جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 12 شهریور 1400 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقا! آقا! هوی دکتر!

اگلانتاین حال با شنیدن صدا از عالم شل کردن سرکیسه آقای ویزلی و خبرنگاران درآمد و به سمت صاحب صدا برگشت...
- هوی بــ... منظور اینه که سلام!
- سلام، داش!
- خب مشکلتون چیه؟ نه، نه! اول خودتون رو معرفی کنید، بعد مشکلتون رو بگین! شما کی هستین؟ به شدت شبیه نفر قبلی هستین! نکنه برادر دوقلوش هستین؟

مرد سرش را خاراند و گفت:
- مگه نفر قبلی کی بوده؟
- یه نفر تاس با نام آقای ویزلی... چه دروغگویی هم بوده! خیلی معروف بود ولی می گفت پول نداره! مرلین ما رو از دست چنین آدمایی دور نگهداره!
- با این مشخصاتی که میگین، این آدم خیلی شبیه پدر من بوده... ولی حالا بریم سراغ من! من چارلی ویزلی ام، فرزند دوم مالی و آرتور ویزلی و برادر زاده گیدیون پریــــ...
- بـــــاشــــه! فهمیدم کی هستین! مشکلتون رو بگین زودتر!
- خب حقیقتا مشکل من نیست... یعنی هستا! اما در مورد حیوونمه... یه نیگا به بیرون بندازین!

اگلانتاین به جلوی پنجره رفت و با دیدن صحنه خارج از بیمارستان؛ ترسید، گرخید و چند قدم از کنار پنجره عقب رفت و با صندلی اش برخورد کرد و افتاد. زبان او بند آمده بود...

- اژدهام رو دیدی دکتر؟ خیلی وعضش خرابه نه؟ بیچاره این مدت دچار افسردگی شده! منم شنیدم شما می تونین نجاتش بدین... میشه کمک کنین؟ خودمم نمی دونم چشه! تخصص من اژدها هاست اما این یکی جسمش مشکل نداره! عقلش هم همینطور! بلکه مشکل از روحشه... که تخصص من نیست!

اگلانتاین کمی "اته پته" کرد و بعد با لکنت گفت:
- این... اژد... هاعه؟
- نه، مار پرنده است! اژدهاعه دیگه! گوی آتشین چینیه!

اگلانتاین هنوز ترس و وحشت در چهره اش آشکار بود. حل مشکل یک اژدها؛ کار بسیار سختی بود. چارلی دست او را گرفت و بلندش کرد و با صدای بلند گفت:
- بیا بریم برای معاینه اش!

اما اگلانتاین از راه دور می خواست او را معاینه کند! پس با حالت تِیک آف کشیدن وسط راهرو های بیمارستان چارلی را از حرکت ایستاند و بعد با وحشت و رعشه ای که بر تنش افتاده بود، گفت:
- نه! نــه! نـــــه! من... من... از راه دور... معایـــــنه مــــی کـــــنم!
- اما اگه تشخیصت اشتباه باشه چی؟

اگلانتاین با شنیدن این حرف چارلی خنده اش گرفت و کمی از وحشتش کاسته شد و با پوزخند گفت:
- من و اشتباه؟! هه! هههه! به من می گن اگلا مصحح!

اگلانتاین از پنجره نگاهی به اژدها انداخت. باز هم نگاه کرد و باز هم نگاه کرد ولی به نتیجه ای نرسید! چرا که اژدها هر لحظه غرش می کرد و زمین لرزه ای هشت ریشتری تشکیل می داد. پس اگلانتاین تصمیم گرفت روحیه متقلبش را از خواب بیدار کند...
- مرضش رو فهمیدم!
- عه؟ واقعا؟ چیه؟
- اژدهات هاره! هار!
- هار؟ من که تموم واکسناش رو زدم! گواهی پزشکیش هست!

و بعد چارلی کارتی را به اگلانتاین نشان داد که رویش نوشته بود "گواهی سلامت اژدها". حال اگلانتاین تصمیم گرفت از روحیه دروغگویی اش استفاده کند و چارلی را سرکیسه کند. پس با آرامش پیپش را بر دهان گذاشت و گفت:
- ویروساش برگشتن! اگه ۸۰۰ گالیون بدید به ما، حداقل می تونم بگم نمی میره...
- نه، نه، نمیره! عزیزدلم نمیره! ممنون آقای دکتر! حالا بذار به جاهای دیگه نشو...

