جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1403 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار همینطور که به قیافه میمون وار ماگل نگاه میکرد دستی به چونه خودش کشید تا راه حلی پیدا کنه. بعد از مدتی که دید یه دست فایده نداره، دست دیگه اش رو هم آورد و چونه اش رو محکم تر مالید ولی بازم راه حلی به نظرش نرسید. یه دست از گریندل والد هم قرض کرد ولی فایده ای نداشت!

ساعت ها بعد

1000 تا دست روی چونه های سالازار رو میخاروندن که راه حلی به فکرش برسه و تا میخواست دست 1001 ام رو هم بیاره وسط که دیگه یه فکر مشتی به ذهنش رسید. لبخند شیطانی زد و به سمت گریندل والد رفت تا نقشه اش رو باهاش در میون بذاره. گلرت هم که کلا خنده شیطانی دوست داره وقتی خنده شیطانی سالازار رو دید، اونم تصمیم گرفت یه ذره شیطانی طور بخنده که فضای انبار معجون ها خبیث تر بشه.

- این ماگل ها مثلا اینکه خیلی خشن ترن از ما جادوگران، پوستشون کلفت شده دیگه با طلسم های نابخشودنی از بین نمیرن.

گریندل والد هم به این نتیجه رسیده بود و نیازی به 1000 دست نداشت ولی احترام سالازار رو نگه داشت و با آرامش منتظر بقیه نقشه موند.

- پس بهترین راه حلی که به ذهن من میرسه اینه که یه ماگل دیگه هم احضار کنیم، بعد اون یکی ماگل خیلی راحت این یکی ماگل رو میکشه.
-بعد با اون یکی ماگل جدید چیکار کنیم، اونم نمیتونیم بکشیم که.
-بعدش یه ماگل سوم میاریم که ماگل دوم رو بکشه. یکی دو ماه اینجوری جلو بریم همه ماگل ها یه دونه یه دونه از بین میرن و دیگه فقط ما جادوگرها میمونیم.


گریندل والد از این نقشه خوشش نیومد چون هم نمیخواست تمامی ماگل ها از بین برن و دوست داشت ازشون برای شخم زدن زمین های کشاورزی استفاده کنه و هم اینکه به نظرش میرسید تعداد ماگل ها زیاده و این نقشه سالها طول میکشه تا نصفشون رو هم بکشه. داشت بررسی می کرد که چجوری با کمال احترام مخالفتش رو به سالازار اعلام کنه که خود سالازار کبیر به دادش رسید و گفت:

-تا تو این کار رو شروع میکنی، من میرم یه ذره چیپس و پفک و ماست موسیر از نواده عزیز و مامان تالار اسلیترین بگیرم و بیارم که بتونم از مرگ ماگل ها نهایت لذت رو ببرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1403 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار با نگاه معصومانه‌ای که ازش بعید بود و به خاطر شرایط روحی و روانی خاصی که اون در لحظه توش قرار داشت و برای یک بار در کل عمر گران‌قدرش رخ داده بود، به گلرت نگاه می‌کنه.
- چه روشی؟

گلرت خوش‌حال از این که تونسته سالازارو از تو لاک خودش در بیاره، دستی به چونه‌ش می‌کشه تا راهکاری ارائه بده. ولی قبل از این که بخواد چیزی بگه مشنگ از کیفی که حین دزدیده شدن همراهش بود، اره برقی‌ای در میاره.
- این چطوره؟

ماگل همزمان ضامن اره برقی رو می‌کشه و اره برقی شروع به لرزش و در آوردن صدای مخوفی می‌کنه که از یک اره برقی انتظار می‌ره. گلرت و سالازار با این که کوچک‌ترین علاقه‌ای به ابزار ماگلی نداشتن، اما با دیدن این وسیله که علاوه بر ظاهر وحشتناک صدای ترسناکی هم داشت سرهاشون رو با اشتیاق جلو میارن.

