جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 15 خرداد 1399 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تام جاگسن vs. مودی چشم باباقوری
سوژه: اخراج زودهنگام

صدای برخورد باران بر تن خیابان و مغازه هاچنان شلاقی سخت که بر تن زندانی ای فرود می‌آید، در سرش طنین انداز میشد. سرمای غیرقابل توصیفی در رگ هایش به راه افتاده بود. آن قدر سرد که انگار خونی در آن ها وجود نداشت. اگر فقط چند دقیقه دیرتر از آنجا بیرون می‌آمد، شاید همین را هم نمی‌داشت. سرعت قدم هایش هر لحظه کمتر میشد، وارد لیتل هنگلتون شده بود. فقط چند قدم... فقط چند قدم مانده بود تا ثابت شود. چند قدم تا بر ردای اربابش بیفتد و بگوید: "انجام شد ارباب. الان دیگه اجازه دارم؟" فقط چند قدم تا اعتماد اربابش به او برگردد.
- فقط چند قدم... فقط چند... فقط... فق...

نفس هایش رو به قطع شدن می‌رفت؛ ترجیح داد به جای تلف کردنشان با حرف زدن آن هارا به پاهایش تزریق کند. ترجیح داد به جای هدر دادن اکسیژن ها، آن ها را به انرژی ای برای حرکتش تبدیل کند. پیچ دیگری از خیابان را هم رد کرد. باران تند تر شده بود. انگار آسمان هم قصد داشت تا به او بگوید وقتش درحال اتمام است. انگار ابر ها می‌خواستند راهنمایی اش کنند. تهییجی برای امیدوارد شدنش. ضرب‌آهنگ باران به مانند موسیقی شده بود. موسیقی ای هیجان انگیز و محرکی برای لحظه ای بی اثر شدن درد هایش. پیچی از خیابان را رد کرد. خانه ی ریدل ها از فاصله ای نه چندان دور پدیدار شد. بالاخره موفق میشد. بالاخره به همه نشان می‌داد که خائن او نبوده. نشان می‌داد که تا آخر عمرش وفادار به اربابش خواهد بود.
نفس هایش منقطع شده بود. قدم هایش آرام تر و آرام تر میشد. و بدترین اتفاق ممکن برای او، در بدترین لحظه ممکن افتاد. او که فقط به فکر رسیدن بود، بدون توجه به مسیرش می‌دوید. بدون توجه به تکه ای زباله که صبح همان روز کودکی خرسند از خوراکی ای که به دست آورده بود؛ به گوشه ی خیابان انداخته بود؛ پایش به زباله پلاستیکی افتاده بر زمین گیر کرد و در آبگیر کوچکی که از آب باران بوجود آمده بود سقوط کرد.
- نه! نه! نمی‌تونه این جوری تموم شه.

تام حتی بدون انرژی ای برای راه رفتن هم هنوز می‌توانست با چشم فاصله اش را بسنجد. تنها صدمتر فاصله اش با خانه ی ریدل ها بود. فقط برای صدمتر... فقط برای صدمتر اربابش را ناامید می‌کرد. فقط برای صدمتر تا زمانی که مرگخواری بود، خائن خوانده میشد. لحظه عجیبی برای او بود. افتاده بر زمین، ناله کنان پایش را گرفته بود و اشک می‌ریخت. نه از دردی که از سقوطش بر روی زمین در زانویش پیچیده بود. نه از درد طلسم هایی که بدنش تحمل کرده بود. نه از نبود نفس در ریه هایش. نه! اشکش از اعتمادی بود که از دست داده بود. اشکش از ناامیدی بود. پوچی. او بریده از تمام دنیا به لردسیاه پناه آورده بود. صاحب خانواده شده بود. خانواده ای کامل. خانواده ای که هم مادر داشت، هم پدر. هم خواهر داشت و هم برادر. شاید ابراز احساسات در بین مرگخواران ممنوع بود. شاید اکثرشان عشق را از دست داده بودند. اما هیچ کدام نمی‌توانستند شوری که در کنار هم بودنشان داشتند را دست کم بگیرند.
همانطور که سرش بر روی زمین بود و ناامید از زندگی اشک می‌ریخت، صدایی شنید. صدایی آشنا. صدایی سرد اما سرشار از زندگی. صدایی که برخلاف ظاهرش سرشار از احساسات بود... حداقل برای او. صدایی که اگر در تایید کارش می‌شنید، تمام خستگی هایش به ناگاه از بین می‌رفت. صدایی که به او امید زندگی ‌می‌داد. صدای اربابش!
- اون چیه؟
- کجا سرورم؟
- اونجا روی زمین.

لردسیاه این را گفت و نزدیک تر آمد. سایه ای از موجودی درهم پیچیده می‌دید. به دو قدمی اش رسید.
- تام؟!

تام سرش را بالا گرفت. رو به اربابش کرد. اشک ریخت. این‌بار متفاوت از گذشته. این بار اشک شوق می‌ریخت. انگار خدا، طبیعت، هرچیزی که اسمش را می‌گذاشتند نجوایش را شنیده بود. بغض کنان صدایی از گلویش بیرون آمد.
- انجامش... دادم... ارباب.

این را گفت و شی طلایی رنگی که در دست داشت را به لردسیاه تقدیم کرد. از لبخند محوی که به گوشه لب اربابش آمده بود، خرسند شد. دیگر نگران نفس هایش نبود. قطع شدنشان دیگر فرقی نداشت. خودش را ثابت کرده بود. چشمانش بسته شد. نه مانند هر بسته شدن دیگری. جلوی پای اربابش، چشمانش برای همیشه بسته شدند و دیگر هرگز گشوده نشدند...

"فلش بک"

در تختش خوابیده بود. آرام و ساکت، بدون توجه به آنچه دور و برش می‌گذشت. ناگهان صدای مهیبی آمد و در خانه درهم کوبیده شد.
- دوباره شروع کرده.

پتویش را کنار زد. از کنار تخت، نقابش را برداشت و به روی صورت ناهموارش گذاشت. پاهایش را زمین گذاشت و بلند شد.

- تام! تام! کجایی عوضی؟

دیگر توان تحمل توهین هایی که هر روز پدرش به او می‌کرد را نداشت. تصمیمش را گرفته بود. یکبار برای همیشه از خانه بیرون و می‌رفت و دیگر بر نمی‌گشت. چوبدستی اش را در پشت شلوار آبی رنگ و رو رفته ای، که آنقدر استفاده شده بود، که به بنفش می‌ماند، گذاشت و از اتاقش خارج شد.

- چه عجب! آقا بیرون اومدن. اون نوشیدنی هارو از زیرزمین بیار.

نرفت! برای اولین بار روبروی پدرش ایستاد. ظاهر پدرش تغییر کرده بود. موهایش جوگندمی شده بود و چهره اش پر از چین و چروک، پیراهن ارزان قیمتی به تن داشت، که به تازگی از کنار زباله های گوشه خیابان پیدا کرده بود. اما در باطن همان بود. همانقدر عصبی و بد دهن که در گذشته بود.

- اگه نَرَم چی میشه؟

تام این را گفت و نزدیک تر شد.

- باید می‌دونستم. بالاخره بچه ی همونی. توئم یه عوضی ای مثل ماد...
- اسم اونو روی زبون کثیفت نیار!

فریاد زده بود. فریادی از اعماق درونش. فریادی آمیخته به تمام کینه ای که در این سالها جمع کرده بود.

- چیه؟ دلت برای اون زنیکه ی هر...

دیگر بس بود. دیگر توان توهین را نداشت. در کسری از ثانیه چوبدستی کشید و ورد شیطانی و سریع العملی که بزرگترین هارا از پای درآورده بود خواند.
- آواداکداورا!

پدرش بر روی زمین افتاد. اهمیتی نمی‌داد. مدت ها بود که دیگر اهمیتی به پدرش نمی‌داد. لگدی به جسد بی جانش زد و از در خانه خارج شد.

"دقایقی بعد"

در خیابان قدم میزد. به مغازه ها نگاه می‌کرد. صدایی از همان نزدیکی می‌آمد. صدای رد و بدل شدن طلسم. خوب این صدارا می‌شناخت. به محل نزدیک تر شد.

- کروشیو!
- استوپیفای!

خودشان بودند. از نحوه پوشش و طلسم هایشان فهمیده بود. از موی بلند و فر زنی در صدرشان. خوب مرگخواران را می‎شناخت. تصویرشان را در روزنامه ها دیده بود. شرورانی بزرگ که تحت سلطه ی قدرتمند ترین جادوگر زنده جهان، لردولدمورت بودند.
مرگخواران کارشان را تمام کردند و در حال خروج بودند. سایه به سایه، اما با فاصله ای که قابل تشخیص نباشد، دنبالشان رفت. مرگخواران سرخوش از پیروزی ای که به دست آورده بودند، می‌خندیدند. اکثرشان با تله پورت غیب شدند، اما یکی از آنها انگار زخمی داشت. تصمیم گرفته بود پیاده ادامه راه را برود و این، موهبتی برای تام بود. به دنبال هوریس اسلاگهورن پیر رفت و رفت تا به خانه ی ریدل ها رسید. خانه ای قدیمی اما با عظمت، لحظه ای که هوریس به در خانه نزدیک شد، خود را به پایش انداخت.
- من... من یه جادوگرم. قول میدم به لردسیاه خدمت کنم. من خودمو وقف اهدافشون می‌کنم.
- بلند شو.

تام ایستاد. هوریس طلسمی به او زد، بیهوش شد. هوریس اورا روی دوشش گذاشت و وارد خانه ی ریدل ها شد.

"مدتی بعد"

امروز روز اولی بود که خدمت‌گذار لردسیاه و به اصطلاح "مرگخوار" شده بود. چون مرگخواران تازه از ماموریت برگشته بودند. به او وظیفه ی محافظت از وسیله ای داده شده بود. کار سختی نبود. صرفا باید درکنار مرگخواری دیگر که نمی‎شناخت، می ایستاد و اجازه نمی‎داد تا کسی نزدیک آن وسیله شود.
- روز قشنگیه، نه؟

این را رو به مرگخوار ناشناس گفت، تا مکالمه ای را آغاز کرده باشد. اما جوابی دریافت نکرد. شانه اش را بالا انداخت و سرجایش برگشت.

- جاگسن.

صدا از مرگخوار ناشناس می‌آمد، به سمتش برگشت. ناگهان مرگخوار چوبدستی اش را کشید و چیزی گفت. تام غافلگیر شد و همین، باعث عقب ماندنش از رقیب شد و طلسم بیهوشی به او برخورد کرد. ناگهان همه چیز آهسته شد و روی زمین افتاد. مرگخوار ناشناس، که درواقع نفوذی محفل ققنوس بود، به بالای سرش آمد، ورد فراموشی را خواند و تام را به روی صندلی گذاشت.

"اتاق لردسیاه"

- ارباب... من نمی‎دونم چطور اون اتفاق افتاد. واقعا خبر ندارم.
- خفه شو تام! تو باعث شدی تا جان‌پیچ ارزشمندمان را از دست بدهیم. واقعا که! ما به تو وظیفه ای ساده داده بودیم و تو، خوابیدنت را ترجیح دادی!
- ارباب قسم می‌خورم. من نخوابیده بودم. نمی‌دونم... نمی‌دونم چطور اون اتفاق افتاد. تنها چیزی که یادمه اینه که به هوش اومدم و روی صندلی نشسته بودم و جان‌پیچتون... نبود.

سرش را پایین انداخت. در روز اول مرگخوار شدنش اربابش را ناامید کرده بود. شرمسار بود.

- نابخشودنیه! تو اخراجی. برو که دیگر نمی‌خواهیم چهره ی نحست را در ارتشمان ببینیم!
- اما ارباب... ارباب من نبودم.
- یا تا امشب جان پیچمان به ما بر می‌گردد. یا هرکجا که باشی، پیدایت خواهیم کرد و توی خائن را خواهیم کشت.

خائن... خائن کلمه ای بود که تاثیرش را گذاشت. تام دیگر جوابی نداد، چوبدستی اش را برداشت و با سرعت از خانه ی ریدل ها بیرون زد. باید جان پیچ را پیدا می‌کرد. باید خودش را به اربابش ثابت می‌کرد.

"پایان فلش بک"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 15 خرداد 1399 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین VS بانو مروپ گانت

بازنشستگی




- مضحکه!

مرلین با خشونت پرونده ای را به درون چمدانش که روی زمین باز شده بود پرتاب کرد.

- چطور میتوانند همچین حرفی را بزنند؟

مرلین زیرلب با خودش حرف می‌زد و دور اتاق راه می‌رفت. هرچه دم دستش می‌رسید را به درون چمدان پرت می‌کرد.
ردای همیشگی را پوشیده بود. رنگ تیره همراه با پارگی هایی که از نبرد های مختلف به جا مانده بود. کلاهش روی میز چوبی قرار داشت و عصایش به دیوار تکیه داده شده بود. دیواری که تا ارتفاع نامعلومی بالا می‌رفت و در آنجا به سقف می‌پیوست. سقفی سیاه که لوستر بزرگی از آن آویزان بود. لوستر حدود 20 متر یا شاید بیشتر پایین می‌آمد تا با نورش بتواند جزئیات روی دیوار ها را مشخص کند.
نقش و نگار مار های سبز که در تمام جهات در حال خزش بودند. بعضی از آنها کوچکتر و بعضی طولی به بلندای دیوار های عظیم الجثه داشتند. قفسه های کنار هم چیده شده پر بودند از پرونده ها، گوی های شیشه ای و بطری هایی که محتویات درونشان مجهول بود.

- این چیه؟

مرلین بطری کوچکی را برداشت و درونش را نگاه کرد. شانه هایش را بالا انداخت و با پرتابی آن را به محتویات قبلی چمدان اضافه کرد. در همان حین فریاد کشید:

- بازنشستگی؟

فلش بک

- قربان، یه پرونده عجیب داریم. فکر کنم بهتره خودتون نگاهی بهش بندازید.

کارگزار پرونده ای را به مرلین داد که پشت میز بزرگ چوبی نشسته بود. سپس تعظیم کوتاهی کرد و به سمت میز خودش برگشت. مرلین در انتهای تالاری با دیوار های سبز زمردین نشسته بود. سنگ های یاقوتی که بر روی زمین کار شده بودند چشم را می‌زدند. کارگزاران زیادی مشغول تردد بودند. مرلین نگاه رضایتمندانه ای به سمت چپ انداخت. جایی که کارگزار مذکور به سمتش می‌رفت.
"بخش رسیدگی به ماگل ها".حدود صد موجود بالدار و سیاه با صورت های کشیده و چشمانی براق پشت میزهای کوچکشان نشسته و مشغول کار بودند.

مرلین سمت راست را نیز از نظر گذراند. تقریباً همان دکوراسیون آنجا هم حاکم بود. به‌جز آنکه تابلوی" بخش رسیدگی به جادوگران" خودنمایی می‌کرد. مرلین سری به نشانه رضایت تکان داد. همه چیز در بارگاه بسیار خوب پیش می‌رفت.

- بگذار ببینیم اینجا چه داریم.

مرلین پرونده نسبتاً نازک را باز کرد. درون جلد سفید رنگ تنها یک عکس بود و یک گزارش. عکس صورت پسری مو بور را نشان می‌داد که در حال خندیدن است. مرلین عکس را روی میز گذاشت و مشغول خواندن برگه گزارش شد.

- برایان تیس...16 ساله...هممممم... بچه طلاقه...

چشمان مرلین خط ها را یکی یکی پشت سر می‌گذاشت. اطلاعات نسبتاً کاملی درباره پسر ماگل جمع شده بود. پدرش دو سال پیش آن ها را ترک کرده بود و حالا در خیابان ها برای تکه ای نان پرسه میزد. مادر جوانش شغلی در شهر بیرمنگام و با درآمدی کم داشت. در انتهای گزارش به صورت پررنگی نوشته شده بود: "مرگ یا ادامه؟"

مرلین اخمی کرد. معمولاً سوالات واضح تری پرسیده می‌شدند یا اطلاعات کاملتری در اختیار او قرار می‌گرفت. حتی در اکثر مواقع وظیفه مشخص کردن مرگ و زندگی بر عهده یکی از فرشتگان آسمان هفتم بود و نه مرلین!

- نمیدانیم! از کجا باید بدانیم؟ اصلاً این پسر چه کسی هست؟ ما که نمیتوانیم برای تک تک مخلوقات وقت بگذاریم.

مرلین بی حوصله دستش را به سمت دو مهر سبز و قرمز روی میز برد. لحظه ای مکث کرد و سپس مهر قرمز را برداشت و روی سوال"مرگ یا ادامه؟" کوبید. رنگ قرمز مانند خونی که ریخته شده است روی کاغذ سفیدِ بی آلایش پخش شد.

مرلین پرونده را روی میز انداخت و دوباره تالار شلوغ را برانداز کرد. بارگاه مانند یک ساعت عظیم الجثه کار می‌کرد. بدون نقص و بدون اشتباه. اما تمامی اینها بنایی متوهم بود که با لرزشی شدید تخریب شد.
تمام بارگاه شروع به لرزیدن کرد. برج و بارو هایی که در کل آسمان ششم گسترانیده شده بودند می‌لرزیدند. این تنها یک معنی می‌داد: وحی!
بعد از چند ثانیه بالاخره لرزش متوقف شد.

سکوت در تالار حکم فرما شد. آخرین باری که مرلین به اتاق وحی احضار شده بود برمی‌گشت به زمانی که بریتانیا حکم خروج از اتحادیه اروپا را امضا کرد و باعث به وجود آمدن بحران در دنیای جادوگران و ماگل ها شد. مرلین از پشت میزش بلند شد. اتاق وحی در بالاترین نقطه بارگاه و نزدیک ترین جا به آسمان هفتم قرار داشت.

مرلین بعد از بالارفتن از پلکان مارپیچی بالاخره به جلوی در اتاق وحی رسید. در معرق کاری شده را باز کرد و داخل شد.
اتاق کوچکی بود که تنها برای یک نفر جا داشت. دیوار ها طلاکاری شده و طرح های موهومی روی آنها نقش بسته بود. کف زمین از مرمر سفید رنگ پرشده و روی آنها فرشی از ابریشم انداخته شده بود. اتاق تنها دو وسیله داشت: کوسنی مخملی که مرلین موقع وحی روی آن می‌نشست و پنجره ای دایروی که همیشه رو به نور باز بود.