حرف چارلی تمام نشده بود، اگلانتاین با حرص و جوش گفت:
- اگه پول رو ندین، بلافاصله میمیره!
- اما من این همه پول رو از کجا بیارم؟
- من نمی دونم! حالا اگه می خوای می تونی بدیش من تا مشکل حل شه...
- اما اون از جون خودمه!

ژوووووووووووووووووه!

اژدها با آتشی که از دهانش خارج می شد اگلانتاین را سوزاند! چارلی با خجالت و عصبانیت رو به اژدها گفت:
- اژدهای بد! دکتر داشت کمک می کرد!

اما اژدها بی توجه به او رویش را برگرداند و شروع به ذوب کردن زنجیر هایی که بهش متصل بود، کرد.

- هی! هــی! داری چی کار می کنی؟ من سرت سیصد گالیون پول دادم...

اما اژدها بی توجه به او، قل و زنجیرش را پاره کرد و شروع به پرواز کردن کرد. چارلی با عجله رو به اگلانتاین سوخته، گفت:
- ممنون ازتون آقای دکتر! راست می گفتین هار شده! فقط اون تیکه مرگش از تشخیصتون اشتباه بود که حالا مهم نیست! من میرم دنبالش، شمام مراقب خودتون باشین! مرلین یارتون!

او به اگلانتاین لبخند زد و بعد سوار جارویش شد و شروع به پرواز کرد. اما اگلانتاین هیچ چیز نگفت، چون هنوز درد سوختنش تمام نشده بود و اگر جایی از بدنش را تکان می داد آن درد صد برابر می شد! اما او برای اینکه نشان دهد چقدر به کارش وفادار است، با صدایی گرفته گفت:
- بـــــعـــــ...ـــدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/12 18:16:03
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 شهریور 1400 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
رنگ از روی جادوگر پرید و همان جا از حال رفت.

-زنده ای؟

اگلانتاینپیش خودش فکر کرد چهره جادوگر خیلی آشناست!

چند دقیقه بعد

-بله .... بله ... حدود 10000000 گالن هزینه ی شما میشه.

جادوگر بیچاره التماس می کرد تا شاید هزینه ترخیصش کمی کمتر شود .

-نه راه نداره
-امّا....لطفاً....من این همه پول ندارم!
- یادتون رفته ما شما رو از مرگ نجات دادیم؟
-بله و برای این از شما هزاران بار ممنونم ولی...
-ولی نداره.

وقتی اگلانتاین مشغول قانع کردن جادوگر بود که از بیماری ای که وجود ندارد نجاتش داده ناگهان در های بیمارستان باز شد سیل عظیمی از خبرنگاران به سمت جادوگر آمدند.

-آقای ویزلی...آقای ویزلی لطفا این طرف رو نگاه کنید!
-آقای ویزلی ......نه لطفا این طرف رو نگاه کنید!
-آقای ویزلی...آقای ویزلی....... لطفا این طرف رو نگاه کنید!

جادوگر که فهمید هویتش لو رفته از هوش رفت و پرستار ها خبرنگار ها را بیرون کردند و اگلانتاین تازه فهمید چه طعمه ای گیرش آمده!

-خب... خب... چه طعمه چرب و نرمی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 1 شهریور 1400 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جادوگر زیرک گفت : بله اینطور است ! حالا بگویید چرا مریضان باید به اندازه شدت بیماریشان هزینه بدهند؟ها؟
اگلانتاین بدون اهمیت به جمله جادوگر پاسخ داد:اگر شما مامور هستید آیا کارت یا چیزی دارید که من مطمئن شوم مامورید؟
جادوگر باری دیگر با زیرکی پاسخ داد:جواب سوال را با سوال نمی دهند دکتر! زمانی که آمدند و در سنت مانگو را تخته کردند میفهمید که من مامور هستم یا نه !
جادوگر باورش شده بود که مامور است انگار که سال ها مامور بوده و در خیلی جاها را تخته کرده!
اگلانتاین که هراس به جانش افتاد کمی پیش خود فکر کرد .اگر این جادوگر مامور نباشد چی؟ اگه مامور باشد چی؟ولی من مطمئنم مامور نیست پس بگذار درسی به او بدهم که یادش بماند با دکتر جماعت طرف نشود!
اگلانتاین پاسخ داد: چرا اینقدر موضوع را عوض می کنی؟من در محاسبات ذهنیم متوجه شدم که ۴۰ دقیقه دیگر به رحمت مرلین می روید! برای ما که فرقی ندارد، می توانید همین حالا کل مال اموالت را بدهی . اگر مردی هم باز مال و اموالت مال ماست!
جادوگر داشت باورش می شد که دقایقی دیگر می میرد. اما پیش خود گفت که اگر اگلانتاین واقعا یک دکتر باشد پس چرا علائم بیماری را نمی گوید؟ پس برای اینکه مطمئن شود که او راست می گوید پرسید: پس قبل از مرگم حداقل بگوید علائم بیماری چیست؟چه بلایی قرار است سر من بیاید؟
اگلانتاین با جوابی کوبنده گفت: در ساعات آخر عمرت به فکر فرو می روی و در فکر به اتاق قرمزی میرسی که بدون اینکه کنترلت دست خودت باشد درش را باز می نمایی و یک راس به رحمت مرلین می روی......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
واقعیت توهم است . طلا بخر!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 28 مرداد 1400 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-هه هه! پس بدهی ای که به نامم زدین رو پرداخت نمی کنم!

