جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

175 کاربر(ها) آنلاین هستند (122 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
175 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

زمان‌برگردان مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تا کنون در چنین دو راهی سختی گیر نکرده بود.باطن تاریکش به او می‌گفت:«یه آواکداورا نثارشون کن .هم از دست اون مشنگ احمق راحت میشی هم از دست دامبلدور»
اما لرد سیاه با خود گفت:«این مشنگ اصلا لایق آواکداورای من نیست.باید یک فکر دیگر کنم. »
ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد:«آهان!باید به ذهن آن مامور مشنگ نفوذ کرده و ببینم چه دوست دارد»
پس چوبدستیش را در آورد و گفت:«له جی منس»و چون مشنگ ها متوجه خواندن ذهن‌شان نمیشوند،مامور هم چیزی نفهمید.

«پس گربه دوست داری؟آهان !الان تو را دنبال نخود سیاه میفرستم»

اما بعد لرد با خود گفت:«من و در آوردن صدای گربه؟باید یک گربه واقعی اینجا ظاهر کنم»
سپس یک گربه از غیب ظاهر کرد و به گربه گفت:«ببین گربه،میری خودتو به مرده نشون میدی. بعد از این که مرده دنبالت کرد تو هم فرار می‌کنی.شیر فهم شدی؟»
گربه بینوا سر تکان داد.
لرد سیاه گربه را به سوی مأمور فرستاد
-سلام پیشی کوچولو.بیا اینجا ببینم...
اما گربه با سرعتی سرسام آور به سوی در خروج اتاق رفت.

-وایسا ببینم کجا میری..

تا گربه کار خود را کرد لرد سیاه پیش آلبوس آمد گفت:«بیا بقل عمو» و دامبلدور هم بقل لرد سیاه پرید و هر دو از سینما خارج شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/2/10 17:42:30

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه در ذهنش اینگونه تصور میکرد که ناگهان به واقعیت برگشت.
سوزن سرنگ آهسته آهسته به دست لرد نزدیک میشد. لرد ناخود آگاه نفسش را حبس کرد و چشمانش را بست. پرستار که دیگر فاصله ی چندانی با گرفتن خون با اصالت لرد نداشت، ناگهان صدایی از بیرون توجهش را جلب کرد و باعث شد که برای رفع کنجکاوی هم که شده لحظه ای لرد را تنها بگذارد.

بیرون اتاق بین بیماران دعوایی به راه افتاده بود که از قرار معلوم همین به نفع لرد تمام شده بود. لرد که هنوز درحال خود بود، زیر چشمی به دستش نگاه کرد. انگار هنوز چیزی از او کم نشده بود. بلند شد و به اطراف نگاه کرد گویا خبری از پرستار نبود.
_میدانستیم آنها عرضه ی این کارها را ندارند. گرفتن خون ما کار هرکسی نیست.

سپس به آرامی از آن مکان نفرین شده دور شد. باید فورا دست به کار میشد و به دنبال آلبوس کوچک میگشت و تا کسی متوجه آنها نشده از فرصت به وجود آمده استفاده میکرد تا از آنجا خارج شوند. آخرین باری که آلبوس را رویت کرد، در دست مامور سالن بود پس قطع به یقین هنوز هم باید با او باشد.

نیم ساعت بعد

_پیدات کردم.
مامور سالن درحال بافتن ریش های بلند آلبوس دامبلدور کوچک یافت شد.
_یکی از زیر یکی از رو.
_اوقع اوعه .

