون سبدش که با آه او به این طرف و آن طرف پرتاب شدند.
او دیگر تنها استراتوکومولوسش را می‌دید که لحظه به لحظه به او نزدیکتر می‌شد.

-ابره اربـــــاب... ابره... شدیدا هم باران زا به نظر میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا این انقدر سریع داره میره بالا؟!

مرگخواران نگاهی به اربابشان انداختند؛ لرد سیاه خیلی راضی به نظر نمی رسید.
اما کسی دلیلی سرعت بالا رفتن بالن را نمی فهمید.

-ارباب تا منو دارید غم ندارید... الآن بقیه کیسه ها رو هم ازش جدا می کنم.

صدای بانز بود که به نظر از کار خودش رضایت داشت!

-بانز؟!

دیر شده بود... تمام کیسه های شن پایین افتاده بودند.

-ارباب سریعترش کنم؟ صبر کنید... اینم از حرارت، تا درجه آخر!

همه ی مرگخواران به نقطه ای صدای بانز از آنجا می آمد حمله ور شدند. در نتیجه ی این حرکت، تعادل بالن به هم خورد و چیزی نمانده بود که همگی از درون سبد بیرون بیفتند.

-تکون نخورید! هر کسی جم بخوره از همینجا پرتش می کنیم پایین! ... بانز! به محض اینکه بسته مون رو پیدا کنیم ریز ریزت می کنیم. بعد هم می دیمت سو که از پوستت کلاه درست کنه.

صدایی بلند نشد.
لرد سیاه سر چرخاند و نگاهی به اطرافش انداخت. سعی کرد با استفاده از نقشه از بابت مسیر مطمئن شود.
-یارانمان... اون چیزهای سیاه که به این طرف میان... ابر هستن؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/12/10 19:14:40
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-سبک بشن که ارتفاعشون زیاد می شه...می رن بالا!

هکتور از رو نرفت!
-خب قرار بود سبک کننده باشن...نشدن؟ حتما شدن. سابقه نداشته معجون های هکولی اشتباه از آب در بیان. یه بالن خوب بده!

مسئول داشت از دست هکتور کلافه می شد. بطرف بالن سیاه رنگی رفت و آن را آماده کرد.
-اینو می دم بهتون. پول رو وقتی برگشتین می گیرم. کار ما تضمینیه. جایی که قرار نیست برین. می رین بالا...همین اطرافو تماشا می کنین و بر می گردین.

هکتور موذیانه تایید کرد!

مرگخواران به لرد کمک کردند که از سبد بالن بالا برود و بعد از او خودشان هم سوار شدند.

مسئول بالن حرارت زیر بالن را کمی زیاد کرد.
-خب...اگه اینو بیشتر کنیم بالاتر می ره. باید مواظب باشیم بیش از حد داغ نشه. زیاد هم تکون نخورین. مواظب اون آقاهه(لرد سیاه) هم باشین. رنگش پریده! می ترسه انگار.

لرد سیاه دو دستی گوشه های سبد را گرفته بود.
-ما ابدا نمی ترسیم!

مسئول، حرارت را بیشتر کرد و کیسه های شنی را یکی یکی از بالن جدا کرد.
درست در لحظه ای که مرگخواران احساس شناور شدن در هوا را تجربه می کردند اضافه کرد:
-خودم باید این پایین بمونم از کسایی که بر می گردن پول بگیرم. شما خودتون برین و برگردین. برین به سلامت! یکی هدایتشو به عهده بگیره!

و بالن را به طرف بالا هل داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- یکی جلوی اینو بگیره تا دست گل به آب نداده!

صدای داد و بیداد مرگخوارا بلند شد، هیچکدومشون کوچکترین اعتمادی به هکتور نداشتن. میدونستن که احتمال اینکه نه تنها بالن کرایه نکنه، بلکه حتی توجه مشنگ هارو هم جلب کنه و پلیس بیفته دنبالشون، خیلی زیاده.

- ما به هکتور اعتماد داریم.

مرگخوارا ناباورانه به لرد سیاه نگاه کردن.
- ارباب، هکتوره ها!
- ارباب میره همه مون رو به کشتن میده ها!
- سکوت کنید یاران وفادار ما... اگر هکتور موفق نشه، نوبت به شماهاست، ما در نهایت اون بالن هارو به چنگ میاریم. هرکس هم که توی مذاکره شکست بخوره، با طناب آویزونش میکنیم به پایین بالن که درس عبرت بشه.

شدت ویبره هکتور بیشتر شد و برای اینکه مطمئن شه موفق میشه، چندتا معجون دیگه هم از توی جیبش در آورد و با سرعت بیشتری رفت به سمت بالن های رنگارنگ.

چند دقیقه بعد، هکتور رسید به بالن ها، یه مرد مشنگ چاق و خسته وایساده بود و از ملت توریست پول میگرفت تا اجازه بده سوار بالن ها بشن.
هکتور دید که ملت تو صف وایسادن، ولی اصلا اهمیت نداد، از کنار همه شون رد شد، رفت پیش مسئول بالن ها، موهاشو مرتب کرد، یه عینک آفتابی هم گذاشت و گفت:
- همه بالن ها با هم چند؟
- قیمت یه ربع سواری برای هر نفر صد پوند.
- چه جالب! ولی من یه چیزایی دارم که حتی از پوند هم بهترن!

و هکتور شیشه های معجونشو نشون مسئول بالن داد.

