جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ایوان مخوف گریفیندور

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 21:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هنوز لحظاتی از این اتفاق دهشتناک نگذشته بود که سراسر خبرگزاری‌های معتبر جهان در صحنه حضور پیدا می‌کنند و صحنه رو به طور لحظه‌ای گزارش میدن.
خبرگزاری DDC: بله همونطور که شاهد هستید، فاجعه ای در تالار گریفندور رخ داده. خون همه جارو فرا گرفته!
خبرگزاری صدای گریفندور: هم اکنون آستریکس رو شاهد هستیم که از یک طرف میخواد کوین رو نوش جان کنه و از طرف دیگه دنبال چیزی می‌گرده تا بتونه خون های پخش و پلا شده رو جمع و جور کنه.
تلویزیون هاگوارتز اونترنشنال: همونطور که تحلیل‌گر عزیزمون اشاره کردند، ملعوم نیست بدبخت واقعی این ماجرا کیه. آستریکس که خون هاشو از دست داده یا کوین که قراره نوش جان بشه؟

در همین حین، سیریوس همچنان پشت تابلوی ورودی گیر کرده بود و واقعا براش قابل هضم نبود که چطوری خبرگزاری‌ها وارد تالار شدن، اما خودش هنوز اینجا زمین‌گیر شده. با یک تلویزیون کوچولو و سیاه سفید که از اتاق نیازمندی‌ها کش رفته بود، بیرون تالار نشسته بود و آخرین خبرهارو رصد می‌کرد.

فضای هالووینی تالار که با زحمت گریفندوری‌ها در دست تهیه بود، کاملا با اتفاقاتی که افتاده بود همخوانی داشت. توی تالار، کوین از پله ها سُر میخرد و فرار میکرد، و آستریکس هم به شکل خفاش در اومده بود و دنبالش میکرد. از زیر مبل گرفته تا روی شومینه، کوین همه مشغول بالا پایین پریدن بود تا به چنگال آستریکس داستان نیوفته.
- همش تقصیر اون شبح بود. من فکر میکردم شوکولات فندقیه. من شوکولات فندقیمو میخوام.
- بیا تا خودم بهت شوکولات فندقی بدم. عه چرا در میری؟ وایسا!

دامبلدور که به هرحال بزرگ تالار محسوب میشد سعی کرد قضیه رو آروم کنه. با یک دستش شیشه کوچولو از خون، با دست دیگه‌ش یک شوکولات فندقی به همراه داشت. بین آستریکس و کوین ایستاد. شیشه رو به آستریکس و شوکولات رو به کوین داد. برای چند لحظه‌ای فضا آروم شد. دامبلدور نگاه فکورانه‌ای به اعضای تالار گریفندور کرد و بعد از تاملات ثمربخشش به پایان رسید، صداش رو در همون آرومی و فضای هالووینی تالار طنین انداز کرد:
- شیشه خونی که الان آستریکس داره میخوره برای چندساعت بیشتر جوابشو نمیده. این موقع از سال خیلی خون سخت گیر میاد. مخصوصا خون سالم و تمیز که حلال باشه. فکر میکنم چاره‌ای نداریم جزء اینکه همگی باهم به سوی پیدا کردن خون برای آستریکس به بیرون تالار رهسپار بشیم...

و اینطور شد که همگی دست به دست هم، برای یافتن شیشه خون های تازه، به بیرون تالار حرکت کردند. اما راه سخت، زمان کوتاه و حوادث بسیار بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1402/8/10 21:31:27
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ایونت هالویین




کم کم داشت به غروب خورشید نزدیک تر میشد و از پنجره های تالار گریفیندور کم رنگ شدن نور خورشید مشخص بود.
ولی ملت گریفنیدور برخلاف بقیه گروه های دیگه که با غروب خورشید به فکر درس و مشق های نخونده و ننوشته فرداشون میوفتادن، ملت گریفنیدور همچین دغدغه ای نداشتن.
چرا که ملت سخت با کاستوم های عجیب و غریب خود مشغول تزئین تالار با تم هالووین بودن و شدیدا کنجکاو بودن تا این برنامه هالووین که از چند روز پیش وعدش داده شده بود چیه.

