شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
_شما کی هستین؟ _چی هستین؟ _فضایی هستین؟ _بلاخره آخر الزمون شد؟
مرگخواران با این سوالات مشنگها تازه متوجه شدند که در چه موقعیتی هستند...آنها در وسط یک کمپ تفریحی بودند که پر بود از مشنگ! و اگر میخواستند که محفلی ها را در این کمپ پیدا کنن، بهتر بود که بدون سروصدا این کار را بکنند...مطمئنا محفلی ها اگر از حضور مرگخواران که برای یک ماموریت به آنجا امدهاند، با خبر میشدند، همهی نقشههای مرگخواران که یک محفلی را دزدیده و به لرد تحویل دهند، نقش بر آب میشد. پس برای اینکه اوضواع از کنترل خارج نشود، بلاتریکس باید کاری میکرد... _فضایی؟ چی؟ نه بابا...ما هم مثل شماییم زبونم لال! _ _نه...یعنی چیزه...ما چیزیم دیگه..ما عادی هستیم..صرفا چون کمپ تفریحی بود، گفتیم که برنامه مفرحی رو براتون تدارک ببینیم...این بود برنامه مفرح ما...امیدوارم لذت برده باشین! _چقد مسخره و لوس...اه...بریم به تفریح خودمون برسیم، اینجا چیزی کاسب نیستیم!
با متفرق شدن مردم عادی که در زیر لب در حال غرغر کردن بودند، مرگخواران نفس راحتی کشیدند... _وای...مرسی بلا...اگه نبودی چیکار میکردیم...چه تدبیر خوبی اندیشیدی! _آره...واقعا تدبیر عالیای بود....ما رو جلوی یه مشت مشنگ دلقک نشون دادی! _رودولف، جدیدا زبونت خیلی دراز شده....نظرت چیه زبونت رو قطع کنم بندازم توی ترشی؟
مرگخواران قبل از اینکه دوباره قسمت جدیدی از دعواهای زناشویی رودولف و بلاتریکس را ببینند و شاهد طلسم افشانیهای بلاتریکس باشند که منجر به لو رفتن آنها میشد، تصمیم گرفتند تا موضوع را عوض کنند... _خب...حالا اینا مهم نیست...مهم اینه که..توی این کمپ به این بزرگی، محفلی ها رو چجوری پیدا کنیم؟
- سه ثانیه وقت داری پاتو بکشی کنار وگرنه گازش میگیرم! - فندک من کجاست؟ - ترشی های مامان همشون له شدن، حالا برای آذوقه سفرمون چی بخوریم؟
در حالی که لینی مشغول گشت و گذار در کمپ مشنگ ها بود، مرگخواران همچنان درگیر پیاده شدن از ماشین بودند. کم کم مشنگ هایی که از ترس له شدن زیر ماشینِ در حال سقوط فرار کرده بودن، مشغول برگشت به صحنه جرم و مشاهده آنچیزی بودن که باور نمیکردن.
- ممد، گوشی رو دربیار فیلم بگیر. میخوام بفرستم برای شبکه " تو و من".زیرش هم بنویس آشوب و شلوغی در ساحل. - به به، عجب چیزی میشه ممد. مثل بمب میترکه!
اینبار نوبت مشنگ ها بود تا پاپ کرن ها را دربیاورن و مشغول تماشای تقلای مرگخواران بشن. طبیعتاً نباید مشکلی برای پیاده شدن بلاتریکس باشه چون تکی بر روی صندلی جلو نشسته؛ ولی هنوز پیاده نشده بود.
- گفتم که دوربین برای شناسایی محفلی ها توی فاصله های دور و درازه. اصلاً من چرا باید به تو جواب بدم؟ - چون من شوهرتم! - عه؟ حالا یادت افتاد که شوهر منی؟
بلاتریکس همزمان با این جمله دستشو به سمت چوبدستی برد تا یکبار برای همیشه از دست رودولف خلاص شود.
- فنر هکتور در رفت! - لزوم داره که از ویرگول استفاده کنی سدریک دیگوری جوان، فرزند آموس. بدین صورت: فنر، هکتور در رفت!
سدریک ثانیه ای به مرلین نگاه و جملشو با یک علامت گذاری ساده اصلاح کرد.
- فنرِ هکتور در رفت!
و بله! شد آنچه نباید میشد. کاسه صبر هکتور از تنگی جا لبریز شده و به اصطلاح فنر ویبرش در رفت که البته ربطی به فنریر گرگینه نداره! هکتور محکم به صندلی جلو برخورد کرد و باعث انحراف طلسم نامعین ولی مرگبار بلاتریکس به سمت توده مشنگ های متعجب - ولی یه تخته کم -رفت.
