جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] افسانه لرد ولدمورت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1399 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین

-خب خواهرم...داشتم می گفتم...حالا از کجا باید این ادوی هارو پیدا کنی؟ خب خیلی ساده هستش اول باید بری کوه های الپ مشنگ ها، بعد وقتی برسی اونجا می تونی از اولین درختی که دیدی سماق کوهی جمع کنی بعدش برمیگردی پایین می ری تو خونت اونجا این سماق هارو توی سرکه میریزی و یه سه تا دونه الوی خشک شده اضافه میکنی...اه هکتور مامان اون پاتیلت رو بده بی زحمت!
-بفرمایید بانو!
-اهان...حالا یکم باید همش بزنی وگرنه اصلا خوشمزه نمیشه،بعد از یکم هم زدن شما باید از این خاکستر پیپ اگلانتین یکم به ادویت اضافه کنی و دوباره همش بزنی.اینقدر باید هم بزنی که معجونت به رنگ سبز لجنی در بیاد بعد ادویه رو روی بزت میریزی و می خوری!

بانو از معجونی که درست کرده بود روی فنریر ریخت و به دکتر نشون داد اما طاقت ایوا تموم شده بود پس پرید و درسته قورتش داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 8 شهریور 1399 02:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مدیر از بالای عینکش نگاهی به بانو مروپ انداخت که مشتاقانه منتظر بود دانسته هایش را در خصوص غذا ها در اختیار او بگذارد.
-خب نظرتون چیه که برای بررسی بیشتر توانایی های شما، طرز پختن یک بز درسته شکم پر و مخلفات کنارش رو برام شرح بدید؟

از خدا میخواست! مروپ با گونه های گل انداخته شروع کرد:
-خب مدیر مامان...جونم برات بگه خواهرم... اول از همه باید بز رو با همه ی دل و روده اش داخل پوره ی بادمجان و "سیرریرسیرشمدیکنرن" بذاریم بیست و چهار ساعت طعم بگیره. یادت باشه بیرون از یخچال باشه وگرنه قشنگ طعم ترشیدگی خاص خودشو نمیگیره... حالا بعدش باید پاهاش رو به این صورت... اِه...اوه... وای فَنَرِ مامان چقدر سنگینی! اوه!

مروپ با چشمانی که کم پیش می آمد آن طور بدرخشند، به مدیر مات و مبهوت نگاه کرد. سپس پیروزمندانه، از مچ پایِ فنریر گرفت، بلند کرد، و در نهایت پیچاند تا طرز درست پیچاندن پای بزِ بخت برگشته ای که قرار است درسته بپزد را به صورت عملی به مدیر نشان بدهد.
.اِه... اوه... وای! اوه... ببین اینجوری که من پاهای اینو گرفتم... اینجور باید پاهای بز رو بگیری و بپیچونی... بعد بالای سرش خم کنی...اوه! وای! فنرِ مامان تو راستی راستی سنگینی! آره...

مروپ دریک حرکت پیروز مندانه دیگر، فنریر را روی زمین انداخت. فنریر که پاهایش در هم گره خورده بودند، صدای دردآلودی مانند صدای آکاردئونی که توسط شخصی نا بلد نواخته میشود از خود درآورد. مرگخواران با نگرانی به او خیره شدند.
مروپ که از هنر نمایی اش خشنود شده بود، ادامه داد:
-خب...خواهرم... در ادامه برات بگم... حالا که پاهای بزه رو پیچوندی و بالای سرش خم کردی، میای سراغ ادویه...ادویه هم که جونم برات بگه... هیچی بهتر از شلیل خشک شده و آسیباب شده نیست... دیگه جونم برات بگه! آها! از خاکستر پیپ خاموش یک عدد آگلانتاین هم میشه استفاده کرد... خربزه پودر شده هم خوبه...