- اره برقی چنان نفوذی در پوست و گوشت و استخون انسان داره که یهو می‌بینی طرفو از وسط نصف کردی و خونه که می‌پاشه همه‌جا! موهاهاهاها!

گلرت و سالازار با شنیدن این حرف ناگهان سرهاشون رو پس کشیده و هرکدوم به دیوار پشت سرشون می‌چسبن.

- این ماگلا چرا اینقد خشنن! اونو بذار کنار ای ملعون!

ماگل که توجه حضار رو از دست داده بود آهی می‌کشه، اره برقی رو خاموش می‌کنه و به داخل کیف برمی‌گردونه.

سالازار دستشو رو قلبش که به سرعت می‌تپید می‌ذاره.
- پناه بر خودم! من با این همه نفرتم از ماگلا و ماگل‌زاده‌ها هم اینقد خشن نیستم که این موجودات بی‌جادو هستن! نهایت یه باسیلیسک گذاشتم که به چشماش نگاه کنی درجا می‌میری!
- بهش توجه نکن. این ماگله اینقد رو دراگه که خودش راه خبیثانه برای نابودی خودش ارائه می‌ده.

و هر دو نگاه تاسف‌باری به ماگل می‌کنن که با لبخندی گشاد بهشون زل زده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1403 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظه ای بعد گلرت و سالازار شاهد "یاروی مذکور" بودند که با خوشحالی به هوا می پرید و با صدای بلند مرغ سحر ناله سر کن می خواند.

-حالا با این مشنگ که با آوادا هم نمیمیره باید چیکار کنیم جناب سالازار؟ این فضاحت میتونه تمام نقشه هامونو برملا کنه!

سالازار با تنفر، دمپایی پلاستیکی سبزش را از پایش در آورد و با تمام توان شروع به کوبیدن آن بر سر مشنگ کرد.
-بمیر...بمیــر...بمیـــر!

هیچ تاثیری نداشت. مشنگ لبخند عریضی زد و سر سالازار را نوازشی کرد.

-وای بر ما! این همه سال درس خواندیم و شدیم سالازار...خشت بر خشت این مدرسه نهادیم تا بشویم اسلیترین...تالار اسرار را ساختیم بشویم اولین و بزرگترین مخالف مشنگ ها در طول تاریخ، آن وقت یک مشنگ دست بر سر ما کشید!

سالازار از هم گسست. سالازار دچار فروپاشی روانی شد. سالازار یک گوشه قلعه اش نشست و زانوی غم در بغل گرفت. سالازار دیگر آن جادوگر سابق نشد.

و حالا گلرت مانده بود با سالازار افسرده و مشنگی که با دیدن زانوی غم در بغل گرفتن سالازار سعی داشت بیشتر با او همدردی کند و بیشتر نوازشش کند.

گلرت تلاش کرد به سالازار دلداری دهد.
-حتما راه دیگه ای برای کشتن این موجود ملالت بار وجود داره سالازار کبیر. فقط کافیه روش های مختلف رو امتحان کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1403 20:31
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
دامبلدور پایین ردایش را مثل دامن بالا گرفت و شروع کرد مثل دختربچه‌های چهار ساله به سمت انبار دویدن. سالازار دنبال او دوید تا قبل از اینکه با صحنۀ ناجوری روبرو بشود او را بگیرد.

یک تکل جانانه از سالازار و آلبوسی که در اثر تکل فوق حرفه‌ای سالازار چند دور غلت زد و دست آخر سر روی زمین و جفت پا بالا وسط انبار فرود آمد.

ماگل
گلرت
آلبوس
سالازار
دانش آموز

وضعیت نابسامانی بود. از یک طرف ماگل چوبدستی در دست داشت و از سر چوبدستی‌اش حلقه‌هایی از هاله نور بیرون می‌پرید. از طرف دیگر لنگ‌های دامبلور بالا بود اما خوشبختانه آن روز صبح یادش نرفته بود شُرت گل گلی مامان دوز کرم‌قهوه‌ای‌اش را پایش کند.

