هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شیون آوارگان
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۵۰ جمعه ۱۱ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۸:۰۱
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 1318 | خلاصه ها: 1
آفلاین
موقعیت: میدان هاگزمید


تاریکی رو به زوال بود و کورسویی از شرق به چشم می‌خورد. دختر مرموز دوباره تک و تنها رو به مجسمه میدان ایستاده بود و به آنچه دیروز غروب در آنجا دیده بود فکر می‌کرد. این ماجرا برایش جذابیت پیدا کرده بود چرا که بی‌شک رد پای یک یا چند خوناشام را در آن احساس می‌کرد. هر جا که خوناشام‌ها دست به شیطنت می‌زدند، او هم ظاهر می‌شد تا بتواند در خفا زهرش را بریزد و ضربه‌ای به آنها بزند.

«فکر نمی‌کنی بیرون بودن در این ساعت برای دخترخانمی مثل شما زمان مناسبی نیست؟»

دختر لحظه‌ای از جا پرید و به سوی جایی که صدا را از آن شنیده بود برگشت. بلافاصله چهرۀ رنگ‌پریده اما جذاب جوانی که به سمتش می‌آمد را تشخیص داد. گادفری میدهرست او را نمی‌شناخت، اما این آخرین خوناشامی بود که دوست داشت آنجا ملاقات کند.

پیش از آنکه بتواند آپارات کند، دست‌های قوی گادفری دور گلویش حلقه شده بود.

«کجا با این عجله...؟»

در کسری از ثانیه دندان‌هایش نیشش پوست گردن دخترک را لمس کرد و خون گرم جاری شد.

طعم خون برایش ناآشنا نبود. دست از خوردن کشید و دخترک را پس زد.

«همینقدر کافیه. حالا برو رد کارت.»

دختر بدون اینکه چیزی بگوید غیب شد.

گادفری می‌دانست کارش اشتباه بود و موقعیت او را هم در محفل، هم در برابر وزارتخانه به خطر می‌انداخت، اما چاره‌ای نبود. غذا با پای خودش در بهترین مکان ممکن آمده بود.

شب قبل، اَتکینسون توانسته بود در نقش آرور و به بهانۀ بازجویی جعفر و سگش را روانۀ بازداشتگاه ویژه وزارتخانه کند.
بی‌شک حالا هاگزمید، ساختمان مخوف آن و همۀ گوسفندان انسان‌نمای باقی‌مانده بی‌دفاع در اختیار و در دسترس او قرار می‌گرفت.

گادفری الکترا را در مکانی که از قبل توافق کرده بودند طعمه گذاشته بود و مطمئن بود دیر یا زود سروکلۀ خوناشام‌های هم‌دست اتکینسون پیدا خواهد شد.


تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


پاسخ به: شیون آوارگان
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸:۴۴ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۸:۰۷
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 273
آفلاین
آسمان به رنگ سیاه درآمده بود و ابرها جلوی نور ماه را گرفته بودند و خانه ی کدخدا در اضطراب، درماندگی و وحشت فرو رفته بود. بیشتر گوسفندان آماده باش با چوبدستی هایشان در اطراف خانه نگهبانی می دادند و عده ای نیز داخل آن مشغول اجرای طلسم های محافظ بودند.

گادفری و یکی از گوسفندان به اسم الکترا در اتاق جعفر نشسته بودند و همان طور که به نقطه ای نامعلوم نگاه می کردند، در افکارشان غرق شده بودند.

گادفری:
"باید زودتر راجع به اون اتکینسون لعنتی با جعفر حرف می زدم."

"خودتو ناراحت نکن. اتفاقیه که افتاده. باید ببینیم الان می تونیم چی کار کنیم... تو گفتی اتکینسون قبلا چند بار بهت پیشنهاد همکاری داده بود. فکر می کنی اون داره از خون آشاما واسه قتل عام گوسفندا استفاده می کنه؟"

"به احتمال زیاد همین طوره."

