شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اگلانتاین دست تام بی سر را گرفت و از در باز خانه وارد راهری ورودی آن شد. سپس تام را گوشه ای نشاند خودش وارد هال شد. زنی با صورتی قرمز داشت با تمام وجودش جیغ میکشید. وقتی چشمش به اگلانتاین افتاد لحظه ای درنگ کرد، نگاهی به پیرمرد ژولیده ای که جلویش ایستاده بود و بوی تنباکو میداد کرد و دوباره این بار بلند تر شروع به جیغ کشیدن کرد. -دِ بمیر زن! چرا انقدر جیغ میکشی؟
زن نگاهی به کله ی تام انداخت، نگاهی به آگلانتاین و ناگهان چشمش افتاد به تام بدون سر که از راه روی ورودی ، تلوتلو خوران پیش می آمد. _آ یییییییییی!
زن جیغ کشان سر تام را در دست گرفت و به سوی دستشویی خانه که درش باز بود دوید. آگلانتاین فریاد میزد و تام بی سر هم به همه جا لگد میزد و دستانش را مانند آسیاب بادی در هوا تکان میداد. زن با پرشی داخل دستشویی فرود آمد و بی معطلی سر تام را داخل کاسه ی توالت فرنگی پرت کرد و سعی کرد سیفون را بکشد ولی آب از داخل کاسه ی توالت فوران کرد! زن بر سرش میکوبید، اگلانتاین عربده می کشید و تام چون نمیتوانست عربده بکشید داشت با دستانش آگلانتاین را خفه میکرد. اگلانتاین خود را از میان دستان تام بیرون کشید و به توالت خیره شد. توالت اخرین قطرات آب خود را بیرون پاشید و ساکت شد. ولی سر تام داخل کاسه توالت افتاد و بعد از چند بار قل خوردن، داخل چاه توالت فرو رفت.
لرد سیاه به مرگخوارا ماموریت داده که کارای غیر قانونی انجام بدن تا مورد تشویق قرار بگیرن. مرگخوارا در ابتدا شروع به خیس کردن دمپایی های مرلینگاه و چسبوندن آدامس به زنگ خونه ملت می کنن. حالا هم تصمیم گرفتن شیشه خونه ها رو با توپ بشکنن اما اگلانتاین بجای توپ، سر تام رو به سمت شیشه خونه ای شوت کرده.
* * *
-چیه تام؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟
جوابی نشنید.
-خب بگو دیگه هرچی غر ته دلته. بگو که میخوای سر به تنم نباشه چون سرتو شوت کردم تو خونه مردم.
همچنان مشترک مورد نظر، سوالاتش را بی پاسخ گذاشته بود.
-دِ بگو دیگه لعنتی!
سدریک خمیازه کشان در حالی که بالشتش را دنبال خودش بر زمین می کشید به سمت اگلانتاین آمد. یقه تام را به زور از دست اگلا بیرون کشید و به او اطمینان خاطر داد که تام به وسیله شکمش توانایی تکلم ندارد!
-ولی من اینطوری نمیتونم از انتقامم لذت ببرم که...باید صدای داد و فریاد هاشو بشنوم تا به رضایت درونی عمیق برسم!
سدریک به زور یک پلکش را باز کرد و به خانه ای که شیشه اش توسط اگلانتاین شکسته بود نگاهی انداخت. -پس باید بری سرشو پس بگیری تا بتونه سرت داد و فریاد کنه.
اگلا در فکر فرو رفت. ظاهرا حق با سدریک بود. به سمت خانه مذکور به راه افتادند تا "عملیات نجات سر تام" را انجام دهند.
بلاتریکس با عصبانیت سر توپش فریاد میکشید و او را تهدید میکرد که هر چه زودتر شوت شود. لیسا با توپش قهر کرده و پشت به آن ایستاده بود. رودولف سعی داشت سر صحبت را با توپ مقابلش باز کند و سوالاتی در حوزهی وضعیت تاهلش از آن میپرسید. سدریک نیز پتویش را روی خود و توپش انداخته و با هم به خوابی عمیق فرو رفته بودند.
با روشی که هر یک از آنها در پیش گرفته بودند، درصد موفقیت شان بسیار کم شده بود. پالی ضربات بیشتری به توپ می زد، اما هیچ کدام به شیشه ی پنجره ها نمی خورد و لینی تنها به نگاه کردن به دیگر مرگخواران افاقه کرد؛ زیرا وزن توپ، چیزی بیشتر از دو برابر وزن خودش بود.