جادوگر لبخندی بر صورتش پدیدار شد و بعد زبانش را از دهان درآورد و به سوی اگلانتاین زبون درازی کرد! اگلانتاین انقدر عصبی شده بود که هرچه برگه از صبح نوشته بود و ننوشته بود را پاره و پوره کرد!

-به چه حق... به چه حق... به چه حق سر من کلاه میذاری؟

جادوگر خنده ای کرد و بعد با صدایی که هم درش غم بود و هم درش شادی، گفت:
-خب... چیز زیاد سختی هم نبود، دکتر! شاید تو یکمی خنگی... راستی مدرک داری؟

اگلانتاین دستپاچه شد و پیپش از دهانش افتاد، او شروع به خاراندن سرش کرد و با حالتی که حاکی از دست و پا گم کردنش بود، گفت:
-عه... خب... چیزه... راستش، من مدرکم از دانشگاه غریزه آباده!
-دانشگاه غریزه آباد؟! ما رو سیاه می کنی داش! می دونی من کیم؟ من مامورم...

اگلانتاین که انگار کشف بزرگی کرده باشد، با شور و شوق گفت:
-هه! بالاخره اسمتو گفتی! با اینکه اسمت عجیب و ماگل ماننده، اما دیدی اینو فهمیدم؟ حال کن!
-احمق... مامور یه شغله! من ماموره...
-خب حالا من ماموره! مخفف اسمت میشه مامور دیگه!

جادوگر بیچاره و فلک زده داشت هق هق گریه می کرد و بر سرش می زد، که چرا گیر چنین آدمی افتاده است...

-بابا، من مامور بررسی بیمارستان های جادویی از سوی مجمع بین المللی جادویی هستم! اومدم ببینم درآمد سنت مانگو چقدره! گفتن بیام اینجا که خودت صدام زدی!

اگلانتاین سرش را خاراند و بعد با حالتی که نشان از نفهمیدنش بود، گفت:
-عه... که اینطور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کچلی رو عشقه!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مرداد 1400 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آگلانتاین، با قیافه ای که خونسردی، ازش می بارید، رو به بیمار جدیدش کرد.
_ این بیماری... بیماری بدیه!

جادوگر بینوا، رنگش پرید.
_ یعنی... یعنی... میمیرم؟

آگلانتاین، بشکنی زد.
_ البته که میمیری! تو وقتی که بدهیتو پرداخت کردی، بلافاصله میمیری!

جادوگر، اخمی کرد. کدام بدهی؟
_ ام... ببخشید. کودوم بدهی منظورتونه؟

آگلانتاین، با قیافه ای که هوش ازش می تراوید، اعلامیه سنت مانگو را، نشان بدبخت داد.
_ طبق این اعلامیه، چون شدت بیماریت زیاده، و هر لحظه ممکنه بیفتی و بمیری، باید تمام دار و ندارتو، به سنت مانگو بدی؛ و وقتی بدهیت، پرداخت شد...

لبخندی، به پهنای صورتش زد.
_ به رحمت مرلین میری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مرداد 1400 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- دکتر نگفتید که میمیرم یا نه؟

- دکتر نگفتید که میمیرم یا نه؟ این چه اسمیه آخه؟

جادوگر با تعجب سرش را تکان داد.
-نه... اسمم دکتر نگفتید که میمیرم یا نه نیست! فقط پرسیدم که میمرم یا ممکنه زنده بمونم؟

- این بحث رو ولش کن! الان ازت پرسیدم که اسمت چیه؟ چرا جواب نمی دی؟
ناگهان متوجه شد صدایش بیش از حد خشن بوده و سپس سعی کرد با دکترانه ترین حالت ممکن حرف بزند.