ماگل به شُرت آلبوس اشاره کرد و با خنده گفت: ا ا ا من یه کلکسیون کامل از این شُرتا دارم. همه‌شون هم قهوه‌ای. البته خودم قهوه‌ایشون کردم.

گلرت یک پس گردنی جانانه به ماگل زد و گفت: تا بهت نگفتم حرف نباشه. سالازار این چه وضعیتیه آخه. این پیرمرد رو ببند یه جا تا بیشتر از این گند نزده تو پروژه ما.

سالازار گفت: این رو ولش کن فکر کنم دراگی چیزی زده.

آلبوس از آن پایین گفت: دراگ عمه‌ت زده. من فقط یه کیک خوشمزه از اتاق مینروا کش رفتم. خخخخ.

سالازار گفت: فکر کنم بتونم حدس بزنم محتویات اون کیک چی بوده. این رو بیخیال. معجون عمل کرد گلرت؟ الان اینا چیه از سر چوبدستی میزنه بیرون؟

گلرت با خشم گفت: یه لوموس ساده گفت، ولی نمی دونم چرا هاله نور داره می‌ده بیرون. فکر کنم اینم رو دراگی چیزی بوده.

ماگل دوباره به حرف آمد: یه مشت خش و خاساک...

تقققق!

یک پس گردنی دیگر خورد. گلرت چوبدستی را از دست ماگل گرفت و گفت: این رسماً داره فحش ناموسی می‌ده. آواداکداورا بابا!

نور سبزرنگ همیشگی (هر دفعه باید بگم سبزه؟!) از نوک چوبدستی بیرون زد و یک راست به صورت میمونی ماگل خورد.

لبخند از صورت ماگل کنار نرفت و فقط کمی چشم هایش چپ شد.

ماگل: ها؟

سالازار رو به دانش‌آموز: مطمئنی معجون ساختی ماگل رو جادوگر کنی؟ این یارو چرا نمی میره؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1403 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دانش‌آموزی در هاگوارتز به گلرت گریندل والد قول داده که معجونی بسازد که ماگل‌ها را به جادوگر تبدیل کند. گلرت و سالازار قصد دارند از این معجون برای تشکیل ارتشی از ماگل‌های جادوگر شده استفاده کنند تا جهان را تسخیر کرده و بر تمامی موجودات زنده حکومت کنند. اما فعلاً هر ماگلی که ظاهر می‌شود، معجون تأثیرات متفاوتی بر او می‌گذارد و هیچ‌کدام جادوگر نمی‌شوند. حالا دامبلدور هم به کارهای این دو مشکوک شده و دارد برایشان مزاحمت ایجاد می‌کند.

----

سالازار دستی به صورت خودش کشید و چون ته ریش داشت نتونست ازشون برای فکر عمیق کردن استفاده کنه، به همین خاطر دستش رو به سمت ریش‌های سفید و بلند دامبلدور برد و با دستمالی ریش‌های دامبلدور به فکر فرو رفت. به چند تا راه حل می‌تونست فکر کنه که دامبلدور تو کارشون مزاحمتی ایجاد نکنه. مثلاً می‌تونست اونو همینجا بکشه و جسدشو بده باسیلیسک بخوره ولی به این فکر کرد که کلی بعداً کارآگاه‌های وزارت خونه میان دنبال دامبلدور بگردن و همین باعث میشه افراد غریبه بیشتری تو هاگوارتز حضور داشته باشن و تو کار معجون‌سازی مزاحمت بیشتری ایجاد بشه. راه دیگه‌اش این بود که از ثروت زیادش استفاده کنه و کمی به دامبلدور پول بده که بره برای ویزلی‌ها ردا و کتاب درسی بخره که اینقدر هر سال درب و داغون نیان هاگوارتز. این راه حل هم مشکلش اینجا بود که دامبلدور خودش رو جادوگر پاک و خوبی حساب می‌کنه و احتمال زیاد رشوه قبول نکنه. بنابراین همه چیز به راه حل سوم ختم شد.