آلیشیا گوشه ای از تالار مشغول تزئین در و دیوار با تار عنکوب و خفاش ها بور ولی از اونجایی که خفاش ها عادت به یک جا ساکن موندن ندارن آلیشیا مشغول مذاکره و دادن رشوه به آنها بود.
در طرفی ادوارد با دست های گیچی مانندش مشغول درست کردن کدو تنبل ها بود. با تکون دادن گیچی های دستش یکی یکی بهشون شکل شمایل ترسناک، فریکی و حتی گوگولی مقولی میداد.

در کنار شومینه تلما هلمز به همراه روباهش نشسته بود. تلما که از برادرش، شرلوک هلمز خوب نوازندگی رو یاد گرفته بود مشغول زدن آهنگی بود و بیشتر به تالار حال و هوای هالویینی میداد.

سیریوس بلک که هنوز موفق به ورود تالار نشده بود در ورودی تالار همچنان با بانوی چاق در حال بحث و جدل بود.
- ده بزار بیام تو دیگه چرا اذیت میکنی؟! مگه نمیبینی برنامه داریم؟! مگه نمیبینی ما داریم اینجا زحمت میکشیم؟! تو ناسلامتی بانوی چاقی، بانوی تسترالی، هوادار گریفیندوری، دشمنی، چی تو!

سیریوس همچنان درحال دادو بیداد بود ولی بانوی چاق گوشش بدهکار نبود و همچنان به ناز کردن خود ادامه میداد.
در همین حین جینی ویزلی و کوین گوشه ای تالار قرار داشتن. جینی مشغول اماده سازی مواد اولیه کیک هالویین بود. جینی جوری با دقت مواد کیک رو تو پاتیل اضافه میکرد که بعضی وقتا ملت به کیک بودن یا واگعی بودن اون شک میکردن حتی.
اما اعصاب جینی اروم نبود. اعصاب جینی بی اعصاب بود. اعصاب جینی با یک موجود نیم وجبی، نیم متری، پنجاه سانتی و حرف گوش نکن کوین کارتر درگیر بودن.
اعصاب ناخوداگاه جینی در تلاش بودن تا این موجود نامطلوبِ حرف گوش نکن ولی دوست داشتنی رو از شیرجه زدن تو پاتیل و بهم زدن کیک یا حتی ناخنک زدن جلو گیری کنند ولی زیاد موفق نبودند!
اعصاب جینی دنبال آرتور ویزلی گشتند ولی آرتور مشغول سرپرستی از چند صدمین فرزند خود بود و حتی چند تا هم از نوه هاش تو صف منتظر به سرپرستی گرفته شدن بودند.
در اخراعصاب جینی با وعده دادن اینکه اگه کوین بچه خوبی باشه میزاره بعدا با موتور عمو سیریوس برن دور دور تونست قول آروم گرفتن از کوین رو بگیره. قول تقریبا آروم گرفتن رو البته.

کوین که دیگه شلوغی نبود که تو تالار نکرده باشه بیخیال ملت میشه و میره سمت خوابگاه گریفیندور.
باز مثل همیشه هروقت که کوین ایده ای برای خرابکاری پیدا نمیکرد و حوصلش سر میرفت، مستقیم به سمت تابوت آستریکس میرفت و مشغول بازی با شیشه های خون اون میشد. معمولا هم هرچند وقت یبار تو حین بازی دلیل خودکشی و شکستن شیشه خون های آستریکس هم میشد.
اشباح گریفیندور امروز رو بیشتر از هر روز دیگه ای تو تالار میگشتن. از اونجایی که شب هالویین بود شور شوق بیشتری داشتن حتی گوشه ای تالار ملت اشباح دور نیک بی سر نشسته بودند و مشغول گوش دادن به داستان نحوه قطع شدن سرش بودند.
در همین حین که کوین بالای تابوت آستریکس نشسته بود، یهو بوی عجیب فندق رو از طرف شیشه خون ها حس میکنه.
کوین با خودش فکر میکنه حتما آستریکس شکلاتی چیزی لابه لای شیشه خون ها قایم کرده، آروم به طرف شیشه خون ها میره و مشغول جا به جایی اونها میشه که یهو...
پخخخخخ
شبح بی فانوسی که بی فانوسیش گرفته بود یهو از وسط دیوار ظاهر میشه و کوین جیغ زنان به عقب پرت میشه که...
پاااااق
صدای بهم خوردن، خورد شدن و شکستن شیشه خون ها کل اتاق رو بر میداره. همه شیشه خون ها در اثر برخورد زنجیر وار به همدیگه شکسته شده و کلی خون همه جای اتاق رو فرا میگیره.