هم مرگخواران و هم دکتران، با حیرت به آنچه که مروپ میگفت، گوش سپارده بودند و ایوا هم آن وسط مشغول یاد داشت برداری بود. کسی حواسش به لرد نبود که از فرصت استفاده کرده و گوشه ای نشسته و مشغول چیز کشیدن است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/8 16:43:30
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 7 شهریور 1399 03:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- هرگز! چوبدستی ما به‌ هیچ وجه از ما جدا نخواهد شد.

مرگخواران به چهره‌ی سرسخت و جدی لرد نگاه کردند. حتی لردِ معتاد هم آنقدری جذبه داشت که جرعت مخالفت با حرفش را به مرگخواران ندهد.

- خیلی خب، چوبدستی اربابو که نمی‌تونیم ازشون بگیریم؛ باید برگردیم سراغ نقشه اولیه‌مون.
- کدوم نقشه؟
- استخدام شدن همینجا که بتونیم تا زمان مرخص شدن ارباب، از راه دور حواسمون بهشون باشه.

مرگخواران پس از به یاد آوردن نقشه‌شان به سمت دفتر مدیر سرازیر شدند.
- سلام. ما برای استخدام اومدیم.
- متاسفم. ما نیروی کار اضافی نمی‌خوایم. کادرمون تکمیله.
- ولی اگه ما رو استخدام نکنید ضرر می‌کنیدا! هر کدوم از ما توی یه زمینه‌ توانایی‌های ویژه‌ای داریم.
- همونطور که گفتم جامون پره...ولی حالا بگین هر کدومتون تو چه موردی مهارت دارین تا ببینم چی میشه.

مرگخواران به یکدیگر نگاه کردند. هیچ یک به خاطر نمی‌آوردند که در زمینه‌ای تخصص داشته باشند. تا این که بالاخره مروپ جلو رفت و شروع به حرف زدن کرد.
- سلام بر مدیر مامان. من علاوه بر مادرِ "گیلاسِ مامان" بودن که خودش به تنهایی افتخار بزرگی محسوب میشه، توانایی فوق‌العاده‌ای در زمینه آشپزی دارم.

بقیه مرگخواران چنان سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند که هر کس دیگری جای مدیر بود متوجه غیرعادی بودن آن میشد. اما سر مدیر به شدت گرمِ بررسی توانایی‌های دیگر بانو مروپ و سایر مرگخواران بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1399 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:لرد ولدمورت معتاد شده و مرگ خواران می خوان ترکش بدن برای همین تصمیم می گرین لرد رو به کمپ ترک اعتیاد ببرن و اونجا بستریش کنن
......
مرگ خواران لرد را به داخل کمپ حل دادند و سپس خود هم به داخل کمپ رفتند.
لرد ولدمورت بلند شد و رو به مرگ خواران کرد.
-این چه کاری بود که کردید؟
و سپس خود را تکاند.
-مگر با شما نبودم چه کسی به شما گفت که من را به کمپ بیاورید ؟
هیچ یک از مرگ خواران جرات پاسخ دادن را نداشتن ولی یکی از مرگ خواران به ارامی جلو امد.
-ارباب جان با تمام احترام شما باید اعتیاد خود را ترک کنید.
-ارباب و زهر نجینی. اکنون می خواهم کمی به شما ورد بزنم برای این نقشه هایتان.کروشیو.
مرگ خوار از طلسم جا خالی داد.

-با چه جراتی از کروشیو ما جا خالی می دهی؟
در همین حین دکتر ان کمپ می اید.
-سلام جناب شما برای ترک اعتیاد اومدید؟
-بله جناب ارباب ما برای ترک اعتیاد اومدن و ما هم برای استخدام.
دکتر به ارامی و به همراه تعجب به اون همه مرگ خوار نگاه کرد.
-همتون؟!
-بله جناب فقط این چوب رو ازشون بگیرید.
-چی؟ تو به چه جراتی می خواهی چوب دستی ما را بگیری؟ ای، خائن
-هلوی مامان، می گم اون چوب دستیتون بده. مامان به قربونت بشه اوکادوی مامان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1399 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه معتاد شده و مرگخوارا خیال دارن توی کمپ ترک اعتیاد بستریش کنن و ترکش بدن.

...................

