بدون نام
vs.
به خاطر یک مشت افتخار
vs.
به خاطر یک مشت افتخار
پست سوم
- کمک! بگین این کتاب وحشی پای منو ول کنه!

جیغ های جرمی، اول توجه سعدی و سپس توجه دیگر حضار را به خود جلب کرد. بازیکنان که سر جایشان میخکوب شده بودند، با نگاهی «وات د فاز» گونه به جرمی زل زدند. جرمی مانند یک بچه اول دبستانی که تازه از مادرش جدا شده بود، اشک میریخت. داور سوت زد و بازی متوقف شد.
- و حالا یک کتاب رو میبینید که داره پاچهخواری استرتون رو میکنه! استرتون از پادرد به خودش میپیچه و چشم تو اشکهاش حلقه میزنه! چیز نه... اشک تو چشمهاش.

گزارشگر که از ماجرای سعدی بیخبر بود، ادامه داد:
- لطف کنید از آوردن کتاب به محل بازی خودداری کنید.
سعدیِ معلق در هوا، متوجه شد که آن کتاب، همان بوستان است. سراسیمه به سوی حاصل زحماتش به حرکت درآمد. از درون دو نفر از بازیکنان گذشت، تا اینکه به جرمی رسید. پاچهی جرمی پاره شده بود، اما خبری از بوستان نبود.
- بابا واکسن هاری کتاب هاتون رو بزنید دیگه!

مولانا سعدی را تماشا میکرد. سعدی هم با نگرانی، در جستوجوی کتابش بود.
- رفت بر باد عشق جانم بوستان، ننگ باشد بر من و آن دوستان.
بدون کتاب، خبری از شاعردیچ نبود. کتاب بوستان، تحت فضای جادویی کوییدیچ، جادویی شده و به حالت فانی درآمده بود. از دست سعدی گریخته و در پی آزار بازیکنان بود.
- داور دستور میده بازی از سر گرفته بشه. توپ دست بچهست. بچه با سرعت به سمت دروازه حریف حرکت میکنه و در همین حین ناتانیل رو ناکار، و کارتر رو ناسزا بارون میکنه. بچه یک چرخش هفتاد درجه میکنه و از یکی از بازدارنده ها جاخالی میده. داره به دروازه حریف نزدیک میشه! هسلدن جلوی دروازه ایستاده و برای گرفتن توپ آمادگی کامل داره. بچه هر لحظه به دروازه نزدیک تر میشه و حالا صدای تشویق های تیم بدون نام توی حمام میپیچه.
آلنیس شعار میداد و دیگر همتیمی هایش یکصدا تکرار میکردند.
- بچه چیکارش میکنه؟
- شیکار شیکارش میکنه!
بچه ناگهان سر جایش متوقف شد. رو به همتیمی هایش کرد و گفت:
- آلنیس؟ این مسخره بازی ها چیه؟ خرس گنده ای.

دیانا کارتر با یک حرکت به سمت بچه شیرجه رفت و کوافل را از چنگش درآورد.
- حالا کارتر کوافل رو از بچه میقاپه و به سمت دروازه حریف تغییر مسیر میده. کوافل رو به لین پاس میده اما توپ از توی دست های لین سر میخوره و توی حوض وسط حمام میافته!
موجی تمام آب حوض را فرا گرفت. ناگهان روح سهراب سپهری از میان حوض بیرون آمد. با حالتی روحانی، در حالی که به دور خود میچرخید، بالا رفت و با حالتی دکلمه وار، شروع کرد به خواندن:
- آب را گل نکنیم... در فرودست انگار، کفتری می خورد آب.
- کفتر کاکل به سر های های!
- جرمی، وای وای نبود؟

- نه بابا، من میگم وای فای بود.