لینی که برای پیاده شدن کار آسانتری از سایرین داشت، خیلی بی سر و صدا از جمع جدا شد و شروع به پرسه زدن در کمپ تفریحی مشنگها کرد. همیشه دوست داشت بداند مشنگها چگونه تفریح میکنند؟ و این بهترین فرصت برای یافتن پاسخش بود.
- خاطرات شمال، محاله یادم بره!
کمپ که موقعیتی ساحلی داشت، مشخصا باید به امکاناتی جز ساحل و دریا نیز مجهز میبود. اولین امکاناتی که لینی دید، سازهایی شیشهای بود که هر مشنگ یکی از آنها را داشت. از هر دستگاه یک شلنگ خارج شده بود که مشنگها در دهان خود میکردند و صدای «قل قل» ساز را در میآوردند. حیرت لینی وقتی بیشتر شد که دید پس از نواختن ساز، مشنگها از دهان خود دودهایی به شکل حلقه نیز بیرون میدهند. دودهایی با بوی سیب و آلبالو و سیب. حتما باید این دستگاه-ساز را به مروپ نشان میداد.
- سیجل یه کره خره!
اندکی آن سو تر، مشنگهایی دید که در آن سوز سرمای زمستانی شلوارک به پا داشتند و سیخهایی در آتش گذاشته بودند. بعضی از آنها سیخها را میچرخاندند و بعضی دیگر با سیخها را به هم سابیده و تولید دود میکردند. لینی در این فکر بود که آیا تمام تفریحات مشنگی دود دارد؟
- هدیه رو وا نکرده پس فرستاد!
مشنگهای شلوارکپوش دیگری نیز میدید که نوشابه میخوردند. نوشابههایی که از فاصله چند متری هم چند برابر نوشیدنیهای هوریس بوی کره میداد!
- حامد پهلــــــــانه!
عدهای از این مشنگها که صدای موسیقیشان کل ساحل را پر کرده بود، یک بطری نوشابه خالی شده را بین خود میچرخاندند و سپس قهقهه زنان به اعمالی بیناموسی میپرداختند. لینی سریعا چشمهایش را درویش کرد و به طرف دیگری پرواز کرد تا آن اعمال را نبیند. البته صدای موسیقی هنوز به گوشش میرسید:
- یکی دو تا میخوام سیاه مثل برف!
لینی هنوز شلوارک پوشیدن مشنگها در فصل زمستان را هضم نکرده بود که متوجه مشنگی با ابعاد روبیوس هاگرید شد. درست با همان اندازه ریش! مشنگ جوان در یک حرکت ناگهانی در مقابل چشمان لینی لباسهایش را درآورد و دوید وسط آب! سپس شروع به پاشیدن آب به آسمان کرد و نعره برآورد: «وای باب اسفنجی!»
- یارم ای یار یار! دلکم دلبرکم!
مشنگها وافعا یک تختهشان کم بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
اما دیگر فرصتی نبود تا رودولف بیشتر فکر کند، زیرا درست در همان لحظه، مرگخواری که بینیاش با بوی فلفل تحریک شده بود، دیگر نتوانست خود را بیش از آن کنترل کند و به شدت و با صدای بلندی عطسه کرد.
ثانیهای بعد، ماشین حاوی تعداد زیادی مرگخوار که جیغکشان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، از روی نوک درخت در حال سقوط بود. جمعیتِ زیر پایشان که متوجه سقوط ماشین شده بودند، فریادزنان به این طرف و آن طرف میدویدند و پراکنده میشدند.
اندکی بعد ماشین با شدت به زمین برخورد کرد و سقوطش را با صدایی بلند به پایان رساند.
- چه فرود دلنشین و آرومی بود.
مرگخواران همگی با تعجب به سدریک که تازه از خواب بیدار شده بود، نگاهی انداختند و با تاسف سری تکان دادند.
- خب مرگخوارای مامان، یکم جمع شین من بتونم پیاده شم.
اما مرگخواران فضای کافی برای جمع شدن نداشتند. - نمیتونیم بانو. یعنی... اگه ممکنه همینجوری پیاده شین. - ممکن نیست! نمیبینی مگه جا نیست که پامو حرکت بدم و از ماشین برم بیرون؟ - خب پس بذارین اول من پیاده شم، بعد شما بیاین.
تام که این حرف را زده بود، درتلاش بود تا پیاده شود اما یک پایش زیر فنریر مانده بود. مرگخواران در بین یکدیگر گیر کرده بودند و نمیتوانستند به آسانی از ماشین خارج شوند. همانطور که با مشقت سوار شده بودند، حالا نیز باید با بدبختی پیاده میشدند.
