جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: شنبه 11 خرداد 1398 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!
چشماش کم کم داشت باز می شد...اونقدر باز نبود که بدونه کجاست...تار می دید.
درد داشت، حسش می کرد.
اولش فکر کرد مرده...مرده بود؟ نمی دونست چیکار کنه تا بفهمه زندس...خواست دستشو تکون بده...نمی تونست! انگار با یه چیزی بسته شده بود.

کجا بود؟

حالت تاری چشماش داشت بر طرف می شد...یه چیزایی می دید...خواست حرف بزنه ولی وقتی که دهنشو باز کرد دردی عجیب کل وجودشو گرفت!
گرمای یه چیزی رو روی صورتش حس می کرد...
خون بود...بوی خون رو می شناخت. برای چی خونی بود؟

نمی تونست فکرشو جمع کنه...انگار دردی که داشت، جلوی فکر کردنشو گرفته بود...تاری از بین رفته بود...حالا می تونست ببینه که کجاست...یه اتاق!

اتاقی خالی! فقط اون توش بود.

نترسیده بود...یاد گرفته بود که یه مرگخوار هیچوقت نباید بترسه...ولی گیج شده بود...کلی سوال تو ذهنش بود...برای چی اونجا بود؟

این مهم ترین سوالش بود.

خواست سرشو بچرخونه تا ببینه که اتاق براش آشناس یا نه...دوباره درد! باید عزمشو جزم می کرد وگرنه نمی تونست کاری بکنه!چند تا نفس عمیق کشید...ذهنشو جمع و جور کرد...دوباره تلاش کرد...هنوز درد داشت ولی درد، نباید جلوشو می گرفت!
اتاق و نگاه کرد...هیچ چیز آشنایی توش نبود...هیچی توش نبود! فقط خودش، که به صندلی بسته شده بود. تلاش کرد که دستاشو باز کنه...ولی نتونست...
صدایی شنید...صدای قدم های پا! این صدای پا براش آشنا بود...مثل همیشه، آروم و با اقتدار!

در باز شد!

شخص وارد شد...شخصی که همیشه اسطورش بود...شخصی که حاضر بود جونشم براش بده...ولی برای چی اونجا بود؟ اومده بود تا نجاتش بده؟

صندلی معلقی رو دید که جلوش قرار گرفت...بانز بود!
چرا بانز دستاشو باز نکرد؟

سوال ها داشت مغزشو می خورد...برای چی اونجا بود؟

هنوز جوابی براش نداشت.

-خب رابستن...تعریف کن!

چی رو باید تعریف می کرد؟ اون هر روز گزارش کار های خودشو به اربابش می داد...حتی آب خوردنش!
-ارباب، چی رو تعریف کنم؟

اون برای اینکه اربابش عصبی نشه، درست حرف زدن رو یاد گرفت...پس چیکار کرده بود که باعث شده بود اربابش دستور دستگیری شو بده؟

-خودت می دونی رابستن!

نمی دونست! هیچی نمی دونست! ولی نباید اربابش رو معطل می کرد...می دونست که از معطلی خوشش نمیاد! ذهنشو جمع کرد...کاری نکرده بود...ولی می دونست که اربابش هیچوقت اشتباه نمی کنه!

بیشتر فکر کرد...چرا دیشبو یادش نمیومد؟ دیشب چیزی شده بود؟ نمی دونست!

-رابستن خودت می دونی که از معطلی خوشمان نمی آید!

می دونست که این اخطار آخر بود.

فکر کرد! دیشب چی شده بود؟ این خونی که تو صورتش بود برای کی بود؟ برای خودش یا کس دیگه؟

یادش اومد!
-ارباب فقط بخاطر شما بود!
-می دانیم!

