ایوانوا، با دهانی باز، به سمت ماموران آرام آرام قدم برداشت؛ اما ماموران نیز بیکار ننشستند، آنها شوکری را از جیب پشتشان در آوردند و با ترس و فریاد رو به ایوانوا گفتند:
- اگه یه قدم دیگه جلو بیای، با این می کشمت!
ولی ایوانوا که هیچ چیز را متوجه نبود، به سمت ماموران خیز برداشت و با پرشی جانانه یکی از شوکر ها را به دهان می گیرد و شروع به جویدن و در نهایت قورت دادنِ آن می کند.
- وویی! ووی! این چقدر خوشمزه است! وویی! بازم می خوام!
ماموران با دیدن ایوانوا که شوکر را نیز می خورد، چند قدم عقب رفتند و در این حین جیغ بنفشی سر دادند و پرده های گوش خود، ایوانوا و تمام افراد وزارتخونه را پاره کردند. که در همین حین صدای دویدن پاهایی را شنیدند.
- اینجا چه خبره؟ چرا انقد جیغ می کشین؟ کر شـــدیم!
ماموران که حال دست از جیغ کشیدن، برداشته بود؛ به سمت فردی که داشت با سرعت به طرفشان می آمد، پرشی میمون مآبانه کردند و از سر و کل او بالا رفتند.
- آخ! چتونه؟ نکنید! بیاید پایین، اون شوکرو اونور بندازین!
اما ماموران این حرف ها حالیشان نبود، تا اینکه فردِ مذکور آنها را با یک تاکتیک کُشتی، بر روی زمین انداخت و نعره زد:
- چـــــتــــونه؟ چـــرا دیوونه شــــدین؟ ایــــنــــجا چــه خبـــــره؟
ماموران که از وحشت رنگ به رخسار نداشتند، انگشت خود را به سمت ایوانوا گرفت که حال دندان های نیشِ تیزش را به نمایش گذاشته بود.
آن فرد که حال گویا متوجه قضیه شده بود، با حالتی سرزنش گر رو به آن سه گفت:
- شما دوباره احمق بازی در آوردین؟ مگه نگفتم اگه دیگه یه نفر خواست وارد وزارتخونه بشه، از اون دستگاه ماگلی که برای تشخیص هویته باید استفاده کنه؟ آخه چرا به حرف آدم گوش نمی دین...
فرد، به سمت ایوانوا رفت و او را بلند کرد. ایوانوا که هنوز وحشی بود، دوباره دندان هایش را به فرد نشان داد. فرد کمی ترسید و با چندش کمی بر خود لرزید. او با دستش ایوانوا را که چهار دست و پا بر روی زمین بود، بلند کرد.
او ایوانوا را که حال دندان هایش را به درون دهانش برد بود و با حالتی معصوم نگاه می کرد و هر از گاهی می لرزید را با دست به سمت وسیله ی ماگلی ای که کنار در بود، اشاره کرد و از بوی بدِ ایوانوا با دست دیگر دماغش را گرفت.
ایوانوا به سمت آن چیز حرکت کرد و وارد آن وسیله ماگلیِ تونل مانند شد. تونل زیاد عریض و طویل نبود، که در همین حین بالاخره ایوانوا وارد وزارتخانه... نشد!
شی تونل مانند، صدایی آژیر مانند در آورد و فرد ایوانوا را که هر لحظه برق ازش بیرون می آمد، به بیرون پرت کرد و گفت:
- شما جز وزارتخونه نیستین! پس حق ندارین واردش بشین!
- اما من الکساندرا ایوانوام! وزیر سحر و جادو...

فرد آینه ای را به سمت ایوانوا پرت کرد و بعد ایوانوا آینه را به سمت خود گرفت.
- چرا من صاف و صوف شدم

من کج و کوله می خوام باشم!