مرگخواران برای بردن لرد به کمپ بسیار مصمم بودند. ولی جایی از نقشه ناقص بود!

-اگه ارباب بخوان از کمپ فرار کنن چی؟ حتی بدون چوب دستی هم ایشون بسیار باهوش و زیرک می باشند!

مرگخوار مذکور خودشیرینی کرده بود، ولی واقعیت را هم گفته بود. برای همین تصمیم بعدی گرفته شد.

-یاران ارتش سیاه. تا مرخص شدن ارباب از کمپ هممون توی همون کمپ مشغول به کار می شیم. هر کاری که بهمون بدن انجام می دیم. حالا پیش به سوی ارباب!

مرگخواران به سراغ لرد سیاه رفتند. پیتر قیافه بسیار بدحالی به خودش گرفت.
-ارباب...منم حالم خوب نیست. همراه من بیایین. یه جایی سراغ دارم پر از مواد مرغوب! بیایین و اجازه ندین که من به این مواد خانمانسوز آلوده بشم.

لرد از مرلین خواسته از جا پرید. البته در حدی که بدن و نیروی یک معتاد اجازه می داد. همراه پیتر به سمت کمپ رفتند.

هکتور با چهره ای مبدل جلوی در کمپ ایستاده بود.
-مواد دارم... مواد ترک دهنده... مواد ارباب قوی کننده... مواد بدم؟

حتی یک لرد معتاد هم متوجه شباهت غیر قابل انکار فروشنده و هکتور می شد. برای همین مرگخواران به لرد فرصت فکر کردن و متوجه شدن ندادند و همگی با هم لرد را به داخل کمپ ترک اعتیاد هل دادند! خودشان هم به دنبال لرد به داخل کمپ سرازیر شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1399 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا در حالی که از فکر جدیدش سرحال آمده بود گفت:
_ایده ی من اینه که ارباب رو به بهونه گرفتن مواد ببریم بیرون و توی یه کمپ ترک اعتیاد بستریش کنیم.

مرگخواران کمی به یکدیگر نگاه کردند. آخه اگه ارباب بعد از فهمیدن این که مرگخواران وفادارش اونو توی کمپ آوردن خیلی عصبانی می شد.
_خب؟
_چی خب؟
_خب الان باید موافقتتون رو اعلام کنید دیگه.
_خب ما...

بلا که کلافه شده بود به مرگخوارا نگاهی کرد و دنبال کسی بود که عصبانیتش رو روش خالی کنه.
_پیتر!
او یقه پیت رو گرفت وگفت:
_یا موافقتتون رو اعلام می کنین. یا به این کروشیو میزنم.
_بزن خب...
_من هنوز نمی شناسمش.
_زیاد برام مهم نیست...

پیتر تازه وارد بود. و برای هیچ کس آشنا نبود.بلا که اوضاع رو دید گفت:
_الان یا موافقت میکنین یاخودم میرم و حال ارباب رو خوب میکنم و بهش میگم که شما اصلا نمیخواستین این کار انجام بشه.
یهو همه آوای موافقت سر دادند!

بلا که راضی به نظر می رسید شروع به کشیدن نقشه کرد.
_پیتر!تو بازیگر خوبی هستی. باید نشون بدی که حال تو هم بده وباید با ارباب بری و مواد پیدا کنی.
_هکتور!تو یه معجون مرکب درست می کنی تا شکل فرشنده مواد شی.
_بانز!تو ارباب رو از پشت هل می دی توی کمپ.
_فنریر!تو...

به هرکس یه نقشه ای داد.
اونا آماده بودن که اربابشون رو نجات بدن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1399 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- عه، خب اگه اینطوره من برم واسه قندعسل مامان سرنگ پر از میوه بیارم.

بعد از جمله بانو مروپ همزمان سه چهار تا مرگخوار خود را روی او انداختند تا از رفتنش به سوی سرنگ جلوگیری کنند.
- بانو لازم نیست شما خودتون رو نگران کنین ما خودمون ترتیب کار ها رو می دیم.
- یعنی چی مرگخوارای مامان؟ یعنی به غیر از من کس دیگه ای هم به فکر زردآلو مامان هست؟
-معلومه که هست! ما برگ چغندر نیستیم که!

