ایوا از خاراندن سرش دست کشید. ولی نفهمید صاحب صدا که بود و چرا صدایش آنقدر نزدیک بود.
-شما؟
-پِش هستم. شِ -پِش. و اگه خونه و زندگیمو از بین نمیبردی از آشناییت خوشوقت میشدم.
ایوا بعد از شنیدن نام کامل گوینده و تصور خانه و زندگی ای که در میان موهایش بنا شده بود، قصد جیغ زدن داشت؛ اما نه تنها این کارها به ابهت وزیر نمیآمد، بلکه لحن شپش هم بسیار تاثیرگذار بود.
-نترس، من دارم میرم. دیگه انگیزه ای برای اینجا موندن ندارم. امیدوارم شبا با فکر خونه ای که خراب کردی خوابت ببره.
نقطه ای ریز و سیاه رنگ از روی سر ایوا پایین پرید و دوان دوان از او دور، و در یکی از راهروهای موزه ناپدید شد.
-نه! چرا رفتی؟ چطور تونستی منو اینجوری تنها بذاری؟! برگــــــــرد!
ایوا دچار عذاب وجدان شده بود ولی فریاد به آن بلندی هم در شان وزیر مملکت نبود؛ چه برسد به حرکات بعد از آن که شامل دویدن، پریدن، زمین خوردن و خون گریه کردن بود.
-پیدات میکنم! هرچقدر هم طول بکشه برام مُـ...
چیزی که ایوا پیدا کرد، بسیار ارزشمند تر از چیزی بود که به دنبالش میرفت؛ آنقدر که حتی خودش هم متوجه شد. چه برسد به جادوگران و جادوآموزانی که به دنبالش آمده بودند!
-کسی درباره لباس حرفی زد؟
برای چند ثانیه، سکوتی میان جمعیت برقرار شد. مسلما مخاطب ایوا، مجسمه های جادوگران برجستهی مقابلش نبودند.
-ابهت ما چندین بار در این اردو زیر سوال رفت. آن یکی که ردای مشکی بلند دارد را بدهید به ما که بخشیده شوید؛ خیلی هم بهمان میآید!
-اون که کلاه داره مال خودمه ها!
-لباس روونا رو هم بدین من بپوشم.
ایوا امیدوار بود تعداد لباس ها، دست کم با تعداد افراد حاضر برابر باشد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