- خب لطفا به سوال من جواب بدید. اسمتون چیه؟

- چرا سعی میکنید بحث را عوض کنید؟ ها؟ یعنی میگید من میمیرم؟
جادوگر با بغض به اگلانتاین خیره شد.

- من کی اینو گفتم؟ من گفتم اسمتو بگو یکم بحث شاد شه! من که نگفتم تو میمیری.

- یعنی امیدی هست؟ ممکنه درمان بشم؟

آگلانتاین با بی حوصلگی به جادوگر خیره شد. بهتر بود جوابی از خودش میساخت وگرنه جادوگر دست از سرش بر نمی داشت.
- آخر سر هم نگفت اسمش چیه!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 مرداد 1400 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه! با عمه ات بودم! با تو بودم دیگه!

اگلانتاین پیپ خاموشش را بر دهان گرفته بود و داشت به جادوگری نگاه می کرد که به سمت او می آمد، جادوگر بلاخره به اگلانتاین رسید و با صدایی ریز گفت:
-امری داشتید؟

اگلانتاین سرش را به معنای بنشین، تکان داد اما جادوگر متوجه منظورش نشد! اگلانتاین می خواست به سمت جادوگر مورد نظر حمله ور شود، اما نشد! چون نمی توانست یک بیماری را که تازه گیرش آمده بود، هوا کند...

-وای، وای، وای! چه چهره غمگینی! چه اخمایی! چه لب و لوچه ای! ای جادوگر بیچاره! نکنه، فشفشه ای؟ یا شایدم گندزاده؟

جادوگر مورد نظر با شنیدن این حرف های اگلانتاین غمش تازه شد و به سمت صندلی رو به روی اگلانتاین رفت و روی آن نشست و شروع به صحبت کرد...

-سلام!
-علیک!
-خب... خب... از کجا شروع کنم؟
-از یه جایی شروع کن دیگه! مگه این همه بیمار رو نمی بینیی؟!

جادوگر نگاهی به دور و اطراف انداخت ولی هیچ کس را ندید! آنجا دال پر نمی زد!

-مطمئنین کلی بیمار این جاست؟

اگلانتاین سری تکان داد و ‌گفت:
-آره، خب... معلومه تو نمی تونی ببینی! نباید با چشم سر ببینی، باید با چشم دل ببینی!

جادوگر سرش را کمی خاراند و بعد گفت:
-مشکل منم همینه! چشم دل! اصلا ندارم، اصلا می دونین چیه، همه چی برام ساده است من راحت می زنم خراب می کنیم! چمه دکتر؟

اگلانتاین با شنیدن جمله آخر، حالتی متفکرانه و متکبرانه به خود گرفت و به وجد آمد! او سعی کرد کمی صدایش را تغییر دهد و تا حدودی درش موفق بود! اما روح صدایش هنوز صدای همان دزد بود...

-عه... خب طبق چیزی که غریزه دکتریم میگه... خب... تو دچار بیماری اتاق قرمزی!

«غریزه دکتری چه بود؟ بیماری اتاق قرمز چه بود؟ آیا خطرناک بود؟ باعث مرگ می شد؟ هزینه درمانش زیاد بود؟» و سوالات زیادی از این دست در ذهن بیمار نقش بست و بعد با نگاهی سوال بر انگیز به اگلانتاین نگاه کرد. خود اگلانتاین نیز در حرفش مانده بود!

-دکتر... این بیماری چیه؟ می میرم؟

اگلانتاین که فقط نام بیماری را شنیده بود و هیچ چیز در باره اش نمی دانست، سریع سرش را تکان داد و سعی در عوض کردن بحث کرد...

-خب... این رو ولش کن! بعدا توضیح می دم! حالا بگو اسمت چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/5/27 10:10:19
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 25 مرداد 1400 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست:

قانونی وضع شده که همه باید از سنت مانگو گواهی سلامت روحی و جسمی بگیرن. هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه، با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده ومی‌خوان با نسبت دادن بیماری های روحی و جسمی مختلف به مردم، کسب درآمد کنن. سنت مانگو اگلانتاین رو فرستاده که به مردم گواهی سلامت بده. اگلانتاین صندلیش رو کنار خیابون گذاشته و دنبال طعمه می گرده.