مروپ خودش را از زیر دست و پای مرگخواران بیرون کشید.
- پس موندن من تو این خونه واسه شما چه فایده ای داره؟! من می رم خونه سالمندان تا از دستم راحت شید.

بلاتریکس به مرگخوار که جمله بالا را گفته بود کروشیو یی زد.
- بانو به این تازه وارد زیاد توجه نکنین. موندن شما برای ما خیلی هم مفیده اگه فقط لطف کنید دیگه سراغ اون سرنگ نرین.
- آخه بلا مامان تو روشی بهتر از روش من سراغ داری؟

بلاتریکس کمی فکر کرد.
داشت!
-یه فکر خوب به ذهنم رسیده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 18 دی 1398 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- پیتزا؟!

وقتی لرد برای لحظه ای به خودش اومد و قیافه مرگخواراش رو ديد، متوجه شد قیافه شون خیلی سرحال تر از اينه که معتاد باشن... اگر معتاد بودن مرگخوارا واقعیت نداشت...

- ما گول مواد رو نمیخوریم. مواد نمیتونه کاری کنه ما توهم بزنیم یه پیتزا فروش دم در ایستاده.
- اون توهم فس پاپا. اون پیتزای منو فس.

پیتزا فروش که با مشاهده وضعیت لرد و مرگخواراش، در حال عقب نشینی بود، با دیدن ماری که به سمتش شیرجه زد، پیتزا رو به عقب پرتاب کرد، دو تا پا داشت، دوتای دیگه هم از تسترال ناشناسی قرض گرفت و فرار کرد.

در حالی که نجینی با پیتزاش، قلب های سیاه رد و بدل میکرد، بلاتریکس مرگخوارا رو جمع کرد.
- خب، الان باید چیکار کنیم؟ ارباب معتاد شدن...
- خب پس باید مواد براشون بیاریم.

بلاتریکس کروشیویی نثار مرگخوار مذکور کرد.
- نه، باید از شر این بلای خانمان سوز، اربابمون رو نجات بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 23 آذر 1398 04:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- مواد پیدا کنیم؟ بام؟ شیب دار درست میکنن؟
- ای اربابا! ای خرمالو! ای که دورت بگردم که دنیا داره دور سرم میچرخه و من با چرخش ساعتگردم میتونم چرخش پادساعتگرد دنیارو خنثی کنم! ما علیلیم. ذلیلیم. رحمی بنما !
- هرچی مواد از قبل توی این خونه بوده، از صدقه سر مورفینه. ما برای تهیه مواد باس بریم در دنیای مشنگا و با این سر وضعمون امکانش هست ببرنمون کمپ!

مرگخوارها یکی پس از دیگری مشغول بهانه‌گیری بودند که ناگهان صدایی توجه همگی‌شان را جلب کرد...
- تـــــــــــــــققققققق! [ افکت باز شدن در ]

مرد مرموزی جلوی در خانه ایستاده بود. خورشید تابان، چهره او را به طور کلی محو کرده بود. آرام آرام قدم برداشت و وارد خانه شد.
- شلام ژیگرا ! عمو براتون چیژ اورده.

و این صدای کسی جز مورفین گانت نبود که در گوششان طنین انداز شده بود. مرگخوارها از شدت خوشحالی خشتک دریدندی و به این طرف و آن طرف رفتندی. کمی که گذشت، اثرات آخرین موادی که مصرف کرده بودند، کم رنگ تر شد. لحظه به لحظه خمارتر می‌شدند و از سبک سورئال به سبک رئالیسم غیرجادویی تغییر حالت می‌دادند.

- صبر کنید ببینم. اینکه مورفین نیست! اون چیزیم که دستشه، چیز نیست!

