جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] تالار رمزتازها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1403 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور در جنگل می‌رفتن و می‌رفتن و می‌رفتن، که ناگهان گروهی از پروانه‌ها که روی گل‌هایی جا خوش کرده بودن، توسط پرش گابریل به هوا بلند می‌شن.
- سلام پروانه‌های رنگارنگ خوشگل. من اسمم گابریله. شما اسماتون چیه؟

پروانه‌ها شروع به پرواز دور سر گابریل می‌کنن و گابریل با دقت هر بار نگاهشو روی یه پروانه حرکت می‌ده، انگار که واقعا گفتگویی چند نفره بینشون شکل گرفته و دارن اسماشون رو بهش می‌گن!

جماعت اقلیت، ابتدا برای مدتی پوکرفیس به تماشای صحنه می‌پردازن و بعد تصمیم می‌گیرن به این صحنه‌ی رنگین‌کمونی پایان بدن.
- گابریل حالا وقت زیاده باهاشون آشنا بشی. مطمئنم جلوتر موجودات زیاد دیگه‌ای هم برای آشنایی هستن. بیا بریم.

ایزابل ناامیدانه اینو می‌گه و دست گابریلو می‌گیره تا با هم جلو برن. گابریل اول با ایزابل همراه می‌شه، اما بعد از دو قدم وایمیسه و دوباره به سمت پروانه‌ها برمی‌گرده.
- وایسا قبلا از رفتن براشون یه پروانه ظاهر کنم که هروقت خواستم بتونم بگم کجام و بیان به ملاقاتم.

گابریل چوبدستیشو بیرون میاره و تکون ماهرانه‌ای بهش می‌ده. اما متاسفانه نتیجه‌ای که انتظار داشت رخ نمی‌ده و هیچ پروانه‌ی جادویی‌ای از انتهای چوبدستیش خارج نمی‌شه. گابریل برای چندمین بار این کارو تکرار می‌کنه و هربار شکست می‌خوره.
- پس چرا نمی‌شه که بشه؟
- شاید اونقد که فکر می‌کنی مهارت نداری.

سیگنس اینو می‌گه و از اونجایی که حوصله‌ش داشت سر می‌رفت، چوبدستی خودشو بیرون میاره تا مقادیری آب تولید کنه و به سمت پروانه‌ها بپاشه تا اونا رو فراری بده بلکه گابریل بیخیال شه و به مسیرشون ادامه بدن. اما در کمال تعجب همگان، خبری از تولید هیچ آبی نبود!

ایزابل پوزخندی می‌زنه و دیالوگ سیگنس رو به خودش برمی‌گردونه
- شاید اونقد که فکر می‌کنی مهارت نداری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1403 21:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید

پایان قصه‌ مهم‌ترین قسمت یک قصه است. می‌گویند همیشه پایان یک قصه باید زیبا و خوب باشد. اما خب پایان قصه ما چندان هم خوشآیند نیست. شروع قصه ما از یک پایان است. پایانی برای اقلیت‌ها!

اقلیت‌های دنیای جادویی به رهبری ریموس لوپین، مدت‌ها در تلاش بودند تا بتوانند همچون سایر جادوگران به طور عادی در جامعه جادوگری شناخته بشوند و زندگی کنند. اما هربار به راه بسته خوردند و رشته تلاش‌هایشان پنبه شد. در ابتدا همگی‌شان خوشحال بودند که دیگر لازم نیست مخفیانه و در سکوت زندگی کنند اما حالا بازهم به آن زندگی تلخ گذشته خود بازگشته بودند. اکثریت خواهان امنیت و آرامش بودند که با حضور اقلیت‌ها احساس می‌کردند خواسته‌هایشان عملی نمی‌شود. کدام جادوگری حاضر می‌شود فرزندش با یک خون آشام و یا گرگینه در یک کلاس درس بنشیند؟

اقلیت ها از تلاش کردن ناامید شده بودند و حالا وقت هجرت بود! اگر جامعه‌ای شما را دوست نداشته باشد، هرچقدر هم که شما آن ها را دوست داشته باشید، بالاجبار باید کولبار سفر ببندید و عظم سفر کنید. تصمیمی تلخ که باید به ناچار گرفته میشد. در میانه زمستان، همگی اقلیت‌ها دور یک آتش جمع شده بودند و باید تصمیم می‌گرفتند. آلنیس تنها کسی بود که هنوز به تغییر شرایط امید داشت.
- هنوزم امید هست! وزیر پانمدی میتونه کمک مون کنه!
- من دیگه هیچ امیدی به سیریوس ندارم! میبینی که مارو به حال خودمون گذاشته و رفته!