- من...من دیگه خسته شدم. پاهام هی از بدنم کنده میشن و با یدونه دست...
شترق...
جمله ی جاگسن هیچ وقت به پایان نرسید. پافت بالاخره توانسته بود شیشه خانه ای را بشکند. اما تامِ بدون سر و دستی که جلوی رویش بود، نشان میداد او این کار را با توپ انجام نداده است.
- اگلانتاین...چی کار می کنی؟ تن تام اینجا مونده و سرش رو شوت کردی؟ - یعنی باید تنش رو هم شوت می کر...نه یعنی چیز...آخه خودش اومد توی مسیرِ حرکت من!
صدای جیغ گوشخراشی از درون خانه بلند شد. هرچه زودتر باید کاری می کردند.
- این کجاش کار شروری محسوب میشد پالی؟ - این دفعه نخورد به شیشه...وگرنه شروره، خیلی شروره! بذارید دوباره نشونتون بدم.
پالی توپ دیگری را جلوی پایش گذاشت و این بار، با هدفگیری دقیقتری، آن را شوت کرد. توپ به هوا رفت و مستقیم به شیشهی پنجرهی خانهای خورد. صدای شکستن شیشه و به دنبالش، فریاد صاحبخانه به گوش رسید.
- حالا باید بدویید! فرار کنید!
مرگخواران ابتدا به پالی که با نهایت توانش در حال دویدن بود، نگاه کردند و سپس به مردی عصبانی که داشت از خانهاش بیرون میآمد و همزمان الفاظ زشتی نیز نثار آنان میکرد، خیره شدند. طولی نکشید که متوجه ماجرا شدند و آنها نیز شروع به دویدن به دنبال پالی کردند.
هنگامی که به دو کوچه پایینتر رسیدند، ایستادند تا نفسی تازه کنند. شکسته شدنِ شیشه و به دنبالش فریادهای عصبانی مرد، به خوبی میزان شرارتِ کار را نشان میداد.
بنابراین مرگخواران نیز تصمیم گرفتند این ایده را عملی کنند. هر یک توپی جلوی پایشان گذاشتند و سعی کردند به نحوی آن را شوت کنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/4/3 18:57:08 ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/4/3 18:57:10
- خیلی خب...ببینید. پاتونو میدید عقب و بعد، با تمام قدرت به توپ ضربه میزنید.
مرگخواران با تعجب به پالی که توپی جلوی پایش گذاشته و سعی می کرد طریقه صحیح شوت زدن را آموزش دهد، نگاه می کردند.
فلش بک:
- من...من یه ایده ای دارم. اگه آقای لسترنج موافق باشن بگم؟
سر مرگخواران به طرف پالی برگشت. کم پیش می آمد که ایده ای بدهد. - نخیر...آقای لسترنج موافق نیست...مگه نه رودولف؟ - چرا موافق نباشم؟ ایده به این خو...ای وای...تویی بلاتریکس؟ من موافق نیستما...ولی حالا بذار بچه حرفشو بزنه دیگه.
راضی کردن بلاتریکس قدری طول کشید، اما در آخر ایده ی پالی را شنیده و تصمیم گرفتند به آن عمل کنند.
پایان فلش بک:
پالی سعی کرد بی توجه به نگاه های گیج مرگخواران، توضیحاتش را کامل کند. - همونطور که گفتم توپو شوت می کنیم به سمت شیشه ی خونه ها...چرا این جوری نگاه می کنید؟ یه چیز مثل ضربه ای که به بازدارنده می زنیم.
این را گفت و شوت محکمی به توپ زد. توپ با اختلاف زیادی از پنجره خانه رد شد و چند متر آن طرف تر به زمین افتاد.
اما دور شدن در طبیعت تام نبود. - ارباب... میدونین دست جدیدا چقدر بیماری زا شده؟ اصلا همین الان ممکنه اون دست از این ویروسا داشته باشه ها. - دور شو. - اما ارباب... - تام!
دستور لردسیاه طبیعت را هم تغییر میداد! پس تام ناامید از بدست آوردن دوباره ی دستش، به طرف سایر مرگخواران برگشت.
