-اوخ...آخ...ایخ! این چیه؟! واهای! این چیه؟ جیش لک لک؟ چقدرهم تلخه!
مروپ که اصلا خوشحال به نظر نمیرسید، لیوان جهیزیه اش را از دست ایوانوا قاپید، بویید و اخم هایش در هم رفت. موهایش به یک باره پریشان شد. با دندان های به هم فشرده گفت:
-این جیش لک لک نیست... عرق یه آدمه... میدونم با شما دوتا چی کار کنم احمق های مامان! گردو ها بی مغز مامان! گوجه های گندیده ی مامان!
و در عین حال که چشم غره هایش را همراه با جملات زیبایش به طرف لوسیوس و نارسیسا شلیک میکرد، دستی بر سر ایوا کشید:
-آفرین ایوای مامان! مامان خوشش اومد.
حال بعدا مامان با لوسیوس و نارسیسا کار داره! همین الان میرید و برای شلیل مامان آب قند می آرید! الان! دیگه هم نبینم برای عزیز مامان از این چیزا بیاریدها! بعدا سر وقتتون میرسم.
نارسیسا و مالفوی در حالی داشتند زیر نگاه های مروپ ذوب میشدند به سر عت دور شدند.
-خب ایوای مامان... بیا این لیوان رو بگیر و با محتواش هر کاری که میخوای بکن! حتی اگه میخوای بخورش!
ایوا همه چیز خوار بود، ولی آخه غرقِ شور و چندش ناکِ لوسیوس... بله! حتی عرق چندش ناک لوسیوس! ایوا لیوان را گرفت و تا آخرین قطره اش را سر کشید...
در مغز لرد...
در مغز لرد هیاهویی برپا بود! سلول های بینایی، آنچه را دیده بودند، باور نمیکردند! باور نمیکردند که یک نفر بتواند یک لیوان پر از عرق لوسیوس مالفوی را تا آخر سر بکشد! سلول های بینایی آنچه را دیده بودند، در چند کابین "انتقال اطلاعات دید شده" گذاشتند و به قسمت های مختلف مغز لرد، از جمله مرکزِ تعجب، مرکزِ خواب ها، و مرکزِ سنجش میزان احمقانه بودن هر چیز فرستادند. سلول های به جنبش افتاده بودند. از اینور به آن ور میپریدند. اطلاعات را ذخیره میکردند و نام گذاری میکردند. خدا میدانست لرد قرار بود چقدر "تعجب" کند و چه خواب هایی ببیند. و آیا امکان داشت از شدت احمقانه بودن این اتفاق به هوش آید؟!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


چندین هزار پست از این تاپیک فقط روایتگر نداری و فلک زدگی ما بوده! دیگه نمیتونم پسرم دراکو رو با تشویق به فتوسنتز کردن زنده نگه دارم. همین امروز میرم مهریه م رو می ذارم اجرا!





ای... این... همه... بر...رای... بزرگ... کر... دنش... تل...لاش... کردم... اون... وققققت... .
!
میوه از یخچال بیارید برای آووکادوی مامان.خسته شده پسر سیاه و سنگدلم.