.............................

اگلانتاین صندلی اش را کنار خیابان گذاشته بود و میزی در مقابلش قرار داشت.

گورکنی غمگین، در مقابلش نشسته بود و از مشکلاتش می گفت. از این که در هافلپاف او را گاهی ندیده می گیرند. از این که دیگر نمی تواند گورهای با کیفیتی بکند. از این که روز تولدش را فراموش کردند و حالا در تعقیبش هستند و قصد دارند او را بدزدند.

اگلانتاین می نوشت و می نوشت. گورکن دارای مشکلات زیادی بود. همین چند دقیقه پیش به سختی ده ها هافلپافی را از او دور کرده بود و قانعش کرده بود که مثل بچه آدم روی صندلی بنشیند و از مشکلاتش بگوید.

خیلی زود نسخه اش را پیچید و با گیره لباس، به گوشش وصل کرد. گورکن هم به سرعت به خانه اش در هاگوارتز برگشت که هزینه مشکلاتش را از هافلپافی ها بگیرد.

مدتی بود که دور و بر اگلانتاین خلوت شده بود. کل آهنگ هایی را که بلد بود، زیر لب زمزمه کرده بود و حالا باید کاری می کرد. سنت مانگو احتیاج به درآمد داشت. برای همین دست به کار شد.
- پیست... پیست...

جادوگر بدبختی که داشت از مقابلش رد می شد، صدای "پیست" را شنید و برگشت.
- با... من بودین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 مرداد 1400 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپافی ها هنوز داشتند اسکورپیوس را با نگاه سرزنش آمیزی می نگریستند، اما دریغ از اینکه اسکورپیوس معنای نگاه آن ها را بفهمد! این سکوت برای مدتی ادامه داشت تا اینکه علیرضا گورکن صدای "عر عر" از خود در آورد...

-هوی مردک! بلند شو از رو علیرضای عزیزمون!
-راست میگه، بلند شو مردک!

بالاخره اسکورپیوس از روی علیرضا بلند شد و دستش را به کمرش گرفت و با صدایی گرفته که حاکی از درد سقوطش بود، گفت:
-حالا که هستین، خب زود باشید علائمش رو بگین دیگه!

آگلانتاین عصبی شده بود، یعنی چی که آنها وارد مذاکره با اسکورپیوس، اجل معلق آگلانتاین بشوند! و از طرف دیگر، یعنی چه که یک نفر نصف سود را بگیرد و یک گروه ۱۰۰ نفره هم نصف دیگر سود! مطمئنا درصد سود یک گروه باید بیشتر از درصد سود یک نفر باشد!

-هوی، تو اسکورپیوس! می خوای سر هافپافی ها رو کلاه بذاری؟ از نظر خودت این کار امکان پذیره؟ اون هم با وجود منِ تیزهوش؟

اسکورپیوس سرش را خاراند، مثل اینکه رو دست خورده باشد عصبی شد و با پرخاش و حالتی حق به جانب گفت:
-خب فیفتی فیفتیه دیگه! چون من ایده رو دادم من باید بیشتر بگیرم! اما از روی اینکه من خیلی منصفم پنجاه پنجاه کردم!
-فکر کردی با یه دسته گاو طرفی، احمق؟ هشتاد بیست، من پایین تر نمیام!

اسکورپیوس جوش آورده بود،‌ او می خواست جواب آب داری به اگلانتاین بدهد که ناگهان صدای رز را شنید...

-یعنی چی؟ شما روی غیرتتون قیمت گذاری می کنید؟ هرگز اجازه نمی دم چنین کاری بکنید! علیرضا نفس منه... عشق منه... و همینطور همه ما!

اگلانتاین و اسکورپیوس، هر دو چشمانشان از ناراحتی و تعجب پر شد! اگلانتاین بر خود لعنت می فرستاد که چرا اعتراض کرده است و اسکورپیوس نیز بر او لعنت می فرستاد که چرا اعتراض کرده است!

-رز، این بچه مو سفیده گفتش علیرضا رو عین روز اول میده بهمون دیگه! تازه سهممون هم بیشتر کرده!
-نه هیچ راهی نداره! من نمیذارم علیرضا رو بازیچه دستتون بکنید!

