جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه، کلبه ی جنگلی:

بعد از اینکه فریاد های تشویق آمیز وسایل برای کمد فروکش کرد، ایوان فقط پنج استخوان را به هم چسبانده بود. در همین حین که ایوان با نهایت دقت استخوان هایش را روی هم می چید، ناگهان صدایی از گوشه ی کلبه به گوش رسید.
-اسکلت؟

ایوان جمجمه اش را کج کرد.
-دیگه از جون من چی میخواین؟

یک جفت دستکش از بالای میز کوچک کنار شومینه پایین پریدند.
-میخوای کمکت کنیم خودتو سرهم کنی؟

ایوان لحظه ای سکوت کرد. چگونه باید به یکی دیگر از اشیاء این کلبه برای سرهم کردن خود اعتماد می کرد، در حالی که یکی دیگر از همین وسایل باعث شده بود خرد و خاکشیر شود؟
اما در حال حاظر گویی چاره ی دیگری نداشت. اگر خودش میخواست خودش را سرهم کند، مدت خیلی زیادی زمان می برد و او نمی توانست این همه وقت را از دست بدهد. پس به ناچار باید پیشنهاد دستکش را قبول می کرد.
-باشه. فقط زود باش.

دو دستکش به سرعت روی انگشتان میانی و اشاره ی خود دویدند تا به بقایا ی ایوان روی زمین رسیدند. آنجا بود که دو دستکش کار خود را شروع کردند. آنها به سرعت استخوان ها را روی هم میچیدند و بالا می رفتند. صدای خنده ای آرام از شومینه به گوش رسید.
ایوان از سرعت کار کاملا راضی بود. البته کمی مشکوک بود. چگونه وسایلی که از زمان ورودش برای او آرامش نگذاشته بودند، اکنون بسیار ساکت به تماشا ایستاده بودند؟
رشته ی افکار ایوان با صدای دستکش قطع شد.
-تموم شد!

ایوان بسیار سریع تر از چیزی که انتظارش را داشت سرهم شده بود. اما این بار نمی توانست خنده ی آب زیر کاهانه ی شومینه را نادیده بگیرد.
-چیه؟!

تمام وسایل کلبه شروع به خندیدن کردند. ایوان لحظه ای فکر کرد و ناگهان دلیل خنده ی وسایل را فهمید.
-منو اشتباه سرهم کردین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1402/5/31 12:31:42
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
دوریا به بلاتریکس و بلاتریکس به دوریا خیره شده بود. هر دو چشم در چشم هم. با صلابت. بدون ذره‌ای ترس. صدای بلند رعدی شنیده می‌شه و به دنبال اون برقی چهره‌ی هر دوی اونا رو برای لحظه‌ای روشن می‌کنه. مرگخوارا می‌دونستن که با خاموشی برق، پاسخ نهایی دوریا باید بر لبانش نقش می‌بست. یعنی چه کسی شکست می‌خورد؟

- عه! دیدین چی شد؟ دیگه بارون نمیاد! حالا می‌تونیم مکان‌یابی مناطق جذب ویتامین د کنیم.

و همین حرف کافی بود تا نگاه متصل دوریا و بلاتریکس به همدیگه، ناگهان شکسته بشه و به جاش به آسمون آبی‌رنگ بالا سرشون دوخته بشه.
مرگخوارا همگی زیر سقفی پناه گرفته بودن و تخمه و پاپ‌کورن آورده بودن تا به تماشای دوریا و بلاتریکس بپردازن. حالا با از بین رفتن رعد و برق و باران و فرا رسیدن آسمانی که با قدرت، خورشید در وسطش خودنمایی می‌کرد، گله می‌کنن!
- ای بابا تازه داشت جالب می‌شد.
- نمی‌شد فقط چند دقیقه دیگه بارون بباره؟
- اینم شانس مایه!

مرگخوارا قبل از این که مورد خشم چوبدستی بلاتریکس قرار بگیرن، تخمه‌ها و پاپ‌کورن‌ها رو گوشه‌ای رها کرده و به بلاتریکس و دوریا ملحق می‌شن.