کوین که به خودش اومده بود و تازه متوجه اوضاع اتاق شده بود، برمیگرده سریع چند تا فحش بووووق بووووقی نثار شبح کنه که میبینه غیبش زده.

_ این بو...! این بوی خونه... بوی خون زیااد...

کوین که متوجه صدای ضعیفی از پشت سرش میشه سریعا برمیگرده و آستریکس رو میبینه که از شدت بوی خون بیدار شده و با چشمای خواب آلود به کوین زل زده.
_ ام... چیزه... من نبودم دستم بود تقسیر آستینم...

_کوییییییییییین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 مرداد 1400 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی دامبل جون ما نگاه کن ببین آرتور چه خوشگله ...
دامبلدور نگاهش را به آرتور منعطف کرد . آرتور یک آینه ظاهر کرده بود و داشت جلوش قیافه میومد .
دامبلدور :

من خستتون نمیخوام بکنم ولی در حال حاضر ملانی ناظر شماست بهتره بگردید به تالارتون چون گویا سخنرانی دارند ...
ملت دست از پا شکسته تر از پله های عقاب پایین اومدند . به محض بسته شدن عقاب جرج گفت : اصلا چه معنی ای داره که یکی به غیر از ویزلی ها ناظر بشه ؟
فرد به برادرش نگاهی کرد و گفت :
_چه خوشگل شدی امشب
آرتور که تازه یادش اومده بود از دفتر دامبلدور اومدن بیرون گفت : برگردیم تالار ببینیم ملانی چه سخنرانی ای داره ....

داخل تالار ...
ملانی بر روی صندلی ایستاده بود و مشغول نگاه کردن به تک تک اعضای گریفیندور بود که اعضای خانواده ویزلی مثل لشگر شکست خورده وارد تالار شدن ...
ملانی صدایش را صاف کرد و گفت :
ممنونم از همگی که به من اعتماد کردید ... به همین مناسبت یک جشن کوچکی در ایوان گریفیندور برگزار میشه . شب دور هم جمع میشیم.
رون ویزلی با یک صدایی شبیه سوت سعی کرد به پرسی اشاره کنه ولی پرسی متوجه نمیشد به همین دلیل با لگد گذاشت تو فرق سر پرسی....
_یواش بابا .... عجب اسبی هستیا ....
_یک ساعته اینجا دارم خودمو میکشم حواست نیست خب ... میگم ملانی حواسش نیست اونجا ایوان گریفیندور نیست اسمش ایوان مخوفه ...
فکرهای زیادی از ذهن پرسی مشغول عبور بود .... اااا بی تربیت به اون فکر چی کار داری ... افکار رو درست باید ببینی ...
_بهترین فرصته که بابا رو بزاریم جای ملانی ....

ادامه دارد ....
=================

راهنمایی جهت ادامه :
دوستان من سعی کردم بین طنز و جدی موضوع رو نگه دارم و یک مقدار موضوع رو باز کنم تو ایوان مخوف میشه هزاران اتفاق برای ملانی بیفته چه به صورت طنز چه به صورت جدی ....
و ممنون از لوسی که خلاصه پست های قبل رو نوشته بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1400 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
آرسينوس رفته مرخصي و فعلا ناظر تالار پروتي پاتيله. ويزلي ها شورش كردن و میخوان به جای آرسینوس، آرتور ويزلي رو ناظر تالار گريف كنن!
حالا رز زلر رهبری شوروش رو بر عهده داره و ملت گریفی+کل خاندان ویزلی جلوی عقاب راه پله اتاق دامبلدور هستن.

-
ویکتور همینطور که به این فکر می کرد و یواش می خندید،با خودش گفت:
-ولی اگر اینجوری باشه جالب میشه ها!
اما پرسی ناگهان از پشت سرش ظاهر شد.
-به چی میخندی؟
-هیچی!هیچی!بریم.

اما عقاب محکم ایستاده بود.
-رمز عبور؟
فرد و جرج مقداری مواد منفجره به او وصل کردند و دکمه را زدند؛ اما عقاب منفجر نشد.
-من از مواد محکم ساخته شدم،منفجر نمیشم!
رمز عبور؟ در غیر اینصورت نمیشه رد بشین!