"باید یه جوری خون آشاما رو گیر بندازیم و ثابت کنیم کار اونا بوده. می تونی اعضای محفلو خبردار کنی؟"

"بهتره فقط من و تو بریم اون جا تا توجه دشمنامون جلب نشه."

"یه خون آشام و یه گوسفند چه طوری می تونن تنهایی حریف اونا بشن؟"

"ما روز میریم سراغشون."

"ولی روزا تو ام ضعیفی."

"نه با خوردن این."

و یک بطری از جیب کتش بیرون آورد.
"این ترکیب خون ریموس و یکی از شکلاتای مخصوصشه و جلوی تاثیر منفی خورشیدو می گیره."

"عالیه. من طعمه میشم و تو ام غافلگیرشون می کنی."




پاسخ به: شیون آوارگان
پیام زده شده در: ۰:۱۴:۳۶ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۸:۰۱
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 1318 | خلاصه ها: 1
آفلاین
جعفر آهی از غم و اندوه و درماندگی کشید. آمدن اتکینسون امید را در دلش زنده کرده بود. چیزی در وجود اتکینسون خاطرش را آسوده می‌کرد که قاتل و دزد گوسفندهای انسان‌نمایش بی‌شک دیر یا زود پیدا می‌شود، اما دلشوره عجیبی او را می‌آزرد. چرا وزارتخانه زبده‌ترین آرور را برای این کار فرستاده بود؟ نکند این ماجرا ابعادی فراتر از هاگزمید داشته و او بی‌خبر است؟ نکند پیچیده‌تر از چیزی باشد که انتظارش را داشته؟

«معلومه که پیچیده‌ست احمق. نابودمون کردی. بیچاره‌مون کردی. خانواده بزرگمون با بی‌عرضگی تو داره نابود می‌شه.»

طبق معمول، جعفر گذشته در بدترین شرایط ذهنی جعفر حال ظاهر می‌شد، نیش و کنایه‌اش را می‌زد و به گوشه‌ای می‌خزید.

اتکینسون ادامه داد: «آقای جعغر من برای حل این پرونده و پیدا کردن مظنون‌ها به یک سری اطلاعات نیاز دارم. در عین حال، خوب می‌دونید که دوست ندارم شلوغش کنم و زیردست‌هام از سروکول شما بالا‌ برن. بنابراین ازتون می‌خوام صرفا برای دقایقی ذهنتون رو در اختیار من بگذارید تا خاطرات چند روز گذشته‌تون رو مرور کنم.»

کدخدا برآشفت و پیش از آنکه فکر کند بر حسب غریزه از جا جست:
«نه. هرچقدر دوست دارید به من مظنون شید جناب اتکینسون ولی حتی عمومی‌ترین خاطرات من در ذهن خودم باقی می‌مونه. این حق آزادی جادوگری منه و یکی از مهم‌ترین بندهای اول اساسنامه نظام جادوگری بریتانیاست. شما حق ندارید...»

«باشه باشه... بهتره آروم باشید آقای کدخدا. من فقط خواستم به کارها کمی سرعت بدم. فکر می‌کردم شما بیشتر از هر کسی وخامت اوضاع رو درک کرده باشید. مشکلی نیست. من به حقوق شما احترام می‌گذارم.»

اتکینسون کمی از قهوه‌اش نوشید، از جا برخاست و لبخند کج و معوجی تحویل او داد. سپس چوبدستی‌اش را بیرون کشید و رو به جعفر گرفت: «با شما مطابق قانون رفتار می‌شه جناب کدخدا. بدون اینکه کلمه دیگه‌ای‌ بگید، با من به اداره اسرار می‌آید تا بازجوهای ویژه اطلاعات لازم رو از شما بپرسن.»

با حرکت چوبدستی اتکینسون، تارهای شفافی دور دست‌های جعفر بسته شد.

«این چه طرز برخورد با کد...»

تارها بسط پیدا کرده بودند و دور دهان او را هم گرفتند.

اتکینسون گفت: «شما مظنون اصلی این پرونده هستید.»


تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


پاسخ به: ساختمان مخوف هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸:۳۳ جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۸:۰۷
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 273
آفلاین
"گنیو آتکینسون! چه قدر خوشحالم که اومدی به دیدنم. تو تنها کسی هستی که می تونی من و گوسفندای عزیزمو از این کابوسی که پیش اومده، نجات بدی."

آتکینسون لبخند دلگرم کننده ای به جعفر زد و وارد خانه شد و روی یکی از مبل ها نشست.
"و حتما این کارو واست انجام میدم، جعفر عزیزم. حل کردن پرونده ها و به دام انداختن مجرمای کثیف تو خون منه."

جعفر روی یک مبل دیگر مقابل او نشست و جکسی با یک سینی که دو فنجان قهوه روی آن بود، داخل اتاق پذیرایی شد و فنجان ها را مقابل آتکینسون و جعفر گذاشت و آن جا را ترک کرد.

جعفر:
"تو هیچ ایده ای راجع به این اتفاقایی که افتاده، داری؟"

آتکینسون فنجان را برداشت و محتویات داغ آن را چشید.
"یه حدسایی تو ذهنمه. می دونی، این اتفاق منو یاد سال ها پیش میندازه. اون موقع که یه کارآگاه کشیش بودم و واسه اسقف کار می کردم."

"خب؟"

"یکی از پرونده هایی که روش کار کردم، قتل سریالی جنای خونگی بود و فکر می کنی کی پشت این قضیه بود؟"

"کی؟"

"یه خون آشام. یکی از همون زالوهای کثیفی که فکر می کنن شیطان روحشونو تبرک کرده و خودشونو از بقیه ی موجودات بالاتر می دونن."

"همه شون این طوری نیستن. من یه دوست خون آشام دارم به اسم گادفری میدهرست. اون همرزمیمم هست و کسیه که من واقعا تحسینش می کنم."

عضلات صورت آتکینسون با شنیدن نام گادفری منقبض شد. او در گذشته خیلی سعی کرده بود از آن خون آشام برای اجرای نقشه هایش استفاده کند، ولی گادفری کوچک ترین علاقه ای به همکاری با او نشان نداده بود.

آتکینسون به اجبار لبخند کوچکی زد و گفت:
"بعضی وقتا استثنا هم پیش میاد."


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۴ ۱۳:۰۷:۴۴
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۴ ۱۳:۱۱:۲۴



پاسخ به: ساختمان مخوف هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۵۶ جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳

هافلپاف، وزارت سحر و جادو، محفل ققنوس

کدوالادر جعفر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۴:۴۸ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۱:۲۴
از وسط دشت
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
محفل ققنوس
شـاغـل
پیام: 124
آنلاین
زیرزمینی تاریک، مکانی نامعلوم

چاقویش را به سنگ دیوار کشید. تیزی چاقو را روی دست خودش امتحان کرد. خون سیاهی از محل خراش بیرون زد. بجای درد و ناراحتی، خوشحالی در چهره‌اش موج زد و تیزی برنده چاقو، لبخندی دندان نما و دیوانه‌وار به چهره‌اش نشاند. رویش را به سمت قربانی جدیدش برگرداند که پشت سرش غل و زنجیر شده و دهانش با پارچه‌ای کثیف و خونی بسته شده بود.

- آخ! ببخشید که منتظر موندی...

با طعنه رو به گوسفند بی رمقی که گوشه‌ی زیرزمین افتاده بود نگاه کرد. اتاق اصلی، جایی که او درش سکونت داشت با انواع چاقو و وسایل تیز و مقدار زیادی خون، تزئین شده بود. دستانش را بلند کرد و درحالیکه کل اتاق را به گوسفند نشان می‌داد و همزمان خودش هم اتاق را با غرور و لذت تماشا می‌کرد گفت:
- ولی اینجا جای توئه! جایی‌که بهش تعلق داری! تو یه گوسفندی...