اگه می دونست پس برای چی رابستن اونجا بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: شنبه 11 خرداد 1398 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سرش درد میکرد.حس میکرد دارن با چکش تو سرش میزنن.خواست با دستش سرشو مالش بده دید نمیتونه.چند بار دیگه هم امتحان کرد بازم نشد.کم کم که حالش جا اومد دید دستاش زنجیر شدن.ولی چرا؟
چیز زیادی یادش نمیومد.
آخرین چیزی که یادش میاد این بود که داشت با اسپری روی دیوارای هاگوارتز فحش مینوشت:|
الان هم اینجاست. تو این اتاق که بوی گربه مرده میده و بسیار تاریک. فقط یه چراغ مهتابی هی داره اینور و اونور میشه که خیلی رو مخش رفته بود.
-میشنوم!
متوجه صدای بم و خسته ای شد.
+تو کی هستی؟
-اینجا من سوال میکنم خوک کثیف!!!
و بعد لگدی روانه ی لاکهارت شد و اون نقش بر زمین شد.
چند ثانیه طول کشید تا نفسش جا بیاید و با صدای گرفته ای گفت:
+ت تو ک ک کی هستی؟ از ج ج جون من چ چی میخ میخوای؟
صدای نفس خشمگینی شنید و قبل از اینکه کتک دیگه ای بخوره فریاد زد:
+میگم میگم.توروخدا نزن الان میگم.
-مثل قبلا هستی.در ظاهر شجاع و بی باکی ولی درواقع یه دورگه ی ترسویی!
+حرف دهنتو بفه...
سر یک چوبدستی رو روی گلوش حس کرد.
-همین الان ماجرا رو برام تعریف کن.
+باشه باشه میگم.چند ماه بود که از حقوق ما تو هاگوارتز کم شده بود.برای همین وسایلمو جمع کردم برم.ولی اینجوری خیالم تخت نشد.برگشتم و روی دیوار هاش فحش نوشتم.
-انقدر مضخرف تحویل من نده! قطعا تورو بخاطر نقاشی کردن نیاوردن آزکابان! !!
+آزکابان؟
این کلمه تو ذهنش داشت میچرخید. آزکابان ، آزکابان.
هیچ چیز یادش نمیومد.هرکاری تو عمرش کرده بود نباید میومد آزکابان.
لاکهارت ادامه داد:من برای چی اینجام؟
+همه تورو دیدن که داشتی طلسم کروشیوس رو انجام میدادی.اونم روی یه گربهههه!
تازه یادش افتاد. اون و با پروفسور مک گوناگال دعوای شدیدی کرده بود چون میخواست به همه بگه لاکهارت فقط یه دروغگوعه!
+ولی اون میخواست لو بده.میخواست شهرتمو ازم بگیره:((
-اگر دوباره ببینیش چیکار میکنی؟
+حقش بود.باز هم اگر ببینمش نابودش میکنم و از بین مییرمش. به هر قیمتی که باشه!!!

در همین فکر و خیال ها بود که ناگهان مهتابی روی چهره بازجو ثابت ایستاد.چهره ای زنانه، صورت لاغر، چین و چروک زیاد.
+چی؟ مک م م مک گو گوناگال؟ ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده




پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: شنبه 11 خرداد 1398 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

اتاقی تاریک و خلوت، با تنها یک میز و دو صندلی، که یکی از آنها اشغال شده بود؛ لیوان آب دست نخورده ای که روی میز بود و تنها منبع نور اتاق، درست بالای سرش. همه اینها در کنار هم، تنها یک معنی داشتند. اتاق بازجویی!

یک جفت چشم منتظر و بی حرکت، به صورت دختر جوانی خیره شده بودند که لبخند نا محسوسش، زیر سایه کلاهش پنهان شده بود.
-خب؟!
-چی خب؟
-همه دوربینا تصویرتو ثبت کردن. راه فراری نداری.

بازپرس این را گفت، خم شد و دو دستش را روی میز گذاشت. نوری که از لامپ بالای میز می تابید، نیمی از صورتش را روشن می کرد.
سو با لبخند همیشگی اش، به صورت بازپرس زل زده بود. سرش را چرخاند و نگاهی به اطراف کرد. سپس از جایش بلند و شد و با دست، لامپ را هل داد و دوباره نشست.
-اینجوری تاب می‌خوره؛ خفن تره!

بازپرس با شک نگاهی به لبخند از سر رضایت سو انداخت و با حرکتی سریع، پرونده را جلوی خودش کشید تا دوباره نگاهی به عکس مجرم بیندازد.
-مث اینکه درسته... واقعا تو اینکارو کردی؟
-کدوم کار؟
-اعتراف کن. سعی نکن تکذیب کنی. جرم خودت رو سنگین تر نکن دختر!
-خب به چی باید اعتراف کنم؟
-به دزدی!

سو جا خورد. کلمه دزدی برایش قابل درک نبود. اصلا در شأن او نبود.
-من چیزی ندزدیدم!