- نه آقا... من آدم پاکیم، مواد مصرف نمیکنم... برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.
- مواد کدومه؟ اینا معجونن، معجونای از همه رنگ و خوشمزه!
- یا از اینجا برو یا مجبورم پلیسو خبر کنم!
- شما بیا یخورده تست کن، مشتری میشی حتی!

هکتور در یکی از بطری هاش رو باز کرد و شروع کرد به تکون دادنش جلوی مسئول بالن ها.
- ببین چه خوشبوئه! دلت میاد نگیریش از من؟

مسئول بالن ها داشت کلافه میشد، دستش رو آورد بالا، و سعی کرد با یه ضربه محکم شیشه معجون رو از جلوی صورتش دور کنه.
ضربه محکمی که به شیشه معجون زد، با ویبره شدید هکتور مخلوط شد، در نتیجه شیشه معجون پرتاب شد توی هوا، و محتویاتش رو پاشید به تمام بالن ها...

- یا خدا... بالن هام رو چیکار کردی؟ چرا داره ارتفاعشون کم میشه؟!
- معجون سبک کننده بود خب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
اما عشق شتر به لرد هنوز از دلش نرفته بود. بنابراین وقتی بی‌توجهی لرد نسبت به خودش رو می‌بینه، تصمیم می‌گیره شخصا اقدام کنه.
جلو میاد و گردنشو خم می‌کنه و لردو روی گردنش سُر می‌ده و پشتش می‌شونه. اما لرد دیگه قصد شترسواری نداشت!

- نمی‌خوایمت! تو رو می‌فروشیم و به جاش بالن‌سواری می‌کنیم. به وقتش برامون شتر خوبی نبودی. فرصتت سوخت.
- ارباب بهتره باش رفتار خوبی داشته باشین تا ازتون کینه به دل نگیره.

لرد نگاهشو از بالن‌ها برمی‌داره و به لینی می‌دوزه.
- خب کینه به دل بگیره! نکنه قراره قلبمون بشکنه به خاطرش؟
- نه ارباب ولی مگه ضرب‌المثل کینه شتری رو نشنیدین؟
- خیر! نشنیدیم و قصدم نداریم بشنویم. ما رو از کینه‌ی شتر می‌ترسونه!

لینی می‌خواست توضیح بده، اما هکتور چوب‌پنبه‌ای تو دهنش می‌چپونه و خودشو بعنوان خر داکسی معرکه می‌چسبونه وسط.
- ارباب ازون بالا نظاره‌گر باشین که چطور براتون بالن کرایه می‌کنم! معجون می‌دم بالن می‌گیرم.

هکتور اینو می‌گه و جیباشو خالی می‌کنه و همراه چند تا معجون رنگ و وارنگ از همه رنگ، به سمت بالن‌ها رهسپار می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببین شتر جان...اینی که میبینی آدم خطرناکیه. اصلا نمیشه روش حساب کرد. یهو دیدی زد شل و پلت کرد ها!

شتر نگاهی به لرد سیاه انداخت. مرگخواران نمیدانستند منظور آن ها را از خطرناک و شل و پل فهمیده است یا نه. کمی جلو رفت و به چشمان لرد سیاه خیره شد.

کراب و سایرین سرگرم جویدن ناخن ها از وحشت شدند.
-یکی بره جلوشو بگیره...الانه تف کنه...

شتر به لرد نگاه کرد و لرد به شتر.

قلب های صورتی رنگی در چشمان شتر شکل گرفت و بالن های بزرگی پشت سرش به پرواز درآمد.

-یاران ما...ما این را میخواهیم!

مرگخواران این بار بصورت جدی نگران شدند. لرد سیاه عاشق شتر شده بود؟

-یاران کج فهم ما...ما این را نمیخواهیم. پشت سری اش را میخواهیم. مایلیم با آنها ادامه مسیر دهیم.

اشاره لرد سیاه به بالن های پشت سر شتر بود. بالن های بزرگی که سبدی به آنها وصل بود و توریست ها را سوار میکرد و به آسمان هفتم میبرد.


لرد اراده کرده بود سوار بالن بشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1397/12/10 16:22:19
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1397 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
اما شانس با مرگخواراها یار بود و لرد سیاه، پس از لیز خوردنی موقر و متین از روی گردن شتر، با شکوه فراوان، به کمر فنریر فرو رفته با سر در زمین، منت نهادند و روی آن مجلوس شدند. سپس با ابهت تمام، از روی کمر فنریر برخواسته، ذرات ریز شن روی ردایشان را تکاندند و رو در روی شتر برگشتند. اما قبل از آنکه سخنی بر لب بیاوردند، به یاد عادت زشت شتر افتادند و پس، قدمی از او فاصله گرفتند.
-مارا پرت می‌کنی؟

حق با لردسیاه بود. شتر عادتش را ترک نکرده بود.
-تف!

تف مذکور، مستقیم و بدون خطا وارد چشم چپ بانز شد.

-یاران شجاعمون... این شتر رو رام کنید. وقت تنگه!

اما یاران وفادار لرد سیاه، هنوز نای بلند شدن از جا را حتی نداشتند.
فنریر هنوز با سر در شن بود.
بانز مشغول پاک کردن تف شتر بود.
بلاتریکس با خارهای فرو رفته در لابه‌لای موهایش درگیر بود.
لینی حتی پیدایش هم نبود...

اما لرد سیاه چاره را می‌دانستند.
-تا سه می‌شمریم. یک...

لازم به ذکر دو و سه نبود. مرگخواران مشغول مذاکره با شترها شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him