یکی از ویزلی از پشت داد زد:
-شربت لیمو،آبنبات لیمو،کیک لیمو،لیمو...
و عقاب بسه،بسه و باشه،باشه گویان چرخید و راه پله ای ظاهر شد.
ملت گریفی به اتاق دامبلدور ریخته و شعار دادند.
دامبلدور هم با نگاهی پر از تعجب لیست ناظرین را از یک کشو در آورد و رو به ملت گفت:
-اما فرزندانم، آرسینوس که خیلی وقته که رفته،ناظر شما که الان خانم استانفورد هست.

---
پ.ن: ویکتور!خودم با دستای خودم خفت میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1400/4/21 13:37:18
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اسفند 1399 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها گریفندور به خارج از حوزه استحفاضی خودشون رفتن و در طبقه هفتم شروع به شعار دادن کردند. روح های هاگوارتز با شنیدن صدا به سمت اونها اومدن و اون ها رو نگاه میکردند
در آن سو دامبلدور در دفتر خودش با پرسی ویزلی در حال مکالمه بود
- ببین پرسی جون تو با بقیه ویزلی ها فرق میکنی من تو رو خیلی دوست دارم.
+ اوه دامبولی... اینجوری نگو یه جوری میشم.
- به نظر من تو باید وزیر بشی. من خودم از پشت ... ا نه چیزه ... خودم پشتتم
+ ولی دامبولی من نمیتونم اون پیر خرفت رو از صحنه محو کنم اون به کرسی چسبیده.
دامبلدور که در حال نزدیک شدن به پرسی بود گفت: نگران نباش جیگر خودم واست حلش میکنم. برای اون نقشه کشیدم. تو عشق منی باید تو رو به اون نقطه برسونم. شده جونمم واست میدم.
در این لحظه بچه های گریفندور به سمت ورودی پله های دفتر مدیر نزدیک میشدند و شعار میداند. جرج و فرد با مواد های منفجره ای که ساخته بودند عقاب راه پله رو تهدید میکردند که درب رو باز کن وگرنه منفجرت میکنیم.
- رمز رو بگین تا راهتون بدم وگرنه نمیزاریم برید بالا.
ویزلی ها مواد منفجره رو به بال های عقاب بستند و از اون فاصله گرفتند تا منفجرش کنند.
- باشه بابا حالا چرا این همه خشونت بیاین برید.
همه از راه پله به سمت بالا حرکت کردند...

----------------------------
پ.ن: ببخشید خیلی وقت بود که ننوشتم اگر بد شده معذرت. یکم باید دستم گرم شه
پ.ن2: امیدوارم پرسی بیاد و اینو بخونه میدونم که خفه ام میکنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: جمعه 29 دی 1396 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پروتی وارد تختش شد و پتوشو کشید روش ولی تازه چشماش سنگین شده بود که از صدای های بلند ملت مثل گربه بالا پرید و افتاد زمین. سریع از تختش پایین اومد سویشرتشو برداشت و انداخت رو خودش , با لباس خواب که نمیتونست بره پایین!

مرلینو اکبر! مرلینو اکبر!

با صرو صدایی که ملت به راه انداخته بودند پروتی نفهمید چطوری پله هارو اومد پایین ولی بلاخره خودشو به پایین رسوند.
_ اینجا چه خبره؟

ملت گریفیندور تابلو هایی رو برداشته بودند و توی تالار رژه میرفتند.
_ ارسینوس حیا کن نظارتو رها کن.
پروتی:
_ توپ تانک فشفشه , ارتور باید ناظر بشه.
پروتی:
_ نترسید نترسید ویزلی ها باهم هستن.

پروتی که از پوکر فیس وارانه نگاه کردند خسته شد. از بین ملت عبور کرد و به سردسته ملت یعنی رز زلر رسید که شعار هارو میگفت و ملت بعدش تکرار میکردن. رز بالای یه چهارپایه وایساده بود و همانطور شعار میداد , پروتی از پشت لباسش رو کشید تا رز توجهی بهش بکنه ولی نکردو پروتی ضایع شد. پروتی دیگه عصابش از صروصدای ملت خورد شد و مو های رزو گرفت و با حرص اینکه ضایش کرد و نتونست بخوابه محکم کشید.
رز به ناچار مجبور به توجه شد.
_ چه خبره , اینجا تظاهرات راه انداختی؟
_ هان؟ خوب ما اغتشاش کردیم.
_ په من اینجا باقلا هستم؟ چرا اول به من نگفتین هان؟
_ ما الان یه ملت خود کفا هستیم و دیگه نیازی به بالا دستی نداریم.
_ چی؟! به فرمانده ارتش توهین میکنی! الان نشونت میدم.