هکتور که دیگه حق نداشت اسم کلبه جنگلی رو به زبون بیاره، به مداد رنگی و کاغذای کوین دسترسی پیدا کرده بود و با کشیدن کلبه‌ای چوبی وسط جنگل، مدام از اینور صحنه به اونور صحنه در حرکت بود. بلاتریکس با خشم برگه رو از دست هکتور می‌گیره و تا می‌تونه ریز ریزش می‌کنه. بعدش دوباره به سمت دوریا برمی‌گرده.
- خب، بارونم تموم شد! حالا می‌ریم کلبه جنگلی یا دنبال سرنخ می‌گردیم یا می‌ذاریم لینی بگه از کجا می‌شه جذب ویتامین د کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-خونه‌ی جنگلی!

هکتور با بغض اول به بلاتریکس و سپس به بقیه‌ی مرگخواران نگاه کرد بلکه کسی به یاریش بیاید. همه ناامیدانه به او نگاه می‌کردند و منتظر بودند تا صدای فریاد کروشیو بلاتریکس بلند شود.

-یک بار دیگه فقط یک بار دیگه می‌بخشمت! اصلا تو اگه دهنت رو باز کنی یه جوری شکنجه‌ت می‌کنم که مرلین بشینه های های به حالت گریه کنه!

بلاتریکس با خشم فریاد می‌کشید و چیزی نمانده بود هکتور از این همه سرکوب و عدم توجه و حمایت خود را در یکی از معجون‌هایش غرق کند.

-شاید داره چرت می‌گه ولی کی ایده‌ی بهتر که نه، اصلا ایده‌ای داره که کجا دنبالش بگردیم؟

دوریا با گفتن این حرف، دست به سینه به سمت بلاتریکس حرکت کرد و جلویش ایستاد.
-خودت ایده‌ای داری؟

چشمان بلاتریکس کاسه‌ی خون شده بود. همه‌ی مرگخواران داشتند با ترس به صحنه نگاه می‌کردند و منتظر بودند تا در صورت ایجاد خطر بیشتر فرار کنند.
در همین هنگام کوین بین دو ساحره رفت.
-حالا دعوا نکنین! بالاخره یه شرنخی از یه جا پیدا می‌کنیم دیگه.

دو ساحره با خشم به پایین نگاه کردند. جایی که چهره‌ی لبخندزنان کودکی مرگخوار که بستنی به دور لبش ماسیده بود قرار داشت. در همین هنگام سدریک بالشتش را به سمت کوین پرت کرد تا او را از دید پنهان نگه دارد. سپس کوین را در پتو پیچید و از صحنه خارج کرد.
-شما به دعواتون ادامه بدین.

بلاتریکس و دوریا دوباره بهم نگاه کردند اما اینبار با خشم کمتری.

-فقط داریم وقت رو از دست می‌دیم! اگر هرچه زودتر ایوان رو پیدا نکنیم، ممکنه ارباب رو از دست بدیم! تو که اینو نمی‌خوای بلا؟

دست گذاشتن روی نقطه ضعف افراد، خب می‌شود گفت بخشی از تخصص دوریا محسوب می‌شد. شاید عصبانی کردن بلاتریکس خیلی ایده‌ی خوبی نبود اما هیچ راه دیگری هم به ذهن دوریا نمی‌رسید و اینکه هیچکاری نمی‌کرد داشت اعصابش را بهم می‌ریخت.
به هر حال بلاتریکس هم کسی نبود که به راحتی پا پس بکشد. نیشخندی زد و یک قدم به دوریا نزدیک شد.
-اگر بریم و هیچ سرنخی اونجا نباشه به نظرت بیشتر وقتمون هدر نمیره؟ اگر رفتیم و اینطوری بیشتر وقت رو از دست دادیم، چطوره از استخون‌های تو استفاده کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 07:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خانه‌ی ریدل

در مورد بارش باران، خیلی چیزها می گویند. اینکه انسان را آرام می کند... اینکه غم ها را می شوید و می برد... اینکه امید می دهد و...
و اما در آن لحظه، همه چیز متفاوت بود.
بارش باران فقط اوقات تلخ مرگخواران را تلخ‌تر می کرد.

