هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۲۷ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 182
آفلاین
ریونکلاو vs هافلپاف

سوژه:اختراع

آیلین با علاقه به اختراع جدیدش نگاه می کرد. اختراعی که به راحتی می توانست تیم ریونکلاو را برنده مسابقه کوییدیچ کند! این اختراع، سمی بود بود که بدون سر و صدا قربانی را به کشتن می داد. او طرز تهیه این معجون را که اکنون در لایه شیشه نازکی قل قل می کرد در ده سالگی برای روز مبادا آماده کرده بود(هرچند که بار ها به زور جلوی خودش را گرفته بود که آن را به طرف شیلا پرتاب نکند! ).
حالا این معجون بیرنگ را در کیف شیلا قایم کرد( که البته بخشی از این کار برای به کشتن دادن احتمالی خود شیلا هم بود.)و وقتی به زمین کوییدیچ رسیدند آن را از توی کیف آبی و سیاه شیلا در آورد و در جیب خودش گذاشت.

- بازی تا چند دقیقه دیگه شروع می شه!

آیلین به زور جلوی خنده ی شیطانی که توی وجودش پیچیده بود را گرفت و فکرش را روی انتخاب نقطه مناسب برای پرتاب معجون متمرکز کرد.

- طالبی توسط بانو مروپ پرتاب، و بازی آغاز می شه!

-طالبی؟

تام پاسخ داد.

-آره! بانو مروپ گفتن کوارفل زیادی برای بازی سبکه. طالبی رو جایگزین کردن.

آیلین معجون را از جیبش دراورد و مقدار کمی از آن را روی بعضی از بازی کنان پاشید.
اتفاقی نیفتاد.
کمی دیگر پاشید.
باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.
تمام باقی مانده معجون را از حرص روی تماشاگران پرت کرد. آنها برایش مهم نبودند. به تیم کوییدیچ گریفندور نگاهی انداخت و متوجه نگاه های چپ چپ مرگ شد! تازه قضیه را فهمیده بود! کمی از مرگ فاصله گرفت. مرگ هنوز چپ چپ نگاه می کرد. یکدفعه از گوشه چشم یک شیع طلایی را دید که کنار تابلوی امتیازات که نود صفر به نفع گریفندور را نشان می داد اینور و آنور می رفت. مرگ هنوز هم بد جور نگاهش میکرد. آیا باید ریسک می کرد! ریسکی بسیار خطرناک برای یک مسابقه؟ بله! باید می کرد! بخاطر چهل روز زحمتش برای ساخت معجون! بخاطر سه ساعت تلاش برای پیدا کردن زیپ کیف شیلا! به طرف اسنیچ رفت و آن را گرفت!
آسمان یک لحظه تاریک... و دوباره روشن شد. آیلین در بارگاه مرلین بود.

-در بارگاه ما چه می کنی آیلین؟
-باور کن نمی دونم. الان هم حوصله زندگی کردن ندارم. این همه زحمتم واسه کوییدیچ هدر رفت! ببینم ما کجاییم؟
-ما رو ابریم. تو رو نمی دونم.
-چی چ...!

ولی آیلین فرصت پیدا نکرد حرفش را تمام کند. او داشت با سرعت یک شهاب سنگ به سمت زمین سقوط می کرد. و وقتی به ارتفاع نزدیک به زمین رسید دید سوار جارو روی هوا است و نفس راحتی کشید. همه ی بازیکنان از جارو هایشان پیاده شدند( از جمله آیلین). آیلین به جماعت ناراحت ریونی نگاه کرد.
-بردیم؟
نه. تو اسنیچو گرفتی. بانو مروپ جای اسنیچو با زردالو پرنده عوض کرده.


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟
چشاتونو رد کنید بیاد!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۰۰ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

شیلا بروکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۲ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
ریونکلاو
vs

گریفیندور


صبح روز مسابقه بود و تیم کوییدیچ ریونکلاو کاملا آماده مسابقه بود و تاکتیک های زیبایی برای حمله طراحـ...

-مثل همیشه روونا بختکی میریم جلو دیگه، مگه نه تام؟
-آره! تاکتیک همیشگی خودمونه که خیلی هم محشره و نمیتونن حرکاتمونو هم حدس بزنن!

شاید هم طراحی نکرده بود. ولی همین روونا بختکی پیش رفتن هم میتونه تاکتیک باشه.

-دو تیم وارد زمین میشن و کاپیتان هم با هم دست میدن. کاملا مشخصه که تیم ریونکلاو هیچ کاری نمیتونه بکنه و گریفیندور پیشاپیش برنده ی این بازیه!

همین چند جمله برای مشخص شدن هویت گزارشگر بازی کاملا کافی بود.

-و میریم که داشته باشیم مسابقه رو با گزارشگری خوش صدا ترین گزارشگر قرن یوآن آبر کرومبی! بانو مروپ کوافل رو بالا میندازه و شیلا که کاملا مشخصه تقلب کرده با دمش اونو قبل از اینکه حتی زیادی بالا بره میگیره. اینجاست که داور ها باید پاسخگو باشن. چرا شیلا و آیلین و ربکا از شکل جانوری شون توی بازی استفاده میکنن؟ این تقلبه. ریموند هم که شاخ داره!
-مامان تصمیم گرفت خودش بازی رو گزارشگری کنه! میکروفونو بده یوآن مامان!