اما لرد از این بابت نمیتوانست مدت زیادی خوشحال باشد حال باید برای یک فرار موفق چاره ای می جویید تا آن دو نفر را از یکدیگر جدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا گرینفورت در 1399/2/10 14:57:17
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
شل کن!!!!!شل کن میگم!
-ای مشنگ.چطور جرئت می‌کنی جلوی لرد ولدمورت،بزرگترین جادوگر دوران ها،حرف از شل کردن بزنی؟

-وایسا ببینم!چی گفتی؟گفتی اسمت لرد ولدمورته؟
-چیز است منظورم ...
-آقای جونز! این بچه این آقا نیست.بیاید ببریدش یتیم خونه.
- آواکداورا
پرستار مانند سنگی محکم بر زمین افتاد.اما سریع نگهبان سینما وارد شد و گفت:

-قتل!قتتتتتتتتل!
-آواکداورا
-این هم از هوش و درایت ما . آلبوس بیا اینجا

اما ولدمورت خشکش زد.هری پاتر در آنجا بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1399 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پرستار
_ نگران نباش درد نداره.

لرد
_آری جان خودت .اگر جلوتر بیایی جوری طلسمت می کنم که نفهمی از کجا خورده ای .

_ گفتی چیکار می کنی ؟ فکر کنم باید از مغزت یه عکس بندازم .

_ آری ما عکس را ترجیح می دهیم

اما پرستار دیگر توجهی نمی کرد

_ تو حق نداری خون با اصالت ما را در شیشه بکنی، چطور جرئت می کنی از خون ما برداشت کنی.

پرستار ( با خودش )
_بابا این یارو قاطی داره

_ دامبلدور هم که هیچ وقت برای ما خیر نداشت

پرستار همین طور با سوزن جلو می آمد و لرد هم آماده بود تا چوب دستی اش را بکشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1398 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که در حال تمرین ژست های اربابانه بود تا عکسی با ابهت بگیرد، نگاهی به اطرافش انداخت.
-بویی تند و زننده از این مکان می آید.

خانم پرستاری رو به روی لرد ایستاده بود‌.
-بوی الکله...لطفا آستینتونو بالا بکشید و دستتونو مشت کنید.
-آستین بالا کشیدن هم ژست عکاسی جدید است؟ اگر با ابهت نشیم عکس نمی اندازیم ها...گفته باشیم.

خانم پرستار مهربان لبخندی زد و از اتاق خارج شد. لحظه ای بعد مردی با سبیل چخماقی و قیافه ای به زیبایی و دل فریبی رودولف وارد اتاق شد!

-ما ترجیح می دهیم عکاسمان آن خانم باشد. بسیار با ذوق و با حوصله به نظر می رسید.

مرد نگاهی ترسناک به لرد انداخت. سرنگی از جیبش در آورد و با سوزنی که اندازه انگشت سبابه لرد بود به او نزدیک شد.

-آن جسم در دستتان سرنگ که نیست؟ نکند می خواهید خون ما را در شیشه کنید؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1398 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری اون و آبرفورث رو بر عهده گرفته.
لرد دامبلدور رو به سینما می بره و دامبلدور کوچیک از کنترل خارج می شه و می ره می شینه جلوی پرده.
نگهبان سینما دنبال والدین بچه می گرده. لرد ادعا می کنه که پدر بچه اس. ولی نگهبان تصمیم می گیره ازشون آزمایش خون بگیره.
لرد می ترسه و به سمت هاگوارتز آپارات می کنه.

.....................

-الان دقیقا داری چیکار می کنی؟

لرد چشمانش را باز کرد و متوجه شد که هنوز در سالن سینماست و سینما هیچ شباهتی به هاگوارتز ندارد!
تا آن زمان، هرگز پیش نیامده بود که آپارات های لرد سیاه، ناموفق باشند! ولی ناگهان ذهنش جرقه ای زد.
-ما که با زمان سرگردان اومدیم اینجا! این جا هم که چیزی سر جای خودش نیست. عجیب نیست که موفق نشدیم. ما در واقع موفق شدیم، ولی این زمان، ظرفیت و گنجایش موفقیت های ما را ندارد!

و این گونه خودش را قانع کرد!

صدای نگهبان سالن باز هم در گوشش پیچید. جمله ای که هرگز دوست نداشت بشنود.
-اگه نمایش مضحکت تموم شده، با هم بریم برای آزمایش!