مرد جوان کاغذ مستطیل شکل کوچکی را از پرونده بیرون کشید و بی آنکه حرفی بزند، دستش را دراز کرد و آن رو جلوی سو گذاشت.
-این برات آشنا نیست؟
-عه! اینو میگی؟ من که اینو ندزدیدم. فقط برش داشتم.

بازپرس به سو خیره شد، بعد از چند ثانیه فرو رفتن در بهت و حیرت، پلکی زد و لیوان آب را از جلوی سو برداشت و نوشید.
-فعلا کاری ندارم که چجوری این کارو کردی. فقط بگو چرا برش داشتی؟
-آخه اسمشو بخون! تو باشی، چیزی که اسم به این قشنگی داره رو بر نمی داری؟

بازپرس دوباره نگاهی به پرونده جلوی دستش انداخت. اما به نظرش چیز جالبی در اسم بنای به سرقت رفته نبود.
-عمارتِ... کلاه فرنگی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/3/11 1:03:59
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/3/11 13:00:13
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: جمعه 10 خرداد 1398 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز وسط اتاق نشسته بود و دو بازجو دورش میچرخیدن.

-سرگیجه گرفتم!

بازجوها اهمیتی ندادن. اون مجرم بود و اونا بازجو. زورشون زیاد بود.
-به جرمی که کردی معترف شو ای ملعون. شاید که مورد مغفرت قرار گرفتی.

بازجوی دوم به بازجوی جوگیر اولی نگاه میکنه. اولی ساکت میشه.
بانز نمیدونه اینا چی میخوان و باید به چی اعتراف کنه.
-خسته شدم خب. چه جرمیه این؟ از صبح ده بار پرسیدم جواب ندادین. بگین شاید اعتراف کردم.

بازجوی اول پرونده رو باز میکنه.
-دزدیدن دو دستگاه مرغ از مرغدونی ویزلی ها.

-واحد شمارش مرغ...
-به تو ربطی نداره. مسیر بازپرسی رو منحرف نکن. بیاعتراف!

کلمه ی آخر بیشتر شبیه طلسم وادار کردن به اعتراف بود. ولی اگه همچین طلسمی وجود داشت اینقدر خودشونو خسته نمیکردن که.
بانز کمی ناامید به نظر میرسید.
-همین؟ برای دو تا مرغ اینجا هستم؟ من اصلا مرغ میخورم؟ فرض کنیم میخورم...مرغ زنده به چه دردم میخوره؟ مگه من درنده هستم؟! فنریرو میگرفتین حداقل. من اصلا به پر آلرژی دارم!

بازجو قانع نمیشه.
-ما مطمئنیم کار توئه. صحنه ی جرم رو بررسی کردیم. هیچ ردی وجود نداره. شاهد ها هم کسی رو ندیدن که داخل یا خارج بشه. اینم فقط یک معنی داره. دزد تویی! الانم دیده نمیشی. فقط چند تا لباسی.

بانز از این همه استدلال منطقی متعجب میشه.
-آهان...پس چون کسی رو ندیدن دزد منم...من هنوزم به پر آلرژی دارم، ولی کاش از اول میگفتین جرمم چیه. اعتراف به دزدیدن دو تا مرغ خیلی به صرفه تر از نشستن تو اینجا و تحمل شما دو تاس. بدین امضا کنم. پول مرغا رو هم از رئیسم میگیرین.

-ها...چی...رئیست؟ خودت بده خب...

-نمیشه دیگه. من کارمند رسمی خانه ی ریدل ها هستم. باید از رئیسم بگیرین.

بازجوها سرشونو میکنن توی پرونده و شروع به پچ پچ میکنن. کمی بعد رو به بانز میکنن.
-خب...میدونی...الان که پرونده رو خوندیم متوجه شدیم مرغا زیاد هم دزدیده نشدن. شاید دچار بیماری شدن. همونجا مردن. بعدم مورچه ها و کرما سریع تجزیه شون کردن.

بانز ول کا ماجرا نیست:
-استخونا و پراشون چی؟

-دو پاره استخون چه اهمیتی داره؟ پر هم خوب نیست کلا. بعضیا آلرژی دارن. این قضیه رو مختومه اعلام میکنیم.

-منقارشون...