- تونستی دستتو بگیری؟ - نه. ارباب گفتن نمیتونن دوریام رو تحمل کنن. دستمو نگه داشتن پیش خودشون.
جلوی آگلانتاین کم آوردن دیگر جداً در طبیعت تام نبود... به هیچ وجه! اما دیگران اهمیتی به طبیعت تام نمیدادند، بیشتر فکرشان معطوف این بود که چگونه به سمت شرارت دیگری بروند و هر یک ایدهشان را میدادند. - به نظر من رفتن شیم سراغ یتیمخانه ها و بچه ها رو بیرون آوردن کنیم!
مرگخواران درکی از اینکه شرارت این کار کجاست نداشتند، به هرحال، هیچکدام از آنها پدر نبودند و اگر هم بودند، فرزندی مانند "بچه" نداشتند؛ پس ایده ی رابستن را در نطفه خفه کردند.
- فهمیدم مرگخوارای مامان!
مرگخواران آماده ی شنیدن ایده ی مسلما میوه و سبزیجاتی و ضد فستفودی مروپ شدند. - میریم و توی تمام پیتزاهای شهر پپرونی میریزیم! - جسارتا بانو... خیلی خوبه ها... اما سلیقه ی مردم عوض شده متاسفانه... فک کنم خوششون هم بیاد.
مروپ سری به نشانه ی تاسف تکان داد و از دایره ی مرگخواران ایده دهنده خارج شد. هنوز مشکل اصلی حل نشده بود... شرارت بعدی کجا و چگونه قرار بود باشد؟
-ارباب...بسیار...ترسناک...به نظر...می رسید! -در این مورد کاری از دستمون بر نمیاد! -می شه نرسید؟ یا حداقل کمتر برسید؟ -نمی شنویم چی می گی... در اثر صدای زنگ ممتد، دچار ناشنوایی موقت شدیم.
تام خطر را بطور کامل احساس کرده بود. تصمیم گرفت از در دیگری وارد بشود. -ارباب من نبودم...اگلانتاین زد و در رفت.
لرد سیاه با ابروهایش به دست تام که هنوز روی زنگ بود اشاره کرد. تام کمی دستپاچه شد. -ارباب...قد خودش نمی رسید. اگلانتاین بسیار کوتاه قامته! از دست من استفاده کرد. حتی می تونم بگم سوء استفاده کرد. این کار به نظرتون درسته ارباب؟ سوء استفاده از یک مرگخوار وفادار و مستعد؟
لرد سیاه دستی را که روی زنگ بود جدا کرد...تام با خوشحالی دست دیگرش را برای گرفتن دستش دراز کرد... ولی چیزی نصیبش نشد.
-این پیش ما می مونه. بیست و چهار ساعت بعد می تونی بیایی و بگیریش. تو این مدت کارای خونه رو انجام می ده. تا تو باشی وقتی داری از دستت استفاده می کنی، قبلش از مغزت برای بررسی اوضاع استفاده کنی.
تام ناامیدانه به دستش خیره شد. -ارباب...نمی دینش؟
-خیر!
تام چند قدم رفت...و برگشت. -ارباب...بیست و چهار ساعت نشد؟
لرد سیاه به مرگخوارا ماموریت داده که کارای غیر قانونی انجام بدن تا مورد تشویق قرار بگیرند. مرگخوارا در ابتدا شروع می کنن به خیس کردن دمپایی های دستشویی و با نامه ای گزارش کارشونو به لرد میدن. حالا هم شروع کردن به چسبوندن آدامس خرسی روی زنگ خونه ملت برای ایجاد مزاحمت!
* * *
-این خونه یکم آشنا نیست؟ -راست میگیا! به نظرم قبلا یه جایی دیدمش. -ولش کنید بابا...آدامستونو بجوید.
تام آدامس جویده شده اش را از دهانش در آورد. به سمت زنگ خانه رفت و آدامس را بر روی آن چسباند. اما مشکلی وجود داشت...دستش هم به آدامس چسبید و بر روی زنگ جا ماند! -دستم! لعنت بهت رودولف با این تف نا مرغوبت!
خواست دستش را با استفاده دست دیگرش از آدامس جدا کند که فردی با قد بلند و چشمانی قرمز جلویش ظاهر شد. -عه ارباب شمایین؟ میشه بی زحمت دستمو از زنگ جدا کنید؟ -بر روی زنگ خانه ما آدامس خرسی می چسبانید؟! -عه اینجا خونه ریدل بود؟! چند روز نبودیم چقدر تغییر کرده ها!
