جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  108 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  217 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1399 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید دستش را روی دستگیره فشرد... باز نشد. باز هم فشرد... و باز هم باز نشد! هاگرید که دیگر عصبانی شده بود، فشار سنگینی به دستگیره در آورد.

ترررق!

به دستگیره کنده شده ی در نگاه کرد. برای هرکس دیگری، کنده شدن دستگیره مانعی بزرگ میشد، اما هاگرید هرکسی نبود، دستگیره را به کناری انداخت و در را از لولا از جا کند.
در آنسوی در، رودولف که به انتظار ساحره ای خوش رو مانند فلور دلاکور یا نهایتا پنه لوپه کلیرواتر ایستاده بود، بدون دقت به فرد روبرویش شروع به ابراز علاقه خاص کرد.
- شما وضعیت تاهلت چجوریاس؟

و بعد از دیالوگ نگاهی به بالاسرش انداخت و با نیمه‌غول مذکری که روبرویش ایستاده بود روبرو شد.

- شوما چیکار داشتی؟

رودولف به هاگرید و در پشت سرش مودی چشم باباقوری خیره شد.
- من... چیز...

در همان لحظه که رودولف درحال برنامه ریزی برای قسر در رفتن بود، مودی دست هاگرید را به کناری زد و به رودولف خیره شد.
- راهش بدین تو... این عریان به اینجا اومده. نماد پاکی و بی آلایشیه. خطری نداره.

مثل اینکه لخت بودن رودولف یکجا به کمکش آماده بود. حالا باید راهی برای انجام ماموریتش پیدا می‌کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/6/13 4:57:41
دلیل: اضافه کردن علامت نگارشی
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1399 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
_واهی...من تیر خوردم! تصویر تغییر اندازه داده شده


قبل از اینکه محفلی جدیدی توسط هاگرید مورد اصابت قرار بگیرد، درب اتاق به صدا درآمد!
_هاگرید روشنایی...یکی داره در میزنه...سرت رو بردار بذار سرجاش، ببین چیکار دارن باباجون!
_هر چی پروفسور بگه!

هاگرید تفنگ را در جیب عقب شلوار خود گذاشت...سرش را برداشت و آن را به گردنش متصل کرد...گلوله‌ای که خورده بود را دفع کرد...تمام این اتفاقات با نیروی عشق ممکن بود...و بلاخره قصد کرد که به سمت در رفته و آن را باز کند...ولی ناگهان مودی جلوی او پرید و او را متوقف کرد!
_صبر کن...بوی یه توطئه رو حس میکنم!
_چی؟ خب من گوشنمه ام بود، یه سری چیزا رو باهم قاطی کردم و خوردم...نمیدونستم چنین بوی ساطع میکنه!
_همین که تصوری از توطئه نداری خودش توطئه اس!
_خب چیکار کنیم؟
_من باهات میام در رو باز کنیم تا اونجا این توطئه رو کشف کنیم!

دوباره صدای زده شدن در شنیده شد...
_شنیدین؟
_چی رو؟
_ریتم ضربات روی در رو...این ریتم یه نماده!:
_نماد چی؟
_نماد بارز...بارز چی؟ نمیدونم...ولی میدونم بارزه!
_چیکار کنیم؟
_هیچی...بریم در رو باز کنیم...ولی اگه دیدم پشت در یه آدم قد بلنده، این نماد بارزه ابلیکه...یعنی طرف از جادوگرای زمان فراعنه مصره!
_واهاااای!

هاگرید به همراه مودی دستش را روی دستگیره در گذاشت و آماده‌ی باز کردن در شدن...مودی از اکثر نماد ها را مطلع بود...فقط مشخص نبود که نماد یه مرد قمه به دست که پیراهن نپوشیده بود را هم میشناخت یا نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1399 05:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- از خودت دفاع کن بزدل پست!

- هیشکی حق نداره جولوی من به بز توهین کنه! بیگیر که اومد. تصویر تغییر اندازه داده شده


هاگرید چند سوراخ بزرگ در تابلو سر کادوگان ایجاد کرد.