تقریبا همه‌ی مرگخواران به جز کوین، گوشه ای نشسته بودند و انتظار قطع شدن باران را می کشیدند.
ولی پسرک بی توجه به بقیه، با شادی داخل چاله های آب می پرید و شعر "باز باران با ترانه" را می خواند.

‐بچه انقدر زیر بارون نمون مریض میشیا!

بچه خندید:
-پش من برمی گردم طبقه‌ی بالا پیش ارباب. قول میدم تا شما برگردین حشابی شرشونو گرم کنم که نه متوجه غیبت شما بشه؛ نه گم شدن ایوان.


تا وقتی آنها بر می گشتند؟

‐بذار بارون تموم شه بعد براش تصمیم می گیریم.

آنها هنوز جایی نرفته و اول کار بودند. زیرا آن باران لعنتی بند نمی آم...

-اومدیم و بارون تا چهار روز دیگه تموم نشد. اون وقت ایوان بی ایوان!؟ ارباب بی ارباب؟!

نه! یک دقیقه صبر کنید!

در زندگی یک مرگخوار، هیچ کاری مهم تر از خدمت به اربابش نیست.
هر کس هم که این را تکذیب می کند یا مرگخوار نبوده یا مزه‌ی چوبدستی بلاتریکس را نچشیده.
به هر حال اگر مرگخوار باشید و به فکر نجات زندگی اربابتان، دیگر باران هم محدودیت محسوب نمی شود.

–زبونتو گاز بگیر! مگه من مردم!؟

با فریاد بلاتریکس، ناگهان همه به خود آمدند. حتی آسمان هم برای لحظه ای ساکت شد. گویا از شنیدن فریاد زن ترسیده بود.

–همگی بلند شید! باید فوری همه جا رو بگردیم. اگه ماها مرگخواران اربابیم باید هرطور شده ایوانو پیدا کنیم! حتی شده از زیر سنگ!
–حق با بلاست. بارون که هیچی... حتی خود مرگ هم نمی تونه جلومونو بگیره.

لینی راست می گفت. آنها مرگخوار بودند و حتی از جانشان هم برای نجات ارباب خود، می گذشتند.
حالا اینکه ایوان روزیه از جان خود برای منافع مهمتر نگذشته بود، فقط به این دلیل بود که جانی نداشت وگرنه او هم از جانش می گذشت.
البته شاید...

-ولی میگما الان کجا باید دنبال ایوان بگردیم.

و خب اگر با دقت نگاه کنید، همیشه سرنخی وجود دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 03:04
نمایش جزئیات
آفلاین
فرصتی استثنایی برای کمد ایجاد شده بود تا تمام عقده‌های دوران کودکی و نوجوانی و حتی بزرگسالی‌اش را تخلیه کند.
بنابراین ایوان را بین دو درِ خود جا داد و درحالی که محکم و با نهایت قدرت درهایش را روی او می‌کوبید، از صدای ترق ترق شکستن استخوان‌ها غرق در لذت شد.

- آخ...آیی...نکن! وای، د می‌گم نکن کمد زبون نفهم...آخخخ!

فریاد آخر در پی متلاشی شدن قفسه سینه‌ی ایوان برآمده بود. پس از اینکه استخوان‌های متصل به ستون فقراتش از هم پاشیدند، کل بدنش نیز در کسری از ثانیه فرو ریخت و تنها کپه‌ای استخوان بر زمین باقی گذاشت.

ایوان زمان زیادی برای سرهم‌بندی خودش نیاز داشت.

- مرلین ازتون نگذره! وقتی که برگردم پیش ارباب و بهش بگم چه کارا که با مرگخوار محبوب و موردعلاقه‌ش نکردین، بلایی به سرتون میاره که آرزو کنین کاش همون روزی که نجار بریدتون، بجای میز و صندلی و کمد تبدیل به هیزم می‌شدین و می‌سوختین!