ریموس درست می‌گفت. حفظ قدرت سیریوس را مجبور کرده بود که رفت و آمد کمتری با اقلیت‌ها داشته باشد. جامعه جادوگری اصلا خوش نداشتند که وزیرشان وقت بیشتری برای اقلیت‌ها بگذارد. امور دوپامینی وزارتخانه سخت پانمدی را مشغول خود کرده بود. جامعه جادوگری هرلحظه خواستار «دوپامین» بیشتر بودند و گویا حتی به آن معتاد شده بودند. اما چیزی که داشت فراموش میشد «دوستی» بود. دوستی میان سیریوس و اقلیت‌ها، دوستی میان اکثریت و اقلیت!

در میان اقلیت‌ها، سالازار خیلی با مهاجرت موافق نبود. بیشتر میل به ماندن و تصرف داشت!
- حقی که با زبان خوش گرفته نمیشه رو باید با زور گرفت دوستان!

به هرحال اسلیترین کبیر تئوری سالازاریسم را بنیان‌گذاری کرده بود که نسل در نسل ادامه پیدا کرده بود. اقلیت‌ها چندان هم از تئوری سالازار بدشان نمی‌آمد. اما ریموس ایده جدید و متفاوتی داشت که امید را در دل همگی دوباره زنده کرد:
- وقتشه که شروع جدیدی داشته باشیم! همه ما مستحق یک شروع تازه و زندگی خوب هستیم. باید دنیای جدید خودمون رو بسازیم!
- آفرین!
- احنست!!

ریموس که استقبال‌های دوستانش خوشحال شد، با شور بیشتری ادامه داد:
- راه حل همین جاست! این شما و این دنیای جدید!
- مشکلات زده به سرش!
- به نخود لوبیا میگه دنیای جدید!

البته تام و آکی حق داشتند چنین فکرهایی راجع به ریموس کنند. چون هیچکس باورش نمیشد که ریموس به راستی چه چیزی در دستانش نگه داشته است! لوبیایی سحر آمیز که بلیط سفر یک طرفه آنها به جهانی جدید بود. این لوبیا آخرین امید آن ها برای شروع زندگی تازه بود. ریموس از جای خود بلند شد، چند قدمی عقب رفت و لوبیا را به زمین انداخت. مقداری خاک و آب روی آن ریخت و منتظر ماند.
- پسرم نکنه دیروز فیلم جک و لوبیای سحر آمیز رو دیدی؟

جماعت هاج و واج ریموس را نگاه می‌کردند و هرلحظه منتظر اتفاقی بودند. سیریوس آخرین لحظه با موتورش از راه رسید و به جمعیت پیوست. گابریل در گوش او پچ پچ هایی کرد و سیریوس به سمت ریموس رفت. ناگهان یک پرتال سبز رنگ جادویی باز شد و همه را متعجب کرد.
- آقایان! خانم ها! بیایید به دنیایی برویم که می‌توانیم همه چیز را از نو بسازیم! دنیایی که دیگر هیچ تبعیضی نیست و در آن آزاد و خوشحال هستیم!

آنقدر بر اقلیت‌ها سخت گذشته بود که هیچکس هیچ شکی به خودش را نداد. همگی به صف شدند و یکی یکی وارد پرتال مرموز شدند. سرنوشت تازه‌ و البته رازآلودی در انتظار همگی آن‌ها بود.

دقایقی بعد - جهان جدید: جنگل جادویی

- وای خدای من اون قصر راپونزله!
- دارم درست میبینم؟ اونور رودخونه سفید برفیه که داره رد میشه؟
- بچه ها پدر ژپتو! پدر ژپتو!
- حتما مادرخوانده با کمالات سفید برفی هم باید همین اطراف باشد!

