جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] پارک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 4 اردیبهشت 1399 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- زیباست!
- خیلی دوس داشتم فک کنم منظورت منم، اما مدت زیادیه که با حقیقت زندگیم کنار اومدم و می‌دونم کسی منو زیبا نمی‌دونه. پس خودت بگو چی زیباست دقیقا؟

لینی مرده بود و در عالم پس از مرگ به سر می‌برد. عالمی که تنها به یک چهار دیواری خاکستری رنگ محدود شده بود، و البته یک سوسک سیاه!
پس عجیب نبود اگه سوسک جویای علت زیبا خوانده شدن موقعیت باشه.

- زیباست که همونجوری بود که می‌خواستم.
- یعنی همیشه می‌خواستی بعد از مرگ در جوار یه سوسک باشی؟

سوسک با هزاران امید و آرزو این سوالو پرسیده بود. اما چون مدت‌ها پیش با حقایق زندگیش کنار اومده بود خوب می‌دونست که کسی از هم‌نشینی با یک سوسک لذت نمی‌بره. اما آرزو بر یک سوسک عیب نیست و بازم امید تو دلش جوونه زده بود که یکی بخواد اون کنارش باشه.

- نخیر، تو رو نمی‌گم که. این آسانسورو می‌گم.
- واو ما تو آسانسوریم!

سوسک هنوزم نفهمیده بود چرا قرار گرفتن تو یه آسانسور در عالم پس از مرگ زیبا بود، اما حالا که فهمیده بود تو آسانسورن یه چیز دیگه رو خوب می‌دونست. بنابراین می‌پرسدش!
- پس چرا دو ساعته به جای این که دکمه رو بزنی حرکت کنیم برسیم به مقصد، هی می‌گی زیباست زیباست؟ گرفتی ما رو؟

لینی اونقد غرق در محیط اطرافش شده بود که فراموش کرده بود آسانسور برای حرکت نیاز به فشردن دکمه داره. اما با فریاد سوسک به خودش میاد و بال‌بال‌زنان به سمت تنها دکمه‌ی موجود درون آسانسور می‌ره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 4 اردیبهشت 1399 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
منکر سعی کرد مثل بچه ی فرشته کارش را آغاز کند.
- بخدا یادم رفت.

نکیر سعی کرد با نفس کشیدن خود را آرام کند، که با توجه به فضای تابوت کمکی نکرد؛ پس‌گردنی ای به منکر زد و شروع کرد.
- اول بگو ببینم، کیست پیغمبرت؟
- ام... نمی‌دونم.
- لعنتی تو خب تو یه خونه بودی با مرلین!
- خدایی؟ مرلین پیامبر واقعی بود؟ میگفت ها بچه... باور نکردیم.
- این یکی رو می‌ذارم به پای شوکه شدنت، ولی باقی رو غلط جواب بدی می‌دمت دست ابلیس.

ناگهان نگاه تام به عصایی که در دست منکر بود افتاد.
- این همون عصا معروفه س؟ اهمونی که باهاش هیتلر رو کشتید؟
- نه. اون مال عزیه، اشتباه گرفتی.
- عزی؟
- عزرائیلو میگم.

نکیر با خشم به مکالمه ی بین تام و منکر نگاه می‌کرد.
- باز شروع کردی منکر؟ داشتم سوال می‌پرسیدما. خب بگو ببینم اموال شخصیت چقدرن؟

اموال شخصی... تام باید فکر می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
چرتکه اش را تکانی داد.
-مروپ گانت، یک کائنات محبت مادرانه، یک بشکه نارضایتی همسر...یک تانکر فرزند آزاری...هووم...تازه یه بهشتم زیر پات داری...تصمیم گیری خیلی سخته.

مروپ نگاه بی حوصله ای به فرشته حسابرسی انداخت.
-تهش چی فرشته مامان؟

فرشته دوباره چرتکه اش را تکانی داد و از نو شروع کرد.
-یک کائنات محبت...

هزار سال اخروی بعد...