- وووهاهاهای ... من بردم! تصویر تغییر اندازه داده شده


کادوگان شمشیرش را از تابلو بیرون آورد و هاگرید را گردن زد.

- هیچ‌وقت از پیروزی مقابل یک شوالیه مطمئن نباش!

- نخیرم نخیرم. آینه آینه. خودم بردم. اول من زدم! تصویر تغییر اندازه داده شده


نعره سر هاگرید از گوشه اتاق به گوش می‌رسید. او البته واقعا هم چیزی از دست نداده بود. حتا حالا می‌توانست غذاها را مستقیما به داخل شکمش بریزد.

- می‌خواین من بهتون بگم کی برد؟

تمام مردمک‌ها چرخید سمت مودی.حتا مردمک اکسترنال خودش.

- متاسفم هاگرید. تو باختی. اما سر! در کمال تاسف تو هم باختی. پس کی برده؟ عجیبه که نمی‌فهمید ... الان بهتون می‌گم. اونی برده که به تو شمشیر فروخته! اونی برده که به تو تفنگ فروخته!

مودی متوجه شد که همه متاثر شده‌اند و جنگ به کلی پایان یافته. پس با شهامت بیشتری ادامه داد:

- و شاید باورتون نشه، شرط می‌بندم هردوی این‌ها یک نفره.

- شمشیر منو نقاشی کشیده که هزار سال پیش می‌زیسته.

- منم توفنگم سرفتیه.

صدای «بووووووو» از همه محفلی‌ها بلند شد و شست‌های رو به پایینشان را نثار مودی کردند. هاگرید تیراندازی را از سر گرفت و سر که با سوراخی در سرش به نظر شوالیه‌ای از هند می‌رسید، در نقش خود فرو رفته و با لبه شمشیرش آن‌ها را به سمت خود هاگرید بازمی‌گرداند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1399 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبورا داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. سر و صدای داخل اتاق محفلیا، مزاحم لرد هست برای همین سدریک و ادوارد مامور ساکت کردنشون میشن اما توی ماموریتشون شکست میخورن. حالا پیتر رفته تا محفلیا رو ساکت کنه.
* * *


پیتر با لباس پلیس های مشنگی پشت در اتاق محفلی ها ایستاده بود.

هاگرید در را گشود.
-دوباره سولام!
-از اتاق شما به دلیل ایجاد مزاحمت برای سایر اتاق های هتل به اداره پلیس شکایت شده.

نقشه پیتر فوق العاده بود، البته در صورتی که محفلی ها مشنگ هایی زبان بفهم بودند!

-چه توفنگ قوشنگی داری!

هاگرید با دستان غول پیکرش تفنگ را از جیب پیتر در آورد و شروع به شلیک به در و دیوار کرد.
-واهاهاهای...چه کیفی میده!

لحظاتی بعد

-اولش ماموریت داشت خوب پیش می رفت ارباب...ولی...
-ولی صدای جدید شلیک را هم حالا باید تحمل نماییم. بسیار زحمت کشیدی پیتر!
-ارباب من برم با ساحره های باکمالات محفلی آشنا...آم...یعنی برم با قمه هام محفلیارو ریز ریز کنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد برای گزارش پیروزی ادوارد صبر کرد. بازم صبر کرد. بیشتر صبر کرد. خیلی صبر کرد. خیلی خیلی صبر کرد. میخواست اعتراض کنه و یکی دیگه رو بفرسته.ولی بی صبری کار افراد ضعیف بود! لرد صبر کرد،بازم صبر کرد. خیلی...

خیلی خیلی خیلی خیلی ... صبر کردن بعد...
مرگخوارا در حالی موهاشون سفید شده بود به لرد نگاه کردند تا بالاخره تصمیم بگیره که دیگه صبر نکنه.

_ارباب وقتمون تلف شد!شما هم خب...

بلا تریکس با موهای سفیدش پای مرگخوار مذکور رو گرفت و پرت کرد بیرون پنجره.
لرد به بقیه نگاه کرد که مشتاقانه نگاهش می کردند.
_خب ما تصمیم گرفتیم یکی دیگه رو بفرستیم برای ماموریت. کی میره؟
همه ی مرگخوارا به جز پیترشون:
پیترشون:
_خب پیتر! برو ببینم چه می کنی!