همگی شخصیت‌های جادویی قصه‌ها در این دنیای جدید حضور داشتند. اما همه چیز به همین سادگی هم نبود. چوبدستی‌ها در این دنیای جادویی دیگر کاربردی نداشتند و فقط توانایی‌های اقلیتی هرکدامشان قابل استفاده بود. شخصیت قصه‌ها هم آنطور که قبلا اقلیت‌ها در داستان‌ها خوانده بودند نبود. ماجراجویی تازه آغاز شده بود! همگی در جنگل جادویی مشغول قدم زدن شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: یکشنبه 12 تیر 1401 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
آورده‌اند که ساعت‌ها کلاس فلسفه دینی و سخنرانی و مباحثه، ممکن است حتا عقیده‌ی یک نفر را اپسیلونی تغییر ندهد. اما اگر کنگره بین المللی آتییست‌های دو آتشه را سوار هواپیمای چارتر کنی
و وسط آسمان صدایی از بلندگو بگوید: «مسافران محترم! کاپیتان صحبت می‌کنه. متاسفانه به دلیل نقص فنی ...» یک هواپیمای چارتر کاتولیک سفت و سخت داری که رو به آسمان ذکر می‌گویند:

- یا مادر مری! تو رو به حق جیزز کرایست نجاتمون بده!
- به روح پدر مرلین بیامرزم قسم که اگه سالم فرود بیایم تا عمر دارم شب‌های یک شنبه سفره‌ی یوحنا می‌ندازم!
- آقا به حق سه تن! به حق سه تن نجاتمون بدین! تو رو به پدر و پسر و روح القدس قسم!

و دیگر ادامه‌ی جمله‌ی خلبان را نمی‌شنوند که می‌گوید: «به دلیل نقص فنی با ده دقیقه تاخیر فرود خواهیم آمد. » که اگر بشنوند، ریست فکتوری شده و دوباره بحث‌های قبلی را از سر می‌گیرند:

- نیچه مرده است. خدا مرده است. و من حالم بد است. *
- تو بمیری من حالم خیلی بدتر است. ما که مثل توده‌ها دین افیونمان نیست.
- جای نگرانی نیست برادران. به محض فرود، می‌رویم چارراه، دنگی اسپرسو می‌زنیم و غم‌های متعالیمان را در تلخی آن حل می‌کنیم.
- به نظرم خوب که حل شد کمی حشیش هم بچاقیم و به پوچی روزگار بخندیم.
- احسنت! احسنت!

همین فرمول، اکنون بر روی لرد پیاده شده بود. او که ته چاه نه چوبدستی داشت نه مرگخواری دور و برش بود و صدایش به هیچ جا نمی‌رسید، احساس عجز کرد و درست در همین لحظه است که فطرت وارد عمل می‌شود!

- ای کسی که بعضی‌ها می‌گویند هستی! ما که به تو اعتقاد نداریم. فقط به خودمان اعتقاد داریم. فقط ما وجود داریم و کسانی که از درک قدرتمان عاجزند! ما از ابتدای جهان بودیم و تا انتهای آن امتداد خواهیم داشت. ما ...

سوسکی روی سر لرد افتاد و او را از خودستایی بازداشت. شاید کم‌تر کسی می‌دانست که ترسناک‌ترین جادوگر دنیا که ارتشی از دوزخی‌ها دارد و به زبان مارها سخن می‌گوید، ترسی پنهان از سوسک دارد.

- چیزه ... اینو میگفتیم. حالا شاید یکمی هم به تو اعتقاد داشته باشیم. ته دلمان! درست است که ما بسیار ظلم و ستم و اعمال شیطانی کرده‌ایم. اما مهم این است که دلت پاک باشد دیگه. مال ما پاک پاک است. جان تو!

ناگهان نوری از آسمان به انتهای چاه تابید و صدایی بلند به گوش رسید.

- ای لرد! توبه‌ات به خاطر دل پاکی که داری پذیرفته شد. اکنون ما به تو تعبیر خواب آموختیم و به پیامبری برگزیدیمت! به زودی از این چاه نجات خواهی یافت.

همین که نور خاموش شد، سطلی داخل چاه افتاد. لرد از آن آویزان شد و کاروانی که تصادفا از آن نقطه در حال عبور بود، او را بالا کشید. کاروان به مصر رفت و لرد را هم با خودش برد و آن جا بانویی زیبا و متمول که زلیخا نام داشت، او را خرید و به فرزندی قبول کرد. لرد ولدارسیف که همگان را شیفته‌ی زیبایی و اخلاق نیکوی خود می‌کرد، به محبوب ترین شخص دربار مصر بدل شد و همگان از روی عشق و ارادت، او را «ارباب» صدا می‌زدند. تا این که روزی از روزها بانو زلیخا او را فراخواند.