خیز و جهش غیرمنتظره و ناگهانی‌ای به سمت گوسفند کرد و با چاقو برش عمیقی برروی ران پایش به جا گذاشت. همزمان با ایجاد برش، ناله خفیفی از زیر پارچه‌ی کثیف بلند شد.

- و یه گوسفند، سزاش همینه!

بلند شد و چاقو را درون کوره آتش گوشه اتاق گذاشت. به سمت انتهای اتاق چرخید که میزی با چندین کشو قرار داشت و کنار میز، آینه‌ای تمام‌قد قرار داشت. از درون آینه به گوسفند نگاه کرد و ادامه داد:
- آره! سزای همه شما گوسفندا همینه. شما همینطوری در حالت عادی نجاست از سر و روتون میباره. هع! گوسفند انسان‌نما؟

حتی غرورش اجازه نمی‌داد که حرف هایش را مستقیما به قربانی‌اش بزند و درون چشمهایش نگاه کند. اورا از درون انعکاس آینه مخاطب قرار می‌داد. یا شاید از صحبت مستقیم با او می‌ترسید. لرزشی واضح درون صدایش افتاد. تن صدایش بلندتر شد. نگاهش را از درون آینه به زمین انداخت و تقریبا داشت از خشم فریاد می‌زد:
- تو و اون صاحب حروم‌زاده‌ات کمر بستین که جامعه جادوگری رو به گند بکشین! اما من نمیزارم. تک تک گوسفندای گله‌اش باید جواب بدن. خودش هم یروزی باید جواب بده! توی همین اتاق!

ناگهان برگشت و چاقوی گداخته را از توی کوره برداشت. لیوانی دیگر را هم از روی میز کنارش برداشت. چاقو را با مهارت یک دور در دستش چرخاند و با حرکتی سریع و ماهرانه، با یک ضربه‌، خطی منظم و صاف برروی گردن گوسفند ایجاد کرد. از جای برش فواره منظم خون بیرون زد. لیوانش را زیر فواره خون گرفت و وقتی لیوان مالامال از خون سرخ و تازه گوسفند شد، خون را سر کشید.

حالش بد شد و تمام محتوی معده‌اش را به همراه خون گوسفند بالا آورد. ضعف بر او چیره شد، رمق از زانوهایش رفت، نتوانست خودش را نگه دارد و برروی زمین افتاد.

- باید خودت رو به خون گوسفند عادت بدی!

صدایی از درون سایه‌ها به گوش رسید. مردی که تا آن موقع، شاهد تمام ماجرا بود، خودش را نشان داد. با رخ‌نمایی تازه وارد، ضعف قاتل به همراه ترس، بیشتر شد. تازه وارد که جنونش از قاتل بیشتر بود با لبخندی که حتی یکدم کمتر نمی‌شد گفت:
- باورم نمیشه باید به یه خون‌آشام یاد بدم چجوری از خون خوردن لذت ببره!

ساختمان مخوف هاگزمید

تقه‌های نامنظمی روی در خورد.

نگاهش به چهارچوب در خیره ماند. کسی آمده بود.

در آرام باز شد و هیکل درشت فردی پیش چشمانش نمایان شد. او را شناخت! بالاخره آرور وزارتخانه رسیده بود. آن هم نه یک آرور معمولی. معروف‌ترینشان!

- جکسی!! قهوه بیار، مهمان ویژه داریم!

چهره‌‌ای آشنا. هم برای کدخدا و هم برای قاتل گوسفندانش. چهره‌ی مرموز زیرزمین، در میان چارچوب در ایستاده بود.
- سلام کدخدا!


ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۴ ۱۲:۳۱:۱۳
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۴ ۱۲:۳۲:۴۸

Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: ساختمان مخوف هاگزمید
پیام زده شده در: ۸:۴۷:۳۷ جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۸:۰۱
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 1318 | خلاصه ها: 1
آفلاین
شب، داخلی، ساختمان مخوف هاگزمید


کدخدا شب سختی را می‌گذراند. یا خواب به چشمانش نمی‌آمد، یا اگر خوابش می‌برد، کابوسی وحشتناک‌تر از اتفاقات بیداری می‌دید و از جا می‌جست. حضور گاه و بی‌گاه جعفر گذشته و سرزنش‌های بی‌رحمانه‌اش تمامی نداشت.