اولین کسی که متوجه این توهم بزرگ شد، لرد سیاه بود. مرگخوارها لحظه ای مکث و دوباره به آن شخصی که احساس کرده بودند منجی‌شان است، نگاه کردند. البته اینبار دقیق تر. شخصی لاغر اندام، با یک کلاه چپکی و پیتزا به دست وسط خانه ریدل ایستاده بود و همه را متعجبانه نگاه می‌کرد.
- پیتزاتونو اوردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 22 آذر 1398 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا علائم افسردگی رو در اربابشون دیدن و سعی دارن حالش رو عوض کنن. لرد سیاه تحت تاثیر رفیق ناباب(اگلانتاین پافت که حالا بیهوشه) غرق در دود و دم شده و چون همه مواد های خانه ریدل ها دود شده، الان موادی برای لرد سیاه نیست و ایشون نشئه یه گوشه ای افتادن. مروپ از سمتی سعی در تزریق سرنگی از انواع میوه جات به لرد داره و اشتباها به رودولف تزریق میکنه و الان رودولف به خرمالو معتاد شده! مرگخواران نیز سعی در جمع و جور کردن ماجرا و دور کردن مروپ از اربابشان هستند.
....................

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش انداخت. از شدت نشئگی، قدرت بینایی چشمانش کمتر شده بود و یارانش را در هاله ای از ابهام می دید. حتی مطمئن نبود که آیا آن ها واقعی هستند یا فقط زاییده تخیلات او. سعی کرد کمی از جایش تکان بخورد و بنشیند. اما هیچ کدام از اعصاب بدنش در این راه به او کمک نمی کردند. خواست از دست عصب هایش عصبانی شود، اما حتی در این کار نیز ناموفق شده بود. در نهایت دست از تلاش برداشت و در ذهنش گفت:
- حالا دیگه به دستور ما گوش نمیدین؟ ما ارباب هستیم! نه تنها ارباب مرگخواران، که ارباب خودمون و اعضای بدنمون هم هستیم. وقتی اراده می کنیم که کاری رو انجام بدیم، دیگه نمی خوام و نمیشه و نمی تونم نداریم!

از عصبانیت درون ذهنی لرد، عصب هایش به خود لرزیدند. بالاخره لرد سیاه کسی نبود که حتی عصب هایش بخواهند با او در بیفتند. به همین دلیل باقی مانده نیرو و موادی را که در گوشه کنار بدن خسته لرد مانده بود را جمع کردند و با مصرف آن ها، لرد سیاه توانست از جایش برخیزد و بنشیند. لرد لبخندی از سر پیروزی زد و گفت:
- به خاطر همکاری تون با من، در اولین فرصتی که مواد به دستمون اومد، خودمون رو می سازیم و شما هم از این دست و دلبازی ما سود می برید!

لرد سیاه مرگخوارانش را تماشا کرد. هنوز نتوانسته بودند که آگلانتاین و رودولف را از سر جای خود حرکت دهند. مرگخواران در گروه های یک، دو، سه نفره و حتی بیشتر تمام سعی و تلاششان را کرده بودند، ولی دریغ از میلی متری حرکت! لرد با دیدن وضعیت مرگخوارانش، فهمید که کار از کار گذشته است... . گلویش را صاف کرد، انرژی باقی مانده ی بدنش را جمع کرد و گفت:
- یارانمان... می دانیم که شما نیز همانند ما... دچار این بیماری خانمان سوز... شدید... . اما نگران نباشید... اربابتان شما را نجات خواهد داد... . ما بر خود وظیفه می بینیم که مواد پیدا... کنیم و خودمان و شما را از این... وضعیت برهانیم... .
- ایولا ارباب.
- ارباب بر سر ما منت گذاشتن شدن.
- شما خیلی خوبین ارباب.
- آفرین پسرم! بیا این میوه رو هم بخور تا جون بگیری!

لرد سیاه بعد از کمی مکث گفت:
- خب... حالا به شما کمک می کنیم... کمک ما این است که به شما... کمک کنیم تا به ما کمک کنین و ... برامون مواد پیدا کنین... خودمون هم با شما میاییم... تا اولین نفر همه شو تست کنیم و ... مطمئن باشیم که یارانمان سالم می مانند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!