لرد سیاه دامبلدور کوچک را از یقه گرفت و بلند کرد.
-بریم اصلا! فکر کردی ما می ترسیم؟ همش یک آزمایش است دیگر! با سرنگ سوراخمان که نمی کنید! خونمان را که بیرون نمی کشید. فوقش عکسی چیزی می گیرید. بگیرید!

و چند دقیقه بعد، همراه مامور سالن، در آزمایشگاه بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1398 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه هیچگونه ترسی از هیچ چیزی نداشت. یا حداقل تمام اطرافیان و کسانی که اسم او را شنیده بودند یا چهره اش را دیده بودند، اینگونه فکر می کردند. خود لرد سیاه هم اینگونه فکر می کرد. مگر میشد که او، ارباب تاریکی و پلیدی، از سوزنی نازک بترسد؟ چند دقیقه ای با خود فکر کرد و به گفتگو پرداخت.
- نه... نمی ترسیم! ما از هیچ چیزی نمی ترسیم!
- ولی اگه درد داشته باشه چی؟
- ما بسیار قوی و بی باک هستیم! درد چیه؟

لرد سیاه در پاسخ به خویش، چهره ای مصمم گرفت و گفت:
- ما میریم که آزمایش مشنگی بدیم! حتی اگه در این راه درد بکشیم!
- یعنی دامبلدور ارزششو داره؟
- اهم...

حق با ندای درونش بود. بچه ای که در میان بازوانش قرار گرفته بود، ارزش سوراخ شدن بدن لردِ سیاه را نداشت. کوچکترین قطره ای از خون لرد سیاه نباید توسط وسایل مشنگی یا حتی خود مشنگ ها لمس یا رویت می شد. نگاهی از سر غرور به نگهبان کرد و گفت:
- ما با اینکه بسیار مایل هستیم تا با شما به آزمایشگاه مشنگی برویم، ولی باید اعلام کنیم که این بچه به آزمایشگاه حساسیت دارد. کهیر می زند!
- ینی چی میشه دقیقا؟

لرد سیاه کهیر را تازه آموخته بود و هنوز فرصت گوگل کردنش را نیافته بود. اما او کسی نبود که در همچین موقعیتی خود را ببازد. پوزخندی زد و گفت:
- کهیر! مطمئنا دیگه نگهبانی مثل تو می دونه کهیر یعنی چی!
- اونو که بله! می دونم!

اما نگهبان هم نمی دانست. فقط فکر می کرد که شاید با پرسیدن از لرد، معنی آن را بفهمد! لرد سیاه ادامه داد:
- به همین دلیل ما سریعا بچه مون رو برمیداریم و فلنگو می... چیز! این جا رو ترک می کنیم!
- ولی...

لرد سیاهی برای شنیدن ادامه ی جملات نگهبان باقی نمانده بود. لرد به سمت هاگوارتز آپارات کرده بود تا دامبلدور بچه را جلوی در آنجا بگذارد و به جستجویش به دنبال پدرش ادامه دهد. اما هنوز چند قدمی به درب ورودی مدرسه باقی مانده بود و سوژه های فرعی دیگری ممکن بود انتظارش را بکشند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1398 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
چوبدستی لرد همچنان در دستانش میچرخید تا آواداکداورایی بر سر مرد برخورد کند. بازرس، هم تعجب کرده بود و هم عصبانی بود و این صورت برای دامبلدور خنده دار بود.
-هه هه! هه هه!
-نخند بچه. ما که کاریکاتور جلوت نذاشتیم که میخندی!
-هی... این ماسماسک چیه گرفتی جلوم. چوب؟ میخوای منو بزنی؟

لرد از اخم کردن به بچه خسته شد و به صورت مرد نگاه کرد.
واقعا چرا چوبدستی اش را روبه روی مشنگی که هیچ چیز سرش نمی شود گرفته است؟
-خب عصبی شدیم. ما عصبی میشویم همه مرگـ... خدمتکارانمان در میروند.