سالازار دستش رو از ریش‌های دامبلدور برداشت و سعی کرد با دامبلدور چشم تو چشم بشه که با صحنه عجیبی رو به رو شد. دامبلدور چشماش رو بسته بود و داشت نهایت لذت رو از مالش ریش‌هاش می‌برد. سالازار که بعد از دیدن این صحنه زننده دوست داشت سر به بیابون بذاره، سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه و بعد ضربه محکمی به کمر دامبلدور زد تا اونم به حال و احوال عادیش برگردونه.

- هان؟ چی شده؟ چرا دست از ریش‌هام کشیدی؟
- چون کارهای مهم‌تری داریم دامبلدور. من و گلرت شنیدیم که پیتر پتی‌گرو رفته به بقیه دوستاش گفته که چقدر زندگی تو هاگوارتز به یه موش جانورنما مزه میده و حالا قلعه پر شده از موش. ما هم چون دو تا جادوگر فداکار هستیم و فقط خوبی و خوشی دانش آموزای ماگل‌زاده رو می‌خوایم، اومدیم یه معجون درست کنیم که این موش‌ها رو از قلعه بیرون کنیم.
- می‌دونستم که بالاخره شما دو نفر هم به راه راست هدایت میشین. باشه یه ذره از اون معجون به منم بده که بریم شکار موش‌ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: دوشنبه 7 خرداد 1403 09:49
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- خوبه خوبه، اسلیترینی‌ها خوب برای خودتون خلوت کردید. خبریه بگید ما هم بیایم خوب.

آلبوس دامبلدور فضول بود که فکر می‌کرد مُچ سالازار و گلرت را در حال انجام کارهای ناشایست با حضور یک جادوگر زیرسن قانونی گرفته است.

سالازار که جواب آلبوس را از قبل آماده کرده بود درآمد که:

- شنگول و منگول اومدن و رفتن، منتظر حبه انگور بودیم که از غیب رسیدی.

گلرت دست به شکمش گرفت و قاه قاه خندید.

آلبوس لبش را گزید و گفت: مرا مسخره می کنی کو...

گلرت وردی خواند تا دهان آلبوس به حرف‌های مثبت هجده باز نشود.

دانش‌آموز با خجالت گفت: آقا اجازه؟ ما می‌تونیم بریم؟

سالازار دست انداخت و دانش‌آموز را از پشت یقه‌اش گرفت و گفت: تا کارت رو تموم نکردی هیچ‌جا نمی‌ری. بمون اینجا پیش عموگلرت. کارتون که تموم شد می‌آید بیرون. آلبوس بیا بریم من یه کم درباره اصلاحات هاگوارتز باهات حرفای جدی دارم.

آلبوس گفت: من را خر فرض کرده‌ای؟ به ریش مرلین من تا دست شما دو تا پرورت رو رو نکنم آلبوس نیستم!

گلرت گفت: آلبوس من می‌دونم دردت چیه عزیزم. تو فکر کردی همه اینجا مثل خودت بچه‌دوستن؟ نه داداش من. توسی ما فقط تویی. حالا بیا برو رد کارت بذار کلاس خصوصی ما هم تموم بشه این بچه فردا امتحان داره.

سالازار به زور دست آلبوس را گرفت و از اتاق خارج شد.

گلرت چوبدستی‌اش را بیرون کشید و گفت: ظاهرینوس ماگولوس اسکلوس!

این بار ماگل دیگری ظاهر شد با چهره‌ای شبیه میمون‌درختی و لبخندی شبیه شامپانزۀ تی‌تاپ‌خورده.

- اینجا کجاست؟ ا شما اینجا دارید کارای غیرقانونی می‌کنید؟ بگم؟ بگم؟ از ساعت چند منتظر منید؟ از 7؟ از 8؟ از 9؟

چشم‌هایش را تنگ کرده بود و لبخند مسخره از لبانش کنار نمی‌رفت.

گلرت گفت: آره عزیزم ما منتظر تو بودیم. بهترین گزینه خودتی. اسمت چیه؟

ماگل کاپشن کرم رنگش را نشان داد و گفت: یعنی می‌خوای بگی من رو نمی‌شناسی؟ منم قهرمان هست-ه‌ای دیگه!