-به نتیجه نرسیدی فرشته مامان؟ ببین به نظرم یه ماشین حساب جادویی دستت بگیری زودتر کارت راه میفته ها!
-نه...راستشو بخوای عالم بالایی ها زیاد با مدرنیته حال نمی کنن. حتی تو جهنمم از اجاق گاز استفاده نمی کنیم و با همون هیزم مجازات هارو انجام می دیم. اصلا زیبایی در سادگی!

از قرار معلوم، فرشته مذکور حالا حالاها قادر به پاسخگویی نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نکشید که طعمه اش را یافت.
پسر بچه ای که بستنی ای خیالی در دست گرفته بود و با اشتیاق سرگرم خوردنش شده بود.

-هی...پیست...

پسر بچه به طرف لرد سیاه برگشت.
-با منین عمو؟

-ما عمو نیستیم...

-خب به منم گفتن با غریبه ها حرف نزن. اگه عمو نیستی برو اون ور، وگرنه جیغ می کشم!

مایل نبود توجه کسی را جلب کند. مخصوصا چون در طول صف، اثری از مرگخوارانش ندیده بود.
-باشه باشه...عمو هستم...ببین...من از ته صف اومدم. صد نفر عقب تر دارن بستنی می دن. بستنی واقعی. و چون از آخر صف شروع کردن، فکر نمی کنم به این جا برسه.

پسر بچه عاشق بستنی بود. نگاهی به دست خالی خودش انداخت.
-ولی...اگه برم ته صف که جامو می گیرن. من پنج روز تو صف بودم که رسیدم اینجا.

لرد سیاه لبخندی زد.
-خب من جاتو برات نگه می دارم که بری و برگردی...باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-رسیدیم... پیاده شو!
-عه؟ شما صدام داشتین و هفت طبقه روزه سکوت گرفته بودین؟ مریضین؟

فرشته مرگ حرفش را تکرار کرد.
-پیاده شو... رسیدیم!
-پیاده شم؟ از رو چی؟

فرشته مرگ سری از تاسف تکان داد.
-اینقدر مشغول جیغ و داد بودی حتی از مناظر لذت نبردی... از رو ابر پیاده شو... فکر کردی چجوری هفت طبقه اومدی بالا؟... سوار ابر بودی!

بلاتریکس نگاهی به زیرش انداخت و ابری که رویش نشسته و زبان درازی می‌کرد را دید.
-خب وقتی سوار ابر بودم، چرا می‌کشیدین من رو؟ دستام کش اومدن!
-روال کاره... پیاده می‌شی یا نه؟
-نه!

نه گفتن برای بلاتریکس آسان بود اما ابر طاقت نه شنیدن را نداشت. پس بلاتریکس را طی حرکتی انتحاری از روی خود به کناری پرت کرد.
-نه؟... جات راحت بوده انگاری... دیدی چجوری پیادت کردم؟... مگه من مرکب زین شده تو‌ام؟ حقوق ابرها کجا رفته؟... توهین تا به کی؟ بی نزاکت!

این اصلا دنیای پس از مرگ مورد علاقه بلاتریکس نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- هوی پاشو!

ضربه ای به سر تام زده شد و بیدار شد.
- عه؟ شما کی این؟ اینجا چرا قهوه ایه؟ باز بچه ی راب خرابکاری کرده؟

تام که خیال میکرد در خواب بوده، این سوالات را از دو فرد بالای سرش پرسید.

- راب کیه؟ من نکیرم.
- خب به... کیفم... سلام کن!

تام این را گفت و کیف پولش را از جیبش درآورد و به نکیر نشان داد.

- خب... یه لحظه حرف نزن ادامه بدم. ببین تو الان مردی.
- مَردم؟ خب اینو که میدونستم.
- مرتیکه تو که صوتی می‌شنوی این نمک بازیا چیه دیگه؟
- باشه. حالا مردم واقعا؟
- معلو...