بکش بکش کوتاه و بی صدایی بین مروپ و یوآن پیش میاد که با پیروزی مروپ و میوه ای شدن یوآن ختم شد!

-تماشاچی های مامان میریم برای ادامه بازی با گزارشگری مامان! کوانمیدونم چی چی در دست شیلای مامانه. شیلای مامان همون توپی رو که شبیه لبوی بزرگه به ربکا ی مامان پاس میده. ربکا میخواد با بال هاش اونو بگیره ولی لبو سر میخوره و ایوا اونو میگیره...

در همین مابین دروئلا با خودش درگیر بود و نمیدانست چرا علامت شومش می سوزد. پس آستین دستش را بالا زد و با صحنه ای مواجه شد که باعث شد جیغش به هوا برود. علامت شومش تبدیل شده بود به خالکوبی سبد میوه ای رنگی رنگی!
-

تمام نگاه ها به سمت دروئلا برگشت. و همه افراد کوییدیچ ریونکلاو به سمت دروئلا رفتند. حتی تام که دروازه بان بود.

-چی شده ئلا؟
-اممم...نمیدونم. آخه مگه میشه؟...

ناگهان دورئلا جلوی همه حضاری که با به او زل زده بودند غیب شد و همه را در بهت و حیرت خود باقی گذاشت.

-دروئلای مامان یهویی غیب شد! پدر مامان؟ مگه میشد توی هاگوارتز آپارات کرد؟ عه وا! مامان داره روی جارو ی دورئلا یه سیب میبینه! ئلا ی مامان خودشو به سیب تبدیل کرد که خواصیت هاش زیاد شه؟

در همین زمان تمامی مرگخواران ناگهان ناپدید شدند و به جای آنها یک میوه ظاهر شد.

-همه ی مرگخوار های مامان به این نتیجه رسیدن که باید ترقی کنن و به جایگاه های بالا برسن! بلاخره تمام تلاش های مامان اثر کرد و به راه راست هدایت شدن! تام مامان که تبدیل به انگور شده! دونه هاش هم که مدام میریزن و با خلال دندون میچسبونتشون! شیلای مامان تبدیل به شلیل شده! ربکا هم تبدیل شده به آلو سیاه!بقیه ی مرگخوار های مامان هم به میوه های خیلی شایسته ای تبدیل شدن که مامان نمیتونه همه رو نام ببره! محفلی های مامان هم که مثل هویج نشُسته جمع میوه ای مرگخوارای مامانو به هم میزنن!
-یارانمون؟

با همین یک کلمه تمامی ورزشگاه کوییدیچ یک لحظه در سکوت فرو رفت و لحظه ای دیگر نصف آن از سکوت دراومد.

همان لحظه در نا کجا آباد

-ما چرا بدن پیدا کردیم؟ من خودمو میخوام! هسته ی خوشگلمو! پوشت زردمو! گوشت شیرین و زرد آلوییمو!
-دونه های زیبای منو بگو! درسته هی میریختن ولی عوضش تفی نبودم!
-بریم پیش کلم بروکلی بزرگ! اون حتما میدونه باید چیکار کنیم.

میوه ها این را گفتند و به سمت کلم بروکلی بزرگ که از قضا تبدیل به آدم نشده بود حرکت کردند.

-حالا باید چیکار کنیم کلم بروکلی بزرگ؟
-علامت های میوه ایتون چی شد بابا جانیا؟
-نداریمشون. ولی یه خالکوبی بیریخت و زشت داریم.
-حدس میزدم. حالا علامت خودمونو روی اون خالکوبیه نقاشی کنید. خط رو خط شده.

میوه ها سریع شروع کردند به نقاشی کردن. ولی بودن در جسم کس دیگه باعث می شد. مجبور به تحمل ویژگی های اون جسم هم باشن!

-این چرا انقدر کج و کوله ست؟!
-اینیکی چرا کیفشو دوخته به لباسش؟
-این چرا شاخ داره؟
-نقاشی تونو بکنید!

زمین کوییدیچ

-یارانمون سریعا خودتون بشید!
-چشم ارباب ولی آخه بلد...

حرف مرگخوار مذکور با کروشیویی از سوی یک کلم بروکلی در جایگاه تماشاچیان که مشخص بود بلاتریکس است قطع شد.
-ارباب گفتن خودتون بشید!

در همین لحظه نقاشی کشیدن میوه های انسانی تمام شد و تمامی میوه ها غیب شده و به جاشون مرگخواران پدیدار شدن، اما...

-جیــــــــــــــــــــــــــــــغ! من چرا شیلا شدم؟

اما نه در جسم های خودشون!

-من عقاب شدم؟ ینی من الان آیلینم؟ چه چشمایی داره ها!اون چیه اونجا؟ گوی زرینه!