بلافاصله پس از آنکه کمی حالش جا آمده بود، غروب جغدی به لندن فرستاده بود و از وزیر سحروجادو کمک خواسته بود تا شاید یکی از آرورهای زبده را برای پیدا کردن آن جنایتکار به هاگزمید روانه کند. اختلاف‌های عقیده بین او و وزیر باعث نمی‌شد در چنین موضوع مهمی او را نادیده بگیرد. نه‌اینکه پیش از این کسی را نفرستاده باشند. اما پیگیری مطلوبی از جانب وزارت‌خانه در کار نبود چون فکر می‌کردند: «گم شدن چهار تا گوسفند چه اهمیتی داره؟ حتماً یه نفر داره برای حیوون خونگی‌ش غذا می‌بره. از کی تا حالا این شده پرونده جنایی؟»

این حرف را مستقیم از دهان کسی نشنیده بود اما به گوشش رسانده بودند که دایره جنایی برای تشکیل پرونده مقاومت می‌کرده و حرف‌هایی با این مضمون گفته شده تا پرونده به دایره سرقت اموال ارجاع داده شود. نتیجه اینکه تا پیش از صحنۀ خوفناک میدان هاگزمید، دستش به جایی بند نبود و کسی وضعیت را به اندازۀ کافی جدی نمی‌گرفت. حالا او شاهد و سرنخی هم داشت. دختری که در میدان هاگزمید ظاهر شده بود و خنجر خون‌آلودی را که احتمالا با آن جان گوسفند را گرفته بودند در اختیارش گذاشته بود. باید او را هم احضار می‌کردند تا اطلاعاتش را بیرون بکشند.

همین اتفاق تضمین می‌کرد که وزارتخانه جدی‌تر به موضوع ورود کند و یک آرور حرفه‌ای را به یاری‌اش بفرست.

- از اولش بهت گفتم، الان هم بهت می‌گم. داری اشتباه می‌کنی که ریش و قیچی رو می‌دی دست وزارتخونه. باید خود بی‌عرضه‌ت اون عوضی رو پیدا کنی و به سزای عملش برسونی. اگه اینا بگیرنش در بدترین حالت مجبورش می‌کنن جریمه بده و فوقش چند ماه حبس...

جعفر گذشته دوباره شروع کرده بود. ای کاش می‌‌توانست وردی بخواند و او را بکشد. کاش حداقل می‌توانست صدایش را ببرد.

نوری از بیرون به داخل تابید و لحظه‌ای سرتاسر اتاق روشن شد. یک ثانیه بعد صدای دلخراش رعدوبرق توانست لحظاتی صدای آزاردهنده‌تر جعفر گذشته را بپوشاند.

همین را کم داشت. هوای بارانی و رعدوبرق.

تقه‌های نامنظمی روی در خورد.

نگاهش به چهارچوب در خیره ماند. کسی آمده بود.

در آرام باز شد و هیکل درشت فردی پیش چشمانش نمایان شد. او را شناخت! بالاخره آرور وزارتخانه رسیده بود. آن هم نه یک آرور معمولی. معروف‌ترینشان!

- جکسی!! قهوه بیار، مهمان ویژه داریم!



تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


پاسخ به: ساختمان مخوف هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۵۹ سه شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۴:۴۸
از میان ورق های کتاب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
پیام: 54
آفلاین
- دیگه با چه رویی اسم خودت رو چوپون می‌ذاری؟

صحنه‌ی هولناک روبه‌رو و زخم‌ زبان جعفر گذشته، دست به دست هم دادند و ناگهان کنترل بدن جعفر دست خودش نبود. دیگر تحمل چنین شوک رعب‌آوری را نداشت. سیاهی اطرافش را فراگرفت، احساس کرد که دارد در خلاء تاریکی غرق می‌شود و درآخر، جعفر ماند و تاریکی مطلق.