-خب بخارونش! -آخه دستمو پیدا نمی کنم. چند دقیقه پیش همینجا بود. -الانه که عطسه کنی؟
مرگخواران بالای درخت سرو صدای زیادی ایجاد کرده بودند.
خیلی زیاد!
-آلبالو نمکیای مامان، این میزان از سرو صدا برای این تعداد آلبالو کمی زیاد نیست؟
زیاد بود!
مرگخواران ساکت شدند...ولی سرو صدا ساکت نشد. مرگخواران به پایین درخت نگاه کردند.
-اونا چین؟ -حرکت می کنن! -چقدر ریز و گوگولین...می شه من دو سه تاشونو با خودم ببرم خونه؟
رودولف دوربینی از آستین ردایش بیرون کشید. دوربین توجه بلا را جلب کرد.
-همسر عزیزم. می شه بپرسم این دوربین در مواقع عادی دقیقا به چه دردت می خوره؟ -نمی شه بپرسی. می بینی که وسط یه ماموریت حساس و مهمیم! -ولی به نظر من دوربین فقط می تونه...
رودولف وسط حرف بلا پرید و این اتفاقی نبود که زیاد پیش بیاید! -اینا ریز نیستن...ما ازشون فاصله داریم، چون روی نوک درختیم. اینا مشنگن! فکر می کنم کمپ تفریحی درست زیر همین درخته!
-ازت متنفرم همسر عزیزم. امیدوارم سر به تنت نباشه. هر چی می کشیم تقصیر جنابعالیه.
به وضوح آرامشی قبل از طوفان بر فضا حاکم بود!
-بلا...بلا...ارتفاع خیلی چندشه. خواهش می کنم سعی کن خون خودتو کثیف نکنی. ببین الان با یه حرکت ساده ممکنه از این درخت پرت بشیم پایین و بعدش معلوم نیست چه بلایی ممکنه سرمون بیاد. فقط یک نفس آروم و عمیق بکش. باشه؟
رکسان با تمام تلاشش در حال آرام کردن بلاتریکس در معرض انفجار بود.
در طرف دیگر چهار پنج مرگخوار با محبت فراوان هکتور را در آغوش گرفته بودند تا لرزشش را کنترل کنند.
در گوشه ای دیگر از خودرو سدریک دیده میشد که بر روی پشتی صندلی خوابش برده بود و پایش با جوراب در پوزه فنریر مانده بود اما فنریر جرات نداشت آن را به بیرون تف کند.
-فرزندان مامان...آیا می دانستید در زمانی که در ارتفاع قرار دارید باید ادویه های بیشتری مصرف کنید تا سالم بمونید؟ -نه بانو...خواهش می کنم نه! -چرا!
مروپ در ظرف فلفلش را باز کرد و همزمان مقادیر عظیم پودر فلفل در فضای ماشین پراکنده شد.
رودولف لبخند پلیدی نثار بلاتریکس کرد. -خب داشتی از وضعیت تاهلت میگفتی!
بلاتریکس با سر خود را به شیشه کوبید که خوشبختانه حجم زیاد موهایش مانع از ضربه دیدن سرش شد. -وضعیت تاهلم تاسف باره! تاسف بار!
اما مشکل وضع تاهل بلاتریکس نبود که! مشکل رانندگی بلد نبودن رودولف بود. -این چیه زیر پام؟
اشاره رودولف مستقیما به گاز بود. گازی که فشرده شد! در کسری از ثانیه ساکنین صندلی عقب ماشین جنگ و نزاع را فراموش کرده، برای حفظ جان خود، یکدیگر را سخت به آغوش کشیده بودند.
-هوووو هوووو چه حالی میده!
بلاتریکس هیچگاه رفتار عادی از خود نشان نمیداد. -چرا همچین شد؟ جاده داره میپیچه اما ما داریم مستقیم میریم... جاده داره تموم میشه... رودولف نگه دار این ماشین رو!
نه! گویا گاهی نشان میداد.
-پات رو بگیر بالـــا!
و این همان جمله جادویی بود. همان جملهای که باید لحظه آخر جان همه را نجات میداد. لاکن اگر پای دیگر رودولف ترمز میگرفت. ماشین با سرعت زیاد مستقیما به سمت دره رفت. از روی دره رد شد، روی هوا پرواز کرد و در سوی دیگر دره، با کاپوت روی درختی فرود آمد.
-طبق محاسبات من، ما نوک یه درختیم و داریم میلرزیم!
