شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
( لرد با خود میگفت: من که چیزی نمیبینم! مرگ هم که با چشم هام دیدم، اونم نه یبار! نکنه مهلت استفاده از مرگ هام تموم شده. آره خودشه! باید یکیو بکشم ولی به چه بهانه ای؟هوممم..... اونم خودش جور میشه.) - نازی نازی تسترال! - پلاکس زیاد سربه سر تسترال ما میگذاری! باید تو را بکشیم! - ارباب شوخی میکنید؟ - منظورت این هست که ما جلف هستیم؟ این گستاخی تو را نمی بخشیم. - من کی این حرف رو زدم ارباب؟ - ساکت شو ای گستاخ! یعنی ما فراموش کار هستیم؟ باید تو را بکشیم! - ارباب! شما حالتون خوبه؟ -نننه ارباب! شما بسیار شاداب و سرزنده هستید. اصلا من هستم که بیمارم. -خیر، شما ها دارید امروز اعصاب ما را به هم میریزید. اصلا هر دوی شما را میکشیم. -ارباب مراقب باشید! لرد گلوله ی سیاه پشمناکی را دید که از بالای سرش رد شد. - ای قاقاروی بی تربیت. تا دو روز گردش نمی برمت. - اون چه چیزی بود که از بالای سر ما رد شد؟ کار چه کسی بود؟ کار تو بود هکتور؟ هکتور که درحال ترکیب چیزی بود و مقداری از ماده ای سیاه رنگ را به درون ظرف معجونش می ریخت، ناگهان به خودآمد. - بله ارباب؟! - هااا! برای این کار مجازات میشی. قاقارو دوباره ویژ کنان از کنار پلاکس رد شد و به هکتور خورد. - آخ دستم! - کی اینکارو میکنه؟ - آروم باش بلا! - وای نه! معجون درون ظرف وایتکس گابریل افتاده بود و در کسری از ثانیه همه مرگ تسترال و بهانه های لرد را از یاد بردند، زیرا ماده ی درون سطل با سرعتی عجیب سطل را از بین برد و داشت به شکل خطرناکی زیاد و زیاد تر می شد و به طرف مرگخواران می آمد
مرگخواران با لبخندی تصنعی به لرد سیاه خیره شدند. - تسترالتون همینجاست ارباب! - کو؟ ما که چیزی نمیبینیم.
مرگخواران همچنان در تلاش بودند لبخندشان را حفظ کرده و خونسرد به نظر برسند. - امکان نداره ارباب. شما بر همه چیز واقفین. شما همه چیز رو میبینین!
این بار لرد سیاه اندکی به فکر فرو رفت. بله. او همواره دانا و آگاه بر تمام هستی و نیستی جهان بود! امکان نداشت چیزی وجود داشته باشد که او دربارهاش نداند. و زمانی که به طرف مرگخواران برگشت تا دوباره از هوش وافر و داناییاش تعریف و تمجید کنند، با صحنهی عجیبی مواجه شد.
پلاکس خم شده و مشغول نوازش فضایی خالی در مقابلش بود. ایوا در کمال تعجب هویجی روبهرویش نگه داشته و به آن زل زده بود، بی آنکه قصد خوردنش را داشته باشد! رودولف به نقطهای بالای سر پلاکس زل زده و ظاهرا قصد داشت درمورد وضعیت تاهل چیزی نامعلوم اطلاعاتی کسب کند. لینی نیز دایرهوار در همان محدوده میچرخید و طبق گفتهی خودش، نمایشی سرگرمکننده اجرا میکرد.
- دیدید ارباب؟ همه چیز تحت کنترله. تسترالتون در شرایط فوقالعادهای قرار داره و همهی ما داریم برای راحتیش تلاش میکنیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1400/1/17 18:30:05
تسترالهای لردسیاه گذاشتن رفتن. لرد هم از مرگخوارا میخواد که براش یه تسترال پیدا کنن. مرگخوارا این کار رو انجام می دن و یه تسترال میارن که عاشق هکتور می شه. هکتور برای دور کردنش معجونی به خوردش می ده که باعث می شه تسترال باهوش بشه.
.............................
هوش تسترال لحظه به لحظه بیشتر می شد.
به این طرف و آن طرف می دوید و درخواست مسال ریاضی و فرمول های ناقص فیزیک می کرد. -دارم منفجر می شم... یه چیزی بدین حل کنم!