و با داد و بیداد های تام صحبت هایش نصفه ماند.
- نه! وای! من کلی آرزو داشتم!
- داشتی یا نداشتی مشکل من نیست دیگه. همکارم منکر سوال می‌پرسه باید جواب بدی.
- اصن... من تا وکیلم نباشه حرفی نمیزنم!
- خب... حق داری... مشکلی نیست. می‌ریم تا وکیلت بیاد.

نکیر نگاهی به منکر کرد.
- چی میگی روانی؟ مگه دادگاهه؟ عین بچه ی فرشته سوالاتو بپرس دیگه.

و منکر که توجیه شده بود، شروع به سوال پرسیدن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/3 22:51:42
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-ولم کنین! همین الان... ولم کنین، وگرنه هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین!

ولش نکردند... حتی اهمیت ندادند. صرفا به کشان کشان بردنش ادامه دادند.

-حرف حساب نمی‌فهمید؟ بزنم لهتون کنم؟ بکشمتون؟ شکنجه؟... من باید برگردم پیش اربابم... باید کنار لرد باشم. ولم کنین!

تهدید کردن فرشتگان مرگ کار سختی بود... چیزی برای از دست دادن نداشتند خب!
دقایقی به کشان کشان بردنش ادامه دادند. تازه به طبقه سوم آسمان رسیده بودند... چهار طبقه دیگر باید طی می‌شد.

-لااقل یه حرفی بزنین... یه چیزی بگین... الهی درد و غصه لرد بخوره فرق سرتون! زبون آدم نمی‌فهمید؟ ایشون الان غصه دار مرگ منن... ولم کنین برید رودولف رو بگیرین... مگه همش نمی‌گفت ایشالا پیش مرگت بشم؟... خب پیش مرگم کنینش... ولم کنین من باید برم!

فرشتگان مرگ حتی به پیش مرگی هم اعتقادی نداشتند... آنها وظیفه شناس بودند و وظیفه‌شان واضح بود... بردن بلاتریکس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-اوهوووووووووو...کجا؟

عقب رفت!

-هووووی...پشتتو بپا!

عقب تر رفت!

-هییییییییییییی! صف باباته؟

صف بود...ولی مال پدرش نبود. برای همین باز هم عقب تر رفت.

-دههه...انگشت کوچیکم له شد!

پایش را برداشت.

گیج بود و حوصله جرو بحث نداشت. مخصوصا حالا که خودش هم درباره وضعیت جسمی و قدرت هایش مطمئن نبود.
به انتهای صف نگاه کرد. خیلی دور به نظر می رسید...و لرد سیاه عادت داشت همیشه اول صف باشد!

اصلا صف برای اون معنی نداشت. او همیشه اولین نفر بود. وقتی می رسید، همه کنار می کشیدند؛ ولی انگار اینجا از این خبرها نبود.

می فهمید که بعد از مرگش همه چیز تغییر کرده...ولی او همچنان لرد سیاه بود و خیال نداشت به آخر صف برگردد.
برای همین در طول صف حرکت کرد و به دنبال طعمه ای ضعیف گشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1398 02:08
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


محفلی ها از خود بیخود شدند...
در اثر نوشیدنی، کم کم آرمان های محفل را به کل فراموش کردند...
چوب دستی ها را بیرون کشیده و شروع به اجرای هر طلسم ممنوعه و غیر ممنوعه کردند.

مرگخواران هم این حملات را بی پاسخ نگذاشتند.

جنگی عظیم بین دو گروه در گرفت که حتی چوب دستی هایشان هم بیش از ده دقیقه دوام نیاورد و یکی پس از دیگری منفجر شد.

ولی این پایان جنگ نبود.

گادفری درختی را از ریشه کند و دور سرش چرخاند و درست بر فرق سر فنریر کوبید!
فنریر سرش را از دست داد، ولی این موضوع اهمیت خاصی برایش نداشت. به هر حال زیاد از سرش استفاده نمی کرد. برای چند ثانیه غیب شد و وقتی برگشت، سنگ بزرگی در دست داشت.

سنگ، بیش از حد بزرگ بود.

-سنگ نیست...کوهه...اورسته...کندم آوردمش!