- ارباب! خواستیم به شما بگوییم که ما تنها هستیم. پدرمان هم نیست. درها هم بسته است.

- خوب چه کنیم؟

- هیچی دیگه! کولر گازی را روشن کنیم. پدرمان نیست که خاموشش کند، لم می‌دهیم جلوی آن، شلوارک می‌پوشیم، و عششش میکنیم.

- خیر!

لرد ولدارسیف به بابا برقی پایبند بود. می‌دانست که اسپیلت مصرف برق بالایی دارد.

- خیر نداریم! همین که گفتیم! ما هم‌اکنون کولر را روشن می‌کنیم.

لرد دست انداخت تا کنترل کولر را از زلیخا بگیرد. لرد بکش، زلیخا بکش. لرد بکش، زلیخا بکش. عاقبت کنترل شکست و درست در همان لحظه بود که پدر زلیخا سر رسید.

- آه پدر! می‌بینی؟ لرد ولدارسیف می‌خواست دور از چشم شما کولر را روشن کند. پول برق را چه کسی می‌دهد؟!

از آن جایی که کنترل پشت و جلو ندارد و از وسط می‌شکند، اصلا کسی وارد سوژه نشد که حقیقت را روشن کند. لرد را گرفتند و به زندان انداختند. زندان هم حسابی عمیق بود ... پس از چند ثانیه لرد با محکم فرود آمد کف زندان.

- آخ!

نگاهی به دو طرف انداخت ... هنوز درون چاه بود. ظاهرا فشار گرسنگی او را سخت متوهم ساخته بود. باز دست به دعا برداشت ...



_________
* پی نوشت: بالاجبار از شکلک سیگار برگ استفاده شد. شما خودتون بهمن بوقی بذارین جاش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورنون دورسلی در 1401/4/13 0:03:20
مهندس دورسلی، کارشناس مدیریت دریلی از دانشگاه پیام نور اسکاتلند با معدل 19.32 و مدیر شرکت «آریا مته گستران سبز فردا»
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: شنبه 11 تیر 1401 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره آنقدر شک ریونکلاوی مذکور بیشتر شد که قورباغه را رو به جماعت مرگخوار بالا گرفت.
-ارباب!

قورباغه قور قور بی تفاوتی کرد. همه مرگخواران دست زدند و در حالی که از دیدار دوباره اربابشان شادمان بودند، قورباغه را بالای سر گرفتند و با خود بردند.


چند دقیقه بعد

-ما در این چاه فلاکت کمی در خواب فرو رفتیم تا راهی برای بیرون آوردن ما پیدا کنید. حال که بیدار گشته ایم می خواهیم سیل راه حل هایتان برای بیرون آوردن ما را بشنویم.

سکوتی عمیق بر فضا حاکم شد.

-همگی ناشنوا گشته اید؟ فرمودیم راه حال هایتان را می شنویم.

سکوت عمیق همچنان ادامه داشت.

-آهای!

متاسفانه مشترک های مورد نظر لرد سیاه در دسترس نبودند.

سالن پذیرایی

همه مرگخواران پشت میز شام نشسته و قورباغه را پشت صندلی صدر میز که متعلق به لرد سیاه بود نشانده بودند. البته از آنجایی که مسلما قد قورباغه کوتاه تر از لرد بود به نظر می رسید صندلی خالی است.

-سرورم، امر میفرمایین که شام رو شروع کنیم؟

همه مرگخواران با شکمی گرسنه، خم شدند و در انتظار فرمان شروع به زیر میز و چهره قورباغه بی تفاوت زل زدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: پنجشنبه 9 تیر 1401 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تنها راه دستیابی به علمی جدید، آزمایش است!
ریونی متفکر خوب این اصل را می‌دانست. به هر حال ریونی بود و متفکر. به همین منظور، به دور از هیاهوی دور و برش، آرام به نزدیکی قورباغه رفت.
چند ثانیه‌ای به او زل زده بود و تلاش می‌کرد شباهت‌هایش با اربابش را پیدا کند.
- خب. مو که نداری، دماغ هم همینطور، چشمات هم که قرمزه...

تقریباً تمامی مشخصات ظاهری قورباغه شبیه به لرد ولدمورت بود. ریونی مجهول متفکر مرحله‌ی اول آزمایشش با موفقیت به پایان رسیده بود و حالا زمان بخش دومش بود.