-گفتم مختومه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1398 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

فضای اتاق بازجویی گرم و خفقان آور بود و بوی نامطبوعی از منشئی نامعلوم به مشام می رسید. اما هیچ کدام از این ها گادفری را به اندازه ی حشرات موذی ای که داشتند از سر و کولش بالا می رفتند، اذیت نمی کرد. شعبده باز بی توجه به شرایط ناخوشایند سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند و به بانوی کلاه بر سر و چشم سیاهی که مقابلش در آن سمت میز نشسته بود، لبخند بزند. ساحره دستش را بالا برد؛ لبه ی کلاهش را برگرداند و تیغه های تیز و درخشانی را که زیر آن پنهان بودند، آشکار کرد. بعد با لحنی بی احساس گفت:
- خونواده ی چن تا دختر ازت شکایت کردن. میگن تو یه چیزی به خوردشون دادی.

گادفری مشغول بازی با حلقه ای از موهایش شد.
- مگه شکلات دادن به دخترا جرمه؟ نکنه مرض قند گرفتن یا فشار خونشون رفته بالا؟

بازجو به چشمان عسلی رنگ شعبده باز خیره شد.
- نه. شفاگرای سنت مانگو اجساد اونا رو بررسی کردن و فهمیدن اون شکلاتا معمولی نبودن.

نفس گادفری بند آمد.
- جسد؟!.. نه، نه.. امکان نداره...

بازجو ادامه داد:
- در واقع اون شکلاتا به معجون خواب آور آغشته بودن. دخترا بعد از خوردنشون از حال رفتن. بعد تو اونا رو تو تابوت گذاشتی و موقع نمایش سهوا تیکه پارَشون کردی.

لب های شعبده باز شروع کردند به لرزیدن.
- این دروغه! اون دخترا سالمن.

بانوی کلاه به سر نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی گادفری انداخت؛ معلوم نبود قطره های عرق روی صورتش به خاطر ترس بود یا گرما. ساحره ی بازجو سعی کرد صورتش را بی حالت نگه دارد و آرام باشد، اما دیدن شعبده باز در آن وضع آشفته او را به طرز وصف ناپذیری خوشحال می کرد. حس کرد نمی تواند جلوی بروز احساساتش را بگیرد. پس سعی هم نکرد. نقاب خونسردی را کنار گذاشت و لبخند کینه توزانه اش را به گادفری تقدیم کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/3/8 22:21:51
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1398 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!


دماغ بازجو موهای روی دماغش را قلقلک می‌داد. چشم‌هایش در تلاش برای نگاه مستقیم به چشم‌های او چپ شده بود.

-آقا به جون یه دونه بچه ام، کار من نبوده!

بازجو از شنیدن این جمله خسته شده بود.
-اصلا تو مگه زنش رو داری که بچه داشته باشی؟ از صبح داری اینو می‌گی. خسته شدم! خسته!
-آخی خسته نباشی خب!... بله زن دارم. ولی مالیاتش زیاد می‌شد، نرفتم ثبتش کنم.

بازجو خیلی خسته شده بود.
-ببین... ما مطمئنیم که این کار تو بوده. مطمئن! اعتراف کن... بذار بتونم برات تخفیف بگیرم.
-آقای بازجو... علیــــلم! ذلیلــــــم... عیال وارم... سه تا زن دارم... هشت تا بچه. شیش تاشون نوزادن. پول پوشک باید بدم... پول شیر خشک... لباس ندارن.... تو کارتن موز می‌پیچمشون!

دود سر بازجو اتاق را برداشته بود.
-چجوری شیش تا نوزاد داری؟ شیش قلو؟
-بله... نه!...نه! سه تا زنام هفته پيش نفری یه دوقلو تحویل دادن.

بازجو بچه دو قلو دوست داشت.
-اوووخی! ولی چه خبرته؟ هشت تا می‌خوای چیکار؟
-وصیت آقا جونمه... گفته یه تیم فوتبال. به عبارتی با داور و کادر تیم یه پونزده بیست تا دیگه باید بیارم!

ساعتی بعد

-خیلی مردی حاجی... شب با خانوم بچه ها منتظرتیم پس!
-باشه باشه... کوچولوهارو ببوس. مرسی بابت پوشک و شیر خشک!

و از بازداشتگاه خارج شد.
نه تنها بازداشت نشده بود، بلکه با فروش پوشک‌ها می‌توانست پول خوبی به جیب بزند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1398 10:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

اشلی چشمای ریلکسشو به بازجو دوخت.
- خب به من چه؟
- صدودوازده نفر تو لندن به خاطر ضربه ی یه شی محکم به سرشون مردن، بعد تو میگی به من چه!؟
- اوهم.
کله بازجو به خاطر دیدن این حجم از گستاخی یک جا به رنگ قرمز دراومده بود.