صدای زنگ همچنان به شکل خطرناکی در فضا می پیچید و چشمان لرد هر لحظه قرمز و قرمز تر می شد.
هاگرید از دیدن مرگخواران که خم شده بودند و میدویدند تعجب نکرد که هیچ، خندهاش گرفت. اما خیلی زود هکتور وصیتنامهای ساخت و بلند بلند و با بغض خواند. شاید هاگرید که محفلی بود، دلش برایش میسوخت!
-نه من زندگیمو میخوام! زندگی من پای دیگهای معجونم رفت و من پای این کار پیر شدهام. هیچ کس سوز و گداز آتش زیر پاتیل را درک نمیکند جز منی که ساعتها، حتی پس از نیمهشب هم پای آن ایستادهام، درک میکند. درد چشمهایم که با هر جرقه آتش بیشتر و بیشترمیشد و هرلحظه هیزم خشک قلبم، میسوخت. همان هیزمی که زیر پاتیل میسوخت، قلب من بود که با هر نگاه تمسخرآمیز مرگخواران میسوخت. آه زندگی، زندگی من با تو چه کردم که حالا باید اینگونه پایان مرا رقم بزنی؟ آیا قرار است این باشد... آخ!
هاگرید با بیحوصلگی آدامس را کند و روی زمین انداخت. همانگونه که آدامس را انداخت، هکتور را هم رها کرد. هکتور محکم زمین خورد و بدنش درد گرفت.
-دلم نسوخ که هیچ، بیشتر عصبی شودم. شومام با این شوخیاتون!
هکتور وقتی هاگرید دوباره وارد خانه شد، با خوشحالی کاغذ وصیتنامه را تا کرد و در جیبش گذاشت. هکتور همیشه یک وصیتنامه در جیبش داشت! -خب بریم دنبال خونه بعدیمون! - -نظرتون چیه؟
مرگخواران برای خانهی بعدی باید درست انتخاب میکردند تا دوباره به این دردسر دچار نشوند.
سدریک در حالی که داشت بالشش را زیر بغل میزد گفت: _آدامس چسبوندن روی زنگ مردم. _خودشه. حالا بریم آدامس بخریم.
مرگخواران به سمت سوپر مارکت دکتر بزی راه افتادند و وقتی به مغازه رسیدند رودولف قمه خود را روی ویترین گذاشت و گفت: _آدامس بادکنکی رد کن بیاد.
مغازه دار وقتی قمه رودولف را دید با ترس و لرز گفت: _آاااادامس خرسی میخوای یا آدامس گلرخ؟ _گلرخ؟ کو؟کجاست؟ _چشماتو درویش کن رودولف. منظورش آدامس گلرخ بود.آدامس خرسی لطفا.
وقتی آدامس را خریدند و به پیتر دادند تا آنرا بجود،در کوچه پس کوچه های هاگزمید به دنبال زنگ در یک خانه گشتند تا اینکه هکتور گفت: _اونجا فقط زنگش دوربین داره مارو میبینه. _دولا دولا میریم تا مارو نبینن.
مرگخواران به سمت زنگ در خانه رفتند و آدامس را روی زنگ چسباندند تا صدای زییییینگ مداوم زنگ در گوش آنها را کر کرد: _اوهوی الدنگ.زنگ در سوخت.
مرگخواران در حالی که با صدای بلند قهقه میزدند،فرار کردند و صاحب خانه آنها را ندید.دوباره به دنبال خانه ای دیگر رفتند تا اینکه خانه ای فرسوده دیدند که زنگش بسیار ساده بود.دوباره پیتر تکه آدامسی که جویده بود را روی زنگ در چسباند و مرگخواران دوباره فرار کردند اما اینبار صاحبخانه آنها را دید. _وایسید.مردم آزارا.
مرد بلند قد در حالی که به سرعت دنبال مرگخواران میرفت ناگهان به هکتور رسید و او را از یقه اش بلند کرد. _کمک کنید.منو تنها نزارید. _کوجا؟کوجا؟شوخی شوخی با هاگریدم شوخی؟
مرگخواران به سرعت سرشان را برگرداندند.هکتور در دست هاگرید اسیر شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/2/30 22:35:33