گلرت: آااا کیه که تو رو نشناسه. بیا یه جرعه از این معجون خونگی بخور. ما به نظرهای تخصصی تو برای تولید انرژی هست-ه ای که حقمونه نیاز داریم. بیا بخورش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1403 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت چوب دستیش رو آورد پایین و یه فرد جدید جلوی اون‌ها ظاهر شد. این فرد ردای قرمزی به تن داشت و یه شمشیر زیبا هم در دست داشت. لبخندزنان به دو جادوگر سیاه نگاه کرد و به سالازار چشمکی زد.

- گریفیندور؟

سالازار این رو گفت و به سمت گریندل والد برگشت. اونم با دهانی باز، نگاهش بین گودریک گریفیندور و چوب جادوییش می‌چرخید. مدام به گودریک نگاه می‌کرد، بعد به چوب دستیش نگاه می‌کرد. بالاخره از این کار خسته شد و با تکون‌های شدید، شروع به تست کردن چوب دستیش کرد.

"کریشیو... کریشیو... کریشیو"

گودریک بیچاره هی از درد به خودش می‌پیچید و دوباره آروم می‌شد و دوباره از درد به خودش می‌پیچید. همین به جادوگرهای سیاه و دانش‌آموز هاگوارتز نشون داد که چوب جادوش به خوبی کار می‌کنه. سالازار بالاخره دستی روی چوب دستی گریندل والد گذاشت و قطار کریشیو‌ها رو قطع کرد. بعد کمی به گودریک نزدیک شد، لپش رو کشید، بعد به دماغش ضربه‌ای زد، بعد دهانش رو باز کرد و دندون‌هاش رو چک کرد. بالاخره بعد از اینکه مطمئن شد گفت:

- گریفیندور؟ تو مگه ماگل‌زاده‌ای؟
- گریفیندور؟ ماگل‌زاده؟ من کجام؟
- چرا اینجایی الان دقیقا؟
- نمی‌دونم، چند ثانیه پیش تو کلاه گروه‌بندی نشسته بودم چایی می‌خوردم، یه دفعه اینجا ظاهر شدم.
- خودتم تو کلاه زندگی می‌کنی؟ فکر می‌کردم فقط شمشیرت رو اون تو قایم کردی.
- خب فکر می‌کنی کی شمشیر رو نگهداری می‌کنه و بعد موقع نیاز یه گریفیندوری از کلاه می‌ندازتش بیرون؟

این مکالمه از میزان تعجب و حیرت سالازار کم که نکرد هیچی، بیشتر عصبی و گیجشم کرد. اما چون اون سالازار بود، به خودش اومد که یه جادوگر خالص واقعی نه تنها گیج نمی‌شه، بلکه سر اینجور مسائل الکی هم اعصابش رو خورد نمی‌کنه. برای همین چوب دستیش رو آورد بالا و می‌خواست آوادا کداورا رو بگه که گریندل والد جلوش رو گرفت. خودش دوباره چوب دستیش رو بالا آورد و گودریک رو به کلاه گروه‌بندی برگردوند.

- ما می‌خوایم با ماگل‌ها بجنگیم. اینو بکشیم، حالا باید با یه مشت گریفیندوری شجاع هم بجنگیم. می‌دونی چقدر وقت تلف می‌شه؟
- نه دیگه گریفیندورین وقت زیادی تلف نمی‌کنه شکست همشون

ولی در نهایت سالازار با اکراه قبول کرد، ولی هنوز قانع نشده بود که چرا طلسم گریندل والد، گودریک رو ظاهر کرده. احتمالا تو ماتریکس دنیای جادوگری ایرادی به وجود اومده و برای لحظاتی طلسم‌ها به باگ برخوردن. این بار خودش چوب دستش رو بالا آورد که ماگل دیگه‌ای رو ظاهر کنه که ناگهان فردی جدید وارد انبار معجون شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1403 15:25
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گلرت با خونسردی به فقانی رو کرد:

- آوادکداورا

سالازار برآشفت:

- چرا کشتیش بی‌فانوس؟! پس شرفت کجا رفته؟ حافظه‌ش رو پاک می‌کردی و می‌فرستادیش برگرده به خراب‌شده‌ای که ازش اومده بود.