فکِ ایوان درحالی که بی‌هدف دور خودش می‌چرخید و به دنبال باقی اجزای صورت می‌گشت، بی‌وقفه حرف می‌زد.
اما صدایش به صدای سوت و تشویق‌های بلند لوازم کلبه که به افتخار کمد با نهایت توانشان سروصدا ایجاد می‌کردند، نمی‌رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 01:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان می‌دونست که در حالت عادی این جمله باید تعریف کردن ازش می‌بود، ولی در اون لحظه چنین احساسی نمی‌کنه!
بنابراین از جاش بلند می‌شه و به سمت دیگه‌ی کلبه حرکت می‌کنه بلکه از کتاب و صندلی غرغرو دور بشه. اما هنوز دو قدم برنداشته که این‌بار صدایی از زیر پاش توجهشو به خودش جلب می‌کنه.
- آخ... تو چرا اینطوری راه می‌ری؟ حس می‌کنم با هر حرکتت استخون توم کوبیده می‌شه!

ناگهان کمد کنار کلبه درش باز می‌شه.
- درست فکر کردی خب! اسکلته. کل وجودش فقط از چهار تا استخون تشکیل شده.

ایوان به سرعت مداخله می‌کنه.
- چهار تا؟ فقط چهار تا؟ حداقل 200 تا استخون دارم کمدِ حسابی!

کف‌پوش چوبی کلبه با صدای غیژ غیژی نارضایتی خودش رو اعلام می‌کنه.
- پووف، حالا هر چند تا، اینم شانسه که ما داریم؟ هوی اسکلته، می‌شه اینقد رو من راه نری؟

ایوان سعی می‌کنه چشم‌غره‌ای نثار کمد کنه، ولی چون حدقه چشماش خالی بود موفق نمی‌شه. پس به جاش فقط به سمت زمین برمی‌گرده.
- اگه رو تو راه نرم پس چی کار کنم؟ پرواز کنم؟ تو بال می‌بینی رو من آخه؟
- پیست پیست... شومینه. راست می‌گه که. چی کار کنم ضایع بشه؟
- دارم می‌شنوما.
- هیس! وقتی دو تا وسیله بالغ با هم صحبت می‌کنن یه اسکلت وسط حرفشون نمی‌پره.

چوب‌های داخل شومینه با سرعت بیشتری شروع به ترق‌توروق می‌کنن که نشان از تفکرات شدید شومینه می‌ده.
- همم... بهش بگو تا تو استراحت می‌کنی از میله‌هایی که از این سر به اون سر کشیده شدن برای عبور و مرور استفاده کنه.
- مگه من میمونم که با میله... آخ!

یه تیکه چوب کف‌پوش زیرپای ایوان بلند می‌شه که موجب می‌شه ایوان تلو تلوخوران به جلو هدایت شه و مستقیم با کمد برخورد کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا با پشت دست تو دهنی سنگینی به هکتور زد و بعد همان طور که نگاه خشمگینش را به او دوخته بود گفت:
- فقط یک بار دیگه هکتور...فقط یک بار دیگه از دو کلمه کلبه و جنگل چه به صورت تکی و چه به صورت ترکیبی استفاده کن تا ببرمت و وسط همون کلبه جنگی دفنت کنم! فهمیدی؟

هکتور آب دهان مخلوط شده با خون دهانش را قورت داد و ترجیح داد برای دقایقی سکوت اختیار کند. بلاتریکس که از سکوت هکتور خاطر جمع شده بود رو به لینی کرد و گفت:
- خب پیکسی، حرفت به نظر منطقی میاد. حالا کجا باید دنبال ایوان بگردیم؟

لینی مانند فرفره از نوک کلاه لادیسلاو بلند شد و در آسمان اوج گرفت تا به اطراف نگاهی بیندازد:
- هوووم، هووووووم، هووووووووووم...راستش یه مشکلی داریم بلا.