ریونی خوب مراحل مدنظرش را در ذهن مرور کرد. باید در شرایطی آزمایش را انجام می‌داد که بتواند به نتیجه‌ای قاطع نسبت به ارباب بودن یا نبودن قورباغه برسد.
- هووم... مثلاً، روشنایی آزمایش خوبیه. با این شروع کنم.

ریونی چوبدستی‌اش را به نزدیکی چشم قورباغه برد و «لوموس» بر آن خواند. قورباغه به سرعت از او فاصله گرفت.
- از روشنایی هم خوشش نمیاد، این مرحله رو هم با موفقیت می‌گذرونه.

رفته رفته شک‌ او نسبت به ولدمورت بودن قورباغه بیشتر می‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: یکشنبه 14 شهریور 1400 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین که ریونی متفکر بر اثر جا به جایی مداوم نگاهش بین قورباغه و مرلینگاه دچار سرگیجه می‌شه، بلاتریکس لینی بیهوش رو بالا می‌گیره و با انگشتش چند ضربه بهش می‌زنه.
- بیدار شو لینی... بیدار شو... نمی‌خوای که برای سومین بار بگم؟

بلاتریکس خودش هم ترجیح می‌ده برای بار سوم نگه. حالا چندان مهم نبود که یه پیکسی بیهوش رو دستشون افتاده باشه. لطمه چندانی هم به سوژه وارد نمی‌کرد.
پس بعد از این تفکرات تصمیم خودشو می‌گیره و لینیو رو به عقب پرتاب می‌کنه. درست مثل عروس‌هایی که دسته گلشونو رو به جوانان پشتشون پرتاب می‌کنن.

جمعیت مشتاق پشت سر بلاتریکس به تکاپو میفتن تا حشره‌ای که تو هوا می‌چرخید و به سمتشون میومد رو زودتر از بقیه بگیرن. هیچ‌کدوم نمی‌دونستن گرفتن لینی دقیقا چه فایده‌ای براشون داره، اما رقابت دوست داشتن و می‌خواستن خودشون پیروز باشن.

- مال خودمه مال خودمه.

هکتور که بسیار سوء استفاده‌گر و فرصت‌طلب بود و روزها، ماه‌ها و سال‌ها به دنبال اعضای بدن لینی بود تا بعنوان مواد اولیه معجوناش ازش استفاده کنه، زودتر از همه پرشی می‌کنه و فرصت رو نرسیده می‌قاپه و لینی یکراست توی پاتیلش فرود میاد.

سایر مرگخوارا که شکست خورده بودن آهی می‌کشن و سرجاهاشون برمی‌گردن. این وسط ریونی متفکر حتی با وجود سرگیجه‌ای که گرفته بود همچنان با شکیبایی نگاهش رو بین قورباغه و مرلینگاه جا به جا می‌کرد.

یعنی لرد تبدیل به قورباغه شده بود؟ یا صدای مهیب راه ورود قورباغه به مرلینگاه رو گشوده بود؟ لرد هنوز داخل مرلینگاه بود یا همان قورباغه بود؟ آن صدای مهیب چه بود و چه کرد؟

ازونجایی که بازار تفکرات گرم بود، بعد از لینی و بلاتریکس این‌بار این‌ها تفکرات ریونیِ متفکر بود که هنوز به نتیجه نرسیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1400 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
سیستم جابجایی جادویی وزارتخونه مختل شده و رمزتاز ها بین وسایل مختلف داخل شهر پخش شدن و هرکسی تلپورت کنه یا از رمزتازها استفاده کنه، به جای نامعلومی منتقل میشه. حالا لرد سیاه داخل چاه مرلینگاه گیر افتاده و بانو مروپ هم می‌خواد براش شلغم پلو پرت کنه پایین، در همین بین یهو صدای مهیبی از داخل اتاق میاد.

****


مرگخواران همه شوکه شدند. همانطور که در تمامی پست‌های 3 سال اخیر می‌شدند. مرگخواران کلاً شوکه شدن را دوست داشتند، حتی شواهدی وجود دارد که گاه همینطور که نشسته‌اند شوکه می‌شوند. شوک آدرنالین بدن را بالا نگه می‌دارد. شوک برای بازدهی بالا مناسب است.