گلرت گفت:

- تو از کجا می‌دونی جایی که ازش اومده خراب‌شده‌س؟ طی‌الارض کردی؟

- ما که شیطانی نیستیم. فقط نژادپرستیم. یادت رفت؟

- خب نژادپرستیم دیگه. جون یه ماگل چه ارزشی داره؟

- این دفعه خودم ماگل میارم. ظاهرینوس ماگولوس!

همین که سالازار ورد را خواند، پوففففف. ماگل دیگری ظاهر شد. جالب بود که او هم مثل آنها ردا به تن و مثل دامبلدور ریش بلند داشت! چیزی هم به سرش بسته بود. چیزی مثل دستار، مثل همانی که کوئیرل در هاگوارتز به سرش می‌بست تا صورت ولدمورت را بپوشاند.

گلرت گفت: یا ریش مرلین! این دیگه چجور ماگلیه؟!

ماگل شروع به حرف زدن کرد: تا تاریخ تاریخ است، تاریخ است!

گوسفند گفت: بهععع... این دیگه چجورشه؟

سالازار چوبدستی را به سمت گوسفند گرفت و گفت: شما دیگه برو عزیزم. بوس بوس.

گوسفند ترش کرد و گفت: شیرم رو حلالتون نمی‌کنم. بای.

کتش را پوشید و رفت.

دانش‌آموز گفت: مطمئنید این ماگله؟ ریخت و قیافه‌ش شبیه خودمونه‌ها.

گلرت یک پس‌گردنی به ماگل زد و گفت: درست حرف بزن ببینم چی هستی کی هستی. الان اینجا کجاست؟

ماگل گفت: هیچوقت پادگانی فکروعمل نکردم،جزو افرادی هستم که حقوق خواندم،من سرهنگ نیستم.

سالازار گفت: آوادکداورا!

ماگل دوم هم افتاد و مرد.

- گلرت خودت یه نفر رو بیار. این دنیای ماگل‌ها عجب جای عجیبیه. تو بزن ببین کی می‌آد.

گلرت: ظاهریوس ماگولوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1403 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
و هیچ اتفاقی نیفتاد. گلرت گردن دانش آموز مذکور را گرفت.
"نکنه سر کارم گذاشتی؟"

دانش آموز از ترس به خودش لرزید و رنگش مثل گچ سفید شد.
"من شکر هیپوگریف بخورم همچین کاری کنم، جناب گریندلوالد. فقط این که... چیزه... ام..."

"ام ام نکن واسه من. بگو مشکل چیه؟"

"یه اشتباهی پیش اومده."

"نکنه روش استعمالمون اشتباه بود؟ شاید باید تنقیه کنیم."

و شرتک فقانی را کند و در حالی که سالازار دستانش را روی چشمانش گذاشته بود، پاتیل معجون را برداشت تا آن را تنقیه کند که دانش آموز مذکور گفت:
"نه، نه، منطورم این بود که یکی از مواد لازمو یادم رفته بود بریزم."

"چیو؟"

"شیر گوسفند."

"خب زود برو بیارش."

دانش آموز مذکور مجهول الهویه رفت و سریع با یکی از گوسفندان کت شلواری جعفر برگشت. سالازار که سنش زیاد بود و حوصله ی آن قدیم ها را نداشت، گفت:
"ای بابا، چرا خود گوسفندو برداشتی اوردی؟"

"آخه باید شیرش تازه باشه و مستقیم از ... گوسفند ریخته بشه تو پاتیل."