پیتر در حالی که 2 تا هندونه گذاشته بود زیر بفلش به سمت در راه افتاد. ولی وقتی فهمید چیکار کرده با شدت تعجب کرد هندونه ها افتادند.
_پیتر! پول هندونه ها بسیار بود! چرا شکستیشان!
_ارباب!من... آخه...
_برو دیگر!

پیتر چاره ای نداشت.
در اتاق را باز کرد و به سمت اتاق محفل راه افتاد و نفس عمیقی کشید.
در زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1399 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی ادوارد ایده‌ای نداشت که باید چیکار کنه. پس به اتاق برگشت.
- ارباب؟ دقیقا باید برم اونجا چیکار کنم؟
- برو ساکتشان کن قیچی.
- یعنی بکشم‌شون؟
- نه قیچی. ساکتشان کن. حالا برو و مزاحم ما نشو.

ادوارد درمونده و ترسیده از اتاق بیرون رفت. توی راه سعی کرد به روش‌هایی برای ساکت کردن محفلی‌ها فکر کنه ولی به خاطر کوتاه بودن راه نتونست به چیزی فکر کنه.

خش خش

ادوارد سعی کرد که در بزنه ولی فقط در رو خط خطی کرد.

- بله؟ تو هم می‌خوای بیای بیل بزنی؟
- چی؟ بیل؟ فکر نکنم بتونم بیل بزنم ولی می‌تونم مو کوتاه کنم.
- هومم... باشه. بیا تو.

ادوارد متعجب که چقدر آسون تونست به محفل نفوذ کنه، داخل اتاق رفت.

- پروفسور آرایشگر آوردم.
- آرایشگر نیستم. قیچی‌ام.
- انگار توهم هم داره پروفسور.
- باباجون کار خوبی کردی ولی نباید نزدیک موهای من بشه.
- باشه پروفسور. تو! بیا این ریش من رو یکم کوتاه کن.

چند لحظه بعد.

- آی... دستم گیر کرد. ریشت داره دستم رو می‌خوره.
- چی چی میگی؟ کوتاه کن دیگه.

ادوارد در تلاش بود تا دستش رو از ریش هاگرید بیرون بیاره ولی ریش هاگرید زنده شده بود و می‌خواست دست ادوارد رو بخوره. چون هیچ قیچی‌ای نباید یه ریش رو کوتاه کنه. بلاخره اونا هم می‌خواستن زندگی کنن.

- ولم کن ظالم.

هوپ

-عه! کوجا رفت؟

ادوارد ضعیف و نحیف بود. درنتیجه زورش به ریش نمی‌رسید. پس توسط ریش خورده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد در 1399/2/16 21:10:32
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: دوشنبه 15 اردیبهشت 1399 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک فریاد زد:
-آی ملللللللللللت. دو دقیقه خفه خون بگیرین دیگه.

ناگهان همه ی صداها خوابید. ویزلیها دست ازبالش بازی برداشتند.خیار های روی صورت تانکس تلپ روی زمین افتادند و دامبلدور گفت:
-الفاتحه

هاگرید با عصبانیت جلو آمد و گفت:
-شی شی گوفتی؟
-چیزه...... گفتم لطفا سکوت اختیار کنید تا بتونم به کارم ادامه بدم.
-به پروفوسور توهین کردی؟
-نه. پروفسور رو چشم ما جا دارند.

آخرین چیزی که سدریک قبل از فرو رفتن در اعماق زمین به یاد آورد سخن دامبلدور بود که گفت:
-نگران نباش فرزند روشنایی. در بهشت با مرلین مشهور میشوی.
......................
دو ساعت بعد
...................
-مشتی پاشو. جامو تنگ کردی.
-تو کی هستی دیگه؟
-ماندانگاشم.ماندانگاش فلچر. گذر ژندگی مارو به این روز انداخته.توف تو روت دنیا.
- اه! اینجارو تفی نکن دیگه چندش. اصلا اینجا کجاست؟
-لایه شوم زمینه دیگه. مگه اونجارو نمیبینی؟

سدریک نگاهی به اطراف انداخت اما از شدت تاریکی چیزی معلوم نبود. سدریک به ماندانگاس گفت:
-داداش اون فندکتو میدی به من؟
-ا!!! پش تو هم اهل دلی؟ بیا اینم فندک.