ساعتی بعد

اولین چیزی که چشمان خسته‌ و بی‌فروغ‌ جعفر پس از به هوش آمدن در اتاقش دیدند، چهره عصبانی جعفر گذشته بود که دست به سینه جلوی او ایستاده و به او زل زده بود.
- پس بلاخره از خوابت دل‌ کندی؟

ناگهان طوفانی از خاطرات خونین بی‌امان به مغزش هجوم آوردند. صورت جعفر درهم رفت و به سرعت در جای خود نشست.
خواست حرفی بزند و از جعفر گذشته بپرسد که آنچه به یاد می‌آورد واقعا اتفاق افتاده بود یا تنها ساخته مغز او بود، اما قیافه خشمگین خود گذشته‌اش مهر تاییدی بر افکارش بود‌.
- باید برم.
- تو این وضعیت کجا می‌ذاری میری؟

جعفر جوابی نداد. جوابی هم نداشت. باید می‌رفت و رفت، حتی نمی دانست کجا میرود، مغزش به او میگفت برو و او گوش می‌کرد‌. نمی‌توانست یکی یکی تلف شدن گوسفندانی که یک عمر به پایشان گذاشته بود را ببیند. شاید به امید اینکه قاتل را پیدا کند می‌رفت. یادداشتی برای جکسی گذاشت و سفارش کرد خبر مجسمه پخش نشود.

خورشید داشت در آسمان ده غروب میکرد و در تمام هاگزمید یک نفر هم دیده نمی‌شد. کدخدا هیچ تعجب نکرد، گم شدن گوسفندها مردم را ترسانده بود، اگر مجسمه خون‌آلود را می‌دیدند که دیگر فاجعه می‌شد. بعضی چیز ها باید از مردم دهکده دور میماند.

ناگهان از دیدن آدمی جا خورد، دختری با بیخیالی مطلق قدم می‌زد و به محض دیدن جعفر دستانش را درون جیب هایش فرو کرد.
- شما مگه خبر دزدیدن حیوونا رو نشنیدید خانم؟
- همچین فرصتی کم گیر میاد، هیچوقت قبل از نیمه های شب هاگزمید انقدر خلوت نبوده. میرم قدم بزنم.
- پس اون قاتل گوسفندا چی؟
- در واقع کسی که اون قاتل باید ازش بترسه منم. چون ازش یه چیزایی دارم.

اسکارلت شانه هایش را بالا انداخت و هیجان‌زده لبخندی زد سپس خنجری با خون خشک شده را به کدخدا داد.
- این خدمت شما، نزدیک میدون روی زمین پیداش کردم. باید خون روی چاقو رو با مجسمه تطبیق میدادم، که غیبش کردن. بعدا می‌بینمتون.

و از جلوی چشمان مبهوت جعفر غیب شد.



پاسخ به: ساختمان مخوف هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹:۳۸ سه شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۸:۰۱
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 1318 | خلاصه ها: 1
آفلاین
پیش از آنکه جعفر حال، کدخدای مضطرب، از جای خود برخیزد، نگاهی به جعفر گذشتۀ خشمگین انداخت. هیچ میل نداشت جلوی چشمان جکسی بیش از آنچه که بود ضعیف به نظر برسد. خود را جمع‌وجور کرد و برخاست.

- نگو که یکی دیگه‌شون رو...
- قربان نمی‌تونم توصیف کنم. فقط با من بیاین...

از شیون آوارگان تا میدان هاگزمید به دنبال جکسی دوید. سال‌ها زندگی در روستا هم نتوانسته بود از او بنیۀ قوی‌ای بسازد و هنوز هم به سگ بودن جکسی غبطه می‌خورد. بدون رد و بدل کردن کلامی کل مسیر را پیمودند. صحنه‌ای که با آن روبرو شد، همان نیروی باقیمانده در پایش را هم تحلیل برد و او را وادار کرد دستی به شانۀ معاونش بگذارد تا از حال نرود.

مجسمۀ مرمرین وسط میدان هاگزمید حالا از خون تازه یکپارچه سرخ شده بود. فقط همین نبود. بر پای مجسمه، تکه‌های به‌دقت برش‌خورده از دو گوش، جمجمه، پاچه، جگر و دیگر اعضای بدن یکی از گوسفندانش به شکلی معنادار کنار هم چیده شده بود.

اگر آشفتگی ذهنی به او اجازه می‌داد، حتماً می‌توانست شکل مثلثی را که تکه‌تکه‌های گوسفند روی زمین ساخته بودند تشخیص دهد، اما چشمانش سیاهی رفت و دیگر نتوانست در برابر آن چیزی که چشم‌هایش بی‌رحمانه به مغز مخابره کرده بودند مقاومت کند.

جعفر گذشته لب به سخن گشود...


تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


پاسخ به: ساختمان مخوف هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰:۵۷ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، وزارت سحر و جادو، محفل ققنوس

کدوالادر جعفر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۴:۴۸ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۱:۲۴
از وسط دشت
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
محفل ققنوس
شـاغـل
پیام: 124
آنلاین
دوستان توجه کنید که این تاپیک با هدف جدی‌نویسی و سوژه های ترسناک باز شده. پس بنابر احترام به سازنده تاپیک و ایده دهنده‌اش، و همچنین کمبود سوژه های ترسناک و البته جدی‌نویسی در سایت، این تاپیک با تکیه بر گذشته تاریک خودش دوباره با سوژه‌ای جدید بازگشایی میشه. پس:


سوژه جدید


کدخدای دهکده با اضطراب فراوان روی مبلش نشسته بود. قطرات درشت عرق سرد، به داخل پیراهنش نفوذ کرده بود و او را مجبور کرد که دو دکمه یقه و نزدیک به گردن پیراهنش را باز کند. مسائل اخیر کاملا تمرکزش را بهم ریخته بود و مهم تر از همه، حضور فردی مزاحم از گذشته که مدام طول اتاق را با گام هایش متر می‌کرد و زخم زبان می‌زد، بیشتر تمرکزش را به‌هم می‌ریخت. مسئله جدیدی که برایش پیش آمده بود، آنقدر مهم بود که او را از رسیدگی به مسائل دهکده باز دارد. روی میز رو به رویش نیم‌خیز شد تا بار دیگر، مطالب روزنامه را با ناباوری بخواند تا شاید متوجه بشود که چه چیزی درحال رخ دادن است:

نقل قول:
ظهر امروز، یکی دیگر از گوسفندان انسان نمای کدخدا ناپدید شد و مسئله مفقودی گوسفندان همچنان ادامه دارد.
طبق خبری که هم اکنون به دست رسیده است، با گوسفند مفقودی جدید، تعداد گوسفندان به 17 عدد رسیده است. به دستور کدخدا تمامی معابر دهکده خلوت شده و کسی مجوز تردد نخواهد داشت تا مسئولین این اتفاق دستگیر شده و به سزای اعمالشون برسند.


جعفر گذشته به میز نزدیک شد و با چوبش محکم و نگران به‌روی میز، جایی که روزنامه قرار داشت کوبید.
- چندتا گوسفند گم شده؟
- 22 تا. 5 تای دیگه رو نذاشتیم بفهمن!

جعفر گذشته، درحالیکه با نگرانی لب پایینش را گاز می‌گرفت، چوب از دستانش رها شد و با دست راست لرزانش، بر پیشانی‌اش کوبید. از زمان چوپانی‌اش سابقه نداشت که هیچ کدام از گوسفندانش لحظه‌ای از او جدا شوند. چه برسد به اینکه گم بشوند. 22 گوسفند گم شده بود و جعفر گذشته، با نگاهی سرشار از سرزنش به جعفر حال نگاه کرد.