پروتی اصلا فرصت نکرده بود دلیل این اغتشاشات رو بپرسه , البته مقصرم رز بود چون دقیقا به یکی از نقاط حساس پروتی اشاره کرده بود.
در این میان ملت با دیدن دعوای سردستشون و ناظر تالار از هردو نامید شدند و فکر کردند بهتره تظاهرات رو به بیرون تالار , به اتاق پرسیوال بکشند تا شاید میسر تر واقع بشه. البته این فقط یک فکر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/29 2:48:39
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/29 2:49:29
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/29 2:50:13
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/29 2:52:26
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/29 2:53:18
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/29 2:55:15
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/10/29 2:56:05
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: ایوان مخوف
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پروتی که همراه خواهرش در هاگزمید قدم میزد با دیدن گریفیندوری ها که گروه گروه از کافه خارج میشدند متعجب ایستاد.پادما از سکوت ناگهانی پروتی که چند لحظه پیش در مورد سختی های اداره ی یک تالار صحبت میکرد تعجب کرد و گفت:
_چی شد پروتی؟
_اینهمه گریفی اینجا چیکار میکنن؟

پادما خط نگاه خواهرش را گرفت و گفت:
_خب چیش عجیبه دور هم جمع شدن اومدن کافه.
_احساس خوبی به این گردهمایی ندارم.
_وای بیا بریم؛تو به خودتم شک داری.

پادما دست خواهرش را گرفت و با صحبت در مورد یکی از پسرای سال ششمی اجازه ی ادامه ی شک پروتی را نداد.چند ساعت بعد که به قلعه برگشتند پروتی کاملا شکش را فراموش کرده بود.قبل از جدا شدن از پادما به او یادآوری کرد:
_پادما فردا جزوه ی معجون سازیتو یادت نره بیاریا؛کمتر به اون پسره فکر کن صاحب داره.
_اِِِاِاِاِاِ خب حالا یه مدت داره با یه نفر میگرده قرار نیست عاشقش باشه که...
_پادما پاتیل اصلا قسمت اول جمله ی منو شنیدی؟
_آره،آره میارم.

پادما به سمت تالار ریونکلاو رفت و پروتی هم سری به تاسف تکان داد و به سمت تالار گریفیندور راه افتاد.به بانوی چاق که رسید لبخند زد و گفت:
_سلام بانو،تیِرمانگوشام.
_سلام دوشیزه پاتیل مراقب خودتون باشید.

تابلو رفت کنار و پروتی متعجب پا به درون تالار گذاشت.با خود زمزمه کرد:
_مواظب خودم باشم؟یعنی چی؟
_سلام پروتی.
_سلام لاوندر.

بی توجه به نگاه خیره ی گریفی ها و جو عجیب حاکم بر تالار به سمت خوابگاه دختران رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: شنبه 27 خرداد 1396 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
نيو سوژه

جيني در فكر فرو رفته بود كه ناگهان با صداي برادرش چارلي، سرش را به سمت او برگرداند:
- ليديز اند جنتلمن، ممنون از همتون كه اينجا اومدين. واقعا فكر نميكردم كه اين اطلاعيه اين همه طرفدار داشته باشه. ما ويزلي ها اول فكر ميكرديم كه اين فقط مشكل ماست، ولي مثل اينكه خيلي ها هم مشكل ما رو دارن. خوب، بهتره كه بريم سر اصل مطلب... از اون جاييكه ما از ناظر بودن آرسينوس جيگر خسته شديم، تصميم گرفتيم كه پدر بزرگوار خاندان ويزلي، يعني آرتور ويزلي رو جايگزين آرسينوس بكنيم. خب پس ما فردا تو تالار عمومي هاگوارتز در حضور پروفسور دامبلدور اين موضوع رو مطرح ميكنيم. اگه پروفسور قبول كرد كه هيچي، در غير اين صورت اغتشاش ميكنيم و نظارت تالار رو به زور از آرسينوس ميگيريم. بازم ممنون از اينكه اينجا اومدين. كسي سوالي نداره؟
- حالا چرا حتما آرتور بايد ناظر تالار بشه؟

چارلي با صداي كتي به سمت او برگشت.
- شما شخص بهتري رو سراغ دارين؟
- آره... مثلا خود من!