سدریک با نور کم فندک به سختی توانست تابلویی روی دیوار ببیند . روی تابلو نوشته بود:(لایه ی سوم زمین. مخصوص جادوگران معتاد.لطفا فندک خود را همراه خود بیاورید.)

سدریک فریاد زد:
-نهههههههههههههههههههههههههههههههههه
..........................................
همان ساعت در اتاق مرگخواران
...........................................
-پس چرا این سدریک نیامد. تا حالا کسی جرئت نکرده بود که به ماموریت برود و آنقدر دیر کند. باید یک مرگخوار دگر را برای ماموریت انتخاب کنم.

لرد سیاه نگاهی به چهره های مضطرب مرگخواران انداخت و گفت:
- ادوارد تو برو
-به روی چشم ارباب.

ادوارد قیچی خود را برق انداخت و از اتاق خارج شد. به سوی اتاق محفلیها رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1399 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- واهای! تو شِه شال قوشنگی داری!

هاگرید این را گفت و به شال دور گردن سدریک خیره شد.

- اصلا فهمیدین این همه نطقی که کردمو؟
-

هاگرید نزدیک شد.

- میگم باید آرامش داشته باشین!
-

هاگرید نزدیک تر شد!

- تو چرا اینطوری نگاه میکنی؟
- پوروفسور درمانتو یافتوم!

هاگرید بعد از گفتن جمله ی قبل، به شکل قورباغه ای که به دنبال طعمه اش زبان می‌اندازد به سمت سدریک یورش برد.
- یه دیقه توکون نوخوری حله.

این را گفت و شال دور گردن سدریک را برداشت.
- اینو می‌بندم دور کمر پوروف دیه دردش نمیایه!

سدریک دستی بر سرش کوبید... فقط حرف زدن فایده ای نداشت، باید کاری میکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: پنجشنبه 21 فروردین 1399 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- ای وای...ببخشین پوروفسور! قرار نبود همچین بشه. واقعا عوذر می‌خوام...

هاگرید درحالی که با صدای بلندی پشت سر هم معذرت‌خواهی می‌کرد، دو دستی شانه‌های دامبلدور را که به زمین چسبیده بود، گرفت و او را از کف زمین کَند.

در همین هنگام، ناگهان صدای جیغ‌های پی‌درپی و بلندی توجه سدریک را به آن سوی اتاق جلب کرد. اتاق تاریک بود اما به هرحال برای دیدن آنچه که پیش رویش بود، کفایت می‌کرد؛ سدریک با تعدادی بچه‌ی کوچکِ ویزلی مواجه شد که با بالش محبوبش که آن را بعنوان نذری به هاگرید غالب کرده بود، مشغول جنگ بالشی بودند و آن را مدام به یکدیگر می‌کوبیدند.

سدریک تحمل این حجم از خشونت و بدرفتاری با بالشش را نداشت و از طرفی هم چهره‌ی خشمگین و عصبانی لرد سیاه مدام از جلوی چشمانش می‌گذشت و به او یادآوری می‌کرد که اگر جانش را دوست دارد، ناکام از ماموریتش باز نگردد.

بنابراین خشمِ آمیخته به ترس درونش ناگهان شدت گرفت. درحالی که با قدم‌های بلند به سوی بچه‌ویزلی‌ها می‌رفت و با خشم بالشش را از دستشان بیرون می‌کشید، خطاب به دامبلدور گفت:
- پروفسور، این همه سر و صدا از شما و محفلی‌ها بعیده! ناسلامتی سنی ازتون گذشته، الان باید در آرامش گوشه‌‌ای بشینید و با خیال راحت در سکوت مطلق، لیوانی چای بنوشید! فکر نمی‌کنین اینقدر سر و صدا شاید برای گوشاتون ضرر داشته باشه؟ محفلی‌ها که مردم آروم و بااخلاقی هستن، بعیده ازشون که چنین صداهایی تولید بکنن! با این اوضاع، فکر می‌کنم باید درمورد عضویتم تو محفل تجدیدنظر کنم؛ شاید بد نباشه اگه تذکری چیزی بدید و بعد همگی در آرامش و سکوت به سر ببریم...