البته حالا یک پاکت روی کوسن قرار داشت. مهمان ناخوانده ساده ای برای مجلل ترین اتاق هستی!

زمان حال

- بازنشستگی؟

مرلین در چمدان را بست و آن را از روی زمین برداشت. کلاه را بر سر گذاشت اما طبق فرمان الهی عصایش در بارگاه می‌ماند تا به پیامبر جدید داده شود.
مرلین در آستانه در توقف کرد و نگاهی به اتاقی انداخت که هزاران سال در آن سکونت داشت. دل کندن از آن سخت بود. مانند آنکه کسی بخواهد جانش را بگیرد اما او مقاومت می‌کرد. ولی در انتها آن اراده بالاتر همیشه پیروز بود.

مرلین در را پشت سرش بست و راهی دنیایی شد که در آن دیگر پیامبر نبود.

***


مرلین چمدان به دست در وسط یکی از پیاده روهای بیرمنگام ایستاده بود و به اطراف نگاه می‌کرد. مردم از کنارش رد می‌شدند و با تعجب او را نگاه می‌کردند. پیرمردی که ردای خاکستری پاره پوشیده و موها و ریشهایش نیز خاکستری مایل به سفید هستند. چین و چروک های روی صورت او انتها نداشت ولی با این حال صاف ایستاده بود و انگار مشکل جسمی ندارد. فقط کمی پیر بود!

- هی! وسط راهی ها!

فردناشناس تنه ای به مرلین زد و رد شد. مرلین زیر لب زمزمه کرد:

- مردک اگر عصایمان را داشتیم نشانت می‌دادیم.

مرلین از ابتدای عمر هیچگاه چوبدستی نداشته بود. همیشه عصایش همراه بود و از طریق آن جادو را جاری می‌کرد. آفتاب در حال غروب کردن بود و ابرهای سیاه جای آن را در آسمان می‌گرفتند. باران به زودی آغاز می‌شد و مرلین هنوز جایی را برای خواب در نظر نگرفته بود.

- پیس پیس!

فردی با ظاهر ژولیده ردای مرلین را می‌کشید. زیرچشمانش گود بود. رنگ لبانش به سیاهی می‌زد و پوست صورتش جای چندین ترک داشت.

- چه می‌خواهی؟
- امشب جا برای خوابیدن داری؟

گویی ذهن مرلین خوانده شده بود!

- اما این امکان نداره. ما پیامبر هستیم...

مرلین ساکت شد. دیگر پیامبر نبود. فرد ژولیده حالا با تعجب به مرلین نگاه می‌کرد.

- پَ پیامبری؟ کلاً توی آسمونی؟ هان؟

بی خانمان که لباس های پاره اش بی شباهت به لباس های مرلین نبود شروع کرد به خندیدن. کم کم خنده تبدیل به قهقهه شد و سعی می‌کرد در میان خنده هایش حرف هم بزند.

- دعای ملت رو می‌شنوی پیغمبر؟

حالا لباس مرلین را سفت چسبیده بود. او را تکان می‌داد و میخندید. دندانهای زردش را نشان می‌داد و بوی بد دهانش شامه مرلین را پر کرده بود. خنده های عصبی اش در گوش می‌پیچید.

- رهایمان کن!

مرلین سعی کرد خودش را نجات دهد اما مرد با دستان استخوانی اش سفت او را چسبیده بود. نظر مردم کم کم جلب می‌شد. مرد جلوی پای مرلین به زانو نشست و شروع کرد به اشک ریختن.

- پس چرا دعاهای من هیچ وقت بهت نرسید؟ چرا هیچ وقت جوابم نیومد؟

اشک های مرد ردی را روی صورت کثیفش به وجود می‌آوردند. شانه هایش به شدت میلرزیدند و دست هایش کم کم شل می‌شدند. حالا مردم دور آنها جمع شده بودند.
مرلین همچنان ایستاده بود و به کسی که زیرپایش ضجه میزد نگاه می‌کرد. در این فکر بود آیا کسی که به‌جای او در جایگاه پیامبری نشسته این صحنه ها را می‌بیند؟ آیا توجهی به این مرد دارد و صدایش را می‌شنود؟

مرلین با حرکتی انتهای ردایش را از دستان مرد جدا کرد. چمدان را برداشت و با شکافتن جمعیت راهش را باز کرد.

پشت سرش، مرد همچنان روی زانوهایش نشسته و اشک می‌ریخت. زیر لب چیزهایی که می‌گفت که دیگر شنیده نمی‌شدند.

***


رگبار باران حالا تندتر شده بود. مردم دوان دوان به دنبال سر پناهی بودند. اما پیامبرِ بازنشسته شده راه می‌رفت. سنگینی افکار درون مغزش اجازه نمی‌داد تندتر از این راه برود. چندین متر جلوتر تابلوی مسافرخانه ای خودنمایی می‌کرد. مرلین در فلزی را بر پاشنه اش چرخاند و وارد شد.

فضای مسافرخانه شباهتی به بیرون نداشت. ابرهای سیاه جای خود را به لامپ ها و دیوارکوب های متعدد می‌دادند. فضای نسبتاً بزرگی رو به روی مرلین بود که به میز پذیرش ختم می‌شود. در سمت راست سالن انتظار کوچکی قرار داشت که با چندین مبل راحتی، میزهای کوچک چوبی و گلدان های آلاله تزئین شده بود. سمت چپ سالن غذاخوری بود با چهار میز که روی آنها پارچه های سفید انداخته شده بود. دو میز اشغال شده بودند. وقت شام بود و عطر غذا در لابی مسافرخانه می‌پیچید.

- میتونم کمکتون کنم؟

زن جوانی که نهایتاً بیست و پنج سال داشت لبخند زنان سوالش را از مرلین پرسید.

- اوه، بله!

مرلین بالاخره از نگاه کردن دکوراسیون دست برداشت و با چمدانش به سمت میز پیشخوان رفت.

- من یه جادوگرم! میتونم جادوت کنم!
- نه! نمیذارم!

دو پسر نوجوان دوان دوان از جلوی مرلین رد شدند. یکی از به دنبال دیگری می‌دوید و دست هایش را به طور عجیبی تکان میداد؛ گویی که جادوگر است. مرلین لبخندی زد و راهش به سمت میز پذیرش را ادامه داد.

- یک اتاق میخواستم.
- چند شب اقامت دارید؟
- هنوز تصمیمی در این خصوص نگرفته‌ام.

دختر موهای خرمایی اش را پشت سرش جمع کرده و بسته بود. پولیور زردی پوشیده بود که او را با رنگ دیوار های مسافرخانه ست می‌کرد. از زیر پولیور پیرهن سفیدرنگش مشخص بود. یقه پیراهن تا زیرگلو امتداد می‌یافت. رژ لب صورتی کمرنگی داشت، خیلی در چشم نبود. به مانند آن بود که بخواهی حاشیه کمرنگی به نقاشی پر رنگ لعابت دهی. نقاشی شلوغی از خیابان های پر تراکم در شب. چراغ های متعددِ روشن شده، ماشین ها و آدم های رنگارنگ. ساختمان های قد کشیده که آسمان را شکافته؛ و در حاشیه ماه نقره ای رنگ کاملی که می‌درخشد. شاید کسی توجه زیادی به ماه نمی‌کرد اما برای تعدیل ضروری بود و برای کسانی که به جزئیات توجه می‌کنند نعمت! اگر تصویر کامل را نگاه کنی از آن لذت خواهی برد.

- هوای خشنی برای بیرون موندنه!

لبخند گرمی زد و از درون یکی از کشوها چند برگه درآورد و به مرلین داد. چشمانش قهوه ای بودند و پوست صافی داشت.

- به محض اینکه اینارو پر کنید اتاقتون رو نشون میدم. البته می‌تونید اول شام بخورید.
- ترجیح میدم اول کمی استراحت کنم.
- حتماً!

مرلین خسته بود. دو ساعتی مشغول پیاده روی بی هدف در خیابان ها بود تا بدین جا رسید. از بین ده ها هتل و مسافرخانه رد شده و حالا اینجا ایستاده بود. برگه ها را پر کرد و تحویل زن جوان داد.

- برایان! بیا اینجا!

پسر مو بور جلو آمد. مرلین چند دقیقه پیش او را دیده بود که دنبال پسر دیگری می‌دوید. مرلین قبلاً هم او را دیده بود. البته عکسش را، امروز صبح در بارگاه!
برایان با عکسش تفاوت داشت. همان موهای روشن و چشمان قهوه ای که از مادرش به ارث برده بود ولی زیرچشمانش به شدت گود افتاده بود و رنگی به صورت نداشت. جثه ای لاغر و نحیف داشت و قدش به زحمت به زیرگردن مرلین می‌رسید.

- تو... تو...
- اجازه بدید چمدوننتون رو تا بالا بیارم قربان.

مرلین مِن مِن می‌کرد. از دیدن نوجوانی که تصمیم به مرگش را چند ساعت پیش گرفت شوکه شده بود. آثار مرگ حالا هم در او پیدا بودند. مرلین آن نشانه ها را خیلی خوب می‌دانست. برایان دسته چمدان را گرفت و به راه افتاد.

- اتاق یک و شش دهم!

مادر برایان کلیدی نقره ای را به دست مرلین داد که عدد 1.6 روی آن نقش بسته بود.

- ایده جذابیه. نه؟ یک نشون میده طبقه اول هست و 6 یعنی اتاق ششم.

مرلین نگاهی معنادار به 1.6 حک شده انداخت، برگشت و پشت سر برایان به راه افتاد. از میان سالن انتظار عبور کرد تا به پلکان مارپیجی چوبی رسید. یک طبقه بالارفتن برای او سخت نبود ولی برایان به سختی چمدان را می‌کشید. در تمام طول پلکان مرلین به پسرک خیره شده بود. شاید آنچنان هم مستحق مرگ نبود. اصلاً برای چه مهر قرمز را انتخاب کرد؟

- بفرمایید.

برایان رو به روی اتاقی با در چوبی ساده ایستاد. از نفس افتاده بود و قطره های عرق روی پیشانی صافش می‌درخشید. مرلین کلید را در قفل چرخاند. در با صدای غژ غژ باز شد.
مسافرخانه تنها ظاهری خوب داشت و در باطنش چیز دیگری را مخفی کرده بود. اتاق بوی نا می‌داد و تک چراغ رومیزی که وجود داشت سوسو میزد. یک تخت، یک میز و قالیچه ای کهنه تنها دارایی های اتاق محقر بودند.

- چمدونتون رو کجا بذاریم قربان؟

اتاق انتخاب های زیادی در اختیار مشتریان نمی‌گذاشت. مرلین به تنها جایی که فضای کافی برای چمدان داشت اشاره کرد. جوانک به سمت دستگیره چمدان خم شد اما مرلین دستش را روی شانه او گذاشت و مانعش شد. برایان سرش را برگرداند. حالا خیره در چشم های پیامبرِ بازنشسته و پیر شده بود.

- پدرت کجاست؟
- نمیدونم قربان. چندسال پیش رفت.
- قیافش چه شکلیه؟

مرلین احمق نبود. کم کم اتفاقات را کنار هم می‌گذاشت. این پیچیده ترین پازلی نبود که می‌دید ولی شاید زیباترینش بود.

- چطور مگه؟
- فکر کنم چندساعت پیش دیدمش. میخواد تو رو دوباره ببینه.

برایان با تعجب به پیرمرد نگاه می‌کرد.

- ولی آخه چطور؟ شما از کجا میشناسیدش؟ کجاست؟

مرلین می‌خواست دستش را روی سر او بگذارد و مکان پدرش را در ذهن القا کند. ولی یادش افتاد دیگر قدرتی ندارد. پس به لبخندی اکتفا کرد و گفت:

- هیچی. میتونی بری.

برایان اخمی کرد. مشخص بود که با خودش فکر می‌کرد که پیرمرد مشکلی دارد. او را در اتاق تنها گذاشت و بیرون رفت.
مرلین روی تخت نشست که نتیجه اش چیزی جز غر غر فنر های خسته نبود. صورت را در میان دستان چروکیده اش گرفت. پروردگار از بالا به او نگاه می‌کرد، پیامبر جدید به او نگاه می‌کرد. اینها افکاری بودند که از ذهن او می‌گذشتند. کنایه های دنباله داری بعد از پرت کردن پرونده برایان به او زده شده بود.

پدری که ناامید خدا را می‌خواند و شب ها در کنار پیاده رو پلاسی را بر روی خود می‌کشد تا صورت کثیفش را پنهان کند. او تشنه دیدن دوباره ی پسری در آستانه مرگ است که پیش مادر زیبایش در مسافرخانه فریبنده ای زندگی می‌کند.
باران همچنان به شیشه چرکین می‌زد. مرلین از روی تخت پایین آمد و روی قالیچه زبر نشست و مشغول دعا شد. برای پدر دعا می‌کرد، برای پسر و برای انگلی که روی مادر و مسافرخانه افتاده بود.

امیدوار بود جانشینش بهتر از او باشد و این پرونده کم اهمیت را دوباره باز کند. لرزشی خفیف در درونش حس کرد. ابتدا اعتنایی به آن نداشت ولی وقتی شانه هایش شروع به لرزش کردند متوجه شد که باری دیگر خوانده شده است.

به حالت سجده افتاد. قالیچه پیشانی او را می‌خراشید و قدرت پروردگار بر او مستولی می‌گشت. ثانیه ای به همان حالت بود و وقتی چشمانش را باز کرد فرش ابریشمی آشنایی گونه هایش را نوازش می‌کرد. به سرعت از جا بلند شد و به اطراف نگاه کرد. دوباره در اتاق خودش بود و عصایش همانجا که ترک شده بود. دستش را دراز و دوباره آن نقش و گره های چوب افرا را لمس کرد. آن را برداشت. باید به تالار برمیگشت. جایی که پرونده را با مهر قرمز خونی رنگ رها کرده بود. جایی که می‌توانست دعاهای خاموش شده پدر را بشنود.
پروردگار درسی به او داده بود. آن پایین روی زمین هر کس برای خود زندگی داشت و برایش می‌جنگید. با ده ها اتفاق و درد و زخم که کسی از آن با خبر نمی‌شد.

مرلین در نهایت فهمیده بود؛ فهمیده بود تمام مخلوقات برای خالق مهم هستند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 15 خرداد 1399 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مامان مدافع شفتالوها
vs
پیامبر شفتالو شکن!


سوژه: بازنشستگی!


-خیلی تلاش کردم ارباب ولی پاشونو توی یکی از کابینت ها چسب چوب زدن...سرشونو توی پلوپز فرو بردن...دستشونم به شیر ظرفشویی با پنج تا قفل بستن...تازه کلیدا هم قورت دادن!

اگر یکی از اهالی خانه ریدل ها باشید به خوبی خواهید دانست که اکثر روزها در این خانه، غیر عادی آغاز می شود اما آن روز با وجود لرد نا امید و بی حوصله، سر مروپ در پلوپز و تام نفس نفس زنان غیر عادی تر هم آغاز شده بود!

-مادرمان باید هر طور شده بازنشسته شوند تام! ما دیگر نمی خواهیم لیوان آبی که درون مولکول هایش به لطف مادرمان مولکول میوه گنجانده شده است را ببینیم. تازه اخیرا متوجه شدیم که در هات چاکلتمان عصاره چمن ریخته می شود و کیک شکلاتیمان آلوده به صمغ درخت است! برنامه مادرمان در تغذیه ما دارد به جاهای باریکی کشیده می شود!

صدای مروپ از درون پلوپز به گوش رسید.
-بخاطر خودت بود خیارشور مامان. اختر خانم همسایه می گفت عصاره چمن در افزایش رشد مو تاثیر داره. صمغ درختم باعث میشه موهای رشد کرده ت دوباره نریزن. می بینی مامان چقدر به فکرته؟

لرد نگاهی با مضمون "به کدامین گناهمان گرفتار چنین مادری شدیم؟" به افق انداخت. افق هم نگاهش را با مضمون "راستش گناه هات زیاده، وایسا دقیق حساب کنم ببینم بخاطر کدومش بوده!" جواب داد. لرد نیز افق را مچاله کرد و در دماغ رودولف چپاند تا دیگر جرأت نکند برای محاسباتش لرد سیاه را منتظر بگذارد!

-بانو می دونستید اگر شما بازنشسته بشید یه آشپز جوون میاد بجای شما و این جوون گرایی میتونه به اداره خانه ریدل ها کمک کنه؟
-مرلین به دور! یعنی من پیرم؟ من فقط ده قرن عمرمه! اصلا هدف مامان اینه جوون گرایی رو منقرض کنه همونطور که با نیمرو کردن تخم دایناسور ها منقرضشون کرد! چه معنی داره یه آشپز جوون و بی تجربه بیاد جای مامان و مصلحت تغذیه ای فرزندان مامان رو تشخیص بده؟

تام متوجه شد که گفتگوی تمدن ها تاثیری بر روی مروپ ندارد. یا باید او را از آشپزخانه جدا می کرد و یا خودش از زندگی جدا می شد! برای پیدا کردن قفل ساز و گابریل که فوق تخصص پاک کنندگی سطوح بود به راه افتاد. پس از یک هفته تلاش شبانه روزی "تیم زنده گیری مروپ از آشپزخانه"، بلاخره مادر لرد سیاه از آشپزی بازنشسته شد.

مدتی بعد...

-یو دونت نو می چری مامان...دونت اور ایت...ایت مای اپلز!

مروپ با لباس روباهی نارنجی و با صدایی که از ته چاه در می آمد مشغول تهیه و تنظیم آهنگ فوق العاده اش بود. آهنگی که قرار بود پایه های موسیقی را بلرزاند اما متاسفانه بیشتر داشت شیشه های پنجره را به طرز نگران کننده ای می لرزاند.

در حالی که با وجود دم لباسش شدیدا حس خود خفن پنداری گرفته بود به عنوان سکانس آخر موزیک ویدیو اش با توت فرنگی مشغول نوشتن جمله "جاست فالو فروت" بر روی آینه ای بود که ترک های عجیبی بر رویش به چشم میخورد!