- کوفتو اوهم! لابه لای کله های له شده ی همشون سیمای گیتار بوده!
- خب که چی؟ یعنی می گی ممکنه من گیتارعزیزمو تو سر کسی کوبیده باشم؟

اشلی دستشو دراز کردو سیمای گیتارشو که کنار صندلی بازجویی بود نوازش کرد.

کله ی بازجو قرمز تر شد و رگای گردنش بیرون زد. و با تمام قوا داد زد.
- مگه سلاحاتو جلو در نگرفتن!؟

اما اشلی که انگار نه انگار سرش داد زده باشن، قیافش مثل بچه ای بود که اسباب بازی جدیدی دیده باشه رگ گردن بیرون زده بازجو رو فشار میداد و ول می کرد، فشار میدادو ول می کرد.
- چه باحاله این! ولی چرا نمیره سرجاش!؟

بازجو دست اشلی رو کنار زد ولی اشلی با دست دیگش محکم تر رگو فشار داد.
- چرا نمیره تو پس!؟

اشلی نیم نگاهی به گیتارش انداخت.
- فهمیدم چجوری بفرستمش تو!

و گیتارشو با تمام زورش به گردن بازجو کوبید!




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 خرداد 1398 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

-همینه که هست.

بازجو کلافه شده بود... خیلی هم شده بود. از پس این ارتش بر نمی‌آمد.
-یه دیوار بیاریــــــد!

در تقریبا باز شد. شخصی دیوار را از لای در به داخل پرتاب کرد و در را پشت سرش به هم کوبید.

-ببین... یا درست جواب می‌دی... یا سرم رو می‌کوبم به این دیوار و می‌ندازم تقصیر تو. اونوقت جرم «حمله به مامور قانون در حین انجام وظیفه» هم به جرم‌هات اضافه می‌شه!

مامور سعی داشت در بین پرونده قطور بلاتریکس، صفحه‌ای خالی برای نوشتن جرم احتمالی جدید، پیدا کند که...

-جدی؟

بلاتریکس در فاصله ده سانتی متری او ایستاده بود.
مامور نمی‌خواست بترسد. ولی ترسید. نمی‌دانست چطور از شر دستبند‌هایش خلاص شده... به او ضمانت داده بودند که بلاتریکس نمی‌تواند آسیبی به او بزند.
-هی... به چه حقی از جات بلند شدی؟... چرا اینقدر اومدی نزدیک... برو عقب... هی! مامورا! بیاین اینو بشونین.

کسی نیامد.

-مگه نگفتی اگه جواب ندم، سرت رو می‌کوبی به دیوار؟...خواستم کارت رو آسون تر کنم. شما خسته می‌شین... من انجامش می‌دم.
-تو... سرم رو ول کن... من... نه... نمیـ...

گرومپ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 خرداد 1398 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!


اتاقی تاریک. میزی چوبی و قدیمی وسط اتاق که چیزی جز یک بطری آب رویش دیده نمی شد. فضای اتاق آنقدر سنگین بود که بطری آب هم غیر قابل دسترسی به نظر می رسید.
و جادوگری سیاه پوش که آرنجش را روی میز گذاشته بود.
البته این یکی را نمی دید. چون این یکی خودش بود!

-می دونی برای چی اینجا هستی؟
-خیر!
-جواب این نبود!
-جواب ما این بود!
-د آخه نمی شه خب...عوضش کن...
-نخواهیم کرد ببینیم چه کاری از دستتان بر می آید!


صدای معترض، با صدایی که سوال اول را پرسیده بود فرق می کرد. دلیلش را به خوبی می دانست. دلیلش این بود که هیچ بازجویی، حاضر به بازجویی از جادوگری با این سوابق سیاه و پلید نبود.
بازجوها تقریبا فرار کرده بودند. یکی به بهانه بیماری فرزندش و یکی برای رسیدگی به پرونده مهمی که در واقع وجود نداشت... و او را با طلسم صدای ضبط شده، در اتاق بازجویی تنها گذاشته بودند.
امیدوار بودند بازجویی طبق پیش بینی پیش برود و سوالاتی که طرح کرده بودند، برای بازجویی کوتاهی که در نظر داشتند کافی باشد.
ولی جوابی که داده بود، چیزی نبود که دنبالش بودند.
حساب و کتاب هایشان به هم ریخته بود.