سالازار خواست کت گوسفند را دربیاورد که گوسفند با صدای بمی گفت:
"بععع، حیا کن، شرم کن، روز روشن و از اون کارا؟"

سالازار یکه خورد.
"تو اشتباهی گوسفند نر اوردی؟"

گلرت:
"جناب اسلیترین، همون طور که قبلا گفتم، الان تکنولوژی پیشرفت کرده و گوسفندای نر هم شیر میدن و هم حامله میشن."

"عجب. کم کم داره از زمونه ی جدید خوشم میاد. خب، گوسفند زودتر لباساتو بکن و شیرتو..."

گوسفند یک سیلی به اسلیترین زد.
"از اون پیشنهادا به من میدی؟ فکر کردی من چه جور گوسفندی ام؟"

سالازار خیلی دلش می خواست همان لحظه گوسفند را به کله پاچه تبدیل کند، اما اجرای پروژه شان از هر چیزی مهم تر بود، پس گفت:
"جناب گوسفند محترم، ما می خوایم یه کاری انجام بدیم که دنیا رو زیر و رو می کنه و ستمگرای نادونو کنار می زنه و بخشنده های دانا رو میاره رو کار."

حالت چهره ی گوسفند عوض شد و دستش را جلو آورد تا با سالازار دست بدهد.
"ببخشید جناب، واقعا پوزش می خوام، من متوجه نشده بودم شما آدم حسابی هستین. شیر من تمام و کمال در اختیار شماست."

و کت و پیراهنش را درآورد و در حالی که همه از سفیدی پشم هایش شگفت زده شده بودند و با دهان باز به او نگاه می کردند، شیرش را دوشید و داخل پاتیل ریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار معجون
ارسال شده در: شنبه 5 خرداد 1403 20:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گلرت تا آرنج دستش را زیر شلوارش برد و مشغول جستجو شد.

سالازار گفت: اه تو هنوز دست از این عادت چندش‌آورت نکشیدی؟ آخه شرت جای گذاشتن سکه طلاست؟

گلرت اخمی کرد و گفت: مرد حسابی تو مال قرن چندمی که هنوز با مفهوم پیژامه زیر شلوار آشنا نشدی؟ چیکار کنم سکه‌ها رو گذاشتم توی شلوار زیریم.

بعد دستش را بیرون کشید و کیسه گالیون‌ها را در هوا تکان داد.

برقی در چشمان دانش‌آموز (جناب اسلیترین خودت بیا بنویس این دانش‌آموز بااستعداد کیه ) درخشید و دستش را دراز کرد که پول را بگیرد.

گلرت لایکی مافیاپسند به او نشان داد و گفت: اول باید معجون رو تست کنیم. ظاهرینوس ماگولوس!

پوفففف.

علیرضا فقانی (حرف ق هرگونه تشابه اسمی را از بین برده است) وسط میز ظاهر شد. شلوار بسیار بسیار کوتاه یا شرتی بسیار بسیار بلند به پا داشت و چیزی به دهان گرفته بود که صدای سوت می‌داد.
کل هیکلش خیس از عرق بود و هاج و واج داشت آنها را تماشا می‌کرد.

سالازار گفت: د آخه .... نباید با من هماهنگ کنی؟ الان این کیه؟! از کجا آوردیش؟؟ مگه نگفتم از ماگل‌زاده‌های همین قلعه استفاده کنیم؟

فقانی: (جملات نامفهوم به زبان خارجی)

گلرت: غمت نباشه جناب اسلیترین:..

- سالازار هستم! سالازاااار!!

- بابا نمی‌چرخه تو دهنم. هی یاد سالاد سزار می‌افتم

سالازار سرخ و بنفش شد اما چیزی نگفت. معجون را از دانش‌آموز گرفت و به حلق فقانی فروبرد.

فقانی در طرفه‌العینی تبدیل به یک توپ فوتبال شد و به این طرف و آن طرف کوبید. بعد از چند ثانیه، دوباره به شکل اولش درآمد.

گلرت به او نزدیک شد، چوبدستی دانش‌آموز را به زور گرفت و دست فقانی داد و گفت؛ ریپیت افتر می: لوموسسس!

فقانی گفت: لوموسسسس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده