هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲:۱۲ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۱۳ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۹:۲۰
از عمارت ریدل ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 23
آفلاین
گویا بچه ویزلی ها پشت تسترال را با جای دیگری اشتباه گرفته بودند. کف آشپز خانه محفل از پیش هم بیشتر بوی نامطبوعی گرفته بود.
تستی نفسش را حبس کرد دیگر طاقت تحمل شاهکار های بچه ویزلی ها و خر بار کش کردن های رز را نداشت. دست و پاهایش شروع لرزیدن کرد. و چیزی که رز اصلا از دیدنش خشنود نمیشد اتفاق افتاد.

تق...دنگ...بوم

تسترال پخش زمین شد و تمام آنچه که رز پشتش او بار زده بود به همراهش به زمین افتاد.

_د آخه تسترال بی تسترال شده من سه ساعت زحمت کشیدم اینارو جمع کردم نمیتونستی یا جون نداشتی از اول میگفتی. اصلا آدرس شرکتی که فرستادتت رو بده مرجوعت کنم بگم یکی دیگه بفرستن.

_آه...هوف بذار یه نفسی تازه کنم میگم خدمت...

هنوز حرف تستی کامل از دهانش بیرون نیامده بود که با درد کنده شدن یک دسته دیگر از پشم های سرش یک متر از جایش پرید.

_بابا تو بوته خار افتاده بودم انقدر اذیت نمیشدم. موندم چی به این کله هویجی هاتون میدین انقدر جهش یافته شدن.

_نه انگار تو جواب بده نیستی. بذار من مودی رو خبر کنم بلکه شاید اون بالا سرت باشه به حرف بیای.

_نه نه نه نه شمارو تو زحمت نمیدازم. اهم داشتم عرض میکردم بنده یک عدد تسترال هستم.

_خب؟

_امم نه انگار هنوز متوجه عرایض بنده نشدید من یک عدد تسترال هستم.

_خب منم رز ام خوشبختم.

_به جون مرلین اگه فهمیده باشی چی میگم. باورکن من تسترال فایده ی دیگه ای غیر طبخ شدن و بار کشی هم دارم اگر صبر کنید و اجازه بدید توضیح بدم.

_اول که عین نیسان آبی مشنگی وارد تالارمون میشی و در و دیوار و داغون میکنی. بعدم میزنی کل بار های با ارزش محفلمونو چپه میکنی و از اون بد تر ویزلی کوچولو های نازنینمون رو زیر هیکل گندت له میکنی. بعدم آدرس شرکت کلاهبردارتو نمیدی. حالا هم به من میگی نفهم؟ موووودییییی.

گویا حرف های تسترال چندان اهمیتی برای رز نداشت که هیچ بلکه تمام دور انداختنی های محفل به یک باره برایش عزیز و با ارزش شده بود.

صدای قدم های سریع و محکم مودی در تالار تنین سنگینی می انداخت. و داشت به سرعت خود را به پیش صاحب صدا میرساند.

تستی بیچاره از دست این دیوانه هایی که گیرش افتاده بود، با گریه سرش را به هود آشپز خانه میکوبید.
نا امیدانه آهی کشید و منتظر بود تا بلکه عاقلی میان این دیوانه ها پیدا شود و او را از این آشفته بازاری که گیر افتاده بود نجات دهد.


S.O.S


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۲۳ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۹:۳۲
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 24
آفلاین
رز با عصبانیت این را گفت و ماشین لباسشویی بزرگی را روی تستی گذاشت. تستی که تا قبل از ورود به محفل ، چیزی سنگین تر از یک برقک را حمل نکرده بود، که البته، به اندازه صد نفر از بچه های ویزلی ها آزارش می داد و نزدیک بود چشمانش را با این خیال که جسم براقی است، از کاسه درآورد، ولی بازهم موقع حمل کردنش، کمتر از الان زجر می کشید.
- به مرلین منم موجود زندم، ربات نیستم.

رز بدون توجه به اشک های تستی، گردنش را گرفت و او را به گوشه دیگری از آشپزخانه برد.
- این قابلمه ها رو ببر بذار تو انباری، این یخچال ماگلی رو هم بنداز دور.
- اینو؟
- آره. آرتور آوردتش، به هیچ دردیم نمی خوره. حالا که هرچقدر می خواست دل و رودشو ریخته بیرون، بعید می دونم موندنش تو محفل فایده ای داشته باشه.
- ولی....
- ولی بی ولی.

تستی به این نتیجه رسید که اگر توسط ولدمورت کشته می شد، زجرش کمتر بود. ناگهان مایع گرمی روی پشتش حس کرد.


اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۰:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۳
#99

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۶:۱۶
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مدیر شبکه اجتماعی
ناظر انجمن
پیام: 168
آفلاین
بوی پیازهای گندیده سرتاسر فضا را در بر گرفته بود و مگس‌ها آزادانه و خوشحال، برای خود می‌چرخیدند. تستی می‌خواست محتویات معده‌اش را بالا بیاورد، اما با فرورفتن انگشت کسی در چشمش منصرف شد.
- اَی تو روحت. کی بود انگشتشو تا ته کرد تو چشم من؟

تستی با دو چشم قهوه‌ای درشت، موهای نارنجی رنگ و صورت کک و مکی رو به رو شد. قصد داشت سرش را برگرداند اما جسمی دیگر با همین مشخصات، خود را در صورتش کوبید.
- آخجوووون. اشباب باژی.
- آاااای. نکن بچه. به پشمام چیکار داری؟

رز در حالی که اخم‌هایش را در هم گره کرده بود رو به تستی گفت:
- انقدر غر نزن.
-به آرتور و مالی بگو درباره مراحل بعد از تولید بچه یه تجدید نظر بکنن.

تستی نگاه سردرگمی به اطرافش انداخت با تعداد کثیری از کودکان کله هویجی مواجه شد.
- صبر کن... ویزلیا دقیقا چندتا بچه دارن؟
- خیلی خیلی خیلی زیاد.


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱:۵۸ دوشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۲
#98

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
رز، گردن تستی را گرفت و او را به سمت شلوغ ترین بخش اتاق برد و شروع به بار زدن آشغال ها کرد. بین وسایل و لباس های کهنه، چند بچه ویزلی را هم سوار تستی کرد. نان خور کمتر... محفل مرفه تر.

تستی هر از چند گاهی خودش را تکان می داد و آت و آشغال های محفل دوباره به زمین می ریخت.
- ببینین. سوء تفاهم شده. من فقط چند تا سوال... هی... واقعا خیال داری اون میز تلویزیونو بذاری رو من؟

رز میز را با چوب دستی اش رو هوا معلق و تنظیم کرد.
- آره. آرتور آوردش. به هیچ دردی نمی خوره. ببین. حیوانات فقط به دو دلیل به محفل میان. یا برای حمل بار و یا پخته شدن توی پاتیل. از اونجایی که ما سالهاست گوشت نخوردیم و اصلا نمی دونیم چطوری هضم می شه، تو برای هدف دوم اومدی... یا شاید دلت می خواد...؟

تستی دلش نمی خواست.
- حداقل این بچه ها رو بسته بندی می کردی. دارن کرک و پرامو می کشن.

رز تستی را به سمت آشپرخانه برد.
- حرف نباشه. اینجا کلی پیاز گندیده داریم که باید ببریشون اون طرف آشپزخونه. چیه؟ فکر کردی می گم بریزی دور؟ هرگز! پیاز به هر شکلش قابل مصرفه!




پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۸:۵۳ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲
#97

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
- آهاااای...الو...هیچ کس خونه نیست؟
به نظر می‌رسید که هیچ کس در خانه نیست. تستی یورتمه کنان به پذیرایی محفل رسید و نگاهی به اطراف انداخت:
- اوه اینجا چه خبره؟!

سالن پذیرایی شلوغ ترین و بهم ریخته ترین جایی بود که تستی تا به حال به عمرش دیده بود، و با توجه به اینکه تستی یک تسترال بود و عموما در جاهایی نه چندان مرتب زندگی میکرد این نکته بیشتر به چشم می‌آمد. لباس های چرک این طرف و آن طرف پخش و پلا بودند. یک جفت جوراب توی کاسه‌ای که خدا میدانست چند ماه است آنجا رها شده افتاده بود و کتاب‌ها و کارت های بازی در هر طرف به چشم میخوردند.

تستی به قابلمه غذایی که روی میز بود نزدیک شد اما بوی ترشیدگی که از آن متساعد می‌شد باعث شد سریعا رویش را برگرداند! ظاهرا پیدا کردن غذا در آن آشفته بازار به این راحتی ها نبود.

- هی تو اینجا چیکار میکنی؟

تسترال برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. رز زلر در حالی که داشت موهای آشفته اش را مرتب میکرد به او خیره شده بود.
- آه...بینندگان محترم، بالاخره هم اکنون انسان!

تستی این را گفت و چهار نعل به سمت رز رفت.
- من چندتا سوال...

رز اما بدون اینکه بگذارد تستی سوالش را تمام کند استخوان گردنش را گرفت و همان طور که او را دنبال خودش می‌کشید گفت:
- بالاخره اومدی؟ تازه یادم آمد چرا اینجایی، میدونی چند وقته درخواست دادیم یه تسترال بفرستن تا آت و آشغال های اضافه محفل رو از اینجا جا به جا کنیم؟ دنبالم بیا که حسابی کار داریم!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۲
#96

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5467
آفلاین
تستی تسترالی بیش نبود. این یعنی چندان از عقل و هوش سرشاری برخوردار نبود که در این لحظات سخت و طاقت‌فرسا بتونه تصمیمات سریعی که اتفاقا درست هم باشن بگیره. اما بالاخره تستی دوست داشت سعی و تلاش کنه، نهایتا نتیجه‌ش خوب نمی‌شد خب!

بنابراین صحنه‌ی پیش روی تستی اسلوموشن می‌شه. مودی غرش‌کنان جلوش قد علم کرده بود و با یک چشمش برای در اشک می‌ریخت و با چشم دیگه‌ش روی تستی متمرکز شده بود.

تستی اصلا از موقعیتی که در اون گیر کرده بود راضی نبود. آخه اون فقط یک تسترال بود. باید می‌خورد و می‌خوابید و گاهی هم سواری می‌داد! اما حالا نه تنها زجرهای بسیاری کشیده بود، بلکه با یک دیوانه زنجیری هم گیر افتاده بود.

هرچی در مغزش جستجو می‌کنه بلکه بتونه راهی برای پیش‌روی پیدا کنه، پیدا نمی‌کنه. پس راه پس‌روی رو برمی‌گزینه و به یاد میاره که چطور مودی به در علاقه نشون داده بود و براش دلسوزی کرده بود.

صحنه به حالت عادی برمی‌گرده. تسترال در یک حرکت سریع روشو برمی‌گردونه و پشت به مودی به سمت در خیز برمی‌داره.
- بابا درها که نمی‌میرن. بهش بگو من تو رو نکشتم!

و همین جمله کافی بود تا ناگهان تستی سنگینی‌ای که حضور مودی در پشت سرش داشت رو حس نکنه. حتی نمی‌دونست دقیقا چه اتفاقی رخ داده، فقط می‌دونست مودی دیگه نیست.
- هوووف... نجات پیدا کردم.

تستی که دیگه احساس امنیت می‌کرد، تیکه‌های درو که مثلا به آغوش کشیده بود دوباره روی زمین رها می‌کنه و چند بار هم بهش لگد می‌زنه.
- به خاطر تو نزدیک بود بمیرم. ایش.

تستی اینو می‌گه و به سمت پذیرایی خونه حرکت می‌کنه.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۲ ۲۲:۵۵:۱۲



پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ شنبه ۷ مرداد ۱۴۰۲
#95

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
خلاصه:
دافنه، گویل و گیبن تصمیم میگیرن گند بزنن به مغازه موجودات جادویی چارلی ویزلی. اونا حتی حیوانات توی قفس ها رو هم آزاد میکنند. جرج ویزلی وقتی که این وضعیتو میبینه تصمیم میگیره اونا رو به سمت یه گنج هدایت کنه. این وسطا یکی از تسترال های چارلی (که در واقع آدمه ولی به صورت تسترال در میاد) میره خونه ی ریدل. لرد هم بهش میگه بره محفل تا جواب سوالات "ویزلی ها دقیقا چندتا بچه دارن؟دامبلدور موقع خواب ریششو میکنه توی پیژامه و پتو، یا فقط زیر پتو یا کلا روی پتو، و شبا که کله زخمی میخوابه ملت دورش جمع میشن قربون صدقه زخمش بشن یا نه؟ " رو پیدا کنه.
الان تستی ( اسم تستراله) پشت در محفله و می خواد وارد بشه.


تستی از همین الان هم فهمیده بود که اگر به دست لرد کشته می شد، انقدر زجر نمی کشید!
پس با خود یک تصمیم کاملا عاقلانه گرفت و چند قدم عقب عقب رفت.

- چی شد بالاخره میری دنبال کلاه قرمزی یا نه؟

تسترال جوابی نداد چون درحال شتاب گرفتن و با سرعت به سمت در آمدن بود.

- نیا! به من نزدیک نشو! آی هوااااارر! ...کمک!... آخ!

تستی به روش یک تسترال تصمیمی کاملا عاقلانه گرفته بود. تا وقتی زور داشت چرا باید تن به خواسته های یک در می داد؟ تا وقتی کله ای محکم داشت تا با آن داخل برود دیگر چه نیاز به فکر کردن داشت؟
بنابراین طی یک حرکت سریع با تمام قدرت، شاخ هایش را به در کوبید و بعد از کندن در، داخل شد.
- آره! بالاخره موفق شدم!

حقیقتا در زندگی اگر کسی بخواهد اینطوری وارد جایی شود، اولین چیزی که می شنود "هوی تسترال مگه اینجا طویله ست که اینطوری وارد می شی!" است. که خب قاعدتا چندان به مذاق انسان خوش نمی آید. اما این قضیه درمورد تستی فرق می کرد. به هرحال او تسترال بود و از اینکه کسی این گونه خطابش کند ناراحت نمی شد.
شاید باورتان نشود او حتی منتظر بود تا اولین نفری که می بیندش آن جمله را بهش بگوید ولی گویا در محفل اوضاع فرق می کرد.

- تو سوروس اسنیپی؟
- نه من تست...
- اسنیپ لعنتی با در چی کار کردی؟ سوروس به مرلین تو مسلمون محفلی نیستی!

مودی چشم باباقوری که معلوم نبود کی آنجا ظاهر شده و چرا هی دارد "سوروس! سوروس!" می کند؛ تسترال را دور زد و رفت در شکسته را در آغوش کشید.
- در! چشماتو بازکن! تو نباید بمیری! بهت گفته بودم هوشیاری مداوم داشته باش. چرا به حرفم گوش نکردی؟ در!

فریاد دردناک مودی کل خانه را را فرا گرفت. تسترال نمی فهمید چرا کسی باید این گونه برای درب منزلش زار بزند.
مطمئنا آنجا محفل نبود! دیوانه خانه بود!

او که فکر می کرد مودی کاملا فراموشش کرده؛ خواست از آنجا برود. اما هنوز قدمی برنداشته بود که حس کرد کسی یا چیزی مانع حرکتش شده است.

- زدی در رو کشتی حالا هم می خوای در بری؟ این بود رسم ادب؟

مودی بسیارخشمگین و آماده ی جنگ به نظر می رسید. تستی باید هرچه سریعتر راهی پیدا می کرد تا از دستش خلاص شود.




یاد آوری کتاب هفتم: این مودی در واقع همون طلسمیه که لوپین و آرتور روی در محفل کار گذاشته بودن تا اسنیپ نتونه وارد بشه. طلسم هم وقتی خنثی میشه که فرد وارد شده بلند بگه:"من تو رو نکشتم!"



...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#94

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۶ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
تستی فکر کرد. چه چیزی برایش خیلی باارزش بود؟ غذا هایی که وقتی به حالت تسترال در می آمد مردم به جلوی پایش می ریختند؟ یا چوبدستی اش که از کش رفتن از یک اصیل زاده ساخته بود؟ یا شایدم خانه اش بود؟ اصلا چیزی داشت که بخواهد برایش ارزش داشته باشد؟ به سوال آخر برای مدت مدیدی فکر کرد، اما باز هم به نتیجه ای نرسید. پس تصمیم گرفت تفکر تسترال گونه اش را فعال کند، یعنی تفکرِ برعکس. پس دوباره شروع کرد به فکر کردن، کرد. غذا هایی که وقتی به حالت تسترال در می آمد مردم به جلوی پایش نمی ریختند؟ یا چوبدستی اش که از کش رفتن از یک اصیل زاده نساخته بود؟ یا شایدم خانه اش نبود؟ اصلا چیزی داشت که بخواهد برایش ارزش نداشته باشد؟ بله این تفکر تسترال گونه بود، تکرار همه چیز های مثبت اما به صورت منفی شده. اما تستی هنوز هم به نتیجه نرسیده بود.
او تصمیم گرفت بجای فکر کردن، حرف بزند؛ پس با صدای احمق مآبانه ای گفت:
- هی در... تو میدونی چه چیزی برای من باارزشه؟
- یعنی تو هیچی تو ذهنت نداری که باارزش باشه؟ تو منو تسترال فرض کردی؟

تستی که بهش بر خورده بود، با طمأنینه و لجبازی، گفت:
- تسترال مقام والاییه، به تسترال توهین نکن!

تستی این بار قبل از حرف زدنِ در، موتور دهانش را خاموش و موتور ذهنش را روشن کرد؛ دقیقا! او در شرایط سخت و نابسامان فهمیده بود، چه چیزی برایش باارزش تر است، تــســتــرال بودن!
او با حالتی کاشفانه رو به در گفت:
- تسترال بودن، برام با ارزشه!
- عه، چه خوب! فقط چطوری اینو ازت بگیرم؟

در به نکته خوبی اشاره کرده بود. اما نکته اش ظریف تر از مو نبود. نکته اش ظریف تر از یک زردمبو* بود! انقدر که این نکته ضایع بود! در با حالتی حق به جانب گفت:
- خب یه چیز با ارزش دیگه، بگو!

تستی باز هم در دریای سیاه فکرش فرو رفت. ولی این بار مجبور نشد غرق بشود و موتور ذهنش را خاموش کند! او فقط یک سیکل* داشت که مادرش به او داده بود و گفته بود، اگر آن را خرج کند، او را عاق تسترال می کند! اما نگفته بود، اگر آن را به یک در بدهد، عاقش می کند یا خیر. پس آن را سریع از جیبش درآورد و جلوی در گرفت و گفت:
- حالا برم تو؟
- نه، نه! می رسیم به مرحله دوم... باید دندون نیش یک کلاه قرمزی* رو پیدا کنی!

تستی از همین الان هم فهمیده بود که اگر به دست لرد کشته می شد، انقدر زجر نمی کشید!


* زردمبو، نوعی موجود جادویی شبیه غواص است. برای اطلاعات بیشتر به کتاب سوم مراجعه شود.
* سیکل، سکه های نقره در دنیای جادویی است. برای اطلاعات بیشتر به کتاب اول مراجعه شود.
* کلاه قرمزی، نوعی موجود جادویی است. برای اطلاعات بیشتر به کتاب سوم مراجعه شود.


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۴ ۱۶:۵۱:۴۰

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹
#93

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۶ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 89
آفلاین
- باز شو.
- نه.
- ميشه لطفا باز شی؟
- نه.
- چیکار کنم باز شی؟

در کمی فکر کرد. بعد به تستی نگاه کرد که بهش خیره شده بود و ناخوناشو میجوید.
- خیلی خب، باز میشم... ولی به يه شرط.

خوشحالی ای که با شنيدن جمله اول به صورت تستی اومده بود، با شنیدن جمله دوم محو شد.
خیلی به تستی بر خورد. تا حالا منت هیچکسو نکشیده بود؛ هیچکس به جز صاحبخونه ش، صاحب کارش، استاد هاگوارتز... حالا که فکرشو میکرد، منت خیلیا رو کشیده بود، ولی از یه چیز مطمئن بود؛ این که هیچوقت، منت یه در رو نکشیده بود!

- خیلی خب... شرطتو بگو.
- اول کلمه جادویی رو بگو.

تستی یه عالمه کلمه جادویی بلد بود. با خودش فکر کرد که کدومش ممکنه به درد یه در بخوره... آلوهومورا؟ اکسپلیارموس؟...

- دِ تسترال! اینا رو میخوام چیکار؟ لطفا! بگو لطفا.
- حالا که اینقدر اصرار میکنی... لطفا بهم بگو شرطت چیه.

در به این نتیجه رسید که تستی، واقعا تستراله! اونقدر که حتی متوجه نشد که در ذهن خونی بلده. در اصلا از این نادیده گرفتن استعدادش خوشش نیومد. برای همین تصمیم گرفت تا جاییکه میتونه اذیتش کنه.
- خیلی خب، شرطم اینه که یه چیزی بهم بدی. یه چیزی که خیلی برات با ارزشه.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۲:۰۰ سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹
#92

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲:۳۰:۴۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 713
آفلاین
تسترال همانطور روبه‌روی در ایستاده و در انتظار کشف چگونگی باز شدنش، به آن زل زده بود.
- ای بابا...پس این دستگیره‌ش کو اصلا؟
- قایمش کردم.

تستی با تعجب برگشت و به پشت سر و اطرافش نگاهی انداخت. هیچ کس نبود. بنابراین، با این تصور که صدا را در ذهنش شنیده، به بررسی در با نگاهِ خیره‌اش ادامه داد.

- گفتم قایمش کردم!

این بار تستی متوجه شد صدا، صدای واقعیست و خیال پردازی نمی‌کند. زیرچشمی به دو طرفش نگاه کرد تا مچ شخص گوینده را بگیرد. اما با فضایی کاملا خالی روبه‌رو شد. سرانجام، زمانی که آن جمله بار دیگر تکرار شد، به حقیقت پی برد.

با دهانی باز رو به در برگشت و این بار با حالتی متفاوت به آن زل زد.
- تو...تو حرف می‌زنی؟
- معلومه که حرف می‌زنم.
- خب پس...خیلی هم عالی. بیزحمت باز شو که من کلی کار دارم.

اما در قصد انجام چنین کاری را نداشت.
- خیر. نمی‌شه.
- چرا؟
- چون فعلا تمایل ندارم باز شم. حتی واسه ورود خود محفلی‌ها هم باید فکر کنم، چه برسه به شما غریبه‌ها!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۸ ۲:۰۷:۴۱

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.