لحظهی سرنوشتساز: گروهبندی مارکوس فنویک
مارکوس نفسش بند اومده بود. همه چشمها بهش دوخته شده بود، اون وسط تالار بزرگ گروهبندی تو هاگوارتز. کلاه جادویی روی سرش بود و داشت تکون میخورد. همه منتظر بودن ببینن مارکوس به کدوم خانه میره.
کلاه یه لحظه فکر کرد. بعد با یه صدای نازک و بلند گفت:
«ها... ها... ها... اسلیترین!»
مارکوس لبخند زد. دلش میخواست متفاوت باشه.
«خب، حداقل جایی که قدرت و زیرکی میفهمن من کیام.»
ولی ناگهان، صدای کلاه قطع شد و یه صدای دیگه گفت:
«صبر کن! یه کمی عجیب و غریبی تو هست، باید ببینم...»
مارکوس چشمهاشو گرد کرد. کلاه دوباره لرزید و گفت:
«ها... ها... ها... ریونکلاو!»
همه مات و مبهوت نگاهش میکردن. مارکوس با خودش فکر کرد: «ریونکلاو؟ من؟ یعنی باید با کلهشقی و نابغهگیم حسابی بدرخشم!»
کلاه دوباره تکون خورد، انگار مطمئن نبود، اما بالاخره رو به جمع گفت:
«پس ریونکلاو، خوش اومدی مارکوس فنویک!»
مارکوس از جای خودش بلند شد و رفت سمت میز ریونکلاو، با غرور و لبخندی که نصفش یه جور غرور پنهانی بود، نصفش هم از یه ماجرای جدید تو زندگیاش.
اون لحظه فهمید؛ تو هاگوارتز، همه چیز ممکنه... حتی اینکه کلاه جادویی نتونه تصمیم قطعی بگیره!
مارکوس فنویک و ماجرای پروفسور مودی گمشده
کل سال اول هاگوارتز رو گذاشته بودم واسه یه هدف مهم: گرفتن نمره از پروفسور مودی. نه اینکه نمرههام خراب بود، نه! فقط میخواستم نشون بدم من، مارکوس فنویک، شاگرد کلهشق و نابغه، دستکم یه نمره از این پروفسور ترسناک و افسانهای بگیرم.
اول که وارد کلاسها شدم، همه از اسمش وحشت داشتن. «مودی؟ اون کیه؟ یه جادوگر یا یه هیولا؟» منم گفتم باشه، میخوام پیداش کنم.
اما مشکل این بود: مودی انگار تو هاگوارتز مخفی شده بود! یه روز کلاسی بود که معلم رو ندیدیم، روز دیگه همه میگفتن «مودی بیمار شده»، یه بار هم شایعه بود که رفته دنبال یه جادوگر سیاه تو جنگل ممنوعه.
منم به جای اینکه درس بخونم، یه نقشه کشیدم: هر روز از ساعت زنگ تفریح میرفتم تو راهروها و گوش به زنگ بودم. یه بار پشت در اتاقی مخفی شدم که صدای داد و فریاد میشنیدم. در رو باز کردم دیدم یه مرد پیر با یه چشمبند، داره با یه بچه تمرین میکنه. فکر کردم مودیه.
رفتم جلو و گفتم: «پروفسور مودی؟ من مارکوس فنویکم، میخوام نمرهمو بگیرم!» اون چشمبند رو برداشت و گفت: «نه پسر، من پروفسور لوپینم!»
یک بارم تو سالن غذاخوری دیدمش اما وقتی رفتم جلو و پرسیدم نمرهامو، یه چشمش رو گردوند و گفت: «نمرهها رو توی کفشهات پیدا کن!» منم کفشهامو وارسی کردم و هیچی نبود!
آخر سر فهمیدم مودی اونقدر مخفی کاری کرده که اصلاً نمره نمیده، بلکه امتحانش توی یه ماجرای واقعی تو جنگل ممنوعهست!
سال اولم گذشت و من نفهمیدم مودی کی بود، ولی یه چیز یاد گرفتم: تو هاگوارتز، دنبال یه آدمی بودن مثل مودی مثل دنبال یک قطره آب تو بیابون گشتنه!