لینی ی آیلینی به سرعت به سمت گوی زرین شیرجه رفت و آن را گرفت.

-آیلین مامان گویو میگیره! ریونکلاو برندست!
-صب کنین ببینم من که اینجام! آیلین منم!
-پدر مامان؟ الان آیلین که میگه ایواست! پس الان اون آیلینی که گویو گرفت میتونه ریونکلاو رو برنده کنه؟
-زمان سالازار اینجوری نمیکردن که! یه بار یکی جسمشو با یکی دیگه عوض کرد سالازار جفت پا رفت تو شکمش! الان باید ببینیم او نکسی که گویو گرفته واقعا کیه!
-عقاب مامان؟ تو کی ای؟
-لینی ام! بازیکن زخیره. منم بگیرم حسابه!
-ریونکلاو برندست!
- یارانمون؟ خودتون بشید ببینیم!


هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۲ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۳:۱۳:۲۳ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 261
آفلاین
ریونکلاو vs گریفندور

سوژه: علامت شوم



-گااااااااااااععاااا!

قیچی ادوارد با توحش تمام در ماتحت تام فرو شد و به دنبال این فریاد، ماتحت و یا همان نشیمن‌گاه مهاجم ریونکلاو، که خودش مورد تهاجم قرار گرفته بود، از روی جارویش به پایین پرت شد و بدین ترتیب دیگر نشمین‌گاهی برایش نمانده بود که روی جارو بنشیند.

با یک دست سفت جارویش را چسبید و با دست دیگرش یک لنگه از پاهایش را در هوا گرفت و با یک تاب محکم به سمت سمت اولین بازیکن مرگخواری که دید پرتاب کرد.

پای تام چرخید و چرخید و چرخید؛ و پس از این که صاف شصت پایش در چشم آیلین فرو رفت، مسیری که جاذبه‌ی زمین او را به آن می‌کشاند را در پیش گرفت.

دروئلا روزیه، مهاجم دیگر ریونکلاو پای مسقوط تام را در هوا قاپید، نوک جارویش را به سمت بالا راند و در هوا به سمت سرخگونی که در مسیر دروازه‌ی ریونکلاو بود اوج گرفت. پای بی‌صاحب درون دستش را به سمت سرخون سرخوشی که به سرعت در جهت دروازه‌ی تیم ریونکلاو در حرکت بود پرتاب کرد.

پای تام، همچون بوم‌رنگی چرخ‌زنان دروازه را دور زد و از پشت دروازه به سمت سرخگون حرکت کرد و با اصابت به او، از مسیر دروازه منهدمش ساخت.

تام جاگسن، ملقب به تامی چل‌تیکه، از همه‌جا بی‌خبر، مذبوحانه و عاجزانه سعی داشت با دو دست و نیم‌تنه‌ای که داشت خودش را روی نیمبوس چموشش نگه دارد.

سرخگون منهدم در هوا سُر خورد و مستقیماً روی کله‌ی تام فرود آمد و سر تام را از جا کند و سر تام از دروازه‌ی ریونکلاو رد شد.

-گـــــل! گل به خودی! منفی یک برای برای ریونکلاو!

سر جدا شده‌ی تام به پرواز درآمد و با پایش که بوم‌رنگ‌طور چرخ‌زنان به سمتش برمی‌گشت تلاقی کرده، به هم وصل شده، و بدنی واحد را تشکیل دادند و مستقیماً حرکت کردند به سمت مرگخواری که چوب‌دستی‌اش را کشیده بود و می‌گفت:
- مورس مورد...ر..خخخچچچخچ.

سر تام با تکبر پایش را درون حلق مرگخوار فرو برده، و نگذاشت جمله‌اش را تمام کند.

و آنجا، کمی آن‌سوتر پیکر بدون سر و بدون پای تام بود که با یک دست به جارو آویزان، و با دست دیگرش چوب‌دستی‌اش را از جیبش درآورده بود تا طلسم علامت شوم را بزند.
-مورس موردر!

الکساندرا ایوانوا روی جارویش خم شد و با اخم کج کوله‌اش به سمت پیکر بدون سر و بدون پای تام که تقریباً موفق شده بود علامت شوم را اجرا کند تخته گاز گرفت.
-حتی فکرشم نکن بی‌سر و پا!
-دیگه دیره. دیگه دیره.

الکساندرا ایوانوا مرگخواری نبود که به این سادگی‌ها سر تسلیم فرو آورد.
دهان گشادش را باز کرد و طلسم نو رسیده که داشت به آرامی در آسمان اوج می‌گرفت و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد را در یک حرکت بلعید.
-

سپس چوب دستی‌اش را درآورد تا خودش علامت شوم را بزند که نفس سرد و حضور شوم‌ناک کسی که کنار خود احساس کرد باعث شد تا لحظه‌ای در جای خود درنگ کند و به آن شخص بنگرد.

-یه آرزو کن.

مرگ با لبخندی شیطانی جلوی ایوانوا ایستاده بود و ردای کوییدیچش در مه خاکستری رنگی که دورش را گرفته بود در هوا وول می‌خورد.
-یه آرزو کن. :cool1
-
- از اونجایی که مانع این شدی که اون یارو علامت شوم رو بزنه من می‌خوام این امتیاز رو بهت بدم که یه آرزو کنی... هرچی که باشه... هرچی. من برآورده‌اش می‌کنم. هر آرزویی که قبل از مرگت داری.

الکساندرا قدری طول کشید تا حرف‌های مرگ را درون ذهنش حلاجی کند.
-یه چنگال. :kechi.
-مطمئنی؟
- آره خب. چون خودم دارم قاشق رو.

مرگ دست در جیب ردای کوییدیچش کرد و چنگالی از اعماق آن در آورد و در دست ایوانوا گذاشت.

-

مرگ کمی مکس کرد.
دوزاری‌اش تازه افتاده بود.
لاکن دیگر کمی دیر بود.

آب از دهان الکساندرا روانه شده بود و داشت خیز برمی‌داشت تا مرگ را بخورد؛ و اینگونه شد که مرگخواران مرگ را میل کردند. شاید بگویید این‌ها خوارِ مرگ هم که نمی‌شوند خب. چگونه مرگ را خوردند؟
این دیگر بر می‌گشت به قدرت‌ همه‌چیز بلعی الکساندرا ایوانوای کبیر و عطش مرگخواران برای محبوب‌ شدن، حتی اگر کمی، پیش اربابشان.

در وجود هر تکه از مرگ که در شکم‌ مرگخواران درون اسید معده دراز کشیده بودند خشمی مرگ‌آور می‌جوشید.

مرگ شروع به کارشکنی در شکم مرگخواران کرده بود.
طوری که چندی نگذشت که همه‌شان دستشویی‌ لازم شده بودند، و صف طویلی از مرگخواران پشت آن یک عدد توالت کوچک زمین کوییدیچ تشکیل شد.

این وسط اما، سر و پا و بدن تام، از آنجا که ماتحتی برایشان نمانده بود که بخواهند وادارش کنند و به‌اش زور بیاورند که برود دستشویی؛ به سمت زمین کوییدیچ راه افتادند تا از فرصت استفاده کرده و علامت شوم را بزنند.

در این لحظه، مدافع گریفندور، اما دابز، با ضربه‌ی محکمی که به بلاجر رو به رویش زد و آن‌ را به سمت تام فرستاد، تام و بقایای تام را از هم پاشاند و هر انگشت تام که به چوب دستی بود به گوشه‌ای از زمین پرتاب شد.

مرگخواران نیز همانطور که از سفر کوتاه و شیرینشان به مرلینگاه زمین کوییدیچ هاگوارتز برمی‌گشتند، در حالی سوار بر جارو در آسمان در حال اوج گرفتن بودند، کمربندهایشان را سفت نموده و زیپ شلوارهایشان را تا آخر می‌کشیدند، به کل‌کل خود ادامه می‌دادند.

تا آن‌جا که دیگر یکی از محفلی‌ها، اما دابز، دیگر طاقت نیاورد.
چوب‌دستی‌اش را کشید و با ذکر ورد «مورس موردر» همان طلسم شومی را که مرگخواران آن‌قدر برای زدنش داشتند خود را تکه پاره می‌کردند را در آسمان صاف زمین کوییدیچ به پرواز در آورد.
- راحت شدین؟ حالا می‌تونیم به بازیمون ادامه بدیم دیگه؟

- تو... تو چطور می‌دونستی؟ تو قاعدتاً نباید می‌دونستی‌ها. از کجا می‌دونستی؟ این مأموریت مخفی ما بود که قرار بود بعدش از انجامش علنی بشه.

- خیلی تابلو بودین خب.

مرگخوران نیم‌نگاهی به یکدیگر انداخته، و تا حدودی، و شاید هم خیلی، و شاید حتی بی‌نهایت سرافکنده شدند.

فلش بک-خانه ریدل‌ها


حتی اگر عضو صد گروه متفاوت هم می‌شدند، باز هم همگی می‌دانستند که کدامشان اول می‌آید؛ در چشمانشان وفاداری و بر دستانشان نشان شوم خودنمایی می‌کرد. در محوطه‌ی خانه‌ی ریدل‌ها دور یکدیگر حلقه زده بودند و آخرین حرف‌ها را بین یکدیگر رد و بدل می‌کردند. در میان حلقه شان، وفادارترین مرگخوار لرد سیاه با با تبختر گام برمی‌داشت و یکی پس از دیگری آن‌ها را از نظر می‌گذراند. مسابقه نزدیک بود و تنها یک تیم بود که برنده می‌شد.

-می‌خوام بهشون نشون بدید! می‌خوام همه ما رو ببینن. اون تماشاچیا... اونا برای دیدن یه چیز هیجان‌انگیز اومدن، چیزی که سر جا خشکشون کنه. چیزی که میخکوبشون کنه رو صندلی‌شون باعث بشه نفسشون رو تو سینه‌شون حبس کنن و خیره بمونن به صحنه‌ای که جلو روشونه. ما اون کسایی هستیم که اون صحنه رو براشون به نمایش می‌ذاریم. چه چیزی باشکوه‌تر از وفای یک مرگخوار به اربابش؟ چه چیزی متآثر کننده‌تر از سرسپردگی مطیعانه‌اش به دستورات مافوقش که با میل خودش، با آغوش باز پذیرفتتشون؟ چی قشنگ‌تره از پرچم شکوه مرگخورا؟ چه صحنه‌ای میخکوب‌کننده‌تر از به آسمون رفتن نشان مرگخوارا... علامت شوم!

نُه جفت چشم همراه بلاتریکس دور حلقه می‌چرخید و تک‌تک حرکاتش را دنبال می‌کرد. با هر کلمه تنش در فضا اوج میگرفت. با هر کلمه جمجمه‌های مارنشانِ روی دست‌ها گزگز می‌کردند.

بلاتریکس ایستاد.
-فردا اونجا خواهم بود. و می‌خوام که سربلندم کنید. می‌خوام که نشان شوم رو توی آسمون ببینم. چیزی که ارباب می‌خود، چیزیه که من می‌خوام. چیزیه که شما می‌خواید. خواسته‌ی ک ارباب، خواسته‌ی تمام مرگخوارانشه. در نتیجه، فقط یه تیم برنده می‌شه... و اون تیم ما خواهیم بود. مطمئناً.

مرگخواران آماده بودند، آماده تر از همیشه.
تا مرگخوار مورد علاقه‌ی ارباب‌شان شدن تنها به اندازه‌ی یک مسابقه‌ی کوییدیچ فاصله داشتند. تنها به اندازه‌ی یک علامت شوم. تنها به اندازه‌ی یک ایجاد وحشت جمعی، آن هم در شلوغ ترین نقطه‌ی هاگوارتز، در شلوغ ترین روز سال.


پایان فلش بک


...منتها، مشکل اینجاست که هیچکس چندان تحت تاثیر قرار نگرفت. مرگخوارها تا آن لحظه دیگر گندش را در آورده بودند، جالب هم نبود. در تمام مدت بازی یک گل هم نزدند، به جز با کله‌ی تام. و خب، راستش را بخواهید پاس دادن کله‌ی تام هم دیگر حقه‌ی کهنه‌ای شده بود.
مرگخواران معلق در زمین و هوا، به علاوه‌ی سرِ تام و تهِ تام؛ سنگینی نگاه صدها جفت چشم را روی خود احساس می‌کردند. آرزو کردند کاش شب قبل سرِ ایجاد علامت شوم سنگ کاغذ قیچی بازی کرده بودند، و خب باز هم راستش را اگر بخواهید تماشاچیان هم قبول داشتند که این ایده‌ی بهتری می بود. زمین کوییدیچ و جایگاه تماشاچیان چنان در سکوت فرو رفته بود که صدای قیلی ویلی رفتن ته‌ مانده‌های مرگ در شکم مرگخواران را به وضوح می‌‌شد شنید.

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند. مثلاَ سرِ تام یک نگاه به تهِ تام کرد. صدایی از زیر پایشان، از میان نیمکت تماشاچیان بلند شد.
-حالا میتونید شروع کنید لطفاً؟ ما پول دادیم!

-نه، ندادین! اینجا مخصوص دانش‌آموزاست!

-عه... جدی؟ دادما.

همانطور که پیرمردِ غیرِ دانشآموز توسط نیروهای امنیتی هاگوارتز به بیرون هدایت می‌شد، صدای باقی تماشاچی‌ها نیز در آمد. آن‌ها پول نداده بودند، ولی خب بازهم آدم صبح بلند نمی‌شود دست و رویش را بشوید، لباس بپوشد، که بیاید برایش یک کرمِ تُپُل بفرستند هوا.
بعدش هم، مرگخواران آن‌قدر ماجرا را طول داده بودند که دانش‌آموزان دیگر ترس‌شان ریخته بود و دیگر یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیده بودند و از این به بعد دیگر اگر مرگ خودخوری هم می‌کرد و خودِ خورده ‌شده‌اش را هم بالا می‌آورد برایشان تکراری بود.

برای همین هم مرگخواران تصمیم گرفتند با وجود اینکه حالا دیگر اما دابز مرگخوار موردعلاقه ی اربابشان شده بود، خودشان را جمع کنند و بروند دنبال گوی زرین بچرخند.

همانطور که دست از پا درازتر و گویی که با طناب‌های ژله‌ای به بالا کشیده می‌شدند، اوج می‌گرفتند.تو گویی همه‌شان هاگرید بودند.

صدایی توجهشان را جلب کرد.

-بچه‌ها!

همه‌ی نگاه‌ها به سمت فلور چرخید که روی جارویش در هوا غوطه می‌خورد و گوی زرین روبرویش شناور بود. فلور به هم تیمی‌هایش نگاه کرد و شانه بالا انداخت. بازیکنان تیم گریفیندور به پایین نگاه کردند. جایی که صفِ طولانی‌ای شکل گرفته بود از تماشاچیانی که غرغر کنان و معترض می‌خواستند هرچه سریع تر به خوابگاه‌هایشان برگردند.

شاید در حالت عادی تصمیم می‌گرفتند چیزی را به مردم بدهند که مردم می‌خواهند ببینند. ولی در آن مورد خاص هیچ کس نمی‌خواست ریخت هیچ کدامشان را ببیند. روبیوس هاگرید که جارویش کم‌کم داشت عنان از کف می‌داد و هر لحظه پایین تر می‌رفت و می‌توانستی صدای نفس نفس زدن تکه چوب بیچاره را بشنوی، شانه‌هایش را بالا انداخته و نگاهی گذرا نیز به چشم‌های فلور انداخت.

-بیگیر بره.

و این‌گونه بود که فلور گرفت، اما کسی نبود که ببیند. تیم گریفیندور برنده شد، اما گزارشگر مدت‌ها پیش حوصله‌اش سر رفته و روی همان صندلی جاهگاهش خوابیده بود. مرگخواران، محفلی‌ها و بازنده‌های دیگر، همانطور که آهسته فرود می‌آمدند جوراب‌هایشان را کندند. وقتش بود که به خوابگاهشان برگردند.


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۱ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۸:۴۵:۲۷ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
گریفیندور V.s ریونکلاو

سوژه: اختراع





- مطمئنین جواب می ده دیگه؟!
- خیالت راحت هم رزم. آرتور خیلی روی این دستگاه کار کرده.
- یعنی همه چیز قراره درست پیش بره؟ هیچ جای کار ایراد نداره؟
- خب... راستش جای پیشرفت و تکامل زیاد داره و یه جاهای کار ایراد داره...ولی اصلا جای نگرانی نیست! همه چیز قراره خوب پیش بره.

عده ای گریفیندوری اما دابز را دور کرده بودند و سعی می کردند به او امید و انرژی بدهند تا ترسش بریزد.

- ببین اما اصلا کار سختی نیست. تو قطعا از پسش بر میای! حالا اگه مرلینی نکرده یه اتفاقی، خطایی یا چیز دیگه ای رخ داد اصلا نگران نباش چون ما گریفیندوری های شجاع اینجا هستیم و قطعا کمکت می کنیم... حالا بیا این رو بذار رو سرت.

اما با دیدن دستگاهی که در دست ملانی بود به خود لرزید.
دستگاهی استوانه ای شکل، که ناهمواری های زیادی داشت و از اطرافش سیم های رنگارنگ بیرون زده بود.

- می گم ملانی نظرت چیه یکم با هم صحبت کنیم؟! شاید مشکلات بدون هیچ دردسر دیگه ای حل شد.
- اما لوس نشو دیگه! استفاده از یه دستگاه که این همه نگرانی رو نداره! عوضش به این فکر کن که قراره عاشق کوییدیچ بشی.

اما درحالی که زیر چشمی اختراع آرتور را می پایید آرام جواب داد:
- من همینطوریشم عاشق کوییدیچم! رابطه م انقدر با بلاجر ها خوبه که اصلا قابل توصیف نیست! بی زحمت بذارین من برم.

البته که هیچکس به حرف های اما گوش نمی کرد و به او اجازه رفتن نمی داد.
هیچ کدام از گریفی ها داد و فریاد های آن روزش را فراموش نمی کردند.


فلش بک



- اما بیا بیرون. کاریت نداریم به مرلین.
- نمیام! می دونم اگه بیام بیرون چه بلایی سرم میارین!
- تو چرا اینجوری می کنی دختر؟ دلت می خواد مدیرا باز بیان بهمون گیر بدن؟ دلت این رو می خواد؟

قطعا دلش نمی خواست باز هم با مدیران رو در رو شود. ولی خب، معمولا در شرایطی که عقلش سر جایش نبود چیز هایی که می خواست را به چه چیزهایی که نمی خواست ترجیح می داد.
به همین علت دستگیره در تالار را محکم به سمت خود کشید که مبادا کسی آن را به راحتی باز نکند.

- اما بیا بیرون!
- نمیام! هرگز! من کوییدیچ رو دوست ندارم.
- ولی...
- الکی خودتون رو خسته نکنید من بیرون بیا نیستم.


البته که گریفیندوری ها هرگز تسلیم نمی شدند و حتی با جود اما دابزی که در تالار را محکم گرفته بود و به سمت خود می کشید؛ دست از تلاش بر نمی داشتند.
فقط مشکل اینجا بود که داد و فریاد های اما کل گروه های هاگوارتز را آنجا کشیده بود و قطعا اگر گریفیندوری ها کمی دیر می جنبیدند مدیران و معاونان نیز پایشان به این آشوب باز می شد.

- اما بهونه نیار دیگه! این آخرین بازیه. این بار هم همراه تیم باش قول می دیم سال بعد ازت درخواست کمک نکنیم.

قبل از اینکه اما حرفی بزند یوآن دنباله ی حرف لاوندر را گرفت و ادامه داد:
- آره سال بعد نمیاریمت تو تیم... ولی... ولی تو تیم بودن هم بدنیستا! مثلا اگه مصاحبه های قلم پر رو بخونی می بینی که آستوریا گرین گرس هم مثل تو از کوییدیچ متنفر بود ولی سال پیش همچین بازی می کرد که چشمات چهار تا می شد.
- من از کوییدیچ متنفر نیستم و فقط دلم نمی خواد بازی کنم همین.

الکساندرا ایوانوا خودش را از لا به لای جمعیت تماشاچی بیرون کشید و فریاد زد:
- پس اون بهونه ها واسه این بود آره؟
- کدوم بهونه ها؟
- تو موقعی که بهت گفتن بیا عضو تیم کوییدیچ گریفیندور شو تو دوراهی یا بهتر بگم تو رو در وایسی مونده بودی ولی بالاخره عضو شدی. تو بازی اول چون می ترسیدی تیم به خاطر تو شکست بخوره بهونه آوردی که با بمب کود حیوانی مسموم شدی جات ذخیره فرستادیم. تو بازی دوم هم که گفتی که سندروم دست بی قرار گرفتی و مجبور شدیم فنریر رو رنگ کنیم جات بفرستیم که اونم داورا فهمیدن گفتن تقلب کردین. این بازی هم که بهونه آوردی باید درس بخونی و هاگوارتز شروع شده و فلان بعدش الان می گی از کوییدیچ خوشت نمیاد و نمی خوای بازی کنی؟ تو حالت خوبه؟

اما جواب الکساندرا را نداد. لازم نمی دانست جواب کسی را بدهد. احساس بدی نسبت به خود پیدا کرده بود ولی باز هم حرفی نزد.

- یا مرلین! اینجا چه خبر شده؟
- هول نکن آرتور. این اما دابز رفته تو تالار درم بسته و می گه من از کوییدیچ متنفر...
- متنفر نیستم! صرفا خوشم نمیاد!
- خب همون که شنیدی. الانم اجازه نمی ده بریم باهاش صحبت کنیم.

فلور دلاکور حرف ادوارد را ادامه داد:
- الان حدود یک ساعت و چهل و پنج دقیقه و بیست و دو ثانیه ست که اون توئه. چقدر بدم میاد بعضی ها به زمان بی احترامی می کنن!
- آخه از اما بعید بود چنین رفتاری. من تعجب می کنم از این کارش.
- می دونی آرتور گویا دیروز رفته بود از یکی سوال بپرسه مدیرا دیده بودنش فکر کرده بودن جاسوسی چیزیه. بعد هر چی گفته من دانش آموزم قبول نکردن و بهش معجون راستی دادن. از قضا تاریخ انقضا معجون گذشته بوده و این باعث می شه که ماهیتش یکم عوض بشه و از معجون راستی به معجون اعتراف تغییر ماهیت بده که عوارضی مثل بی خوابی، عصبانیت، غر زدن و چیزهای دیگه داره.
- خب؟
- خب به جمالت دیگه. الان اما داره به این که از کوییدیچ خوشش نمیاد اعتراف می کنه و دلش نمی خواد با ما در برار ریون بازی کنه. بازیکن های ذخیرمون که یکیش (ادوارد) تو بازی قبل بلاجر خورده به قیچی هاش، الان هم اونا رو با باند بسته...

آرتور نیم نگاهی به دستان ادوارد انداخت.

- اون یکی بازیکن ذخیره هم که نویل باشن یه سری کار براش پیش اومده بود رفته پیش خانوادش. حالا تو بگو ما تو این گیری ویری بازیکن از کجا بیاریم جای اما بذاریم ها؟

ملانی آه دردناکی کشید و درحالی که به در بسته تالار خیره شده بود گفت:
- کاش می شد یجوری بهش بفهمونیم کوییدیچ اونقدرا هم که فکر می کنه بد نیست. کاش می شد ذهنیتش رو نسبت به کوییدیچ تغییر داد.

با این جمله یک عدد لامپ کم مصرف LED بالای سر آرتور ویزلی روشن شد.
- من فهمیدم باید چی کار کنیم تا اما به کوییدیچ علاقه مند بشه.


پایان فلش بک


- آرتور می شه یکم راجع به اختراعی که کردی برای اما توضیح بدی تا خیالش راحت بشه؟
- البته! ببین اما این دستگاهی که می بینی رو من با کمک دانش جادویی و دانش ماگلی خودم ساختم. ما با کمک این اختراع وارد ذهنت می شیم و یسری چیزا مثل خاطرات و علاقه ت به کوییدیچ رو تغییر می دیم. تو این مدت تو به خواب عمیقی فرو می ری و چیزی از دنیای بیرون احساس نمی کنی....
- آرتور شرمنده میان کلماتت پریدم ولی می خواستم بپرسم قبلا تو این دستگاه رو روی فرد دیگه ای امتحان کردی؟

آرتور با دست راستش سرش را خاراند و با دست چپ به هاگرید که پاهای اما را گرفته بود تا فرار نکند، اشاره کرد.
- راستش رو بخوای من حدود پنج شش سال پیش این اختراع رو روی هاگرید امتحان کردم. اون زمان هاگرید موهاش خیلی کم پشت بود ولی بعد از اینکه از اختراع خوب من استقبال کرد به این روز افتاد.

