پشمالوهایی بی ادب بودند.
گابریل دلاکور دیوانه وار دور خودش می چرخید و سعی می کرد از هجوم عطسه ها و سرفه ها در امان بماند.
گابریل تیت از این وضعیت خوشش آمده بود و گاهی خیارشوری به سمت جمعیت پرتاب می کرد و بعد از چند ثانیه می رفت و آن را دوباره بر می داشت و به سالادش اضافه می کرد؛ چرا که خیارشور بسیار دوست داشت.
پشمالوها و مرگخواران دقایقی با هم درگیر بودند. سدریک با بالش هر کسی که به طرفش می آمد را مورد اصابت قرار می داد. فرقی نمی کرد که مرگخوار بود یا پشمالو.
در این میان مرگخواری حریص و فرصت طلب، خیلی آرام و بی سرو صدا به چراغ جادو نزدیک شد. آن را برداشت... و فریاد کشید!
- یوهووووو... مال خودمه! کسی از جاش تکون نخوره. وگرنه آرزو می کنم پودر بشه!
کتی، چراغ و لرد سیاه را در دست گرفته بود و بسیار احساس قدرت می کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

...لعنت بر شما که ما رو عصبانی میکنید! 

الان باید آرزو های ما رو بر آورده کنه! 