مرگخواران چیزی برای حل کردن نداشتند. به لطف لرد سیاه، همه چیز برای آنها حل شده بود. بجز یک مسئله! عکس دامبلدور را جلوی تسترال گذاشتند.
-جواب بده. این چرا هنوز زنده اس؟
تسترال متوقف شد. به چهره پیر و شکسته و داغون و از دست رفته و شل و ول و افسرده و پژمرده و برباد رفته و چروکیده و زشت و کریه و از چند جا شکسته و متلاشی و بی رنگ و روی دامبلدور نگاه کرد.
سرش بزرگ شد... بزرگ تر شد...
این مسئله فراتر از هوش وافر او بود.
مغزش همچنان در حال رشد بود و جمجه اش همکاری نمی کرد.
این شد که مغز بالاخره ترکید و روی سرو صورت مرگخواران پاشیده شد.
-مغزی شدیم!
مهم تر از مغزی شدنشان این بود که تسترال مرده بود و لرد سیاه که ظاهرا کار و زندگی نداشت و ارتشی برای اداره کردن و هدفی برای رسیدن هم نداشت، به زودی درخواست تسترال می کرد!
-تسترال ما کجاااااااست؟!
مشخص نبود این بالایی کدام مرگخوار شوم مغزی بود که افکارش به این سرعت به واقعیت تبدیل شد. -به نظرم تنها راهمون اینه که وانمود کنیم تسترال همینجاست و همگی می بینیمش.
تام داشت سوت زنان به سمت تسترال می آمد. و همچنان تسترال حالت هندی به خود گرفته بود. هکتور هم داشت معجون متنفر شدن از آزمایشگاه میساخت تا حداقل پای تسترال از آزمایشگاه نازنینش دور باشد.
- هی، تو کی هستی؟ یا بهتره بگم چی هستی؟
تسترال که از اینکه به او چیز گفته بودند ناراحت شد اما با غرور بال هایش را باز کرد. - من یک تسترال با شکوهم و بعدشم چیز نیستم من کی هستم!
تام هم که همان لحظه داشت فکر میکرد که من خیلی دلم یک تسترال میخواد که ببرم و بدم به ارباب تا اونم به من پاداش بده! پس...
- هی داری چی کار میکنی؟ - هر کاری دلم بخواد!
و یکی با مشت به کله ی تسترال کوبید و تسترال بیهوش شد. و پس از آن تسترال را کشان کشان همراه خودش برد تا غنیمتش را بگیرد. ساعتی دیگر...
هکتور وقتی معجون را درست کرد شاد و خوشحال لالای کنان به سمت جایی که قبلا تسترال بود رفت. - بفرمایید تسترال خوشگلم اینم یک قاقا لی لی برای خوشگل بابا!
وقتی صدایی نشنید چشمانش را باز کرد، ولی تسترال را ندید. وقتی تام برای لرد تسترال بیهوش را برد به مشکلات مرگخواران بدبخت چیز دیگری هم اضافه شده بود، لرد فکر میکرد 2 تسترال دارد و همین انتظار را هم داشت.
مرگخواران با خوشحالي سري تكان دادند اما هكتور اصلا با اينكار موافق نبود!
-نه!...خودم نشونش ميدم.
مرگخواران لحظه اي درنگ كردن، هيچ كدوم اينقدر هكتور رو نگران نديده بودن؛ اما از طرفي اگر هكتور تسترال رو به گردش ميبرد اونها وقت بيشتري براي خوردن صبحانه داشتند!
-خب...دِ بيا بگيرش ديگه!
هكتور با عجله به افسار تسترال چنگي زد و منتظر دور شدن مرگخواران شد.
-تستراكور؟ عزيزم چرا معطل ميكني؟ ميخوام همون آزمايشگاه رو ببينم.
اما هكتور جوابي نداد، راستش هكتور هم نبود كه جوابي بده!
-تستراكور؟عزيزم؟ كجايي؟
هيچ كس در اون اطراف نبود كه جواب تسترال رو بده.
-نههههه!...تستراكور منو تنها نذار!
تسترال بسيار فيلم هندي ميديد، اما الان شديدترين حالت هندي بازي رو درمياورد! بر روي دوپاي عقبش زانو زده بود و يال هاش با نسيم حركت ميكرد.
-آه!...تستراكور عزيزم؛ چرا رفتي؟چرا؟ من بي قرارم!