معاون جعفر، که او هم سگی بود که مانند گوسفندان طلسم شده و تبدیل به سگی‌ انسان‌نما شده بود، کت و شلوار پوش در چارچوب در نمایان شد. از ظاهرش مشخص بود، مدتی است که بدون توقف دویده. با نگرانی به تنها فرد داخل اتاق نگاه کرد. هیچکس جز خود جعفر، نمی‌توانست جعفر گذشته را ببیند. سگ، با آستینش عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد و صبر کرد که نفسش بالا بیاید.

- چی‌شده جکسی؟
- خودتون باید بیاین ببینین، رئیس!


ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۸ ۱۷:۲۲:۱۴
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۸ ۱۷:۲۵:۰۵

Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


در آغوش روشنایی پروفسور!


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۳۳:۳۴
از بیل زدن خسته شدم!
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 238
آفلاین
سلام.من دیروز از هاگوارتز رفته بودم دهکده ی هاگزمید.چون یک نامه ی مشکوک برام فرستاده بودن که متنش این بود:
برای وین هاپکینز،زیرزمین هافلپاف
اقای هاپکینز،ای جادو امور سال اولی!
دوست داری بفهمی من کی هستم؟؟؟خب من تو رو به مبارزه میطلبم.ساعت5:30عصر دهکده ی هاگزمید بیا ساختمان شیون اوارگان!
(م.ف)
وقتی نامه رو خوندم،گفتم شاید یه نامه ی سرکاریه اما من که میخواستم برم هاگزمید،حالا یک سرکی هم به شیون اوارگان میکشم! اما باید ورد هایی که بلدم رو یکبار دیگه تمرین میکردم تا از این (م.ف)شکست نخورم.خب،اول ورد پتریفیکیوس توتالوس را تمرین کردم،بعدش هم ورد کانفرینگو و بعدش انگورجیو رو تمرین کردم.اما تصمیم گرفتم بیشتر از ورد پتریفیکیوس توتالوس استفاده کنم.پس از یکی از معلم های هاگوارتز اجازه گرفتم و با قطار هاگوارتز رفتم دهکده ی هاگزمید.
چه جای بزرگی!چه جای زیبایی! اولین باره که رفته بودم انجا.تا حالا تعریفشو از پدر و مادرم شنیده بودم.پس رفتم یکی از فروشگاه های هاگزمید و برای برادرم،کارل یک بسته لوبیا های برتی بات با طعم همه چیز خریدم.برای خودم هم یک بسته شکلات انفجاری و یک بسته قورباغه ی شکلاتی خریدم.(امیدوار بودم داخلش کارت هلگا هافلپاف باشه!!!)و حالا...وقت مبارزه بود.خب حقیقتش استرس داشتم اما در ساختمان رو باز کردم.ای وای!یه چیزی رو یادم رفت!از ان معلم نپرسیده بودم که ایا کسی صبح به هاگزمید رفته بود یا نه.اما دیگر مهلت فکر کردن نداشتم چون یک توپ بلاچر پرت شد طرفم!پس از ورد کانفرینگو استفاده کردم که توپ را کاملا منفجر کرد.اما بعد از ان کسی را ندیدم بجز...
ماندانگاس فلچر؟؟؟
اما اون که عضو محفل ققنوس بود!یعنی اون خیانت کرده بود؟
پس از ورد پتریفیکیوس توتالوس استفاده کردمو بعدش هم با قطار برگشتم هاگوارتز.داخل راه هاگوارتز پی بردم که اون یه مرگخوار شده بود و هدفش از اسیب رساندن به من این بود که پدرم،یک محفل ققنوسی بود و او فکر میکرد با زندانی کردن من در انجا،میتواند پدرم را به انجا بکشاند و با او مبارزه کند.چون ماندانگاس فلچر پدرم رو خوب میشناخت.البته مادرم هم عضو محفل ققنوس هست.اما چیزی که هنوز برایم سوال بود این است که چرا من رو به شیون اوارگان دعوت کرده بود؟









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.