برای لحظه ای، یاد همه لحظاتی افتاد که بخاطر فضایی بودن حقشو خورده بودن؛ مثل... مثل...
خب، شاید تا الان خیلی هم حقش بعنوان فضایی پایمال نشده بود... اما خب، شاید در آینده نه چندان دور ميشد. پس از همین الان باید شروع میکرد. کاغذی از جیبش بیرون آورد، که خیلی وقت پیش برای چنین موقعی نوشته بود. نفس عمیقی کشید که حاکی از اندوه بود. صداشو صاف کرد، و شروع به صحبت کرد... ولی با کمی دقت، فهمید که فقط چند تا صدای نامفهوم از دهنش خارج ميشه... و با کمی دقت بیشتر، دید بلاتریکس جلوی دهنشو گرفته.
- رابستن؟ تو دوست داری دوباره بهونه دست طرف بدی تا بیرونمون کنه؟

-

- خوبه. پس آروم راه بيفت.

رابستن با اندوه فراوان کاغذ رو دوباره توی جیبش چپوند. شاید یه روز بالاخره میتونست ازش استفاده کنه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


اتفاقا خیلیم مشخص شدن هست که مذکر بودن میشیم یا نه! من یه مذکر قوی بودن میشم و تو باید اینو فهمیدن کنی!


همیشه میدونستم شما دوست دارین که یه درخت مرگخوارتون باشه اما مستقیم احساساتتون رو به من بروز نمیدید...برای همینه که دارید از من دفاع می کنید! 