بلاتریکس آهی کشید و گفت:
- دوباره چیه؟

لینی به پایین برگشت و بعد از فرود آمدن بر لبه کلاه لادیسلاو گفت:
- تا چشم کار میکنه همه جا زیر پوشش این ابر و بارون بی موقع است! تا وقتی قطع نشه نمیتونم حدس بزنم کدوم نقطه محل مناسب تری برای مخفی شدن ایوانه.

در همان زمان، کلبه جنگلی:

ایوان که هنوز صدای برخورد کتاب به کاسه سرش در گوش هایش میپیچید دستش را روی جمجمه اش گذاشت و گفت:
- اینجا دیگه کدوم قبرستونیه؟! خورشید ناز میکنه، تخت غر میزنه، کتاب کتک میزنه! لعنتی تو مثلا کتاب شعر بودی! یه ذره فرهنگ از خودت نشون بده!

صندلی پشتش را به ایوان کرد و با لحنی شاکی گفت:
- یکی به این فسیل زنده بگه از فرهنگ حرف نزنه! از وقتی اومده داره همه ما رو میکوبه به در و دیوار. نه یه ذره شعور داره نه حتی احترام حالیش میشه!

ایوان که انگار تازه متوجه شده بود در تمام این مدت در حال صحبت کردن با اشیا کلبه بود با ترس گفت:
- یا لرد کبیر! چه بلایی سر من اومده؟! من چرا توهم زدم؟! مگه در و دیوار با آدم حرف میزنن؟ انگار مغزم تکون خورده!

کتاب بار دیگر از داخل شومینه بیرون پرید و پس از اینکه یک جفت چک نر و ماده آب نکشیده دیگر به دو طرف گونه های استخوانی ایوان نواخت گفت:
- اتفاقا در کمال تعجب تنها چیزیت که سرجاشه عقلته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1402 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ‌خواران به بلاتریکس میکردن که زیر بارون خیس آب شده بود و موهاش کل صورتشو پوشونده بود. اصلا از این وضعیت راضی به نظر نمیرسید و هر لحظه احتمال نابودی یکیشون وجود داشت.
- دوباره میپرسم. به نظرتون این ملعون کجا میتونه رفته باشه؟
- کلبه‌ی جنگلی!
- مگه نگفتم ساکت؟

سدریک که با این فریاد خواب از سرش پریده بود به سرعت جلو رفت و بالشت یدکیش رو برای جلوگیری از فوران احتمالی خشم بلاتریکس توی دهن هکتور چپوند!
بلاتریکس هدف چشم غره‌شو از هکتور به بقیه‌ی مرگ‌خوار ها تغییر داد.
- خب... ففط یه بار دیگه می‌پرسم! به نظرتون این اسکلت خائن کجا رفته؟

همه به جز هکتور که هنوز حتی با وجود بالشت توی دهنش داشت ویبره می‌زد و سعی داشت بگه کلبه‌‌ی جنگلی به فکر فرو رفتن.
فکر کردن...
بازم فکر کردن...
خیلی فکر کردن....
بلاتریکس به مرگ‌خوارانی که حالا از سرشون دود بلند میشد نگاهی کرد و با ناامیدی گفت:
- خواهشا یکیتون قبل از اینکه کامل تبخیر بشین یه چیزی بگ...
- یافتم!
- چی رو یافتی؟
- محل اختفای ایوان رو!
- خب بفرمایین که ما هم بفهمیم کجاست.

لینی با غرور به سمت بلند ترین نقطه‌ای که میدید یعنی نوک کلاه لادیسلاو رفت و روش نشست.
- خوب گوش کنین ببینین چی میگم. ایوان یه اسکلته. تنها چیزی که برای بقا نیاز داره چیه؟ ویتامین دی!
لینی به چهره های بهت زده‌ی مرگ‌خواران اهمیتی نداد و ادامه داد.
- اگر ایوان فرار کرده باشه پس حتما یه جاییو انتخاب میکنه که توش بتونه ویتامین دی زیادی پیدا کنه. یعنی جایی که در معرض نور خورشید باشه. در نتیجه قطعا نمی‌تونه توی یک جای سرپوشیده مثل جنگل باشه!
همه‌ی مرگخوار ها برای تایید استدلال منطقی لینی سر تکون دادن!