كتي اين را گفت و به سمت حاضرين برگشت. اما با نگاه غضبناك خاندان ويزلي رو به رو شد. در نتيجه ترجيه داد كه سكوت كند.

چارلي كه ديگر كارش تمام شده بود از روي ميز پايين آمد. حاضران يكي يكي از كافه خارج ميشدند. تنها كساني كه در كافه باقي مانده بودند، جيني و چارلي بودند. چارلي به سمت خواهرش رفت و گفت:
- خب جيني، هنوزم نظرت تغييري نكرده؟
- نه!
- نه؟ اين همه جمعيت اومده بودن... توهنوزم ميگي بايد اغتشاش كنيم؟ آخه چرا؟
- موضوع اصلا تعداد افراد نيستن. موضوع پروفسوره كه به اين راحتي ها قبول نميكنه. من كه ميگم الان كه آرسينوس رفته مرخصي و مسئوليت تالار با پروتيه، بهترين زمانيه كه شورش كنيم و كنترل تالار رو بدست بياريم.

چارلي كمي فكر كرد. با اينكه خواهرش خيلي از اون كوچك تر بود اما نظرش واقعا بزرگانه بود. پس سري به علامت تاييد تكان داد و گفت:
- پس بايد تا قبل از فردا به همه اين موضوعو اطلاع بديم. فردا همه بايد براي شورش آماده باشن.

چارلي اين حرف را زد و همراه خواهرش از كافه خارج شد.

-------------

خلاصه سوژه:
آرسينوس رفته مرخصي و فعلا ناظر تالار پروتي پاتيله. ويزلي ها تصميم گرفتن شورش كنن و به جاي آرسينوس، آرتور ويزلي رو ناظر تالار گريف كنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/27 12:31:39
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 شهریور 1385 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

با سلام
اين تاپيك يكي از بهترين تاپيكهاي تالار بود يادم نميره وقتي ناظر شده بودم اين تاپيك بيشترين پست رو داخل خودش جاي ميداد باور نكردني بود
من به محض وارد شدن به تالار بايد پستهاي زده شده در اين تاپيك رو نقد ميكردم اگر ميزاشتم براي بعد يك دفعه ميديدم 10 تا پست بايد نقد كنم

به هر صورت براي پايان دادن به كار اين تاپيك تاريخچه ي اين تاپيك رو ميگم البته به صورت خيلي مختصر!!!

اين تاپيك در ساعت و تاريخ ۲۲:۱۲:۱۳ پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۴ توسط دنیل واتسون عزيز يكي از فعالترين عضوهاي آن زمان زده شد...
به محض زده شدن تاپيك تاپيك جون تازه اي به تالار داد و همرو به جنب و جوش انداخت...
كار اين تاپيك ادامه داشت تا اينكه داستانش به جايي رسيد كه ديگه نميشد ادامش داد تقريبا اول قروردين امسال بود يادم نيست دقيق ولي داستان بسته شد و همين طور تاپيك تبذيل شد به يكي از خوابيده ترين تاپيك هاي تالار ...
تاپيك همين طوري مونده بود تا اينكه آرتي عزيز شروع كرد به خلاصه كرد داستان تاپيك ... من به محض برگشتم داستان جديدي به تاپيك دادم ولي باز هم فايده اي نداشت ... خلاصه ي داستان آرتي هم براي تاپيك راه چاره نبود...تاپيك باقي ماند تا به امروز رسيد...
امروزم اين تاپيك رو قفل ميكنيم ...
اميدوارم هميشه به ياد داشته باشيد كه اين تاپيك يكي از بهترين تاپيك هاي تالار گريفيندور بودش ...
اين تاپيك هم به خاطرات گريفيندور پيوست ... آخ كه چه زود ميگذره....اي روزگار....
اين روزنامه هم دست اين شكلك مثل همين تاپيك ميمونه هي خونديمش تا تموم شد و انداختيمش دور
:proctor:
زياد از حد حرف زدم ... منو ببخشيد

تاپيك قفل شد!!!

ناظران تالار عمومي گريفيندور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/6/21 20:44:16
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ایوان مخوف
ارسال شده در: چهارشنبه 15 شهریور 1385 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آریا دستانش را به کوفت:پس امشب اینجا بمونیم
دخترک قهقهه ای ناگهانی زد
جسی که چشمانش از خوشحالی میدرخشید گفت: چیزی شده؟
استرجس گامی به جلو برداشت تا نشان دهد از جسی حمایت میکند
دخترک که هنوز پوزخندی بر لب داشت سر تکان داد
سارا با سرعت به سمت در عمارت رفت و آن را هول داد با عجله به سمت دیگران برگشت:باز نشد
هرمیون:انتظار داشتی باز شه
اون عمارت خالی نیست که ما بریم تو حتما ماله یه نفره
دارن :ولی مگه نگفتین که توش نشانی از پلیدی نیست منظورم اینه که تامنوس نمیتونه ازش استفاده کنه
استرجس:تامنوس قصر خودشو داره اینو میخواد چی کار
دخترک که دیرزمانی بود بچه ها و بحث آنها را نگاه میکرد شمشیر خود را بیرون کشید و با دستش آن را چرخاند انگار مشغول انجام سرگرمی مورد علاقه اش بود جنگجو گفت:ماله منه
همه ی بچه ها ساکت شدند
دارن :خوب پس امشب میشه توش بمونیم؟
جنگجو:نه
دارن که جا خورده بود چیزی نگفت جسی شروع به گریه کرد بچه ها که از این تغییر ناگهانی جسی شوکه به جسی نگاه کردند ولی حالت دخترک غریب بود انگار تا آن زمان ندیده بود کسی گریه کند
شمشیرش را غلاف کرد به سمت جسی رفت بچه ها که دور جسی حلقه زده بودند دور شدند تنها استرجس کنار جسی ماند و با فشردن شانه ی جسی حضورش را اعلام کرد دخترک جلوی جسی ایستاد سر جسی که خیس روی گردنش پایین افتاده بود را بالا آورد استرجس فشار دیگری بر شانه ی جسی وارد کرد ولی آشکارا معلوم بود جرات خود را از دست داده است دخترک با صدایی گرفته پرسید: چند سالته؟ صدایش را صاف کرد
جسی که هق هق میکرد گفت:پونزده
جنگجو:از اینجا (و به اطراف نگاهی کرد)خسته شدی؟
جسی نگاهی به استرجس کرد شاید فکر میکرد نباید به استرجس بگوید که چقدر از ماندن در این سرزمین نفرین شده خسته است ولی به آرامی گفت:بله
آریا جلو آمد به جسی گفت:همه همین احساسو دارن جسی به زودی از اینجا میریم
دخترک ناگهان به سمت آریا که به جنگل نزدیکتر بود برگشت آریا قدمی به عقب برداشت ترس در چشمانش ومج میزد دخترک چشمانش را بست و بعد از چند لحظه گشود :الان میرسن اینجا برین تو عمارت
بچه ها به سمت عمارت رفتند دختر در را هل و در باز شد همه داخل شدند دخترک در را نبسته بود که استرجس گفت جسی
جنگجو به سمت استرجس نگاه کرد با دنبال کردن مسیر نگاه استرجس به جسی که بیرون ایستاده بود و چشمش به سوارانی که نزدیک میشدند
به سمت جسی رفت سواران حالا کمتر از پنج متر با حجسی که خشکش زده بود فاصله داشتد دخترک به جسی رسید دستش را دور کمر جسی حلقه زد او را به سمت در عمارت برد سواران چهارنعل به آنها رسیدند دخترک جسی را به داخل هل داد شمشیرش را کشید و شروع به جنگ کرد سه سوار دور او حلقه زدند دخترک با یک حرکت سریع سر یکی از سواران را جدا کرد
دارن فریادی زد جسی از دیدن سر سوار که روی زمین غلتید و به آنها نزدیک شد جیغی زد وغش کرد دخترک که به جسی نگاه میکرد غافل شد و شمشیر سوار طرف راست صورتش را شکافت دخترک بار دیگر توجهش را به جنگ معطوف کرد بر روی اسبی که سوار دیگر پرید دستش را دور گردن او حلقه کرد و گردنش را شکست سوار آخر به سمت قصر تامنوس پا به فرار گذاشت دخترک به دنبال رفت تا این که با ر دیگر جیغ جسی او را متوقف کرد
--------------------------
دوست داشتین پست بزنین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پ.و