-میروم پشت دیورا تنهایــــــــــی! در خیال شب یلدایــــــــی! مینویسم ورود ممنوع است! وارد خانه دلم مشو تنهایـــــــــــــــــــی! لالا لالا لالایی!

-ورود؟ ممنوع؟ اینجا هم؟

همه مرگخواران به سولی نگاه کردند.
تمام امیدشان سولی بود!
-نه سو! برو جلو سو! تو میتونی سو!

-نه... من نمیتونم بیام تو.

-سو.

سو جلوتر نرفت. او نباید وارد میشد. با اینکه مرگخواران هلش میدادند، او حتی قدمی برنمیداشت.
همان قدر برای وارد نشدن ارزش قائل بود، که برای کلاهش هم قائل است!
-نه... من وارد نمیشم!

-یارانت دوبرابر میشه ها!
بلاتریکس برای جلب توجه سولی، حرفی زد که نباید میزد.
-چرا اون، چرا ما نه؟
-باشه باشه! یارانه هیچکی دوبرابر نمیشه.

سولی در اقدامی صلح طلبانه (!) کلاهش را برداشت. روی سینه اش گذاشت و تا میتوانست خم شد.
-من هیچ وقت وارد اینجا نمیشم. با اجازه.

با ناراحتی برگشت و از آنجا دور شد.
-من برم؟ من برم؟

-باشه ربکا. برو... ولی جیغ نزن؛ به ارباب میگم.

-چشم.

ربکا داوطلبانه رفت تا سفید را بگیرد.
اما آیا این بار، سفید میفهمید که کسی پشت سرش است؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




فقط چجوری در رو باز کنیم؟
حالا برای آخرین بار؛ یک...دو...سه.