در حالی که دکلمه «نشسته ام به در نگاه میکنم» به همراه جلوه های صوتی غمگین تیک تاک داشت از مکانی نامعلوم پخش میشد، سهراب سپهریِ ناامید از دانش ادبی بازیکنان، با چهره ای پوکرفیس و زل زننده به آنها، دوباره به درون حوض رفت و ناپدید شد.
- حالا پیام های بازرگانی رو داریم با آقای سپهری! آقای سپهری مهمان ویژه برنامه امشبمون بودن. خب به گزارش بازی بر میگردیم. بل از موقعیت استفاده میکنه و کوافل رو بر میداره. حالا بازی از سر گرفته میشه. فلافل... نه ببخشید، فلامل بازدارنده ای رو به سمت بل روانه میکنه، اما قبل از برخورد توپ، اورموند سر میرسه و اون رو از همتیمی خودش دور میکنه. بل توپ رو به استرتون پاس میده. استرتون توپ رو دریافت میکنه و از بازدارنده ای که کایلین به سمتش پرتاب کرده جاخالی میده. حالا با قدرت جلو میره. به دروازه نزدیک شده. توپ رو به بل پاس میده و... بل اون رو از دست میده. اما در آخرین لحظه قاقارو با کمک یه پشمالوی دیگه به سمت کوافل شیرجه میره و... گـــــــل! گل برای تیم بدون نام! بازی یک - یک مساوی میشه. چه میکنه این قاقارو! قاقارو ایز ئه... وری استرانگ بازیکن.
پشمالوی مذکور که به قاقارو در شیرجه رفتن کمک کرده بود، با سرعت خود را به میرزا پشمالوی پشمالو زادگان اصل رساند و زیر لنگی که به دور او پیچیده شده بود، جا کرد.
در آن سمت ماجرا، سعدی در پی پیدا کردن بوستان بود و داشت با خود کلنجار میرفت. با چهره ای غضبناک، مانند دیوانه ها به این سو و آن سو میرفت و زیر لب غرولند میکرد. مولانا، با اینکه هنوز بابت جاسوسی کردن سعدی از او دلخور بود، به سمتش رفت.
- آرام گیر، یا شیخ. اکنون باید به مسابقه برسم. پس از آن به کمکت خواهم آمد.
- تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم، بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها.
سعدی این را گفت و با اکراه پذیرفت.
لیلی لونا پاتر، جستوجوگر تیم به خاطر یک مشت افتخار که نمیتوانست روح سعدی را ببیند، فکر میکرد مولانا دیوانه شده و دارد با خودش حرف میزند. با چهره ای ترسان به او خیره شده بودند. جرمی که متوجه این ماجرا شده بود، به سمت او آمد و با لحنی مالفوی طور گفت:
- اِسکِرد، پاتح؟
گزارشگر همچنان در حال گزارش بازی بود.
- حالا ناتانیل کوافل رو به کارتر پاس میده. بلک بازدانده ای رو به سمت کارتر میفرسته اما از بازداشتنش ناموفق میمونه. استرتون با سرعت سرسام آور به سمت کارتر میره، اما کارتر جاخالی میده و استرتون محکم به دیوار حمام باستانی برخورد میکنه.
- آخ ننه.
الان از یونسکو میان ازم به جرم تخریب آثار و اموال باستانی شکایت میکنن. 
جرمی پخش دیوار بود و قصد هم نداشت که تکان بخورد، اما وقتی تهدید های کتی درباره فرستادن قاقارو به سراغش را شنید نظرش عوض شد.
- کارتر به دروازه تیم بدون نام نزدیک شده و حالا با قدرت بسیار بالا شوت میکنه!
همه در حالی که عرق از پیشانیشان سرازیر بود و نفس ها در سینه حبس، به توپ چشم دوختند. سرعت آن بسیار بالا بود و قدرتش بسیار.
تق!
توپ با صدایی بیصدا به سینه میرزا برخورد کرد و در حالی که حرکتش کند شده بود، روی زمین افتاد. جثه میرزا بزرگ بود. تمام دروازه را پوشانده بود و حالا، اصلا انگار نه انگار که توپ قدرت و سرعت داشته باشد.
نیکلاس که مانند دیگر حضار شاهد این صحنه بود، روحیه اعتراضیاش گل کرد.
- آقا این چه وضعشه؟ اصلا یعنی چی؟
چرا باید دروازه بان اونها انقدر بزرگ باشه؟ اصلا چرا جمعیت هافلپاف انقدر کمه؟ یکی رسیدگی کنه ببینم! تا کی تبعیض آقای بیابانی؟ 
گزارشگر که توسط نیکلاس خطاب قرار داده شده بود، رو به او کرد و گفت:
- میرزا کیه؟ میرزا هم مثل سوزانا. سوزانا هم مثل میرزا. دیانا هم مثل بچه. بچه هم مثل پلاکس.
نیکلاس که دیگر سنی از او گذشته بود و حوصله چندانی نداشت، روحیه اعتراضی خود را در دلش لعنت کرد و تصمیمی کبری گونه گرفت که دیگر اعتراض نکند. و البته همه امیدوار بودند که پای تصمیمش بماند.
بچه نیز به این دلیل از تشبیه و یکی دانستنش با دیگران اعتراض نمینمود که پلاکس دو دستی جلوی دهان او را گرفته بود.
چندی نگذشت که دوباره فریاد نیکلاس در حمام پیچید.
- چرا این کتاب هاتون رو جمع نمیکنین! هی میان ما رو گاز میگیرن!

این جمله، گوش روح سعدیِ از درون مضطرب، که در جایگاه تماشاچیان نشسته بود را تیز کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

بله کتی بل حیوون خونگیش رو از زیر رداش در میاره و کوافل رو باهاش میگیره.

