-یعنی واقعا نمی دونی چیکار کردی؟

-ما می دونیم چه کاری یا چه کارهایی انجام دادیم...ولی نمی دونیم الان دقیقا برای کدومشون اینجا می باشیم.

کار همیشگیشان بود. گرفتن وقت باارزشش، و تنها دلیلی که باعث می شد تسلیم شود، تلاش برای حفظ امتیاز فعالیت قانونی ارتش سیاه بود.
امتیازی که شخص وزیر به او داده بود...و ظاهرا حالا پشیمان شده بود.

-خب...ما لیست دقیق اقدامات شما رو داریم. ولی اعتراف کردن همیشه باعث سبک شدن مجازات می شه. کارای خلاف قانونی که انجام دادی رو یکی یکی اسم ببر، ما انتخاب کنیم.

"بدترین و قابل مجازات ترینشون رو انتخاب کنیم"...معنی جمله بالا دقیقا این بود.

و لرد سیاه جادوگری نبود که به این سادگی فریب بخورد.
کم کم داشت می فهمید.
-هیچی نمی دونین...نه؟ جریان لیست هم دروغه. شما اگه لیست یا مدرکی داشتین، ریسک نگه داشتن ما در این اتاق رو نمی پذیرفتین. می خواستین به ما رو دست بزنین که به جرائممون اعتراف کنیم. واقعا فکر می کنین از این فاصله قادر به خواندن افکارتان نیستیم؟

جوابی نگرفت.

-چیزی که حالا حس می کنیم ترسه...ترس مطلق. و بیشتر از همه، از طرف وزیر! حالتون چطوره جناب وزیر؟

نفس وزیر در اتاق کناری در سینه حبس شد.

-صداتونو نمی شنوم جناب وزیر...ولی افکارتون رو چرا! واقعا برام جالبه بدونم که چی باعث شده چنین اقدام پرخطری بکنین. واقعا فکر می کنین با گرفتن این امتیاز، ما ساکت خواهیم موند؟ مطمئنین که ارزشش رو داره؟

-ن...نمی...من...راستش...

صدای لرزان و ضعیف وزیر را شنید...

-خب...می تونین با این توضیح شروع کنین که چه کسی این ایده نسنجیده رو بهتون داد...


مصاحبه تغییر کرده بود! حالا او بود که می پرسید... هر چند از روی صندلی بازجویی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
ارسال شده در: دوشنبه 6 خرداد 1398 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
خانوم ها و آقایون

وغطی که این اعلامیه رو می بینید، معنیش اینه که من غفل مرکظ طدریص باضیگری خسوصی رو باذ کردم.


رابستن هزار بار این اعلامیه رو خوند.
-این مشکلش چی بودن می شه؟ چرا هیچکس نیامدن می کنه؟

رابستن فکری به ذهنش می رسه!
-اشکالی نداشتن داره، خودم اولین مشتری خودم شدن می شم!

رابستن برای واقعی نشون دادن ماجرا از اتاقش می ره بیرون و در می زنه!

-آمدن کن داخل!
-چشم!

رابستن بعد از اینکه به خودش احترام می ذاره، میاد داخل اتاق!

-خب، دلیلت برای اینکه اومدن کردی اینجا چیه؟
-بازیگری!
-آفرین! دلیل خیلی خوبی داشتن داری!

رابستن خیلی به خودش حال می داد!

-خب نحوه ی کار اینجا رو دونستن می کنی؟
-نه!
-خب من بهت توضیح دادن می کنم!

رابستن برای اینکه خودش بهتر بفهمه تصمیم می گیره که برای دقایقی مثل آدمیزاد حرف بزنه!
-خب ببین داستان از این قراره که من برای اینکه بفهمم چقد خوب می تونی بازی کنی، بهت یه چیزی می گم که تو باید اونو بازی کنی...اون چیز می تونه در مورد خودت باشه، مثلا بگم الان پیری یا هر چی...می تونه در مورد مکان باشه و...تو هم باید طبق گفته ی من بازی کنی...الان آماده ای؟
-هستن می شم!
-فقط قبلش بگم که می تونی شخصیت های دیگه هم بیاری تو بازیت و اینکه ترجیحا اول شخص بازی کن! خب حالا برای دست گرمی "فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/3/7 0:36:13