- خب پس تو میگی که ایوان کجا میتونه رفته باشه!
- سوال خوبی پرسیدی بلا! من به این خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که...
-ولی من مطمئنم که ایوان تو جنگله!
ظاهرا هکتور تونسته بود بالشتو از دهنش در بیاره و حالا با بغض به بلاتریکس خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 30 مرداد 1402 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
کتاب با همان شدت و سرعت به سمت سر ایوان برگشت و به آن اصابت کرد!
- ما مسخره توییم؟ مغزتو پر از شعر و ادب و عرفان کنیم و تو ما را پرتاب کنی؟

کتاب بسیار عصبانی بود. چند ضربه دیگر به سر ایوان زد و خودش را داخل شومینه پرتاب کرد.


خانه ریدل ها:

مرگخواران روی زمین به دنبال اثری از گرد استخوان گشتند.

- نیست؟
- به نظر من که نیست...
- منم چیزی نمی بینم...

بلاتریکس مرگخواران را یکی یکی از نظر گذراند.
- کدومتون با این خائن صمیمی تر بودین؟ کسی نمی تونه حدس بزنه کجا ممکنه رفته باشه؟

هکتور با هیجان بالا و پایین پرید و جواب داد:
- کلبه جنگلی!

بلاتریکس با بی حوصلگی سری تکان داد.
- تو ساکت! کی ممکنه با تو صمیمی بشه آخه؟ اظهار نظرای تو تا آخر ماموریت فاقد اهمیت هستن. بقیه... حدسی ندارین؟ این روزیه الدنگ کجا ممکنه رفته باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 30 مرداد 1402 23:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلبه‌ی جنگلی

قطرات باران، با سرسختی خاصی خود را به شیشه می کوبیدند و گویا قصد تخریب خانه را داشتند.

ایوان روزیه که گوشه ای کز کرده بود و زیر لب (لب نداشت!؟ خب زیر استخوان لب) دعا دعا می کرد بخاطر شرایط نامناسبش رماتیسم نگیرد؛ با خود فکر کرد چقدر بدشانس است.

در ذهنش آدم های دنیا دو دسته شده بودند:
–ایوان های بدشانس و مردم معمولی... آه!

اما خب...
حتی برای بدشانس ترین آدم هم، همیشه راه هایی برای تفریح و استراحت وجود دارد.
به هر حال هرجا که سایه هست نور هم هست.

–اوه. اون یه کتابه؟

بله کتاب بود. کتاب شعر قدیمی. از همان هایی که تا دست میزنی کاغذ هایش پودر می شوند.

ایوان خوشحال از اینکه در این خانه‌ی مخروب هم فرصتی برای مطالعه پیدا کرده بود، کتاب را برداشت و گشود.

"همه از بهر تو سرگشته و فرمانبدار/ شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری"

اینا کجاشون فرمانبرداره؟ همه شون با من مشکل دارن.

ایوان کتاب را ورق زد.

"مرگخوار همان به که ز تقصیر خویش/ عذر به درگاه ارباب آورد"

حتما خیالاتی شده بود. مخاطب اشعار او نبود. یعنی امکان نداشت او باشد! باز هم کتاب را ورق زد.

"از پای تا سرت همه نور ارباب شود/ در راه لردسیاه چو بی پا و سر شوی"

-بسه دیگه شورشو در آوردین!

ایوان کتاب را محکم سمت دیوار پرت کرد.
گفتم به هر حال هرجا که سایه هست نور هم هست!؟
خب این جمله فقط برای محفلی ها صحت دارد و متاسفانه نویسنده مرگخوار است. در دنیای یک مرگخوار نور معنایی ندارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!