اورست را بلند کرد و به طرف مقابل پرتاب کرد و آرزو کرد که برخورد شدیدی با آملیا داشته باشد. چون نمی دید! چشمانش به سری وصل بودند که حالا نداشت.

کوه روی چند محفلی افتاد که آملیا جزوشان نبود. چون آملیا در گوشه ای سرگرم پرتاب ستاره ها و سیاره ها به هوا و زدن ضربه های بیس بالی به آنها با تلسکوپش بود.
یکی از ضربه ها شدیدا به هدف اصابت کرد. خورشید، مستقیما به مناطقی از پشت بدن کراب خورد و اصلا باعث خوشحالی اش نشد....

کراب سوخت! فریاد کشید و دوید!


آتش و فریاد و جنگ ادامه پیدا کرد...


ماه ها بعد:



-دوستان عزیز...همونطور که مشاهده می کنین این منطقه کاملا حفاظت شده اس. لطفا بچه هاتونو از شیشه ها دور نگه دارین که باعث تحریک عصبی انسان ها و موجودات داخل محفظه نشه.

ماگل های بازدید کننده با نگرانی بچه هایشان را جمع آوری نمودند و به داخل محفظه دقت کردند.

راهنمای تور ادامه داد:
-شایعاتی وجود داره که می گه این قسمت سالها پیش پارک جادوگران بوده. پارکی واقعی برای جادوگران واقعی. ولی می دونین که. این حرفا معمولا پایه و اساس درست و حسابی نداره. همشون هم توجیه علمی دارن. دانشمندا کشف کردن که بعد از فاجعه چرنوبیل، ساکنین این بخش، در اثر وجود مواد رادیو اکتیو در خاک، دچار تغییرات وسیع جسمی و روانی شدن. و چون این تغییرات قابل بازگشت نبود، مجبور شدیم همگی رو قرنطینه کنیم. در قسمت روبرو مردی ضعیف و بیچاره رو مشاهده می کنین که از نعمت بینی بی بهره اس. چشم هاش هم حالت خاصی دارن. در ضلع شرقی می تونین انسانی رو ببینین که شاخ در آورده و دیگه زیاد هم شبیه انسان نیست. همینطور مردی رو مشاهده می کنین که ادعا می کنه پرتقاله. همین دیروز اصرار می کرد بچینیمش...چون به نظر خودش دیگه کاملا رسیده بود...


داخل محفظه...


-چند مرتبه دیگر باید این را تکرار کنیم؟ ما تمایلی به کار نداریم.

نگهبان شانه هایش را بالا انداخت.
-خب نداشته باش...ما هم مثل دیشب تمایلمونو برای دادن شام بهت از دست می دیم.

لرد سیاه نیاز مبرمی به شام داشت.

صدای آرتور از سمت دیگر محفظه به گوش رسید.
-ببخشید...نمی شه حداقل جامونو عوض کنیم؟ این زغالا کمی...

-سیاهن!
دامبلدور جمله را کامل کرد؛ در حالی که ریشش در اثر تماس با زغال، یکدست سیاه رنگ شده بود. با حسرت به فضای کاملا سفیدی که در مقابل مرگخواران قرار داشت خیره شد.

-نمی شه. همینه که هست. شما زغالا رو استخراج می کنین و اینا سنگ های نمک رو. خدا رو شکر کنین که این معادن کشف شده روی زمینن. سریع تر کار کنین. ما غذای مجانی به کسی نمی دیم.

فنریر با فکر رسیدن به شام از نظر روحی تقویت شد و سریعا فرغون نمکش را داخل سبد روی گاومیش باروفیو خالی کرد.
آملیا مشتی نمک روی زغال ها پاشید...به امید خلق تصویری از ستاره ها در شبی تاریک. ولی چیزی که نصیبش شد یک ضربه شاخ از ریموند بود! چون حالا ریموند بود که باید می نشست و نمک ها را از زغال ها جدا می کرد.
دامبلدور دو محفلی را از هم جدا کرد و به آن ها قول داد در صورتی که کارشان را زود تمام کنند، برای پیک نیک به بخش شمالی محفظه خواهند رفت...ولی نمی فهمید چرا همه با شنیدن کلمه "پیک نیک" از اطرافش پراکنده شدند.
لرد سیاه گاری حاوی نمک را به وسیله نجینی به خود باروفیو بست، چرا که طناب و گاومیش اضافه نداشتند.
دامبلدور خسته شد و روی مبلی که در واقع هوریسی بود که برای در رفتن از زیر کار، موقتا مبل شده بود، نشست.