این‌ها افکاری بود که در ذهن لینی وارنر می‌گذشت، یک ریونکلاوی همیشه همین‌گونه است، اگر کسی چشمانی با قدرت بالا داشت، می‌توانست دفترچه‌ای که در آن لینی نکات را برای روز مبادا یادداشت می‌کند را ببیند. دفترچه‌ای که بخشی از صفحاتش مهر محرمانه خورده بودند و فقط کلمات کلیدی‌ای چون «بروسلی، پسر، پدر، مرگ بر آن نقش بسته بود.
اما چشمی قدرت دیدن این صحنه را نداشت، یا اگر هم داشت، در این شلوغی متوجهش نمی‌شد. زیرا نگاه‌ها به چیز دیگری دوخته شده بود. چیزی که زیر لینی وارنر بود.

- آم... لن!
- چی شده تام ریدل؟
- هیچی تکون نخور فقط.

خب شما وقتی به کسی می‌گویید تکان نخور، قطعاً نمی‌توانید انتظار این را داشته باشید که تکان نخورد. مثل این است جلوی شیر گرسنه‌ای آهویی دست‌وپا بسته بگذارید و بگویید نخور. شدنی نیست به جان روونا.
این‌ها سبب شدند تا لینی تکان را بخورد. سرش را خم کرد و زیرش را دید.
- قورباغه... اونم... اونم... انقدر بزرگ!

و قبل از اینکه قورباغه مذکور زبان دراز کند در جهت خوردنش از هوش رفت و توسط بلا نجات پیدا کرد.

نگاهِ متفکر ریونی‌ دیگری بین قورباغه و مرلینگاهِ حاوی لرد در حال جابجایی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1399 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با وحشت به مروپ نگاه می کردند. لرد گفت:
-مرگخوارانمان، چند نفرتان سر مادرمان را گرم کنید و بقیه بیاید تا ما را بیرون بیاورید! اگر مادرمان با آن سینی به ما برسد وقتی بیرون آمدیم حساب تک تک تون رو خواهیم رسید!

با این حرف، فنریر رودولف و گابریل به سمت مروپ برگشتند تا جلوی رفتن او به سمت لرد را بگیرند. مروپ گفت :
- مرگخوارای مامان، تونستید عزیز مامانو بیارید بیرون؟
-نه بانو. ولی زود میان بیرون. خیالتون راحت باشه.
-برید کنار باید این شلغما رو بدم با ابهت مامان نوش جون کنه. اون پایین حتما ویتامینای عزیز مامان خیلی کم شده.

ناگهان گابریل جلو پرید و گفت:
-بانو دقت کردید این شلغما متقارن نیستن. رنگ قرمزش هم به صورت مساوی پخش نشده. بانو دلتون میاد به ارباب غذای نامتقارن بدید.
- یعنی داری از غذاهای مامان ایراد می گیری؟
-من غلط بکنم یه همچین کاری بکنم. ایراد از شما که نبوده. از اون مغازه ای بوده که توش اینو خریدید. اینا اصلا به فکر تقارن نیستن. اصلا به موازات اهمیت نمیدن.
- یعنی مامان از جاهای خوب شلغم نمیگیره؟
-نه بانو. ایراد از اون زمینی بوده که این شلغما ازش خریده شده. ربطی به شما و مغازه دار نداره. اینا درختاشونم نامتقارنه.
-یعنی مامان از مغازه هایی خرید میکنه که جایی که ازش شلغم میارن نامتقارنه؟

در حالی که مروپ داشت با گابریل بحث می کرد، رودولف برگشت تا اوضاع لرد را بررسی کند. رودولف گفت:
-ارباب هنوز راهی پیدا نکردید؟
-خیر. ما همچنان تفکر می کنیم. شما نیز همچنان مادرمان را مشغول کنید...شما سه نفر چطور در ریونکلا افتادید. نمی توانید راهی برای نجات ما بیابید. نباید حداقل یک کار برای ما بکنید. هر بار خودمان باید فکر با عظمتمان را به کار بیندازیم.

رودولف در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت:
- ارباب با من بودید؟
-رودولف تو ریونی هستی؟
-نه ارباب.
-پس برو تا مادرمان شلغم بر سر مبارکمان خالی نکرده.