و چوبدستی اش را سر جایش گذاشت. نشست و قنداغه دامبلدور کوچک را گرفت و آویزان، نگه داشت.
لرد میخواست ابهتش را نشان دهد تا شاید مرد از پرسیدن این سوال صرف نظر کند.

-من تا ندونم مادرش کیه رات نمیم بری بیرون.
-چی؟ مگه ما نگفتیم که ابهت خاصی داریم. هرچه میگوییم انجام میشود؟
-خب که چی؟
-خب... اسم مادرش... کندرائه.
-خب این بچه و شما باید آزمایش خون بدین تا معلوم شه پدرشی. وگرنه بچه رو ازتون میگیرم، میدیم یتیم خونه. مفهوم شد؟
-آزمایش... آزمایش مشنگی؟ عمرا! ما آزمایش نمیدیم.

بازرس نیشش با این حرف لرد باز شد. به دامبلدور کوچک و لرد نگاه کرد.
-میترسی؟
-ترس؟ ما و ترس؟ نه خیر، نمیترسیم. الانم با خود تو میریم و آزمایش خون مشنگی میدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در 1398/8/21 20:10:00
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در 1398/8/22 15:21:19
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1398 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-باشه،باشه گیریم که تو سرپرستشی،اگه راست میگی اسم بچه هه چیه؟

-دا....آلبوس.

-اسم شما چیه؟

لرد داشت فکر میکرد تا اسم پدر دامبلدور را بدست اورد.
ناگهان گفت:پارزیوال

-حالا من از کجا بدونم که دروغ نمیگی؟

-خب اگه فکر میکنی دروغ میگم،پس چرا میپرسی؟

-آیا این بچه مادری هم داره؟

لرد عصبانی شد و چوبدستیش را در اورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1398 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
نگهبان با شک و تردید مشغول تماشای لرد می‌شه که هرچی می‌رسید به زبون میاورد و بچه هم به دنبالش به وجد میومد!

- ما خوب می‌دونیم چقد به همه کس و همه چیز اعتماد داری. مگه نه؟

بچه با اشتیاق سر تکون می‌ده و با سرعت بیشتری مشغول مک زدن پستونکش می‌شه. لرد فکر می‌کرد اوضاع داره خوب پیش می‌ره، اما نگهبان نظر دیگه‌ای داشت.
- خب که چی؟ بچه‌س دیگه به همه کس و همه چیز اعتماد داره. این باعث می‌شه سرپرستیش با تو باشه؟ برو آقا برو، اینو باید ببریم پرورشگاه.

و دست بچه رو می‌گیره که ببره، اما لرد هم کوتاه بیا نبود. پس اخماش تو هم می‌ره. شاید بهتر بود همون راه عشقو بگیره و جلو بره!
- تو به ما عشق نمی‌ورزی بچه؟

کلمه‌ی "عشق" برای دامبلدور بچه معنای خاصی داشت حتی اگه با این لحن ادا می‌شد. اون هرگز نمی‌تونست به سادگی از کنارش عبور کنه. با عشق برمی‌گرده و نگاه عاشقانه‌ای به لرد می‌ندازه.

لرد اصلا از این نگاه و تلاش بچه برای رها شدن از دست نگهبان و در آغوش کشیده شدنش خوشش نمیومد، اما مجبور بود برای لحظاتی هم که شده، دامبلدور عشق‌آلود رو تحمل کنه.

بچه از دست نگهبان رها می‌شه و با قلبی آکنده از عشق به آغوش لرد پناه میاره. لرد با بی‌میلی سعی می‌کنه بچه رو در فاصله مناسبی از خودش نگه داره و می‌گه:
- ما سرپرستشیم دیگه. اگه دزد بودیم که بچه نمی‌پرید بغلمون!می‌پرید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.