زندگی سیاه و سفید بدون جادو و تحت تسلط ماگل ها، ادامه داشت...


راهنمای تور که داشت تاثر و دلسوزی را در چشمان بازدید کننده ها می دید، به صندوقی که روی میز بود اشاره کرد.
-برای کمک به این بیماران بدبخت و فلک زده، می تونین هر مبلغی رو که مایل باشین توی این صندوق بریزین...شب هم حیواناتشونو جداسازی می کنیم. می تونین از بیرون قفس بهشون غذا بدین. گرگ و گوزن دارن. مار دارن. پشه آبی رنگ بزرگ دارن. اگه خوش شانس باشین می تونین شاهد شیرین کاریاشون هم باشین. حالا می تونیم به بازدیدمون ادامه بدیم. مقصد بعدیمون خانه ایه که ادعا می شه کاملا نامرئیه و بین دو خانه دیگه از نظر ها پنهان شده...



پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1398 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا که همچنان زیر بارون گلوله های چربی بودن و مثل سایه بان بالای سر لرد سیاه خودشون رو گسترده بودن، به انواع پاسخ های ممکنی که میتونست محفلیا رو از پا در بیاره فکر کردن.

لرد سیاه اصولا همیشه بهترین فکرهای بکر رو داشت. فکرهایی که اجازه میداد اول توسط مرگخواراش بیان بشه. لرد خیلی به خلاقیت مرگخواراش اهمیت میداد و دلش میخواست اونا همیشه خلاق باشن برای انواع حرکتا.
- منتظریم تا بتونید حس بزنید نقشه بسیار پلیدانه مون رو.

لرد سیاه منتظر در اون شرایط به هیچ وجه به نفع مرگخوارا نبود. بنابراین، لینی که شکاف کوچیکی بین سایه بان را پر کرده بود، خودش رو یکم به سمت لرد سیاه چرخوند و گفت:
- ارباب میتونیم نوشیدنی رو از بدن هوریس استخراج کنیم و...
- دقیقا لینی. میخواستیم ببینیم میتونی حدس بزنی یا نه. آفرین که حدس زدی.

و نگاه لرد سیاه به هوریس افتاد که داشت تیکه های کباب رو به چربی هاگرید آغشته میزد و کم کم میذاشتشون روی منقل.
- هوریس. بیا اینجا. میخوایم مفید واقعت کنیم.

هوریس اول آب دهنش رو قورت داد. بعد از فکر مفید واقع شدن در چنین شرایطی به خودش لرزید. و بعد رفت پیش لرد سیاه.
- ارباب، چه خدمتی ازم برمیاد؟
- تخ کن هوریس!
- چیو ارباب؟
- نوشیدنی هاتو. همه شو!

و هوریس شروع کرد به تخ کردن. سطل هایی پر از نوشیدنی رو تخ کرد که مرگخوارا هیچوقت درک نکردن هوریس چجوری در بین بافت های بدنش ذخیره شون کرده بود. هیچکس نمیتونست این موضوع رو درک کنه، به جز هوریس و لرد سیاه که لبخندی زد و گفت:
- همیشه میدونستیم نوشیدنی هات به درد میخورن هوریس.

و هوریس ترجیح داد در همون لحظه تبدیل به مبل بشه و نبینه که مرگخوارا دارن سطل های پر از نوشیدنی رو به سمت محفلی ها پرت میکنن و محفلی ها هم دارن کم کم مست میشن و شروع میکنن به تلو تلو خوردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!