آگلانتاین اسکورپیوس را به گوشه ای دور از رز کشید و در گوشش گفت:
-این بیشرفی محضه! ولی می تونیم بدزدمش! اما اگه شرط هشتاد بیستیم رو قبول کنی!

اسکورپیوس آهی کشید و در ذهنش با خود به این نتیجه رسید که باز هم بهتر از هیچ چیز است و بعد با صدایی غمگین گفت:
-باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در 1400/5/21 14:07:21
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در 1400/5/21 16:28:07
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در 1400/5/21 18:48:44
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در 1400/5/21 18:51:26
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 مرداد 1400 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکورپیوس جوش آورده بود، اگلانتاین و هافلپافی ها همانطور می زنند و می رقصیدند و او نگاه می کرد؟ آیا این انصاف بود؟ صد در صد خیر!

-بــــــس کـــــنید!

اما هافلپافی ها هیچ چیز نشنیدند، آن ها در بهر جشن و سرور بودند، و حواسشان به هیچ چیز نبود، حتی اگلانتاین هم داشت آن وسط پیپ کشان قر ریزی می داد و مردم را مستفیض می کرد!

-بــــــــــــــــس کــــــــــنید! هـــوی با شمام!

این دفعه هافلپافی ها سرشان را برگرداندند و به اسکورپیوس نگاه کردند، اما اول از همه علیرضا گورکن سرش را برگردانده بود و بعد رز، بعد آموس، بعد سدریک، بعد نیکلاس و بعد تمام هافلپافی ها سرشان را برگرداندند و در نهایت اگلانتاین هم سرش را برگرداند و سپس هافلپافی ها با نگاهی سرزنش برانگیز به اسکورپیوس نگاه کردند...

-به چه حق تولد علیرضا، عزیز دل ننه هلگا و ما رو خراب می کنی؟
-بزنم دک و دهنت رو پایین بیارم مو سفید؟
-ای مالفوی بــــــی شــــــــرفــــــــــ!

اسکورپیوس به مرز جنون رسیده بود! او که نمی خواست از هافلپافی ها کم بیاورد شروع به پرت کردن وسایل دور و اطرافش از پنجره به پایین کرد، تا اینکه دیگر هیچ وسیله ای در اتاق نمانده بود و بعد ناگهان خودش هم از پنجره پایین پرید...
شلپ!
او روی علیرضا گورکن فرود آمده بود! جمعیت هافلپافی دورش جمع شده بودند و چوبدستی هایشان را به سمت او کشیدند...

-ای آدم گستاخ!
-آشـــــــــغال! به چه حق روی علیرضای عزیزمون فرود میای؟
-تو... تو... لایق زنده موندن نیستی! خودم لت و پارت می کنم!

رز از آن ور میدان که دنبال چماقش رفته بود، گفت:
-ای مردک رذل!

اما اگلانتاین آرامش خودش را حفظ کرده بود، او دستش را رو به اسکورپیوس گرفت و گفت:
-هافلی ها ولش کنین! اگه لت و پارش کنین نفرین هلگائولیسم کامل کار نمی کنه!

اسکورپیوس با شنیدن جمله آخر عین بید بر خود لرزید و بعد جرقه ای در ذهنش زده شد...

-نظرتون چیه مذاکره کنیم؟ یعنی...

از آن میان بریج هفتاد و هفت ساله گفت:
-من معمولا کار های مذاکراتی هافلپاف رو انجام می دم! لازم نیست به من معنای مذاکره رو یاد بدی، داوش...

اسکورپیوس با چشمانی از حدقه درآمده گفت:
-خب من از نفرین شما برای پول در آوردن سنت مانگو استفاده می کنم یعنی باهاش مردم رو گول می زنیم که فکر کنن دچار این نفرینن... راستی اصلا این نفرین چیه؟ اما حالا ولش کن، و بهتون قول میدم... قول میدم... قول میدم که گورکنتون رو عین روز اول بهتون پس میدم! جزئیات رو بعدا می گم الا بگین هستین یا نه؟

هافلپافی ها کمی فکر کردند، بعد یک صدا جیغ کشیدند و گفتند:
-هستیم!

اسکورپیوس لبخند رضایت آمیزی روی لبانش نقش بست، از این راه می توانستند ۱۰ برابر مقدار پول قبلی، پول درآوردند و این خیلی خوشایند بود، هم برای سنت مانگو هم برای اگلانتاین و هم برای اسکورپیوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در 1400/5/19 22:06:37
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در 1400/5/19 22:43:21
کچلی رو عشقه!