سدریک پس از اتمام سخنرانی‌اش، در انتظار تاثیر حرف‌هایی که زده بود، به دامبلدور زل زد و درحالی که بالشش را در آغوش کشیده بود، منتظر نتیجه‌ی کارش ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: یکشنبه 17 فروردین 1399 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک آب دهانش را قورت داد و سعی کرد لبخند بزند.
- آره آره چرا که نه.
سپس لبخندش را به طرز احمقانه‌ای گشاد کرد. هاگرید، با دستش ضربه‌ای به شانه‌‌ی سدریک زد.
- خوووش اومدی داداچ. بفرما داخل.
سدریک احساس کرد شانه اش له شد و درون بدنش فرو رفت. از درد، آهی کشید و وارد اتاق محفلی ها شد. هاگرید فریاد زد:
- یا ایهاالمحفلیون! کارگر جدید خدمت شوما!
سدریک وقتی داخل اتاق را دید، در جا خشکش زد. در نگاه اول، دامبلدور را دید که روی شکمش، روی زمین دراز کشیده بود و لبخند مضحکی به سدریک می‌زد.
- حالت چه طوره باباجان؟ دیگه وقتو تلف نکن استارت بزن جوون!
و بعد لبخندش را تا بناگوش وسعت داد. سدریک، به سختی لبخند زشتی زد و سرش را تکان داد و صدای تهدید آمیز بسته شدن در توسط هاگرید را شنید. وقتی هاگرید چفت در را بست، سدریک با ترس آب دهانش را قورت داد و نفسش در سینه حبس شد.
پشت دامبلدور، تانکس ولو شده بود و روی چشم‌هایش دو حلقه‌ی خیار به چشم می‌خورد. کنارش دستگاه ریزی بود که از آن موسیقیِ خارجیِ [، مثبت هجده و خفنی] به گوش می‌رسید.
هاگرید هم کنار دامبلدور، روی زمین ولو شد و گرومپی صدا داد. زمین لرزید.
- خیلی خوب داداچ گولم. بدار اون بیلو شروع کن. آفرین پسر ژون.
سدریک با نارضایتی بیل را برداشت و همین که خواست شروع کند، دامبلدور داد زد:
- سیریــــوووسسسس! بابا جان مثانه‌ت که هیچ، وجودتم تخلیه شد دیگه! بیا بیرون روی کمرم راه برو شاید بهتر شد کمرم.
سدریک شروع کرد به بیل زدن. الان مثلاً داشت ماموریتش را اجرا می‌کرد؟ در همان حال که بیل می‌زد، نگاهی به محفلی ها انداخت. محال بود بتواند آرامشان کند!
دامبلدور وقتی صدایی از سیریوس نشنید، دوباره عربده کشید:
- سیریوسسسسسس! نکنه داری معده‌تو میدی بیرون؟
سدریک می‌توانست احساس کند که لرد از میان دندان‌های کلید شده‌اش می‌غرّد و نقشه‌ی قتل سدریک را می‌کشد.
فکری به ذهنش نرسید. به نظر می‌رسید دامبلدور باز هم می‌خواهد عربده بکشد. پس لبخندی زد و رو به دامبلدور گفت:
- می‌خواید من انجامش بدم.
هاگرید گفت:
- نیازی نیست داداچ. بیل بزن. خودم اینجا هسم.
سپس بلند شد تا روی کمر دامبلدور پیاده روی کند. دهان سدریک باز مانده بود. رنگ دامبلدور هم پریده بود.
یک ثانیه بعد، هاگرید روی کمر دامبلدور رفت. و دامبلدور...
نمی‌توان درست توصیف کرد. یک دفعه زبان دامبلدور بیرون زد، رنگش نارنجی شد و چنین صدایی در آورد:
- غررررراااااااااااااقققققققققق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر تغییر اندازه داده شده