محاسبات تام بسیار دقیق بود. آنها دقیقا نوک یک درخت کاج، در حال لرزیدن بودند و هر لحظه احتمال سقوطی بسیار دردناک میرفت!
رودولف به طور ترسناکی به راننده خیره شده بود. گویی او داشت به آینه ای نگاه می کرد. بلاتریکس با لبخند شیرینی اول به شوهرش و بعد به راننده نگاه کرد: - چه سوال قشنگی پرسیدی...وقتشه انتقام تمام کارهاشو بگیرم! - چی؟ انتقام چیه؟ - هیچی عزیزم...تو از خود...
هنوز جمله بلا تمام نشده بود که قمه ای پنجره ی ماشین را شکافت و از کنار سر راننده گذشت...که البته ثانیه ای بعد قمه در دستان هکتور قرار داشت و داشت با آن به فنریر حمله می کرد. - اگه راس میگی بیا جلو...
فنریر با دیدن هکتورِ قمه به دست، سعی کرد از پنجره ی ماشین بیرون بپرد اما مروپ شیشه ماشین را بالا داده بود و فنریر با صورت درون پنجره رفت.
ماشین، تولید داخلی و از امنیت و سلامت کامل برخورد دار بود و فقط قسمتی از شیشه که قمه شکافته، شکسته شده بود. رودولف با دندان به جون شیشه افتاده بود و سعی می کرد داخل ماشین بیاید. - من هیچی نمی بینم...من از راه هیچی نمی بینم...
و این آخرین دیالوگ های راننده بود. رودولف، امنیت و سلامت ماشین های داخلی را زیر سوال برد و شیشه ی ماشین شکسته شد. ثانیه اس بعد راننده از پنجره بیرون پرتاب شده و رودولف جایش را پر کرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/12/3 21:49:41
البته کاش راه نمیفتاد. در واقع بار اولی بود که راننده از اینکه ماشینش راه افتاده پشیمون شده بود. رانندگی با وجود مرگخوارایی که روی صندلی عقب سر جا دعوا میکردن، بلاتریکسی که عشوه میومد و رودولفی که هی سرک میکشید و با حسرت داخل ماشین رو نگاه میکرد، یه مقدار سخت بود. فقط یه مقدار.
مرگخوارا سر اینکه کی روی صندلی بشینه، و کی روی پای بقیه، دعواشون شده بود. و البته که هکتور به خاطر ویبره هایی که میزد مقصر اصلی قضیه بود. اون معتقد بود جاش روی پای بقیه نامناسبه و نمیتونه درست مانور بده. و البته که سعی داشت یه جوری فنریر رو از پنجره پرت کنه بیرون تا بتونه راحت تر لینی رو از نعمت معجون ها و ویبره هاش برخوردار کنه.
البته که فنریر هم حاضر نبود جاش رو ترک کنه. اون میخواست تا لحظه آخر برای صندلی بجنگه. و همین که دندوناش رو به هکتور نشون داد، ماشین توی پیچ افتاد و مرگخوارا همه شون به سمت چپ متمایل شدن، و البته به خاطر تنگ بودن فضا، رفتن توی دل و روده همدیگه و هکتور تقریبا از پنجره شوت شد، ولی با اقدام سریع مروپ، نجات پیدا کرد.
مرگخوارا کم کم از توی دل و روده هم خارج شدن و دوباره صاف و مرتب نشستن... و راننده هم که از سر و صدای پشت سرش خسته شده بود، تصمیم گرفت ضبط ماشین رو روشن کنه، یه آهنگ دیس لاو بذاره، صداش رو تا ته زیاد کنه، و با بلاتریکس سر صحبت رو باز کنه... و البته که نمیدونست این کار ممکنه آخرین اشتباه زندگیش باشه!
تام حساب سرانگشتیاش را با شست پایش تمام کرد. -بله بانو... همه هستیم!
-هی... فنر... هوریس... چشم از زن داداشتون بر ندارین!
اما لحظهای بعد کل نگرانی رودولف از بین رفت.
-این چرا همچین میکنه؟ آخ!
بلاتریکس به دلیل نامعلومی چشمانش را مثل جوجه هیپوگریف باز و بسته میکرد و در مرحله بعد موهایش را به صورت راننده کوبید! -دارم عشوه میام... عشوه! راه بیوفت!
و اینجا دقیقا همان جایی بود که تمام نگرانی رودولف مثل آب روان رفت و دیگر برنگشت.
-نمیشه راه میوفتم؟
فنر سرش را از بین دو صندلی جلو آورده و لبخند نیش نمایی نثار راننده کرد. -نه!