تسترال ساعتها در راهرو نشسته بود و نمايشنامه ي رومئو و ژوليت رو بازي ميكرد. اما بي خبر از اينكه تام داشت بي اختيار به سمت تسترال ميومد!
تسترالهای لردسیاه گذاشتن رفتن. لرد هم از مرگخوارا میخواد که براش یه تسترال پیدا کنن، اونا هم میرن و توی بازار یه تسترال پیدا میکنن، اما تسترال خیلی پرحرف و پرروئه و عاشق هکتور هم شده! مرگخوارا تسترال رو به خانه ریدل ها می برن و لرد از تسترال خوشش میاد و دستور میده تمام اتاق های خانه ی ریدلها برای راحتی اون خالی بشه و تسترال هر کاری دوست داره انجام بده. تسترال تصمیم می گیره خانه ریدل ها رو بگرده.
...............................
مرگخواران یکی دو اتاق خالی را به تسترال نشان دادند، تا این که آثار حوصله سر رفتگی در تسترال پدیدار شد. نگاهی عاشقانه به هکتور که او را تستراکور می نامید انداخت. -عزیزم... می شه به اینا بگی اگه تا دو دقیقه دیگه یه جای جالب توجه به من نشون ندن، بهشون جفتک می زنم؟
هکتور به طرف مرگخواران برگشت. -خودتون شنیده باشین!
مرگخواران شنید بودند.
-آزمایشگاه هکتور چطوره؟ اونجا رو بهش نشون بدیم.
هکتور از تصور آزمایشگاه عزیزش با ظروف و پاتیل های حساس و شکننده، که یک تسترال در آن در حال چهارنعل رفتن و جفتک پراکنی است، برخود لرزید. قصد مخالفت داشت ولی تسترال خوشحال شده بود. -خوبه خوبه... مایلم اتاق تستراکتورم رو ببینم. اسمش آزمایشگاه بود. نه؟
_مارا به تور خانه گردی ببرید . میخواهیم با اینجا آشنا شویم
زمزمه هایی حاکی از نارضایتی از سوی مرگخواران بلند شد و صدای بلاتریکس از همه بلندتر بود.
_هنوز هیچی نشده مثل ارباب حرف می زنه
ولی حرف، حرف تسترال بود . پس به سوی بهترین اتاق خانه ریدل بعد از اتاق ارباب رفت ، که اتاقی نبود جز اتاق اژی . مروپ با بغض به ظرف های میلیک شیک پخش در اتاق نگاه کرد. _اژی . اژیییییییی نوه ی گلم کجاییی . کجایی که ببینی شلیل مامان یه تسترال به جون ما انداخته
مرگخواران با به یاد آوردن دردسر هایی که اژی با خود اورده بود و اکنون قرار بود تسترال بیاورد به خود لرزیدند .
لرد سیاه اما ول کن ماجرا نبود! اصولا وقتی ول کن ارباب به جایی اتصال می کرد، به این راحتی ها جدا نمی شد. از پله های سرسرای خانه ریدل ها پایین آمد و به سمت جماعت مرگخواری که هر کدام، بخشی از بدنشان گم شده بود، حرکت کرد. - که می خواستین یکی رو ببینین؟ که داشتین عذاب می کشیدین؟ - - و گفتین که ظلم و ستم قبول نمی کنین! یعنی ما ظلم و ستم می کنیم؟ - ار...ار... ارباب... ما منظورمون این نبود... .
لرد سیاه نگاه سرد و بی روحی به مرگخواران انداخت و گفت: - منظورتون هر چی بود! این حرف ها رو نزدید؟ - پیتر زد! - همش کار خودش بود. - اصلا اون ما رو زور کرد بیاییم اینجا. وگرنه یه دست کمتر، زندگی بهتر! - راست میگه، ما خیلی هم از این وضعیت راضی ایم. - ساکت!
لرد سیاه مرگخواران را ساکت کرد. - نگفتید! این حرف ها رو زدید یا نه؟ - ... - ما منتظریم! - بله ارباب... .
لرد سیاه کمی به فکر فرو رفت. نگاهی به تسترال انداخت و گفت: - خوب کردیم! چشتونم درآد! همینه که هست! تسترال عزیزمان. هر موقع دلت خواست می تونی از روشون یورتمه بری!
این را گفت و لبخند زنان به سمت اتاق خودش رفت و مرگخواران را با تسترالی که چشمانش می درخشید و به آن ها نظر بد داشت، تنها گذاشت!