شترررق

-اوا...شیشه های مامان چرا شکست؟

متاسفانه استعداد خوانندگی مروپ با شکسته شدن تمام شیشه های خانه ریدل ها، زمان زیادی به طول نینجامید. او با این اتفاق متوجه شد که شیشه ها هنوز آمادگی شنیدن صدای همچین اعجوبه ای را ندارند! تصمیم گرفت دنبال شغل دیگری برود که ربطی به صدای ماندگارش نداشته باشد.

بخش نیازمندی پیام امروز را به دنبال شغل دیگری برای گذران دوران بازنشستگی اش جست و جو کرد.
-بشتابید بشتابید...آیا حس می کنید استعمار جهانی گریبانتان را گرفته است؟ آیا بوی تئوری توطئه را که مانند سوختن قابلمه همه جا را فرا گرفته است به خوبی حس می کنید؟ آیا به مدل دمپایی ملت هم مشکوک می باشید؟ پس تردید نکنید! به یک شخص مشکوک به در و دیوار دنیا که دارای نظریه های بی اساس باشد نیازمندیم!

مروپ که بلاخره شغل رویاهایش را یافته بود با لباس کارآگاهان و یک عدد چشم مصنوعی راهی آدرس زیر آگهی شد.

شغل مذکور دقیقا باب میل مروپ بود. در مدت کوتاهی توانست توطئه های بسیاری را کشف و رسوا کند. توطئه هایی که به عقل تسترال هم نمی رسید!
-مامان یه همسایه داشت به نام اقدس خانم که همش براش نذری آبگوشت میاورد. پس از تحقیقاتی بی سند و مدرک، مامان متوجه شد که اقدس خانم، مامور مخصوص شیطان پرستا بوده! درواقع می خواسته با این نذری ها، معده همسایه هارو رو نفاخ کنه تا حواسشون رو از اتفاق هایی که توی محله در جریان هست پرت کنه!

حضار با شنیدن تئوری بسیار محکم مروپ آهی از ترس سر دادند.

-بعدش مامان روی پروژه علت گرد بودن همبرگر ها کار کرد و متوجه شد اینا برای گیر کردن توی حلق ملت گرد طراحی شدن! درست همون موقع بود که به فواید آفریده شدن دوغ توسط مرلین پی برد که چقدر به هضم غذا کمک می کنه ولی آی مردم مامان، هشیار باشید که اینا همش توطئه هست و می خوان نوشابه پوکی استخون آور رو جایگزین دوغ کنن! مرلین مامان بسه دیگه...بابا خســــته شدیم دیگه!

در همان هنگام نامه ای به دست مروپ رسید. نامه را باز کرد و در حالی که با دستمالی اشک هایش را پاک می کرد از جایش برخاست.
-متاسفانه همین الان "تولیدی نخود و لوبیا باد صبا"، "همبرگر فروشی غضنفر مگسی" و "کارخونه نوشابه سازی برادران کوکویی بجز سبزیشون" منو مورد هجمه قرار دادند. روحیه حساس من دچار گسست شد! میرم یه شغل دیگه پیدا کنم.

مروپ در حالی که همچنان اشک هایش را پاک می کرد از صحنه خارج و رهسپار پرداختن به هنر نقاشی شد تا بتواند روح گسسته شده اش را از طریق زیبایی آفرینی ترمیم کند!
-مروپ راس هستم. به برنامه ذلت نقاشی مامان خوش اومدین. در این برنامه قرار هست خودمو کنار ویولت بودلر مامان نقاشی کنم. من با اینکه ویولت رو ندیدم حس نزدیکی عجیبی بهش دارم! از صبح تا شب با نام و یاد ویولت گذران زندگی می کنم!

مروپ قلم مویش را در رنگ های خوراکی ای که از انواع میوه ها بدست آمده بود فرو برد و نگاهی ظریف به بوم نقاشی رو به رویش انداخت.
-خب حالا اینجا یه دایره می کشم تا سر ویولت رو نشون بدم. سرشو انباشه از رشته مو های قهوه ای می کنم. دوتا چشم مشتاق دیدار من هم به سرش اضافه می کنم. یه قاصدک هم که شبیه همه چیز هست بجز قاصدک توی دستش می کشم. اوه نگاه کنید...منم اون بالا دارم ویولت مامان رو تماشا می کنم! و اینم نتیجه نهایی!

از آنجایی که مخاطب ها توقع این حجم از تخصص و مهارت در کشیدن نقاشی را نداشتند و برنامه کمی ذلت آمیز تر از حد معمولش شده بود، با انتقادات مکرر از جادوگر تی وی باعث اخراج مروپ شدند.

-مامان تبدیل به هنرمندی سر خورده شده برای همین باید از اجتماع مامان فاصله بگیره.

بنابراین به جزیره ای در دور دست ها مسافرت کرد تا ادامه زندگی اش را در آنجا سپری کند. ورود به آن جزیره بی نام نشان در ابتدا بسیار هیجان انگیز به نظر می رسید. تعداد فراوان درخت های نارگیل و انبه، مروپ را سر شوق می آورد اما این شور و اشتیاق فقط یک ساعت به طول انجامید.
-یه گروه از نافرزندان مامان با لباسی از جنس برگ دارن میان استقبال مامان؟!

گروه مذکور که به استقبال دوستانه اعتقادی نداشتند، دست و پای مروپ را بستند و با خود بردند.
-نافرزندان مامان، نیازی به این همه جمعیت و این همه محبت برای استقبال نبود ها!

طولی نکشید که به دیگی رسیدند که اسکلت انسانی در آن در حال جوشیدن بود. مروپ را گوشه ای قرار دادند و مشغول خوردن محتوای دیگ شدند.

-نچ نچ نچ...این تغذیه اصلا سالم به حساب نمیاد نافرزندان مامان!

گروه آدم خوار ها با شنیدن نصیحت مروپ، سر هایشان را خاراندند.

-می تونید از میوه ها تغذیه کنید که ویتامین های زیادی دارند و میتونن به سلامت و ایمنی بدنتون کمک کنند.

جماعت آدم خوارها که از مهارت سخن گفتن بی بهره بودند سری به نشانه تایید تکان دادند. محتویات دیگ عظیمشان را خالی نمودند، سپس آن را پر از انواع میوه ها کردند.

-مامان به راحتی تونست عادت های تغذیه ای نافرزندان مامان رو تغییر بده پس بلاخره بعد از بازنشستگی از آشپزخونه توی شغل مشاور تغذیه ای موفق شد...عه...وایسین...چیکار می کنین نافرزندان مامان؟ چرا مامانم انداختین تو دیگ؟!

لحظاتی بعد مروپ به همراه میوه هایش در حال جوشیدن بود. یکی از آدم خوار ها مقداری عصاره چمن و صمغ درخت را به عنوان ادویه به دیگ اضافه کرد.

-عزیز مامان کجایی که مامانو پختن!

در آن لحظات معنوی قل قل زدن بود که مروپ به یاد تک تک فرزند آزاری هایش افتاد. مطمئن بود که این پایان نا فرجام، ثمره آه فرزند دلبندش است! بابت اعمالش از اعماق قلبش...نه تنها پشیمان نشد که با خود عهد بست در آن دنیا نیز به دنبال آش رشته مامان راه بیفتد و میوه های متنوع تری را در دهان مبارکش بچپاند!

اصلا چه معنی داشت که یک مادر با یک پخته شدن ساده از آرمان های مادرانه اش دست بردارد؟
-آشپزی بلد نیستن! حداقل شعله دیگ مامانو کم کنید که مامان خوب جا بیفته.

خانه ریدل ها در همان لحظه

-فس.
-بله پرنسسمان...مادری داشتیم اصلاح ناپذیر! بازنشسته کردن ایشان یکی از زیباترین تصمیمات زندگیمان بود.

کیک شکلاتی اش را بدون آنکه نگران پیدا شدن میوه در میان لایه هایش باشد به همراه یک فنجان هات چاکلت داغ نوش جان کرد.

زندگی بدون مروپ طعم دل انگیزی داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1399 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- لطفاً نگه دارین آقا. همینجا پیاده میشم.

اتوبوسی که حامل ده‌ها نفر بود و هیچ صندلی خالی‌ای نداشت، چند لحظه بعد، از حرکت ایستاد.
از جام بلند شدم و صندلیم رو به خانم مسنی که به دستگیره چنگ زده بود، تعارف کردم.
- بفرمایین خانم.
- وای... خدا خیرت بده آقا پسر. کمرم داشت می‌شکست.

لبخند زنان سری تکون دادم، کوله‌پشتیم رو روی شونه‌م گذاشتم و خیلی سریع از اتوبوس خارج شدم.
چند لحظه بعد، اتوبوس حرکتش رو از سر گرفت و سریعاً دور شد.

زیر نم‌نم بارون، نفسم بند اومد وقتی که بعد از مدت‌ها، به قلعه‌ای که اونور خیابون بود، زل زدم. قلعه‌ای بزرگ و باشکوه که هاله‌ی نورانی طلایی‌رنگی اون رو در بر گرفته و البته، خارج از دسترس و دیدرس اکثر مردم بود.

امّا من جزو اقلیت بودم.
- هیچ ایده‌ای ندارم توی این یه سال چقد عوض شده...

نفس عمیقی کشیدم، کوله‌پشتیم رو روی شونه‌م گذاشتم و عرض خیابون رو طی کردم. هرچی به اون قلعه نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شدم، شور و هیجانم بیشتر و بیشتر میشد...
و وقتی بالاخره دقیقاً روبه‌روش وایسادم، انگار داشتم آتیش می‌گرفتم!

- لطفاً جهت ورود، رمز عبورتان را بگویید.

اینو دستگاهی که روی دیواره‌ی قلعه نصب شده بود، ازم پرسید. فوراً جواب دادم:
- هزار و نهصد و نود و هفت.
- لطفاً چند لحظه صبر کنید... به جادوگران خوش آمدید!

و بلافاصله، هاله‌ی بنفش‌رنگی از داخل دستگاه بیرون اومد، دور و برم پیچید و منو کشید توش.

***


چشمامو آروم باز کردم و زل زدم به محیطی که توش ظاهر شده بودم.
- وااای... خدای من!

بی‌حرکت ایستاده و با چشم‌هایی گرد شده، بعد از مدت‌ها، دوباره محو تماشای سالن وسیع و پُر سر و صدایی شده بودم که مثل همیشه جای سوزن انداختن نبود و پُر از جادوگرها و ساحره‌هایی بود که دور از دسترس مشنگ‌ها، اینجا زندگی می‌کردن.

- زاخاریاس اسمیت می‌باشیم.
- ‏تأیید شد.
- ‏پاتر... جیمز پاتر.
- ‏تأیید شد.
- ‏کامبیز دامبلدور هستم، نوزده ساله!
- ‏تأیید نـشد. لطفاً به‌جای استفاده از هویت‌های ساختگی، نگاهی به لیست هویت‌های رسمی بندازین.

اینا رو که شنیدم، چرخیدم سمت گوشه‌ی سالن، جایی که صف طولانی‌ای از اعضای تازه‌وارد بی‌صبرانه منتظر این لحظه بودن که مافلدا هاپکرک، هویت موردعلاقه‌شون رو تأیید کنه و ناگهان به همون هویت تغییر شکل بدن.
امّا "کامبیز دامبلدور" که با نگاه جدی و مصمم مافلدا روبه‌رو شده بود، آهی کشید و سر به زیر از صف جدا شد.

نیشخندی زدم و بعد، گوشه به گوشه‌ی سالن رو از نظر گذروندم...

رودولفی که ژانگولر بازیاش رو کنار نذاشته و بیست و پنج نفر رو بطور همزمان به رینگ دوئل کشونده بود و اونا هم حسابی داشتن از خجالتش در میومدن.
خانوم فیگی که تک و توک محفلی‌های باقی‌مونده رو دور خودش جمع کرده و از قیافه‌ی محفلی‌های بیچاره میشد فهمید که بحث جالب و خوشایندی نداشتن.
هکتور، کراب و لینی هم جلوی میز دوئل نشسته و به‌جای اینکه وقت‌شون رو صرف تماشای کتلت شدن رودولف کنن، بی‌وقفه مشغول بررسی و تصفیه‌ی تپه کاغذهای دور و برشون بودن.

لبخند زدم... هیچی عوض نشده بود!
کوله‌پشتیم رو گذاشتم روی زمین، زیپش رو باز کردم، یه بلندگو از توش در آوردم، چشمامو بستم، نفسمو پُر کردم و بعد، با بلندترین صدای ممکن داد زدم:
- ساحره‌ها و جادوگران! ببینین کی برگشته! روباه مکااااار!

ناگهان سکوت کل سالن رو در بر گرفت و همه چرخیدن سمت من... و چند ثانیه بعدش، سر و صداها از سر گرفته شد و همه برگشتن سر کار خودشون.

دست به کمر و متحیر به حضار زل زدم.
توقع داشتم با واکنش‌هایی مثل "اه! باز این پیداش شد!" یا "تو هنوز زنده‌ای؟!" مواجه بشم، امّا اینکه اینجوری بی‌تفاوت باشن؟ نه... فکرشم نمی‌کردم.

شونه بالا انداختم و همونطور که راهم رو باز می‌کردم، جلو رفتم.
بین راه، میز دوئل توجهم رو جلب کرد... نگاهی به رینگ دوئل انداختم. اون بیست و پنج نفری که رودولف به دوئل کشونده بود، یکی‌یکی داشتن از رینگ خارج می‌شدن و خود رودولف، سیاه و کبود، به طناب‌ها چنگ زده بود و نای بلند شدن نداشت.

منم که فرصت‌طلب!
دست‌به‌چونه به میز دوئل تکیه دادم و توجه داورها رو جلب کردم.
- هکتور سلام! لینی سلام! وینسنت سلام! من درخواست دوئل با رودولف لسترنج رو دارم. همین الآن، همین‌جا. مهلت دوئل هم فقط پونزده ثانیه باشه. اوکیه؟!

لینی که ظاهراً خستگیش کمتر از بقیه بود، موقتاً نگاهش رو از برگه‌ای که دستش بود گرفت، جلوی چشمام پرواز کرد و بهم زل زد.
- دوست عزیز، خوش اومدین. قبل از اینکه بتونین دوئل کنین، باید هویت داشته باشین. متأسفانه شما در حال حاضر بی‌هویت هستین.

قیافه‌م کاملاً تو هم رفت. همونطور که خنده‌م گرفته بود، پرسیدم:
- دوست عزیـــز؟! ببین لینی، حالا درسته دیگه ریونی نیستم، ولی این چه طرز صحبت کردنه آخه؟!

- توقع دارین جور دیگه‌ای صداتون کنیم؟

نگاهم چرخید سمت قیافه‌ی جدی و مصمم کراب. همین جدیت و مصمم بودن رو توی قیافه‌های لینی و هکتور هم دیدم... یه حسی بهم می‌گفت انقدر درگیر بررسی برگه‌های دور و برشون بودن که الآن یادشون نمیومد که من کی بودم.
شایدم معجون‌های هکتور روی حافظه‌ی سه‌تاشون تأثیر گذاشته بود؟
واقعاً هیچ ایده‌ای نداشتم...

بدون اینکه حرفی بزنم، از میز دوئل فاصله گرفتم و با گام‌های تند و سریع راهی انجمن محفل ققنوس شدم. بین راه اونقدر درگیر حرف‌های لینی و کراب شده بودم که نفهمیدم کِی به در ورودی محفل ققنوس رسیدم...
کوله‌پشتیم رو روی زمین گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم، دستگیره‌ی در رو چرخوندم و نیشخند زنان کلّه‌مو آوردم داخل.
- سلامی سپید چون سپیدی دل‌هایتان. گایز! من برگشتم!
- ببخشید شما؟!

پرسی ویزلی که تک و تنها روی مبلش نشسته بود، بعد از اینکه جوابی ازم نشنید، از جاش بلند شد، عینکش رو به چشم زد و درست روبه‌روم وایساد و یه جوری در رو تا نیمه بست که انگار نمی‌خواست داخل رو ببینم.
- پرسیدم کی هستید آقای محترم؟!
- ‏عجب... واقعاً چرا همه‌تون اینجوری شدین؟ اون از "دوست عزیز"، اینم از "آقای محترم"! بابا باور کنین من فقط یه سال اینجا نبودما. نکنه همه‌تون مغز ماهی خوردین که حافظه‌هاتون انقدر کوتاه شده؟!

قیافه‌ی پرسی حالت درهمی گرفته بود.
- خیلی ببخشید، ولی اصلاً نمی‌فهمم چی دارید می‌گید. فکر کنم اشتباه اومدید. لطفاً از اینجا برید!

و در رو محکم تو روم بست.

بلافاصله یه چیزی تو گلوم گیر کرد... یه چیزی هم گوشه‌ی چشمام.
اون چیزی که داشتم می‌دیدم رو اصلاً نمی‌تونستم هضم کنم!
با مُشت‌هایی گره‌کرده، همونطور که آتیشِ خشم تموم وجودم رو داشت می‌سوزوند، با گام‌های محکم از راهرو خارج شدم، بین راه به چند نفر تنه زدم، خودمو به وسط سالن اصلی رسوندم و همونجا محکم کوله‌پُشتیم رو به زمین کوبیدم، بلندگوم رو بالا گرفتم و با آخرین توانم داد زدم:
- مشکل‌تون با من چیه؟!

اونقدر بلند و گوشخراش داد زدم که حس کردم الآناست که صدام بگیره... ولی اصلاً اهمیتی نداشت! اتفاقاً وقتی که دیدم هیشکی جوابمو نداد و بعضیاشون یواشکی پچ‌پچ می‌کردن، دلم می‌خواست بلندتر داد بزنم!

همونطور که داشتم اینور و اونور می‌رفتم و مدام دماغمو بالا می‌کشیدم، ناگهان سر جام وایسادم. بلندگوم رو دوباره بالا آوردم و داد زدم:

- لرد ولدمورت! اون قیافه‌ی زشت و کریهت رو نشون بده و همینجا! درست رو به روم! اعتراف کن که این شوخی لوس و مسخره رو خودت با بقیه هماهنگ کردی!
- هوی! یارو!

نفس‌نفس‌زنان طبقه‌ی بالا رو نگا کردم. تام جاگسن بود.
- جای اینکه در مورد ارباب چرت و پرت بگی، قیافه‌ی کریه خودتو چک کن!

فوراً آینه‌ی جیبیم رو در آوردم و وقتی خودمو توش دیدم، نفسم بند اومد.
هیچ خبری از گوش‌های روباه‌شکل نبود... نه پوزه‌ی روباه‌شکل... نه پوزه‌ی روباه‌شکل.
در واقع چهره‌م به هیچ‌وجه روباه‌مانند نبود و اصلاً اون چیزی نبود که همه از "یوآن آبرکرومبی" به یاد داشتن. بلکه این چهره... چهره‌ی خود من بود!

امّا چیزی که بیشتر از همه منو دیوونه کرد، وجود عبارت old روی پیشونیم بود.
- اولـــــــــد؟!
- آره، اولد. مشکلی داری؟

با شک و تردید پُشت سرم رو نگاه کردم و...
- هی! نگو که تو... تو...
- ‏آره، من یوآن آبرکرومبیِ جدیدم. مشکلی داری؟

ناباورانه به اون شخصی که داشت ادامو در میاورد، خیره شدم. ظاهرش، لحنش، صداش، همه‌چیش یه کپی ناشیانه از هویت من توی جادوگران بود!
سعی کردم تا جایی که می‌تونستم، خونسرد باشم.
- ببین، دوتا راه بیشتر نداری. یا اینکه خودت از اینجا گم شی بیرون...
- ‏که محاله.
- ‏... یا اینکه خودم از اینجا بندازمت بیرون!

و همین‌که به سمتش حمله‌ور شدم، صدای بلند مافلدا هاپکرک منو سر جام میخکوب کرد.
- آقای بی‌هویتی که دارید جو اینجا رو خراب کنید. لطفاً تقصیرات خودتون رو گردن بقیه نندازید! شما یک سال غایب بودید، یک سال قبلش هم هیچ فعالیت خاصی نداشتید. توقع داشتید هویت‌تون رو به کسی ندیم؟! اگه می‌خواین به فعالیت‌تون ادامه بدید، مجبورید از هویت جدیدی استفاده کنید. اگه مشکلی با قوانین دارید، می‌تونید از اینجا برید! کسی جلوی شما رو نگرفته!

این حرف‌ها آخرین چیزایی بودن که دوست داشتم بشنوم.
تموم بدنم داشت می‌لرزید. انگار قلبم داشت آتیش می‌گرفت. دیگه نتونستم این اوضاع رو تحمل کنم و بلندگویی که دستم بود رو محکم به زمین کوبیدم.
- من دیگه پامو توی این خراب‌شده‌ی بی‌صاحاب نمی‌ذارم!

با مُشت‌هایی گره‌کرده و چشم‌هایی خیس، طول سالن رو طی کردم و همین‌که به در ورودی رسیدم، دوتا دختربچه سر راهم سبز شدن. جفتشون هم‌صدا پرسیدن:
- سلام. میشه بهمون چندتا ورد یاد بدین؟!
- ‏خفه شین!

و قبل از اینکه واکنش‌شون رو ببینم یا بشنوم، دکمه‌ی کنارِ در رو فشار دادم و بلافاصله توی خیابون ظاهر شدم. این ظاهر و غیب شدنا دیگه هیچ جذابیتی واسم نداشتن. هیچ جذابیتی!

بارون داشت خیلی شدید می‌بارید و منم خیلی بی‌هدف تو خیابونا چرخ می‌زدم. ترجیح می‌دادم گم و گور بشم ولی دیگه پامو "اونجا" نذارم. به طرز عجیبی هم هیچ ماشین یا اتوبوسی هم پیداش نمیشد که سوارش بشم.
چشمام انقدر خیس شده بودن که همه‌چی رو داشتم تار می‌دیدم. آخرش انقدر خسته شدم که ناچاراً روی یه نیمکت نشستم... وقتی مطمئن شدم کسی دور و برم نیست، صورتم رو با دستام پوشوندم و تا جایی که می‌تونستم، خودمو خالی کردم.
حالا خیسی صورتم معلوم نبود که بخاطر بارونه یا بخاطر اشک‌هام...

"من یوآن آبرکرومبیِ جدیدم."
"اگه مشکلی با قوانین دارید، می‌تونید از اینجا برید!"
"من دیگه پامو توی این خراب‌شده‌ی بی‌صاحاب نمی‌ذارم!"


توی خلوت خودم اونقدر درگیر این فکرا شده بودم که نفهمیدم کِی خوابم برد...

***


- اینجا... کجاس؟!

نفس‌نفس‌زنان به اتاق تاریک و شلوغی که توش بودم، خیره شدم. نمی‌تونستم حدس بزنم که طرفین اتاق با چی پُر شده. امّا جلوم یه میز و چندتا صندلی می‌دیدم.
سکوت عجیبی بود. هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید.

چشمامو مالیدم تا مطمئن بشم که اینا همه‌ش خوابه.
امّا همه‌ش واقعی بود!
- کـ... کسی اینجا نیس؟!
- چرا.

این جواب یهویی، نفسم رو بند آورد و بلافاصله، صندلی وسطی چرخید و چهره‌ی لرد ولدمورت زیر مهتاب پدیدار شد.
- هممم... اینم از قیافه‌ی زشت و کریهمون. چی می‌خواستی بهمون بگی ابروکرومبی؟ ما خیلی کنجکاویم بدونیم. حس می‌کنیم چیزهای جذاب و سرگرم‌کننده‌ای می‌خوای به زبون بیاری... اوه. مثل اینکه زبونت رو موش خورده. انگار یه چیزی رو می‌خوای بگی... امّا نمی‌تونی!

وحشت کرده بودم. آخه هرچی سعی می‌کردم حرف بزنم، هرچی سعی می‌کردم از دهنم صدا تولید کنم... نمیشد که نمیشد. واقعاً خودمم نفهمیدم که لرد کِی طلسم لالمونی رو روم اجرا کرد.
ناچاراً چرخیدم و به سمت دستگیره‌ی در هجوم آوردم.

- بیخود خودتو خسته نکن ابروکرومبی. اون در باز نمیشه... یعنی ما نمی‌ذاریم باز بشه.

راست می‌گفت. هرچی دستگیره رو می‌چرخوندم، در باز نمیشد که نمیشد. یه لحظه سر جام بی‌حرکت وایسادم و بعد، نااُمید سرمو پایین انداختم و چرخیدم سمت لرد.

- درستشم همینه ابروکرومبی. فرار کردن هیچ فایده‌ای نداره. خیلی خوبه که اینو فهمیدی... حالا هم بیا و اینجا بشین. کلّی حرف داریم باهات.

یواش‌یواش جلو رفتم و روی صندلی نشستم.
تو چشمای لرد نگاه نمی‌کردم و بی‌صبرانه منتظر بودم حرفاشو شروع کنه. بلافاصله همین اتفاق هم افتاد.
- ابروکرومبی... هیچ ایده‌ای نداری که داشتی کار خیلی بدی انجام می‌دادی. کاری که نزدیک بود به ضرر هردوموطن تموم بشه... هوممم... نه، اونقدرا هم به ضرر ما نبود. چون بالاخره دیر یا زود یکی به پُستمون می‌خورد. امّا واسه تو داشت بد میشد.

منظورشو نفهمیدم. با قیافه‌ای تو هم رفته بهش زل زدم. اونم ادامه داد:
- خودتم می‌دونی که خارج از جادوگران هیشکی تو رو نمی‌شناسه. هیچ فعالیتی نداری. بیکاری.

خواستم خیلی رُک باهاش مخالفت کنم، امّا وقتی صدایی ازم در نیومد، ناچاراً سر جام نشستم. الآن می‌فهمیدم زندگی بدون حرف زدن چقد سخته. اینجوری حتی حرفه‌ی موردعلاقه‌م رو هم نمی‌تونستم انجام بدم...

- روی یه نیمکت پیدات کردیم. خوابت برده بود. دروغ چرا، دلمون یه ذره برات سوخت. ناچاراً بلندت کردیم و برگردوندیمت همینجا... اون قیافه رو هم برامون نگیر، امّا ما بهت نیاز داشتیم... می‌دونی ابروکرومبی، لرد بودن خیلی سخته. سخت‌تر از اون چیزی که فکرشو بکنی. ما بیش از یک دهه‌ست که لرد هستیم. بیش از یک دهه‌ست که بی‌وقفه فعالیت می‌کنیم، نقد می‌کنیم، مأموریت می‌دیم، انجمن رو تمیزکاری می‌کنیم، به پخته شدن هویت خیلیا کمک می‌کنیم، جواب جغدهای بی‌شمار رو می‌دیم... لرد بودن خیلی سخته ابروکرومبی. خیلی سخته...

یه لحظه وایساد و بعدش تکمیل کرد:
- ما خسته شدیم.

اینو که گفت، فهمیدم واسه چی منو آورده بود اینجا.

- می‌خوایم یه مدت از جادوگران فاصله بگیریم. استراحت کنیم. موقتاً بریم سر کار و زندگی‌مون... اونم بدون اینکه کسی بفهمه. مخصوصاً یاران ما نباید بفهمن. وگرنه خیلی بد میشه...

یهو ساکت شد. حس کردم داره با خودش فکر می‌کنه که حرف بعدیش رو چجوری بگه. چند لحظه بعد ادامه داد:
- می‌دونیم تو با هیچی به‌جز "یوآن آبرکرومبی" راحت نیستی. می‌دونیم... امّا این بی‌هویت موندن می‌تونه بهت آسیب بزنه. می‌تونه تو رو به بودن توی جادوگران بی‌میل کنه. نباید اینجوری بشه. به ضررته. تو که به‌جز جادوگران جای دیگه‌ای رو نداری... ابروکرومبی، ما داریم بهت کمک می‌کنیم.

بازم موقتاً سکوت کل فضای اتاق رو در بر گرفت. بعدش لرد یه‌کم بهم نزدیک‌تر شد و آروم گفت:
- لرد بودن خیلی سخته... ولی می‌دونیم که می‌تونی از پسش بر بیای. البته در حد ما نیستی. نمی‌تونی سیزده سال لرد باشی... ولی اگه بگیم فقط چند ماه لرد باش؟ ... اگه بگیم بعدش خودمون شخصاً هویت یوآن رو برات آزاد می‌کنیم؟

با چشمای گرد شده بهش زل زدم. چیزایی که گفت رو نمی‌تونستم هضم کنم. توی اون "چند ماه"ـی که گفت، فشار سنگینی رو حس کردم، چه برسه به اون "سیزده سال".
آب دهنم رو قورت دادم و چند ثانیه فقط بهش زل زدم.
و بعدش آروم جواب دادم:
- باشه.

***


در اتاق محکم باز شد و موجی از انواع مرگخوارها عین مور و ملخ به سمتم هجوم آوردن.
از یه سمت، رودولف یه گونی پُر از تازه‌وارد رو کشون‌کشون آورد داخل و گذاشت کنارم.
- ارباب! به نظرتون با کدومشون دوئل کنم؟ این خوبه به نظرتون؟ این چی؟ عه... نه این کمالات بالایی داره. حیفه. این چی؟

و از یه سمت دیگه، تام جاگسن به سمت پاهام حمله کرده و مشغول خاروندن پاچه‌م شد.
- ارباب همینجا خوبه؟ بالاتر بخارونم یا پایین‌تر؟ یواش یا سریع؟

ناگهان چیزی دور گردنم پیچید که نزدیک بود خفه‌م کنه. همونطور که داشت دور گردنم می‌پیچید، یهو کلّه‌ش رو بیرون کشید و فهمیدم نجینیه.
- پاپاااااااااااا!

لینی بطور 360 درجه و زیگزاگی داشت دور سرم می‌چرخید و حسابی منو گیج کرده بود.
چندین مرگخوار بطور خشنوت‌آمیزی سر این جنگ داشتن که کی زیر سایه‌م باید دراز بکشه. چندتای دیگه هم چندین برگه دستشون بود و ازم می‌خواستن اینا رو واسشون "نقد" کنم.

من؟
من هیچ. من نگاه... بی‌توجه به همه‌ی حرفاشون و درخواستاشون و سؤالاشون، داشتم به این فکر می‌کردم که لرد بودن چقد ناجوره...

***


یه ماه گذشته بود و من یه روز رو هم نتونسته بودم که با خیال راحت بگذرونم. کافی بود تو سالن اصلی پیدام بشه تا مرگخوارها و خیلیای دیگه عین واگن قطار بهم متصل بشن و همینجوری بیان دنبالم.

امّا یه نفر بود که توی این کارا رقیب نداشت: تام جاگسن.

همین‌که از اتاقم بیرون اومدم و داشتم توی راهرو راه می‌رفتم، حس کردم یکی داره دنبالم میاد. ناگهان وایسادم و پُشت سرم رو نگاه کردم. خود لعنتیش بود!
جاگسن با همون قیافه‌ی رو اعصاب همیشگیش پرسید:
- چیزی شده ارباب؟
- ‏داشتی دنبالمون میومدی؟
- ‏ما همیشه دنبالتونیم ارباب!

سعی کردم به خودم مسلط باشم و همونجا پاشو قلم نکنم. بعدش فوراً به مسیرم ادامه دادم.
توی هر سالن و راهرویی می‌رفتم، جاگسن بدون استثنا باهام میومد. خیلی دلم می‌خواست یهویی لباس‌های هویت لرد ولدمورت رو در بیارم تا بفهمه که در اصل، من همونی هستم که از شعاع شونصد کیلومتریش هم رد نمیشه.

تصمیم گرفتم برم سراغ انجمن محفل ققنوس تا با پرسی ویزلی در مورد یه مأموریت مشترک صحبت کنیم. جاگسن نه‌تنها باهام اومد، بلکه حتی تو بحث هم دخالت کرد.

وارد حموم شدم و همین‌که خواستم شیر آب رو باز کنم...

- راستی ارباب! دوش خرابه‌ها!

بدون اینکه نگاش کنم یا چیزی بهش بگم، از حموم اومدم بیرون و بلافاصله رفتم تو دستشویی.
صداش از بیرون اومد:
- ارباب، جسارت نباشه‌ها... ولی میشه منم بیام تو؟
- ‏نه! نمیشه!

و برای اینکه بیخیالم بشه و دیگه ریختشو نبینم، مجبور شدم چند ساعت توی دستشویی بمونم.
لرد بودن خیلی ناجور بود...

***


چند ماه گذشته بود و هرچی بیشتر می‌گذشت، بیشتر دلم می‌خواست لرد برگرده تا خلاص بشم از شر اینا.
لابد الآن لرد توی جزایر پاتایا داشت گلف بازی می‌کرد و من اینجا نعره‌ها و ناله‌های شغال‌مانند رودولف رو تحمل می‌کردم.

- رودولف! میشه بری یه جای دیگه خودتو خالی کنی؟!
- ‏ارباب بذارین فقط این تیکه‌شو بخونم... میگه که...
- ‏برو! فقط برو!

رودولف هم با اکراه از جاش بلند شد و رفت سمت در.
- باشه ارباب... ولی این که نشد زندگی... غر!

و در رو پُشت سرش بست.

چند دقیقه بعد، جغدی از پنجره وارد اتاق شد و روی میز فرود اومد. روی پاش یه نامه بسته شده بود. نامه رو باز کردم و خوندمش:

نقل قول:
سلام. ما لردیم. فردا همین ساعت میایم.


فردا همین ساعت

یواشکی در اتاق رو باز کردم و اینور و اونور رو دید زدم.
وقتی مطمئن شدم کسی اینورا نبود، لباس‌های هویت لرد ولدمورت رو زیر پیراهنم قایم کردم، از اتاق بیرون اومدم، درش رو پُشت سرم بستم و بدون اینکه معطل کنم، فوراً راهروها و سالن‌ها رو طی کردم.

کاملاً حواسم بود که سوتی ندم و مشکوک به نظر نیام. بدون هیچ عجله‌ای و کاملاً نرمال خودمو به سالن اصلی رسوندم و دکمه‌ای رو که کنار در بود، فشار دادم.
بلافاصله تو خیابون ظاهر شدم.
یه نفس راحت کشیدم و بعد، طرفین خیابون رو نگاه کردم. شخصی با لباس‌های تیره توی پیاده‌رو داشت قدم میزد و بهم نزدیک و نزدیک‌تر میشد.
هرچی نزدیک‌تر میشد، بیشتر احتمال می‌دادم که اون شخص، خودش باشه... و وقتی کاملاً بهم نزدیک شد و روبه‌روم وایساد، دیگه جای هیچ شکی باقی نموند.

- سلام لرد!
- ‏سلام ابروکرومبی!

معطل نکردم و لباس‌ها رو از زیر پیراهنم در آوردم و جلوی لرد گرفتم. اونم لباس‌ها رو گرفت، نگاهی بهشون انداخت و بعد، مشکوکانه پرسید:
- گند نزدی که؟

نیشخندی زدم و شونه‌هامو بالا انداختم.
- راستش نه گندی زدم، نه کار خاصی کردم. واقعاً اتفاق خاصی نیفتاد.
- ‏هوممم... که اینطور... لرد بودن چطور بود؟

از طرز نگاهش معلوم بود می‌خواست اذیت کنه.
- هوف... همینو بگم که الآن خیلی دارم کیف می‌کنم که برگشتی. امیدوارم توی این چند ماه انقد استراحت کرده باشی که دیگه هیچوقت خسته نشی! ... و... همین.

لرد فقط سری تکون داد. قیافه‌ش جوری شده بود که انگار حرفی برای گفتن نداشت. معمولاً وقتایی که بحث به آخراش می‌رسید، همچین قیافه‌هایی می‌گرفت.
منم سرمو انداختم پایین و بدون هیچ حرفی، از کنارش رد شدم. همونطور که یواش‌یواش ازش دور می‌شدم، عمیقاً حس می‌کردم این بحث نباید اینجوری تموم بشه. باید یه چیز دیگه هم می‌گفتم...

چند ثانیه به همین منوال گذشت و بعد، نفس عمیقی کشیدم و صداش زدم.
- راستی لرد!

برگشت و بهم زل زد.

- راستش، شنیدم اون یوآنی که چند ماه پیش اومده بود، چند روز پیش از جادوگران رفت.
- پس اشتباه به گوشت رسوندن ابروکرومبی... این خودمون بودیم که براش جغد فرستادیم که استعدادش توی جادوگران داره تلف میشه و بهتره بره بازیکن کوییدیچ بشه. با این کار هم خودش رو از استعداد اصلیش آگاه کردیم، هم اون هویت منفور رو برات آزاد کردیم. با یه تیر دوتا نشونه زدیم. لردی هستیم نشونه‌گیر!

ناباورانه به چهره‌ی مصمم و جدی لرد زل زدم و شونه‌هامو بالا انداختم.
- عجب... پس نباید زیاد معطل کنم.

لرد فقط سری تکون داد و بعد، چرخید و راهی رو که داشت می‌رفت، از سر گرفت و همین که به قلعه رسید، غیب شد.

آهی کشیدم و چند ثانیه سر جام وایسادم. بعدش چرخیدم و دست‌به‌جیب مشغول گشت و گذار تو همین اطراف شدم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1399 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
یوآن آبرکرومبی vs زاخاریاس اسمیت
سوژه:معامله
دوباره روزی در خانه گریمولد شماره دوازده آغاز شده بود.طبق معمول یوآن در حمام کنسرت راه انداخته بود،اما در اتاقش در کتاب غرق شده بود و زاخاریاس با خودش کوییدیچ بازی میکرد.
ریموند از خواب بیدار شد.با دقت شاخش را از زیر در اتاقش عبور داد که ناگهان چوب پنبه ای درست وسط پیشانی ریموند خورد.سرش را به سمتی که چوب پنبه از آنجا پرتاب شد برگرداند.پنه لوپه نوشابه ای را باز کرده بود:
-ببخشید.
-پنه. این بار شصت و شیشمه که در نوشابت به پیشونی من خورده.
-شصت وشیش؟ اعداد فراماسونی؟این توطئه نوشابه ها علیه محفل اتفاقی نیست. اینا مرگخوارن.میخوان محفلو زمین بزنن.
-باز آخر عمری خل و چل شدی مودی؟

زاخاریاس در حالی که از نیمبوس 2000 آویزان بود،با سرعت از کنار مودی رد شد:
-تو نمیفهمی.اینارو دارن از شما پنهون میکنن.دارن شست و شوی مغزی میدن.
-اینجا دیونه خونه هستش یا محفل؟ بیاد ناهار.سوپ پیازه.

هاگرید به سرعت از غار تنهایی خودش بیرون آمد و گفت:
-آخ جون.سوپ پیاز.

همه به جز یوآن به سرعت به سمت آشپزخانه آمدند.حتی پروفسور دامبلدور.وقتی که محفلی ها دور هم جمع شدند،ناگهان یوآن از حمام داد زد:
-چرا آب قطع شد؟
ناگهان صدای زنگ در آمد.

یک ساعت بعد

-کدام نابخردی گرینگوتزی هارو راز دار کرده؟

صدای خشمگین پروفسور در میدان گریمولد پیچید.تا کنون کسی پروفسور را به این خشمگینی ندیده بود.در حالی که جن های گرینگوتز هر چه محفلی ها داشتند و نداشتند می بردند،سر کادوگان از دور فریاد میزد:
-مرا نبرید ای خفاشان خوارو خفیف.ای گرازان دریایی،اگر جرئت دارید دوئل کنید.

زاخاریاس داشت پشت هاگرید قایم می شد.

یک ربع بعد

زاخاریاس در حالی جای شاخ و دندان بر روی صورتش دیده میشد در پشت سر محفلیها راه میرفت.پروفسور گفت:
-خب مالی،خودمونو پناهگاه آپارت کنیم؟
-راستش،آرتور خونه رو فروخته تو بورس جادوگری معامله کنه. خودش داره تو وزارتخونه میخوابه.
-

این واکنش بقیه محفلیها بود.

دو ساعت بعد


-زاخاریاس،بابا جان،جاروتو هنوز داری؟
-راستش پروفسور،اونم جنا توقیف کردن.
-جیییییغ
-هاگرید،فرزندم،چکار میکنی؟
-پروفوسور گوشنم بود اون پرنده روی دیوارو خوردم.
-راستی پروفسور منم گشنمه.
-منم.
-منم همینطور.
-گرسنگی اجازه نمیده توطئه هارو آشکار کنم.

پروفسور با درماندگی گفت:
-چکار کنم فرزندان روشنایی؟

ناگهان محفلیها رستورانی را دیدند که روی آن نوشته شده بود:
-سوپ پیاز موجود است.
تمام محفلیها خوشحال شدند به جز اما که گفت:
-پروفسور،اما ما که پول نداریم.
-نگران نباش فرزندم.من مقداری پول در محاسن خود قایم کردم.

پروفسور دست خود را در ریش خود کرده و 5 نات را از زیرش درآورد:
-پروفسور؟
-چه شده؟در زمان من با این پول خانه میخریدند.
-یالا!هر چی پول دارین رد کونین بیاد.

همه پول هایی که زیر شاخ،پاتیل،زیر چشم،زیر نوشابه و کوافل خود قایم کرده بودند تا به دست جن های گرینگوتز نیفتد را در آوردند و در پاتیل مالی ریختند.چیزی حدود 15 گالیون جمع شده بود.محفلیها خوشحال از اینکه برای 8 نفرشان میتوانستند سوپ بخرند، وارد رستوران شدند.در گوشه گوشه مغازه آدم هایی با ردای سیاه و نشانی روی بازویشان نشسته بودند.تکه های انسانی از هم باز شده روی زمین افتاده بود و فردی لخت و قمه به دست آن ها را به هم با تف میچسباند.به سمت پیشخوان رفتند و زنی را دیدند که سوپ پیاز روی پاتیل می پخت.
-ببخشید....
-بله.بفرما...

مروپ جلوی پیشخوان میخکوب شد و پسرش را صدا زد:
-شفتالوی مامان؟ببین کیا اومدن.

لرد جلوی پیشخوان آمد و با محفلیها روبرو شد.ناگهان لبخندی بر گونه اش نقش بست ولی زود پاک شد و گفت:
-چه میخواستید؟
-تام!فرزند تاریکی!
-چه میخواهید؟
-8 کاسه سوپ پیاز میخواهم.
-30 گالیون.

محفلیها شروع به شکایت کردند:
-شما باید حتما کتاب بیشعوری خاویر کرامنت رو بخونید.
-من گفتم این نوشابه ها توطئه کردن.
-بزنم رستورانشون بیاد پایین پروفوسور؟
-نه هاگرید.ما فرزند روشنایی هستیم.نمیشه تخفیف بدی تام؟
-همین که هست.

محفلیها دمغ از رستوران بیرون آمدند اما به سرعت خوشحال شدند چون غرفه ای دیدند که روی آن نوشته شده بود: ضایعاتی پیر لندن.همه چیزی خریده می شود.
محفلیها به سرعت به سراغ پیرمرد ریش پروفسوری رفتند که روی صندلیش خوابش برده بود.هاگرید گفت:
-پروفوسور تکونش بدم؟
-نه فرزندم.نمیخواهم موردی دیگر به خطا های انسانی محفل اضافه شود.

پیر مرد ریش بزی به سرعت بیدار شد و گفت:
-سلام دنیا.چطور مطورید؟بیاید بینم چی دارید. آهای پسر.کوافلتو چند میفروشی؟خانوم پاتیلت چنده؟عاشق چشمت شدم پیرمرد.چند میدی؟
-رفتار این پیر مرد اتفاقی نیست.اینا ایلومیناتی هستن.میخوان مارو کنترل کنن.
-جون بابا کوافلوً ! پنج سیکل میارزه.پاتیلتو بده به من خانوم. مرلین وکیلی دو گالیون می دم.
-ببین پیر مرد.ما پونزده تا گالیون میخوایم.گرفتی؟
-15 گالیون.... کتابارو!اصل جنسن. 10 گالیون میدم.پاتیلتونم 2 گالیون میخرم.میمونه 3 گالیون که اونم با کوافل و میکروفون و نوشابه و چشمه حل میشه.
-نه.اینا تموم کتابای مارک تواینن . 10 سال طول کشید تا بخرمشون.
-این پاتیل مخصوص سوپ پیازمه.تنها دارایی زندگیم.
-خواننده بدون میکروفون زنده نمیمونه.
-آی پیرمرد.دنبال چی هستی شما؟

هر کدام از محفلیها داشتند بهانه ای برای نفروختن یادگار هایشان میاوردند که هاگرید گفت:
-آی مردم.من گوشنمه.اگه تا 10 دقیقه دیگه سوپ به تنم نرسه زاخاریاسو از گوشنگی میخورم.

ناگهان تمام محفلیها وسایل همراه خود حتی دستمال شان را به پیر مرد پیشنهاد دادند.
-کوافل برای شما.قابلی نداره به مرلین.
-اشکال نداره.مجموعه کتاب های ویکتور هوگو رو جمع میکنم.
-اصلا میکروفون چیه؟من خواننده بودم اصلا؟

نیم ساعت بعد

تمام محفلیها با شکم باد کرده(البته مودی بدون چشم هم بود)جلوی رستوران خوابیده بودند که جغدی از طرف گرینگوتز آمد که روی آن نوشته بود:
نقل قول:
با عرض سلام .متاسفانه به علت تشابه اسمی با خانه ای در میدان گرینوود شماره دوازده تمام اموال خانه و خانه به اشتباه ضبط شده بود.از شما میخواهیم زود تر به میدان گریمولد برگردید تا خانه خود را پس بگیرید.با تشکر

دوباره زندگی در محفل شروع شده بود.ولی ایندفعه با پنه لوپه بدون نوشابه اش.مودی بدون چشمش و مالی بدون پاتیلش .
پایان



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/3/12 17:34:22
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/3/12 18:54:30
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/3/12 19:01:48

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر جونز vs اما دابز
سوژه:نامرئی!

خانه ریدل ها، خانه ای که کمتر جادوگری شجاعت وارد شدن به آن را داشت و محل زندگی سیاه ترین جادوگران تاریخ همراه با رهبر بزرگشان لرد سیاه بود.
اما اگر هر جادوگری یا مشنگی شب بتواند از کنار خانه ریدل رد شود، شاید اصلا باور نکند که این خانه مجرم ها و سیاه ترین جادوگران است، چرا که امشب مثل شب های دیگه صدای همهمه،خنده و شادی از این خانه می آمد.

درون خانه...
_ارباب!اگلانتاین به خاطر تای وسط اسمش...
_ساکت باش تام!

خانه ریدل شلوغ بود. بسیار شلوغ و پر از شادی.
هرکس مشغول حرف زدن با کسی بود و یا کاری انجام میداد.
لرد سیاه با آرامش و لبخند به مرگخوارانش نگاه می کرد.
گابریل در حالی وایتکسی کردن ربکا بود.
هکتور اون وسط داشت معجون عصبانیت درست می کرد.
بانز با پیتر شرط بسته بودکه اگه پیتر دستشو بکنه تو دهن بانز نامرئی نمیشه.(پیتر باخت.)
مروپ تو دهن همه میوه شوت می کرد.
و...
بر خلاف تصور همگان که فکر می کردند درون این خانه چیزی جز ناراحتی و افسردگی و عصبانیت نیست ، به نظر پیتر این خانه بهترین خانه برای آرامش و شادی است.
پیتر بلند شد.
_ساکت شین! می خوام براتون داستان من و ممد تو محله پیش اسلاگ بوقی رو تعریف...

همه آهی کشیدند و این کار را نفی کردند چرا که می دانستند اگر پیتر حرف بزند تا صبح ادامه دارد.
پیتر فهمید و نشست. دوباره همه با هم حرف می زدند...

3 ساعت بعد...

_سیاهای مامان! برین بخوابین دیگه!
_آخه...
_گفتم برین بخوابین!

همه که فهمیدن بحث کردن با مروپ فایده ای نداره، راهی اتاقشون شدن تا استراحت بکنن.
پیتر با لبخند به جماعت توی خانه ریدل نگاه کرد و به سمت اتاقش به راه افتاد و رفت خوابید.

صبح...
پیتر چشم هایش رو باز کرد و با صدای پرنده ای که آواز میخوند از خواب بیدار شد؟ نه... آنجا خانه ریدل بود! پیتر با صدای دعوای رودولف و بلا بیدار شد.از پایین صدای مروپ میومد که داشت دستور میداد که چجوری میوه ها باید خورد شه.
پیتر بلند شد و خمیازه ای کشید.
بعد از تختش بیرون اومد و تخت رو مرتب کرد و به سمت دستشویی اتاق رفت و دست و صورتش رو شست. از کنار آینه رد شد و خواست در اتاق رو باز کنه و به پایین بره که یهو فکر کرد یه چیزی دیده، به سمت آینه رفت تا خودش رو برانداز کنه که صدای مروپ اومد:
_پیتر مامان! بلند شو، امروز خیلی کار داریم! تویی فقط که بیدار نشدی!

پیتر بی خیال آینه شد و در اتاق رو باز کرد و از پله ها پایین رفت.
خواست به پایین پله ها برود که یادش افتاد که یه کاری رو انجام نداده... پیتر مرگخواری بود فراموشکار!
صدای جیغ رکسان خالی که احتمالا از ترک دیوار ترسیده بود بلند شد، کسی اهمیت نمیداد. رکسان همیشه می ترسید!
پیتر یادش افتاد که باید چیکار کنه و لبخند خبیثانه ای زد. به سمت اتاق رکسان رفت که اون رو دید. حدس پیتر درست بود، از ترک دیوار راهرو ترسیده بود. پیتر دوباره خندید.
آروم آروم بهش نزدیک شد و از پشتش داد زد:
_پپپخخخخخخخخ!!
رکسان پرید و جیغ کشید. این چیز ها در خانه ریدل عادی بود پس کسی سراغ رکسان نیومد. پیتر انتظار داشت که رکسان برگرده و وقتی پیترو دید از دستش دلخور بشه یا سرخوشانه بخنده تا شاید پیتر فردا همون کار رو نکنه. ولی زهی خیال باطل! پیتر هیچوقت، حتی در ترسوندن همگروهی اش شانس نداشت. رکسان برگشت ولی تا پیترو دید. جیغ و داد زد:
_روح! روح!

پیتر تعجب کرد. تا خواست که بفهمه دلیلی این رفتار چیه ؟ رکسان جیغ زنان فرار کرد.
درست بود که پیتر تعجب کرده بود ولی شخص روبروی او هم رکسان بود، کسی که از ترک دیوار هم می ترسید!

پیتر باز هم از پله ها پایین رفت و توی آشپزخونه جلوی مروپ ایستاد، امروز لرد سیاه به آن ها ماموریتی نداده بود پس باید به مروپ کمک می کردند.
پیتر خمیازه ای کشید و گفت:
_خب... بانو، باید چیکار کنم؟
ولی برخلاف انتظار پیتر مروپ اصلا به او محل نگذاشت و در حالی که سرش خم بود ناگهان سرش را بلند کرد و گوش داد.
_سیاهای مامان! کسی بود صدام کرد؟
پیتر خواست که بگه من بودم ولی مروپ اصلا به پیتر نگاه نمیکرد. مروپ شروع به حرکت کرد.
مروپ جلو رفت.
پیتر ایستاد.
مروپ جلوتر رفت.
ولی پیتر جاخالی داد! مگه مروپ شوخیش گرفته بود؟
_مروپ! چرا بهم محل نمیذاری؟ نکنه تام بهتون گفته این کار رو بکنید؟

ولی مروپ دوباره نشنیده گرفت و به راه خود ادامه داد.
پیتر درمانده به مروپ نگاه کرد. مطمئن بود این یک از حقه های تام یا شاید ادوارد قیچی بود!

به سمت ربکا رفت تا شاید او یواشکی به پیتر می گفت که این شوخی مسخره ای بیش نیست!
پیتر به سمت اتاق ربکا به پیش رفت تا این که داد مروپ او را میخکوب کرد:
_چرا پیتر مامان اینجا نیست؟کسی اون رو دیده؟ نکنه فرار کرده؟
احتمالا مروپ به اتاق پیتر رفته بود تا اورا بیدار و دید که او در تخت نیست.

پیتر میخکوب شد! این رفتار ها از طرف مروپ بی سابقه نبود ولی مگه مروپ پیتر رو ندیده بود؟این نمیتونست یه شوخی باشه!
صدای دویدن ربکا از سمت اتاقش اومد.
پیتر باید مطمئن میشد.
اومد جلوی ربکا، ربکا نزدیک شد.
پیتر چشماش رو بست.
ربکا نزدیک تر شد.
پیتر بیشتر چشمهاشو فشار داد.
ربکا خیلی بیشتر نزدیک شد.
پیتر خیلی بیش...
گرروووووممپپپپ.
پیتر چشمهاشو بست ولی پرت شدن خودش، پرت شدن ربکا، جیغ ربکا رو حس کرد.
_جججیییییغغغغ!

ربکا پرت شد و با سر رفت تو دیوار. مرگخواران در حالی که انتظار داشتند روز تعطیلشان با آرامش همراه باشد ولی کاملا در اشتباه بودند چرا که فکر می کردند پیتر جونز فرار کرده و در خانه سر و صدا هایی برپا بود. به سمت ربکا دویدند و حال او را جویا شدند.
پیتر مطمئن شده بود که نامرئیه و برای اطمینان بیشتر به سمت آینه رفت.
_ووواایییییی! من نامرئیم!
پیتر درحالی که در حالت نامرئی خود می رقصید و مرگخواران را نگاه می کرد که کم و بیش ناراحت فرار خودش بودند ناگهان با صدایی از جا پرید.

_چه خبر شده است؟! چرا سر و صدا ایجاد میکنید!پیتر فرار کرده است یعنی چه؟!
_ارباب... پیتر توی تخت خوابش نبود و... توی خانه ریدل ها هم نیست. بقیه میگن فرار کرده.
پیتر به لرد سیاه نگاه کرد... لرد به جای خالی پیتر نگاه کرده بود که همیشه آخر و کنار ظرف میوه مروپ بود... ولی پیتر،اونجا نبود. لرد نمیدونست چی بگه.
_مشکلی نیست! حتما خودش بر می گردد! به کار هایتان برگردید. ما به پیتر اعتماد داریم! مطمئینیم او برمیگردد!
پیتر به لرد نگاه کرد که سعی می کرد ناراحتی خود را پنهان کند.او به پیتر اعتماد کرده بود! پیتر به خود آمد و فهمید که زیاد هم از نامرئی بودن خوشش نمیاد.
کنار اگلانتاین رفت و داد زد:
_اگلانتاین!
ولی هیچی به هیچی،هیچکس صدای پیتر را نمیشنوید.
پیتر تنها شده بود،مثل قبلا...

چند ساعت بعد...
جو سنگینی بر فضای خانه ریدل حاکم بود. پیتر، به گوشه و کنار های خانه قدم می زد تا حواس خود را از ناراحتی خویش پرت کند.

_ربکا... حس میکنم اگه من با پیتر دیشب اون شوخی رو نمیکردم شاید فرارنمی کرد.
صدای ادوارد بود که در گوشه ای با ربکا حرف می زد.
پیتر در این چند ساعت از این حرف ها زیاد از مرگخواران می شنید. هرکس به نوبه ای خود را مقصر می دانست.
این دفعه به اتاق تام جاگسن رفت تا بفهمد تام در نبود او چه گفته است.
ولی تام در کمال بیخیالی مجله های مشنگی خود را میخواند و اصلا کاری به پیتر نداشت.
پیتر به تام نگاه کرد. ولی تام آهنگ (ای قشنگ تر از دلاکور) رو میخوند. پیتر با آرامش یه پتوی زیر تام را کشید و تام با سر خورد زمین.
البته که نامرئی بودن مزایایی داشت!
اون بی توجه به آخ و اوخ های تام به طرف راهرو ها به راه افتاد.
پیتر سعی کرد روی کاغذ پوستی برای لرد بنویسد که نامرئی شده است ولی هرچه مینوشت،همان موقع محو میشد.پیتر نمیدانست که باید چه کاری انجام دهد. سعی کرد در این فرصت به اتاق کار لرد برود ولی هنوز روح مرگخواری اش اجازه ورود به او نمیداد.
سعی کرد پیپ اگلانتاین را قایم کند ولی یک لحظه دلش برای اگلا سوخت.
یا حتی سعی کرد مجله های علمی مشنگی تام را هم قایم کند ولی... خب مشکلی نداشت. پیتر مجله های تام را قایم کرد.
زندگی که کلیشه نبود!
ولی به جز قایم کردن مجله ها لذتی نبرد.
پیتر تمام لحظه را برای این کار ها صبر کرده بود ولی فهمید لذت واقعی همان شب های دورهمی مرگخواران است،صحبت او با لرد سیاه است، میوه دادن مروپ به بقیه است...
ولی قدر این نعمت را نمیدانست.
پیتر با حسرت به مرگخوارانی نگاه کردند که حالت فیزیکی داشتند،البته به جز بانز!
_بانز!بانز!بانز! من دستمو کردم تو حلق بانز و الان نامرئی شدم، میتونم ازش کمک...

پیتر یادش اومد که راه ارتباطی با دنیای فیزیکی نداره و زد تو سرش.
_اه! چرا آخه؟ همه نمرئی میشن بقیه میفهمن،نوبت به من رسید هیشکی نه صدام رو نمیشنوه نه میتونم چیزی رو دستم بگیرم چون اونم غیب میشه! لعنت به مورگانا!
پیتر در حالی که به همه فحش میداد رفت بیرون از خونه ریدل و روی صندلی مروپ نشست. به لحظه های خوبی که در خانه ریدل گذرانده بود فکر کرد،به خورشت خیار مروپ فکر کرد که حتی دلش برای اون هم تنگ شده بود، و کم کم خوابش برد. خوابش برد و نفهمید کم کم داره از حال نامرئی به محو تغییر پیدا میکنه.، نفهمید اگه کسی اون نزدیکی باشه صدای خر و پفش رو با ولوم کم میشنوه. نفهمید و نفهمید و نفهمید...

....................................................
_ججججییییییییییییغغغغغغغغغغغ!،پیتر اینجاست!

پیتر از خواب پرید و از صندلی پرت شد پایین، صبح شده بود و تمام شب رو خوابیده بود و ربکا رو دید که داره به پیتر نگاه میکنه،به پیتر نگاه میکنه؟
پیتر بلند شد.
ربکا اونو میدید!
_ربکا! تو منو میبینی؟
_معلومه که میبینمت پیتر! تو کجا بودی؟!
پیتر خواست جواب بده که سیل مرگخواران از در خانه عبور کرد و همه به هم خبر دادند که پیتر برگشته. در این هنگام...

_برین اونور! اگه شایعه و دروغ باشه... تام رو دار میزینم!

پیتر به لرد نگاه کرد،لرد به پیتر.پیتر دوباره به لرد نگاه کرد ولی لرد نتونست به پیتر نگاه کنه ! چون پیتر بغلش کرده بود!
_ارباب! خیلی خوشحالم که برگشتم، خیلی خیلی خوشحالم!

کم کم صدا های (بچه ننه!) ( سوسول!) و از این قبیل فضا رو پر کرد. ولی پیتر اهمیتی نمیداد! اون دوباره ظاهر شده بود!
پیتر خود را از بغل لرد سیاه یرون آورد و درحالی که اشکش را پاک می کرد و سعی میکرد نسبت به لبخند رضایت لرد بی تفاوت باشه، به سمت در خونه ریدل رفت و گفت:
_بیاین تو خونه... میخوام بگم چرا نبودم...عمرا اگه باور کنین!

پیتر به جماعت مرگخوار نگاهی کرد و لبخندی زد.
اون برگشته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 27 اردیبهشت 1399 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تاتسویا
Vs
تام

__

اتاق خالق گرم‌تر از هروقت دیگری بود، 475 مانیتور بی وقفه درحال کار بودند، از زمانی پیش از اختراع مانیتورها.

در مرکز اتاق، دختری با موهای بلند و سیاه بر روی صندلی چرخدار نارنجی ای نشسته بود و پیچ گوشتی کهنه‌ای را با قدرت درون جسمی فرو می‌کرد. جسمی که روی پایش افتاده بود، دختری شبیه خودش بود، با این تفاوت که از شکافی طولانی در گردن و کمرش، سیم های تو در تویی بیرون ریخته بودند. دختر تکان خورد و فریاد زد:
-خودکشی. خودکشی آئینی!

خالق با بیزاری دختر را روی زمین انداخت. خمیازه ای کشید و به سمت یکی از 475 ساعت شنی اتاق حرکت کرد. آخرین دانه ی شن پایین افتاد و نگاه ناراضی دختر به لیوان خالی اش برخورد کرد. میدانستم اتفاق بعدی که می افتد، چیست.

درحالی که با پاهایش صندلی چرخدار را هدایت می‌کرد، به من نزدیک شد.
- تو...

لیوان بزرگش مقابل صورتم گرفت و فشار داد. خیلی ترسیده بودم، او فقط با فشار دادن یک دکمه می‌توانست همه ی انرژی حیات مرا بیرون بکشد. نفس عمیقی کشیدم و چند قطره اسپرسو در لیوانش سرفه کردم.

- واقعا بی‌مصرف ترین قهوه ساز دنیا از دوران خلق تاتسویای اول تا الانی.

انگشتان باریکش روی دکمه ی off می‌چرخیدند. چند قطره به صورت نسکافه ریختم. اگر چشم داشتم، حتما آن را می‌بستم. در همین لحظه، با شنیدن فریادی از گوشه ی اتاق، متوقف شد و هر دو دستش را بر روی هدفون سرخش گذاشت.

سپس در حالیکه مرکز فرماندهی و برقراری تعادل جهانی تاتسویا زیر چرخ های صندلی اش می لرزید، به سمت دختری رفت که حالا شمشیر به دست مقابلش ایستاده بود و برچسب "تاتسویا شماره 475 - جادوگران" بر روی پيشانيش به چشم می‌خورد.

- تو کی هستی؟

تاتسویا درحالی که با هر قدم پیچ و مهره های بیشتری از پشتش می‌ریختند، به خالق نزدیک شد و شمشیرش را روی گردن او گذاشت.

- باورم نمیشه ولی باز شروع شد. چطوری میتونی هردفعه همین دیالوگ رو بگی؟ منم بابا! خالق، تاتسویا میکر، شماره ی صفر.

تاتسویا مِیکر بشکنی زد و لحظه ای بعد، تاتسویای جادوگران روی صندلی نشسته بود و کمربندهای محافظ، به سختی دورش پیچیدند.

- یه بار دیگه سعی داشتی خودکشی کنی. بعد از اینکه فندک آگلانتاین رو گم کردی و در ماموریتت شکست خوردی، تصمیم گرفتی برای حفظ شرافتت خودکشی کنی. یادت میاد؟

برای تاتسویای جادوگران احساس تاسف می‌کردم. شنیدن بداخلاقی های خالق از ابتدای زمان‌ تا این لحظه خیلی سخت بود اما مورد خطاب مستقیم او قرار گرفتن، قهوه را در لوله هایم خشک کرده بود.

در همین لحظه های لطیفش را از میان غرغرهای خود برتر بینانه ی تاتسویا میکر شنیدم.

- من مُردم؟ کاتانا چطور؟
- متاسفانه هنوز زنده ای. و حدس بزن کی قراره با توانایی باورنکردنیش دوباره ویروس رو از حافظه‌ت پاک کنه و برت گردونه به دنیای موازی 475 ؟ درسته، من!

سرکوفت خالق ادامه داشت. لحظه ای از موفقیت های تاتسویای 230 در مریخ میگفت و لحظه ای بعد ماجرای مبارزه‌ی تاتسویای شماره یک با تیرکس های شاخدار را تعریف می‌کرد.

- یعنی می‌گین قبلا هم این ویروس رو از حافظه من پاک کردین؟
- بله سامورایی کوچولو... من با قدرت های خارق العاده ام...
- پس حتما کارتون افتضاح بوده که من بازم برگشتم اینجا.


برای لحظه ای زمان از حرکت ایستاد. من در مقابل دو تاتسویا قرار داشتم و با مخزن آب سرد به شماره ی صفر و با مخزن آب داغ به شماره 475 نگاه می‌کردم. قهوه در تمام بدنم قل قل می‌جوشید و آرزو می‌کردم دختر آن کلمات سرنوشت‌ساز را به زبان بیاورد.

- من معتقدم...

بگو بگو بگو!

- من معتقدم من بهتر از شما میتونم به این مرکز رسیدگی کنم.


گفت!

تمام ساعت شنی ها به جوش و خروش افتادند و خالق با حالتی کمابیش آسوده خاطر بر روی صندلی اش رها شد. برگه ای میان انگشتانش می‌فشرد. کلمات " اردوی بیست و چهار ساعته" را از میان انگشتان عرق کرده‌اش دیدم و متوجه شدم مدت هاست انتظار این لحظه را می‌کشیده.

- خب... شماره 475، اگه اینقدر به خودت مطمئنی، بیا و برای 24 ساعت مرکز رو بگردون و هوای 474 تای دیگه رو داشته باش.

کمربندهای صندلی دختر سامورایی باز شدند. هاج و واج بر روی پاهای لرزانش ایستاد و گفت:
- ولی من...
- دیگه ولی و اما و اگر نداریم! قانونه که هرکی بگه میتونه اینجارو بگردونه باید 24 ساعت وایسه.

سامورایی برگشت و نگاهی به مانیتور ها انداخت. صدها تاتسویا همزمان در زمان ها و مکان های مختلفی حرکت می‌کردند، غذا می‌خوردند، می‌جنگیدند و وضعیت سلامت آن ها به طور مرتب بر روی صفحه ظاهر می‌شد.

- خب دیگه.... اگه کاری نداری، من برم که بلیت دارم.

خالق با لباس تابستانی رنگارنگ و درحالی که چمدانی را به دنبالش می‌کشید، چشمکی به جانشین یک روزه اش زد.
- داستان اکثرشون تو وضعیت استراحته، میتونی یکم هیجان و هیولا اضافه کنی اگه خواستی، ولی کسی رو نکش.

خندید، بشکنی زد و در مه بنفشی ناپدید شد. تاتسویای 475 چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و برروی صندلی نارنجی رنگ لم داد.

- دختر! منو ببین! پیست پیست!

در یک چشم بهم زدن، دختر با شمشیر از غلاف بیرون کشیده شده از جا پریده بود.

- نترس، منم قهوه ساز.

دختر برگشت. کلمه ی قهوه‌ساز برایش آشنا نبود امت نمی‌خواست ما زیردستانش در محیط کاری جدید به این ضعف پی ببریم.

- بیا و بگذار کاتانا سرنوشتت رو تعیین کنه.
- سمت راستتونم ولی نمیتونم تکون بخورم.

این بار تاتسویا جهت صدا را تشخیص داد و به سمتم برگشت.
- اوس قهوه ساز سان. به من یه فنجان قهوه بده تا داستان مناسب و شرافتمندانه ای برای این همنوعانم بنویسم.

هیجان سر تا پایم را فراگرفت بود. یک خالق و نویسنده ی مهربان و دنیایی در صلح حتی فقط برای یک روز!

- با همه ی وجود در خدمتم، تاتسویا ساما!

دختر لبخند پرمهری زد و یک فنجان قهوه نوشید. سپس به سمت مانیتور اول برگشت و با دیدن تاتسویای شماره ی یک، یک جمله به داستان اضافه کرد "تا آخر عمر قوی و شرافتمندانه به زندگی ادامه داد." با خوشحالی سری برای آن انسان اولیه تکان دادم و خودم را آماده کردم تا ببینم ازین به بعد، به جای غلت خوردن در تاپاله، مانند یک قهرمان زندگی کند.

فلش فوروارد - سه ساعت بعد

خالق جدید و با ذوق، درحالی که دوست گمشده ی تاتسویای 128 را به او باز می‌گرداند، یک فنجان دیگر قهوه خواست اما این بار با نوشيدن یک جرعه، آن را روی میز انداخت.

- به جز اسپرسو چیزی بلد نیستی؟ حالم بد شد دیگه!
- معذرت میخوام. براتون یه چیز دیگه آماده می‌کنم....
شمشیرش را بلند کرد و زمزمه کنان پاسخ داد:
- لازم نیست. یه ساعتی چرت می‌زنیم. کاتانا خسته اس.

سری تکان دادم و لبخند زدم. به شرایط اینجا عادت نداشت. حتما به زودی عادت می‌کرد. سرش را بر روی میز گذاشت و موهایش تا روی زمین کشیده شدند. به آرامی نفس می‌کشید. چقدر آرام و دوستـ...

- خطر! خطر! خطر!

فریاد زنان از جا پرید و به مانیتور تاتسویای مریخ نگاه کرد، جایی که فراموش کرده بود ماسک اکسیژن دختر بیچاره را تعمیر کند.
- لعنتی! خوراک گروتسک بشی و با شرمساری بمیری و موجب شرمندگی خاندانت بشی! بی آبرو!

دختر ناسزا گویان به تعمیر ماسک پرداخت و بلندتر از آژیر خطر فریاد می‌زد. میخواستم آرامش کنم اما فایده ای نداشت.

یعد از دو ساعت، سرانجام مشکل برطرف شد و اینبار زیر میز نشست و زانوهایش را در آغوش گرفت.
- می‌خوام برگردم خونه.

***

نمی‌دانم چند ساعت است که بی وقفه می‌دود. یکی از تاتسویاها دقیقه ای پیش خودکشی کرد و دیگری از شدت کم‌خونی درحال مرگ است.
سامورایی با چشمانی وحشت زده به سمت من برگشت.
- قهوه ساز! به... به خالق نگو مُرده.
- چشم تاتسویا. ولی وقتی بیاد خودش میـ...
- از من سرپیچی میکنی؟

کاتاتا در کسری از ثانیه مقابل لوله ی اصلی ام در دیوار فرو رفت.
- نابودت میکنم. همه رو نابود میکنم!
شمشیرش را بیرون کشید و صندلی نارنجی خالق را مانند نارنگی نصف کرد. تخته ی ایده ها و خودکارها به نوبت تکه تکه شدند تا اینکه سرانجام به سمت من برگشت...
- تو!

چشمانم را بستم تا برای رستگاری دعا کنم.... یکی از دیگری بدتر بودند... هیچ جایی برای قهوه ساز های پیر نبود.


- عجب خانوم کوچولوی آتیشی ای هستی!

دستی برنزه و قدرتمند کاتانا را از مشت گره کرده ی سامورایی بیرون کشید.

- 24 ساعت تموم شد! من اومدم که کارمو پس بگیرم! درستو گرفتی بچه؟
هرچیزی در دنیای تاتسویا ها جای خودش رو داره و هر تاتسویایی با چیزی معنی میگیره...و برای تو کاتانات این نقشو داره... و درمورد من خالق...

برگشت و به من خندید.
-قهوه سازم منو خاص میکنه.

دنیا دور سرم چرخید. عه این خالق اسم منم بلده! خاک بر سر خوبه نصف اوقات به من میگه... هه هه یاد اوندفه افتادم که میزد تو سرم و میگف تاپاله ساز!

این بار به نظر میرسید سامورایی با خودش به صلح رسیده...
نمی‌دانم ممکن بود باز دیگر کار کردن زیر دست چنین دختری را تجربه کنم یا نه.

اما حالا از سلامت لوله های اصلی و فرعیم رضایت دارم.
وقتی خواستم نگاه آخری به تاتسویای 475 بیندازم، تنها مه سیاهی ثابت می‌کرد تمام این 24 ساعت گذشته واقعیت داشته‌اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1399/2/28 0:09:18
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1399/2/28 2:24:35
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 27 اردیبهشت 1399 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
پافتvsکادوگان

سوژه: نگهبان

- این خیلی شغل خوب و پر طرفداریه...با کلی حقوق، مزایا و...
- پس برای چی نفر قبلی ولش کرده و رفته؟

زنی که پشت میز نشسته و با پافت مصاحبه می کرد، کم کم درحال عصبانی شدن بود و این اصلا به نفع اگلانتاین نبود.
- به خاطر دلایلی شخصی...اصلا خودتون چرا از شغل قبلی اخراج شدید؟

اگلانتاین سعی کرد دلیلش را توی یک کلمه خلاصه کند.
- پیپ!

فلش بک:


همیشه شب هایی که کل رستوران رزرو میشد، سخت و طاقت فرساتر از شب های دیگر بود. چون اکثر مشتری ها کسانی بودند که از فرط سنگینیِ گالیون های توی جیب شان، بی دلیل آنها را خرج می کردند تا شاید به آن چیزی که باب میلشان بود برسند.

اگلانتاین به هیچ وجه قادر به تحمل چنین افرادی نبود. آن هم وقتی که با پیشخدمت های رستوران طوری که انگار خدمتگزاران شخصی شان بودند، رفتار می کردند.

- ببین...مسئول گرفتن سفارشِ امشب تویی...موفق باشی!

پافت نمی دانست این کار، اشتباه جبران ناپذیری بود که مرتکب می شد...پس به سمت میزی روانه شد و با لبخندی ساختگی، گفت.
- خوش اومدید...خیلی خوشحالم که شمارو این جا می بینم. حالا هر امری...

قبل از این که جمله ی اگلانتاین تمام شود، صدایی از درون جیب کتش حرف او را قطع کرد.
- می دونید؟...خیلی خوشحالم که آدم نیستم...چون مجبور به گفتن همچین دروغ هایی نمیشم. این صاحب بیچاره ی من هم، دروغ گوی خیلی خوبی به نظر نمیرسه...

صدا مکثی کرد و بعد ادامه داد.
- اون الان، می خواد یه همچین چیزی بهتون بگه...من از همتون متنفرم. ممنونم که هر روز به اینجا نمی آید تا مجبور به تحمل قیافه ی...

پایان فلش بک:

- یعنی چی؟
- من برات گفتم دیگه...این شکلی بود که اخراج شدم.
- جواب منو بده...اون چی بود؟

اگلانتاین دست درون جیبش کرد و پیپ رنگ و رو رفته ای را روی میز گذاشت.
- یه پیپ؟

قبل از اینکه پافت فرصت جواب دادن داشته باشد، قسمت کاسه ایه پیپ بالا رفت و او شروع به صحبت کرد.
- به به...به به...به نظر خانوم خوشگلی می رسید...با اینکه صاحبم یکم ازتون میترسه، اما اونم قبول داره که زیباییه شما...
- ههیی...تو باید دهنتو ببندی.

اگلانتاین اصلا دلش نمی خواست کسی درمورد احساساتش بداند و بی اجازه آنهارا ابراز کند.
- این...این پیپ من بعضی وقت ها یه حرفایی میزنه که...
- اصلا به من مربوط نیست...باید بیایید محل کارتون رو نشون بدم.

پافت با عصبانیت پیپ را درون جیبش انداخت و پشت سر زن که وقتی به او نگاه می کرد جز خرواری موی سیاه و فرفری، چیز دیگری نمی دید به راه افتاد.

مسافتی نسبتا طولانی را طی کردند و بعد روبه روی عمارت سیاه رنگ و با شکوهی ایستادند.
- اینجا جاییه که باید توش کار کنم؟
- آره...خودشه. نه البته...اینجا جاییه که باید توش کار کنی.

اگلانتاین برگشت تا به جایی که زن اشاره می کرد، نگاه کند...و با دکه ی کوچک و زوار رفته ای روبه رو شد.
- امم...حالا میفهمم که چرا نفر قبلی اینجا رو ول کرده و رفته.
- نخیر...اون دلیل دیگه ای داشت!

بلاتریکس سعی می کرد عصبانیتش را مخفی کند اما در این کارش خیلی موفق نبود.
دکه گوشه ی حیاط نشسته و حتی او هم از نبود رودولف، بدعنق و بی حوصله به نظر می رسید.

در دکه با صدای جیر جیر بلندی باز شد و پافت وارد فضای تنگ و نمورِ شد.

- چیه؟...نکنه ناراضی ای؟
- نه نه...برای چی ناراضی باشم؟ دکه به این خوبی!
- الان منظور اصلیه صاحبم اینه که...این چه جای مزخرفیه؟ با این حقوق کمی که...

اگلانتاین به موقع روی جیب کتش افتاد و نگذاشت جمله ی پیپ از دهانش خارج شود. باید رو او کار میکرد تا آنقدر بی موقع و نابه جا، نظراتش را بیان نکند.
بلاتریکس درحالی که از در بیرون می رفت، سعی کرد نگاه حسرت بارش به در و دیوار دکه را از پافت مخفی کند، اما خیلی در این کارش موفق نبود.
- میتونی کارت رو از فردا شروع کنی.

اگلانتاین درحالی که سعی می کرد نگاه ناامید بلاترکیس را فراموش کند، روی تخت زهواردررفته ی گوشه ی اتاق افتاد و چشمانش را بست.

- میدونم میدونم...الان داری فکر می کنی این دکه اون قدر ها هم بد نیست، ولی مشخصه ماله نگهبان قبلیه.

پافت بالشتش را بلند کرد و روی سرش گذاشت تا دیگر صدای پیپ را نشنود...اما حس اینکه سرش را روی جلد سفت کتابی گذاشته است، خواب را از چشمانش پاک کرد.

کتاب، جلد سخت و محکمی داشت که با حروفی طلایی رنگ رویش نوشته شده بود "دفترچه خاطرات"...اگلانتاین آدم فضولی نبود اما حداقل باید می فهمید که صاحب دفتر کیست.
صفحه ی اول را باز کرد و با صدای بلند، شروع به خواندن کرد.
- امروز 324 بار از ارباب درخواست بخشش کردم، و به طرز عجیبی برای هر 324 بار جواب متفاوتی داشتن...بعد هم گفتن ما اینجا نیستیم...برو اون طرف و طلب بخشش کن. ما اونجا هستیم...

تق...تق...تق...

پافت از خواندن دست کشید، دفترچه را جای امنی پنهان کرد و به سمت در رفت.

- دیدم چراغ دکه روشنه...فهمیدم برگشت ...امم...

حشره ای کوچک و آبی رنگ رو به روی اگلانتاین ایستاده و به وضوح، از دیدن او جا خورده بود.
- ببخشید! من فکر کردم رودولف برگشته...آخه می دونید...بیخیال! لینی هستم.

لینی دستش را جلو آورد...سعی می کرد دلسردی اش از دیدن پافت را پشت لبخندی مخفی کند.
اگلانتاین با او دست داد و تصمیم گرفت سؤالش را بپرسد.
- امم میگم...قبل از من کسی نگهبان خانه ریدل ها بوده؟
- منظورت رودولفه؟ آره اون نگهبان اینجا بود... یه روز یه یادداشت ازش پیدا کردیم، ولی خودش دیگه رفته بود.

پافت سر تکان داد...رفتن آدم های زیادی را دیده بود و درک می کرد روبه رو شدن با جای خالیه فردی، تا چه اندازه میتوانست دردناک باشد.

با رفتن لینی حشره ی آبی رنگ، در دکه را بست و خواندن دفتر خاطرات را از سر گرفت.
- روز تولدم، تنها روزیه که غر زدن آزاده...ولی امروز، تنها روزی بود که غرم نمیومد. یعنی واقعا دلیلی برای غر زدن وجود نداشت؟...
- صاحب بیچاره ی من...دلت می خواد اون نگهبان رو برگردونی؟...ولی تو که نمیدونی اون کجاست.

اگلانتاین با عصبانیت سمت پیپ برگشت.
- میشه وسط حرف من نپری و با حرف های بی معنیت حواسم رو پرت نکنی؟

اما نمی توانست پیپ را مقصر بداند...پیپ فقط میتوانست افکار او را بخواند و بعضی وقت ها تصمیم می گرفت آن هارا بلند اعلام کند.

- امروز وقتی سعی می کردم به یه ساحره ی با کمالات شماره ی جغدم رو بدم، به این نتیجه رسیدم که اونها از پیرهن نپوشیدن من خوششون میاد...البته بقیه اطرافیان میگن برعکس این قضیه درسته...اما من که میدونم...

اگلانتاین دیگر نمی توانست ادامه دفترچه خاطرات را بخواند. حق با پیپش بود؛ این دکه، این شغل، این خانه...همه و همه متعلق به نگهبان قبلی بودند. اما نمی توانست...نمی خواست حالا که با کلی مشقت و سختی این شغل را به دست آورده بود، جا بزند و آن را به کس دیگری واگذار کند.

روی نیمکت جلوی دکه نشست، پیپی روشن و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند...که این کار باعث میشد فکر های بیشتری به سرش بزند.

- رودولف واقعا که! خجالت نمی کشی باز افتادی دنبال دود و دم؟ ما بلایمان را دو دستی تقدیم...تو کی هستی ای ملعون؟

اگلانتاین سعی می کرد بفهمد صدا از کجا می آید.

- ما این بالا هستیم...آمدی زیر پنجره ی ما و پیپ می کشی؟
- امم...ببخشید لرد ولدمورت. ناراحت شدین؟
- یادمان نبود، رودولف چند روزی بود که...

پافت فکر کرد لحظه ی آخر چیزی مثل، "دلمان برایش تنگ شده" شنیده است؛ اما بعید بود که لرد سیاه همچین حرفی بزند.
با کلافگی به دکه برگشت و از این که دفترچه خاطرات را خوانده بود، خودش را لعنت کرد. نباید درون چیزهایی که به او مربوط نبود، فضولی می کرد.
- برو...برو دنبالش. حالا که حدس میزنی کجا میتونه باشه، راحت تر میتونی پیداش کنی.

***


اگلانتاین بار دیگر برای این که مطمئن شود آدرس را درست آمده است، به تکه کاغذ درون مشتش نگاهی انداخت.

کافه سه دسته جارو شلوغ تر از وقت های دیگر بود. اما پیدا کردن یک مرد لخت به همراه قمه هایش، اصلا کار سختی برای پافت نبود.
رودولف تنها پشت میزی نشسته و بی آنکه به نوشیدنی کره ایش لب بزند، به بیرون خیره شده.

- اهم؟

رودولف سرش را بلند کرد و با تعجب به پافت که بی اجازه آن سوی میز نشسته بود، نگاه کرد.
- کاری داشتید؟
- ببین...نمیدونم باید چجوری شروع کنم، ولی...برگرد.
- اممم...هوم؟
- همه توی خونه ی ریدل ها منتظرت هستن...شاید کسی نشون نده، اما همه دلشون برات تنگ شده.

رودولف که حالا فهمیده بود اگلانتاین درمورد چه چیزی حرف می زند، خواست جوابی بدهد اما به نظر چیز دیگری توجهش را جلب کرد؛ نگاهی به کت و کلاه پافت انداخت و با تعجب پرسید.
- گرمت نیست؟
- چرا...ولی به نظر تو سردت شده، اما فکر کنم بیشتر دلسرد باشی، که اون هم به خاطر دمای هوا نیست...

***


اگلانتاین خودش هم باورش نمی شد که چطور رودولف را راضی کرد تا همراهش بیاید...ولی حالا که رودولف جلوی درهای خانه ی ریدل ایستاده بود، این چیزها اهمیتی برایش نداشتند.
درهای خانه تکانی خوردند و رودولف وارد شد.

- رودولف...
- آره...ببینید کی برگشته؟

ثانیه ای بعد خانه ی ریدل را صدای همهمه ی مرگخوارانی پر کرده بود که نمی دانستند باید به رودولف خوش آمد بگویند یا نگذارند او شادی شان را ببیند.
اگلانتاین به وضوح شاهد برق شادی درون چشمان مرگخواران شده بود، اما گویی آنها نمی خواستند خیلی آن را بروز دهند.
- اهم...می گوییم چرا جای صندلی ای خالی بود...تو رفته بودی رودولف؟...حواسمان نبود. حالا بنشینید و...

پافت آرام آرام از در خانه ی ریدل ها گذشت. پیپ را درون جیبش گذاشت و بی انکه کسی متوجه رفتنش شود، رفت تا شاید شغل دیگری بیاید، شغلی که متعلق به خودِ خودش باشد.

- میدونی؟ کار درستی کردی...فقط نمیفهمم چرا از قبل زشت تر به نظر میای...شاید واسه اینه که...

پافت با میل اینکه پیپ را درون رودخانه بیندازد مبارزه کرد، اما دلیل لبخند رضایتی که بر لبهایش بود را درک نمی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 27 اردیبهشت 1399 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
باهوشِ دست و پا چلفتی Vs چشم بادومیِ قاتل

سوژه: وظیفه


تصویر تغییر اندازه داده شده

- نونوای مامان! شما باغبون این طرفا نمی‌شناسی؟

مروپ گانت، که بعد از چندوقت توانسته بود دور از چشم لردسیاه برای خرید بیرون برود، این سوال را از نانوا پرسید.
مردی در صف نانوایی، با شنیدن سوال مروپ، به آرامی دو نانی را که از نانوا گرفته بود در کیسه ای گذاشت و به طرف او برگشت.
- باغبون می‌خواستین؟
- شما می‌شناسین؟
- چه جور گل و گیاه می‌خواین حالا؟
- یه گیاه کوچولو که برای هلوانجیریِ مامان بکارم جلو اتاقش لذت ببره.
- هلوانجیری به فرزندی گرفتین؟
- خیر. اگه باغبون نمی‌شناسید که می‌خوام برم.
- من خودم باغبونم. یه گیاه هم دارم راست کار خودتون. بدون شاخ و برگ اضافی. خوشبو. بدون نیاز به نگهداری و مراقبت؛ اصن ماه به جون خودم!

مرد غریبه این را گفت و درختچه ی نه چندان کوچک نخل را که از سر راه برداشته بود، از گونیِ همراهش درآورد.

"مدتی بعد"

لردسیاه سرش را از روی دوازدهمین درخواست عضویت در مرگخوارانِ پیتر جونز برداشت و با نگاهی به پنجره، فریاد زد.
- مادر! هوا ابری شده است. رداهایمان را داخل بیارین تا خیس نشده اند.
- ابری؟ هوا که آفتابیه کیویِ مامان. انقدر آب هویجای مامان رو نخوردی تا چشمات مشکل پیدا کرد. الان دیگه کی کوبیده گلابی های خوشمزه منو فقط بخاطر در یک راستا با خط افق نبودن نخوره؟!
- مادر! به کجا چنین شتابان؟! به جان خودمان جلوی پنجره مان سایه افتاده است.

لردسیاه "درخواست ورود به خانه، شماره 214" از طرف سو لی را به کناری زد و از جایش بلند شد. به جلوی پنجره رفت تا منشا سایه ها را بیابد.
- این دیگر چیست؟

از پشت پنجره، سایه ی مقداری شاخ و برگ دیده میشد. پنجره را باز کرد.

شتررررق!

- چه شد؟ الان این شاخه به صورت ما خورد؟! خیر. فکر نمی‌کنیم. هیچ شاخه ای همچین جسارتی نمی‌کند.

کمی گذشت، شاخه های تیز درخت نخل، باعث ریختن چندقطره خون از صورت لردسیاه شده بودند.

-آیا این ها قطرات خون چهره ی ما هستند؟ خیر. صرفا داریم فکر می‌کنیم. ما خونمان در دوئل با آن ریش سفید عشق پراکن هم نریخت، اکنون بریزد؟

لردسیاه به وضوح فرو رفتن شاخه ی نخل در گونه ی خود را حس می‌کرد، اما او لردسیاه بود! مگر میشد به همین راحتی ها تسلیم یک شاخه ی درختی ناچیز شود؟ به هیچ وجه!
- وای برحالَت درخت اگر که فکرمان درست باشد.

لردسیاه دستش را به صورتش کشید... حقیقت بود. شاخه ی درخت در گونه اش فرورفته بود.
- به چه حقی؟!

و طلسمی سنگین را به سمت درخت روانه کرد. پژواک برخورد درخت با زمین در تمام خانه ی ریدل ها پیچید. مروپ که در آشپزخانه درحال پنهان کردن تکه های سیب و آناناس در میان لیموعمانی های قیمه بود، با شنیدن صدا ناگهان به خود لرزید.
- لیمو درختی مامان! صدای چی بود اومد؟ چیزی انداختی؟

لردسیاه نگاهی به درختی که با طلسمش نقش بر زمین شده بود انداخت، اگر مادرش این وضعیت را می‌دید؛ شکی نبود که خانه ریدل ها را به مقصد خانه ی سالمندان ترک می‌کرد.
- بله بله. قلم پرمان بود.

لردسیاه این را گفت و سپس از پنجره نگاهی دیگر به بیرون انداخت. اصطبل به چشم می‌خورد و درون آن، فردی درحال کلنجار رفتن با موجودی ناپیدا بود. راه حل را فهمید!

نقل قول:
جلوی در می بینیمت. برای یک روز وظیفه یه نفر دیگه رو به عهده می گیری.


تام نامه ی لردسیاه که به پشت یکی از تسترال ها بسته شد بود را خواند. لردسیاه او را احضار کرده بود. بعد از روزی که به دلیل فضولی زیادی توسط رودولف چند تکه شده بود و بعد دوباره بهم وصل شده بود، دیگر اربابش را ندیده بود. پس با عجله از جایش بلند شد.

ترق!

- نه! این دفعه نه!

از وقتی که دوباره بهم چسبانده شده بود، به دلیل چسبندگی نه چندان بالای تف های رودولف، گاهی اعضای بدنش جدا می‌شدند و حالا هم دقیقا زمانی که نباید این اتفاق افتاده بود.
- هعی...

خم شد و دستش را با دستش برداشت و به دستش داد و با کمک دستش به جای دستش گذاشت و دستش را برانداز کرد و دست در دست خودش به راه افتاد!

دم در ورودی خانه ی ریدل ها

لردسیاه به شکلی که کسی، مخصوصا بانو مروپ، توانایی دیدن بیرون خانه را نداشته باشد، جلوی در منتظر تام ایستاده بود.بعد از دقایقی تاخیر، بالاخره رسید.
- سلام ارباب! ارباب بالاخره متوجه شدین آگلانتاین از خودشونه ارباب؟ انداختینش بیرون و الان من قراره وظیفه هاش رو انجام بدم؟
- خیر. ما مرگخوارانمون رو با دقت انتخاب می‌کنیم، مثل اون عشق پراکن نیستیم که به هرکس و ناکسی اعتماد کنیم که.
- پس قراره جای سدریک رو بگیرم ارباب؟ بالشم کجاس؟
- دقیقه ای دندون بر جگر بذار تاممان. قرار است امروز را به جای آن درختی که روبروی اتاقمان بود ایفای نقش کنی تا سر فرصت درختی جایگزین برای آن بیابیم.
- ارباب ولی گفته بودین به جای "یه نفر" که.
- واحد شمارش درخت نخل هم نفر است تاممان.

لردسیاه لردی بود با اطلاعات عمومی بالا!

- اما ارباب... چجوری درخت باشم آخه؟
- کاری ندارد. همین الانَش هم همین نقش را در ارتشمان داری.

با این جمله، لردسیاه تیر آخر را به تام زد. تام به سمت درخت رفت.

- همانجا بایست تاممان.

لردسیاه طلسمی خواند، لباسی سبز پدیدار شد.

- ارباب... لااقل همین یه چیکه ابهتم...

- حرف روی حرف ما تاممان؟! چیزهایی که لازمت می‌شود را در جیب سمت راستت قرار دادیم. وای به حالت اگر خراب کنی.

و رفت... تام با لباس درگیر بود، از هر طرف که آن را می‌پوشید، از طرفی دیگر کوتاه و تنگ میشد.

- شکوفه ی مامان! دارم میرم خرما برات بچینم.

با شنیدن صدای مروپ، سرعتش را سریعتر کرد و با تمام تلاش، لحظه ای قبل از باز شدن در، موفق شد.
مروپ به پای درخت آمد.
- الاناست که دیگه خرما بدی نخل مامان. چه فلفل و خرمایی برای مرگخوارای مامان درست کنم!

تام درون جیب هایش را به دنبال خرما جستجو کرد. اما دریغ از حتی دانه ای.

- یکمی زیادی طول نکشید؟

مروپ این را گفت و به درخت نزدیک تر شد. تام که احساس خطر کرده بود، سرعت جستجویش را بیشتر کرد، اولین بسته ای که دستش به آن خورد را در دستان مروپ گذاشت.

- از کی تا حالا نخل کود انسانی میده؟

با دستپاچگی بسته کود انسانی را از دستان مروپ گرفت و به فضای خالیِ سمتی دیگر پرتاب کرد.

و بالاخره در جایی که لردسیاه گفته بود، بعد از بیرون آوردن مقادیری شلنگ و یک عدد آب پاش با آگوآمنتی ذخیره شده. کیسه ای خرما یافت. به سرعت آنرا از جیبش در آورد و در دستان مروپ گذاشت.

- به به! چه خرماهای درشت و خوشگلی! چه درخت خوبی بهم داده باغبون مامان.

و بعد از گرفتن خرماها، آنجا را ترک کرد. شوق آنها دید مروپ را کور کرده بود.
مثل اینکه وظایف تام، چندان سخت هم نبود.
"شب هنگام"

تام نیمی از ماموریتش را به خوبی جلو برده بود، تنها چند ساعت باقی مانده بود تا همه چیز به خوبی و خوشی به اتمام برسد. سرش را از بین تنه ی درخت بالا گرفت.
- ماه کامله. چه اتفاقی می‌افتاد تو ماهِ کامل؟

و با خارج شدن فنریر از خانه ی ریدل ها جوابش را گرفت. ماه کامل، شب تبدیل شدن فنریر بود! فنریرِ در آستانه ی گرگینه شدن به درخت نزدیک شد.
- درخت... عو... ببخشید اگه... عو... اذیت می... عو... شی. باید... عو... خودمو خالی کنم.

و با رسیدن ماه به روشن ترین زمانش تبدیل فنریر شروع شد. اوایل این اتفاق خوب پیش رفت. صرفا زوزه می‌کشید و دور درخت می‌گشت. تا بالاخره اولین جهشش را کرد و گازی به تنه ی درخت... فی الواقع، پایِ تام زد.
- آخ! دور شو لعنتی! منم! تامم!

اما فنریر دیگر تامی نمی‌شناخت! دوباره حمله کرد.
- فنر! تو رو به وب مستر اعظم. تو رو به بیت زوپس.

قرررررررچ!

تکه ای از پایین درخت کند...تعدادی از انگشتان پای تام بود. اگر چند دقیقه ی دیگر در همین حالت می‌ماند، دوام نمی‌آورد پس تصمیم به فرار گرفت.
- تو رو به مرلین یه دیقه دیگه وایسا من برم بعد تا صب زوزه بکش. من جوونم هزارتا آرزو دارم.

بعد از چند چنگ دیگر توسط فنریر و چاشنی کردن دوباره دندان، تام بالاخره فرصتی برای گریختن یافت.
- فرار!

بدترین اتفاق ممکن در آن لحظه افتاد. مروپ از در خانه خارج شد و درخت در حال فرار را دید.
- نخلِ...ما...مان؟!

تام به پشت سرش نگاه کرد، فنریر به دنبال او می‌دوید.
مروپ عقب تر از او می‌دوید و فریاد "فقط دوتا سبد دیگه" سر می‌داد و لردسیاه با چشمانی سرخ تر از همیشه بابت عصبانیت از فرار و نصفه گذاشتن ماموریت توسط تام، دم در ایستاده بود.
اینجا دیگر جای ماندن برای او نبود. نه راه پس داشت و نه پیش. در سمت راستش دریاچه ای را دید. لااقل با پرش در دریاچه دیگر درد گاز گرگینه، گیر دادن های مروپ و کروشیو را نمی‌کشید. برای پریدن دورخیز کرد.

تررررق!

اما در لحظه ی سرنوشت ساز، آنجا که باید از زمین جدا میشد و پس از بالا بردن قهرمانانه دستانش در آسمان و فریاد پیروزی سر دادن، به درون دریاچه شیرجه میزد و با کرال سینه خود را به آن طرف می‌رساند و از مرز فرار می‌کرد... پایش از بدن جدا شد.
آخرین تصویری که آن مرحوم دید؛ فنریری بود که آب از دهانش آویزان بود، مروپی که سبدی در دست داشت و به دنبال خرمای اضافه سایه به سایه دنبالش می آمد و دور تر از همه آنها، لردسیاهی که چوبدستی اش در زیر نور ماه می‌درخشید...
چه پایان تلخی برای تام بود!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/27 23:32:15
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/27 23:34:03
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1399 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
رکسان خالیvsاگلانتاین

سوژه: کمرنگ

تاک...تاک تاک...تاک...
- اَه...این لعنتی هم که روشن نمیشه!

پافت فندکش را کنار گذاشت و پیپ خاموش را بر لب گرفت.
- حالا وقت آرامشِ...

به قسمت مورد علاقه ی روزهایش رسیده بود...ساعت از نیمه شب گذشته و همه در خواب عمیقی فرو رفته بودند.
روی کاناپه ی اتاقش در خانه ی ریدل ها لم داده بود و به صدای خروپف دیگر مرگخواران گوش می کرد.

به ساعت روی میزش نگاهی انداخت.
تیک...تیک...تیک...
عقربه ی ساعت از روی عدد سه گذشت.
- خب...وقتشه!

پیپ را پایین گذاشت، روی صندلی جمع تر شد و فریاد زد:
- ای قشنگتر از دلاکور...تنها تو دیاگون نرو...جادوگر های محل دزدن...دلاکور منو می دزدن...

ثانیه ای نگذشت که صدای فریاد مرگخواران عصبانی، خانه ی ریدل ها را پر کرد.
- دهنتو ببند پافت...
- یکی اونو خفش کنه!
- چوبدستی من کجاست؟

اگلانتاین روی تخت افتاد، پتو را روی سرش کشید و خروپف ساختگی ای سر داد.
به رسم عادت هر شب، مرگخواران در اتاق را کندند تا دلیل بیدار شدنشان را پیدا کنند...و درست مثل شب های قبل با پافتی مواجه شدند که در خواب هذیان می گفت.

- این خواب بوده که...
- توی خواب آواز می خوند؟
- با توجه به تحقیقات دانشمندانِ مامان، شام فست فود خوردن موجب روان پریشی میشه...بریم بخوابیم.

و درست طبق عادت هرشب دوباره به تخت هایشان برگشته و اگلانتاین را که سعی می کرد خنده اش را ساکت کند، تنها می گذاشتند.

****

تیک...تیک...تیک...

عقربه ی ساعت از روی عدد سه گذشت.
- خب...وقتشه!

پیپ را پایین گذاشت، روی صندلی جمع تر شد و فریاد زد:
- ای قشنگتر از دلاکور...تنها تو دیاگون نرو...جادوگر های محل دزدن...دلاکور منو میدزدن...

انتظار فریاد های عصبانی و هجوم مرگخوارها به اتاقش را داشت...انتظار داشت مثل شب های قبل بیایند و با دیدن او که خود را به خواب زده، به اتاق هایشان برگردند؛ اما با بی توجهی مطلق روبه رو شد.
روی تختش رفت، پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و باز هم منتظر ماند....و منتظر ماند.
- خب...نیومدن. شاید خیلی خسته بودن و اصلا بیدار نشدن.

می دانست...بیدار شده بودند.

****

اگلانتاین خمیازه ای کشید و چشم هایش را باز کرد.
صبح شده بود...خانه ریدل به طرز عجیبی سوت و کور بود.
نه بلاتریکس و رودولفی دعوا می کردند، نه مروپی به دنبال لرد سیاه می دوید تا به او دمنوش بخوراند و نه هکتوری ویبره کنان زلزله درست می کرد.

فکر کرد" بالاخره تصمیم گرفتن آروم باشن."
از اتاق خوابش بیرون رفت و با لرد تنها که گوشه ی میزی نشسته، روبه رو شد.
- عه...ارباب...شما چرا تنهایید؟ پس مرگخوارها کجا رفتن. واقعا خجالت نمی کشن بدون این که...
- پافت؟ تو این جا چی کار می کنی؟...چرا با بقیه نرفتی مأموریت؟

اگلانتاین با تعجب پلک زد.
- مأموریت؟...ولی ارباب، کسی به من نگفته بود که مأموریتی وجود داره.
- خب بله...تو رو یادمان رفت...اشکالی ندارد، به هر حال به دردی هم نمی خوردی...یارانِ به درد بخورمان عصر از مأموریت برمی گردند. تو هم تا عصر برو...این طرف ها آفتابی نشو. علاقه ای به دیدنت نداریم...
- ولی ارباب...

لرد سیاه درحالی که از سر میز بلند می شد زیر لب گفت.
- یه مرگخوار درست و حسابی هم نموند لااقل ما از دیدنش متنفر نباشیم...

پافت صدای اربابش را نشنید...یا شاید هم ترجیح می داد نشنود.
به اتاقش رفت، روی کاناپه نرمش لم داد و پیپ خاموشی بر لب گرفت...سعی کرد بخوابد تا سکوت خانه ی ریدل ها دست به خفه کردنش نبرد.

کم کم داشت خوابش می برد که سوزشی روی مچ دست چپش احساس کرد...فکر کرد حشره ای نیشش زده و دست برد تا آن را کنار بزند، اما سوزش کمتر نمی شد.
آستینش را بالا زد و با علامت شومی که به رنگ خاکستری درآمده بود، مواجه شد.
- هی...چه بلایی سر علامت شومم اومده؟ این...باید به ارباب نشونش بدم.

با خوشحالی برای این که دلیلی دارد تا با اربابش حرف بزند، از اتاق بیرون رفت.

- فنر رو جا بذارید...فنر رو جا بذارید.

دینگ...
صدای بسته شدن در، فریاد های فنریری که پشت در مانده بود و قهقه زدن های پیاپی مرگخواران، نشان از اتمام مأموریت آنها و برگشتشان به خانه بود.

پافت با مرگخوارانی که درون هم گره خورده و نوبتی از توی چشمی، به فنریر آن سوی در نگاه می کردند، روبه رو شد.
- سلام بچه ها...اومدید بالاخره؟

هیچکس نگاهش را از در برنگرداند...هیچکس به خودش زحمت جواب دادن به او را نداد.
- دیگه کسی نمیخواد فنر رو ببینه؟
- من...من...من میخوااام!

اگلانتاین درحالی که از حنجره اش، بیش از حد توان کار می کشید، باز هم فریاد کشان گفت:
- من هنوز ندیدمش...
- خب...پس اگه دیگه همه دیدنش، بریم گزارش مأموریت رو به ارباب بگیم.
- من ندیدم...من...

پافت جلوی چشمان بلاتریکس بال بال میزد؛ اما او توجهی نمی کرد...گویی اصلا اگلانتاین را نمی دید.
اگلانتاین آدم جوگیری بود. حتی قوانین فیزیک را دور زد و چند سانتی متر هم از زمین بلند شد...اما همچنان توجهی به او نمی کردند.
- من...من اینجام...من...

مرگخواران فریاد زنان به سمت اتاق لرد رفتند و پافت، بهت زده پشت سرشان به راه افتاد.

-...سرورم و این بود خلاصه مأموریت ما.
- ما گوش فرا سپرده و خشنود شدیم...حالا می توانید بروید و ما را با برنامه هایمان تنها بگذارید.

مرگخواران با خوشحالی رفتند تا باز هم بخورند و بخوابند و یللی تللی کنند به دنیای سیاهی خدمت کنند و اگلانتاین را تنها در اتاق لرد رها کردند.
- ارباااب...ارباب منو ببینید. اینجا...ارباب...

پافت از لوستر آویزان شده بود تا حداقل شاید لرد، کروشیویی نثارش کند؛ اما باز هم با بی توجهی مطلق روبه رو شد و حتی وقتی که در گوش های اربابش فریاد می کشید، با جمله ی" خونه ی ریدل این روزها چرا انقدر ساکته." مواجه شد.

کم کم باور کرد که نامرئی شده، که هیچکس قادر به دیدن او نیست و می تواند مدتی بی دغدغه گوشه ای بنشیند و یه کارهای عقب افتاده اش برسد.
با خوشحالی روی کاناپه اتاقش لم داد، پیپ ای گوشه ی لبش گرفت و جلوی تلویزیون مشنگی نشست...بالاخره وقتش رسیده بود که با خیال راحت، سریال هایی می خواست ببیند را تماشا کند.
- کاش ارباب اینجا بودن و می گفتن، این چرت و پرت ها چیه نگاه می کنی.

اگلانتاین باورش نمی شد این حرف را میزد. کسی که همیشه از دخالت های دیگران غر میزد، حالا داشت قبول می کرد که شاید بودن در کنار بقیه، هرچقدر هم آزار دهنده، آنقدر ها هم بد نباشد.
اما فعلا گوشه ای آسوده نشستن، لذت خیلی زیادی داشت.

یک هفته بعد:

- نه...فقط یه قسمت دیگه...فقط یدونه دیگه نگاه می کنم و بعد می خوابم.

پافت با دست چشمانش را باز نگه داشته بود تا نخوابد و باز هم تلویزیون تماشا کند.
دلش می خواست بیرون برود و با باقی مرگخواران اوقاتش را بگذراند اما آنها او را نمی دیدند و تنها فیلم دیدن می توانست باعث شود احساس دلتنگی نکند.

تق...
صفحه ی تلویزیون خاموش و دود خاکستری رنگی از آن خارج شد.
- اه...لعنت به مشنگ ها...لعنت به اختراعات شون...لعنت به مشنگ های مخترع...لعنت به...

اگلانتاین درحالی که به زمین و زمان لعنت می فرستاد از اتاق بیرون رفت تا شاید سرگرمی دیگری پیدا کند.

- اگه چشم هامو پس ندی با کله میام تو صورتت!
- تو اصلا چشم نداری بتونی من رو ببینی.

هکتور برای اینکه ثابت کند بدون چشم هم می تواند رودولف را بزند، به سمت جایی که حدس میزد او ایستاده باشد حمله کرد.
- هک مامان...اصلا کار درستی نکردی...

هکتور به جای اینکه سمت رودولف برود، به طرف لیوان آب پرتقال بانو مروپ حمله کرده و آب پرتقالی که قرار بود به اتاق لرد سیاه برود را پخش زمین کرده بود، و حالا چشمی هم نداشت تا ببیند که مروپ چطور ساطور هایش را تیز می کند.

اگلانتاین مات و مبهوت به دعوایی که به راه افتاده بود چشم دوخت.
ثانیه ای نگذشت که دعوا به سایر مرگخوار ها نیز سرایت کرد و آشوبی بر پا شد که پافت در عمرش نظیر آن را ندیده بود.

زمانی بود که خودش هم جایی میان آنها مشغول کتک کاری شده باشد، اما حالا آن دوره به پایان رسیده بود...اگلانتاین نمی توانست با حریفی که او را نمی بیند وارد رینگ شود.
دقیقه ای به تماشای مرگخواران نشست اما حوصله اش سر رفت و به سمت اتاق اربابش روانه شد.

لرد پشت میز اتاقش نشسته و مشغول خط خطی کردم کاغذی بود.

- پس وقت هایی که میگه "کارهای مهمی داریم" در واقع کاغذ خط خطی میکنه.

اگلانتاین این حرف را بلند زد و از اینکه ولدمورت صدایش را نشنید، ذوق کرد.
ناخودآگاه نگاهش را به سمت مچ دست چپش برد و با فضایی خالی رو به رو شد.
آستین بلوزش را بالا برد...و باز هم بالا برد، اما علامت شومش را نیافت. گویی از اول آن را حک نکرده بود.

روی صندلی نجینی نشست و تکه ای از پیتزای مخصوصش را بلند کرد؛ هیچ وقت اجازه نداشت که از آن بخورد و حالا وقت مناسبی برای آن کار بود.

-حالا که ناراحتیم، کسی نیست تا ازمان بپرسد. پس این پافت کجاست تا باز هم با سوال تکراری‌اش مزاحممان شود؟

اگلانتاین متعجب به سمت اربابش برگشت. باورش نمی شد آن حرف را از زبان لرد می شنود.
مچ دست چپش گز گز می کرد...لذت بخش ترین سوزشی که در تمام زندگیش حس کرده بود.
سعی کرد برش پیتزای نجینی را زمین بگذارد که...
- اگلانتاین...در اتاق ما چه می کنی؟...اون پیتزای دخترمان است؟...به چه اجازه ای...
- ارباب...چیز ارباب...من رو می بینید؟
- البته که می بینیم...نکنه فکر کردی اربابی هستیم نابینا؟
- نه ارباب...غلط کردم ارباب!

پافت در کمال ناباوری متوجه شد که همه چیز به روال عادی اش برگشته...و این اولین بار بود که از عادی بودن همه چیز خوشحال میشد.
خوشحال بود ظاهر شده و حالا می تواند به دعوای دیگران ملحق شود؛ اما بیشترین چیزی که خوشحالش می کرد این بود که به دست اربابش ظاهر شده بود.
از یاد همه رفته و نامرئی شده، و حالا فقط با بردن اسمش و زنده بودن نامش، می توانست روال عادی زندگیش را در پیش بگیرد...هیچ وقت فکر نمی کرد این حرف را از زبان خودش بشنود اما واقعا" عادی بودن زندگی نعمت بزرگیه."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