اما نگاهی به هاگرید انداخت. حاضر بود هزار بار هم که شده دور زمین کوییدیچ بدود ولی شبیه هاگرید نشود.

- البته جای نگرانی نداره چون اون زمان من خام بودم و نمی دونستم که چه جوری چیزی که می خوام رو به مردم القا کنم ولی الان پخته شدم می دونم باید برای تغییر افکار چی کار کرد. خلاصه خیالت راحت دیگه.

- باور کنید من عاشق کوییدیچ شدم! اصلا من جای همه بازیکنا بازی می کنم. کوافل پرت می کنم، بلاجر دور می کنم، اسنیچ پیدا می کنم، جلوی توپ ها رو می گیرم هر چی بگین انجام می دم فقط به هاگرید بگین پاهای منو ول کنه. من نمی خوام بمیرم!
- نمی میری! هنوز خیلی وقت داری.

مرگ که تا آن لحظه به دور از جماعت حلقه زده دور اما، نشسته بود؛ به آرامی سمت آنها آمد.
- ما می دونیم تو عاشق کوییدیچ شدی ولی ببین این عشق و علاقه واقعی نیست و اگه چیزی رو واقعا از ته قلبت دوست نداشته باشی نمی تونی توش موفق بشی اما. ما هم فقط می خوایم کمکت کنیم. این هم برای تو خوبه و هم برای اعضای تیم. تازه مرگ هم تضمین کرده زنده می مونی پس نگران چی هستی؟... حاضری شروع کنیم؟

اما حتی اگر حاضر هم نبود برای کسی اهمیت نداشت. همه باز کار خودشان را می کردند. شاید باید برای یکبار هم که شده به دوستانش اعتماد می کرد. تصمیمش را گرفت و فقط در یک کلمه گفت "حاضرم!"

همزمان با خارج شدن این کلمه از دهانش آرتور دکمه قرمز رنگی را فشار داد و او به خواب عمیقی فرو رفت.

* * * * * *


احساس سرما کرد و همین، باعث شد از خواب بپرد.
روی زمین سرد و خالی خوابش برده بود. بدون هیچ نظری، در مورد اینکه اکنون کجاست از جایش برخاست و لباسش را تکاند.

- اینجا کجاست؟
- کجاست... جاست... جاست...است... است... ست.

صدایش در فضای اکو می شد. گویا داخل اتاقکی سراپا سفید گیر افتاده بود. سعی کرد خاطرات قبل از بی هوش شدنش را بیاد بیاورد.
ولی... هیچ! چیزی نتوانست به یاد بیاورد گویا تمام خاطراتش پاک شده بودند. تصمیم گرفت با بررسی اطراف خود اطلاعاتی جمع آوری کند اما از جست و جو در یک مکان بی انتها که هیچ شباهتی به جهان نداشت چه چیزی عایدش می شد؟
مدتی به گشتن ادامه داد ولی موفق نشد چیزی پیدا کند. تنها و خسته روی زمین سرد نشست.
- من کجام؟
- درون ذهنت. اینجا درون ذهن توئه. ذهن تو سفید و بی آلایشه.

به طرف صدا برگشت. پسری روی هوا نشسته بود و یوگا تمرین می کرد.

- شما کی هستین؟
- من برایان سیندر فورد هستم.
- پس من کی هستم؟
- تو هم اما دابز هستی.
- گفتین اینجا درون ذهن منه؟! اگه درون ذهن منه پس شما اینجا چی کار می کنین؟
- من تو ذهن همه هستم. من برایان داومدم بهت بگم تو عاشق کوییدیچ هستی.
- جدی؟ من عاشق کوییدیچ هستم؟
- تو عاشق بلاجر ها و چماق ها هستی!
- من عاشق بلاجر ها و چماق ها هستم؟

دختر چیزی به یاد نمی آورد و هیچ حدسی در مورد اینکه حرف های برایان ذهنش درست است یا نه نداشت.

- دوستانت تلاش می کنن تا تو رو بیشتر به کوییدیچ علاقه مند کنند.
- چرا مگه من خودم عاشق کوییدیچ نیستم؟
- تو بیشتر عاشقش می شی.
-
- تیم گریفیندور در برابر تیم ریونکلاو، برنده گریفیندور!
-

با شنیدن نام های گریفیندور و ریونکلاو تصاویر مبهمی جلو چشمانش رژه رفتند. گویا حافظه ش داشت بر می گشت.
- بیشتر از گریفیندور برام بگو.
- تو عاشق گریفیندوری.
- من عاشق فرو گریفیندورم. : love:
- تو برای تیمت تلاش می کنی.
- من برای تیمم تلاش می کنم.
- تو با گریفیندور هم سو هستی!
- یه چیزایی داره یادم میاد.

یادش آمد! همه چیز هایی که فراموششان کرده بود به یکباره به ذهنش برگشت. فهمید