رودولف دوباره به سمت مروپ و بقیه برگشت. گابریل حالا داشت تابش های هسته زمین را مقصر نامتقارن بودن شلغم ها می دانست اما پیش از اینکه مروپ پاسخش را بدهد، صدای مهیبی توجهشان را جلب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1399/5/29 8:49:06
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1398 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
مشکل رمزتاز‌های وزارت خانه باعث این شده بود که لرد ولدمورت با دست زدن به یک پرتقال که در اصل یک رمزتاز بود، سر از چاه دستشویی خانه ریدل ها دربیارد...حالا مرگخوارن لرد همه دور چاه دستشویی جمع شده بودند تا چاره‌ای برای نجات اربابشان ترتیب بدهند.
_ترتیب بدهید دیگه!
_ارباب هولمون نکنید...باید فکر کنیم!
_با ابهت مامان...کمی صبر کن...برای اینکه آرامش خود را حفظ کنی الان برات شلغم پلو درست میکنم میفرستم پایین!

قبل از اینکه کسی اظهار نظری بکند، مروپ گانت از دستشویی خارج و برای درست غذای مذکور به آشپزخانه مراجعه کرد...
_مادر...مادر...نه...صبر کند!
_چیزه..ارباب...دیر شد...رفتن که درست کنن!
_یاران ما...فکر کنم زیاد پس وقت ندارید که چاره‌ای اندیشیده و قبل از بازگشت مادرمون، ما رو از اینجا بیرون بیارید.

مرگخواران با نگرانی به یک دیگر نگاه کردند...آنها زیاد وقت نداشتند...
_ارباب، دیواره ها رو با دست و پا گرفته و بالا بیایید.
_نمیشه!
_عه؟ نمیتونید از دست و پاتون استفاده کنید...خب دندون بزنید!
_
_ارباب چون نمی‌بینمتون، شکلکتون مشخص نیست...میشه بگین الان چی بودین؟
_پوکرفیس!
_آها...حله!
_فهمیدم ارباب...شما میتونید آپارات کنی...
_یاران ما....ساکت باشین....ما خودمون بسیار باهاوش هستیم...فهمیدیم باید چیکار کنیم..آپارات میکنیم!
_امممم...ارباب..من جای شما بودم این کار رو نمیکردم!
_چرا گابریل؟
_خب...چیزه...میدونید...چطوری بگم؟ آخه به غیر از رمزتاز ها، شبکه آپارتمون هم دچار اختلال شده...برای همین توصیه نمیکنم آپارات کنید، یکهو از جای بدتری سر در میارین!

در همین حین بود که مروپ گانت با یک سینی غذا وارد شد!
_قند عسل مامان...غذات آماده‌اس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1398 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


-خب ارباب این "اینجا" دقیقا کجاست؟
-همونجا دیگه ملعون! همونجا که هوا خیلی خوب است!
-ارباب الان میایم تو باغ نجاتتون میدیم.
-ما گفتیم باغ؟ ما گفتیم اونجا که صداهای دل انگیز اکو میشود!
-آهان ارباب...حموم رو میگین که وقتی آواز"مرغ سحر ناله سر کن" رو می خونین توی خونه ریدل صدای پر ابهتتون اکو میشه.
-نه احمق مرلینگاه رو میگیم که داریم تو چاهش خفه میشیم...یکی مارو نجات بده!

مروپ با شنیدن فریاد کمک لرد به سرعت خودش را به چاه مرلینگاه رساند و جیغ و فریاد به راه انداخت و صورت خراشید.
-ای داد...ای فغان...یا جوراب شلواری مرلین...عزیز مامان توی چاه رفتی چیکار؟!
-اومدیم اینجا هوا بخوریم مادر...اصلا هم پرتقال های شما مقصر این فاجعه نبودند.
-اونجا که جای هوا خوردن نیست عزیز مامان! ویتامین بدنت بخاطر تاریکی چاه کم بشه چی؟ الان برات خرمالو میفرستم پایین.
-نه مادر...نندازید...آخ...آخ...کله با ابهتمان!
-خرمالوها به دستت رسید عزیز مامان؟
-به کله مان رسید مادر!
-ارباب میخواین یکی از قمه هامو براتون بفرستم پایین که با خطرات احتمالی مثل سوسک ها بتونید مقابله کنید؟

ناگهان لرد خودش را تجسم کرد که قمه رودولف مانند قالب پنیر صاف و یکدست از سر تا انگشت پایش را نصف می کند.
-نه رودولف نفرستین ها. ما خودمان برای دشمنان احتمالی یک فکری می کنیم. فقط ما را از این چاه مصیبت بیاورید بیرون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!