جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1403 01:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس نگاهشو دور تا دور اتاق می‌چرخونه بلکه راه فراری رو به بیرون پیدا کنه. اما دریغ از هیچ پنجره‌ای!
- مرلین لعنتت کنه اسکور! این چه ستاد بی در و پنجره‌ای رو به بیرونه که راه انداختی!

سیریوس که کلا مدتی بود حواسش زود از اصل قضیه پرت می‌شد و سرگرم حواشی می‌شد، تو ذهنش به دنبال پیدا کردن دلیل این کارِ اسکورپیوس می‌گرده.
- فهمیدم! حتما ترسیده ملت از در و پنجره بریزن تو و گالیوناشو کش برن. پسره‌ی پول‌پرست.

آه‎کشان از اتاق قطع امید می‌کنه و به سمت در حرکت می‌کنه. از لای در نگاهی به بیرون می‌ندازه تا ببینه اوضاع برای گریختن چقدر مناسبه که متوجه می‌شه جمعیت حتی از وقتی که خودش با چهره اسکورپیوس قدم در ستاد گذاشته بود هم بیشتر شده. خیلی بیشتر! خیلی خیلی بیشتر تر تر!

سیریوس برای خالی کردن خودش دوباره به بد و بیراه گفتن به اسکورپیوس رو میاره.
- بوق بهت اسکورپیوس! آخه کدوم آدم عاقلی تو روز روشن جلو این همه جمعیت از نقشه ترور وزیر صحبت می‌کنه که تو دومیش باشی!

ناگهان فکری به ذهن سیریوس خطور می‌کنه. سیریوس جانورنما بود اونم از نوع ثبت‌نشده‌س! البته که حضور ناگهانی یک عدد سگ سیاه‌رنگ وسط ستاد اسکورپیوس مسئله‌ای نبود که جمعیت بتونه به راحتی هضم کنه، ولی بهتر از این بود که همونطور با چهره سیریوس بلکیش وسط ستادی که به خونش تشنه بودن راه بیفته.
- درسته! همین‌کارو می‌کنم!

و آماده می‌شه تا تغییر شکل بده که دوباره فکر دیگه‌ای تو سرش ظهور پیدا می‌کنه.
- ولی اگه کتاب کذایی هری پاتر و زندانی آزکابان که اون ماگله نوشته بودو خونده باشن چی؟ اونوقت می‌دونن جانورنمام سگه! یعنی چندتاشون ممکنه هم خونده باشن و هم باور کرده باشن؟

سیریوس با همین فکر و خیال مجددا لای درو کمی باز می‌کنه تا از چهره‌های حضار بفهمه کدومشون امکان خوندن کتاب ماگلی دارن. ولی واقعا سخت بود تا از روی چهره‌ها چنین قضاوت بزرگی رو بکنه! باید هرچه سریع‌تر تصمیمی می‌گرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/12 2:13:11
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1403 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس فهمید که وقت ناپدید شدن از آن مکان ناامن است. اگر دست می جنباند نیازی به نقشه اسکورپیوس نبود او را همینجا می گرفتند و با اسیر کردنش دولت او را ساقط می کردند. باید به وزارتخانه بر می گشت و وزارتخانه را ضد کودتا تجهیز می کرد. اما فعلا داشت از مالفوی به بلک تغییر شکل می داد.

- آقای مالفوی؟ چرا بینی‌ تون داره عقابی میشه؟ رنگ مو هاتون هم تغییر کرده. نکنه رفتید تو کار مدلینگ سیار.

سیریوس بلک خواست جواب آقای کیم را بدهد که سیستم سگ الکترونیک بدنش با یک شیرجه خودش را داخل اتاقی در همجواری آن مکان پرتاب کرد تا تغییر چهره اش را از دید اعضای شورشی پنهان نگه دارد.

- اینجا کجاست؟

سیریوس بعد ورود به آن اتاق همزمان با داد فریاد آقای کیم برای پیدا کردن او با دقت به اتاق روبه‌رویش نگاه کرد. کمی که چشمانش با تاریکی عادت از دیدن صحنه روبه‌روی گشاد و رنگ پوستش به سفیدی گچ شد. وجب به وجب اتاق اسلحه های ماگلی مدرن و بمب های دست ساز انفجاری به همراه چندین موشک که روی آن نوشته شده بود سیریوس بلک عمری ندارد و علامت جمجمه ای که روی آن حک شده بود نشان میداد کودتا چیان عزمشان را جذب کرده بودند او را از قدرت به زیر کشیده و آن را به دست بیاوردند. همچنین سیریوس صدا هایی را از پشت در شنید که بنظر صدای فریاد شادی شورشیان می آمد.

- دوستان من توجه کنید. ما دولت سیریوس بلک را در هم شکسته و دولت جایگزین خودمان را سر کار می آوریم. در اولین قدم باید رادیو وزارت را تصرف کرده و پیام انقلاب خودمون رو به گوش جادوگران لندن برسانیم. بعد از آن به باقی نقاط وزراتخانه حمله میکنیم.

سیریوس بلک با گوش های قدرتمندی که داشت صدای اسکورپیوس را تشخیص داد. باید هر چه زودتر فرار میکرد و نقشه های کودتا کنندگان را برای حامیانش افشا می کرد چرا که هر لحظه ممکن بود لو برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 11 خرداد 1403 23:41
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
وووشت!

«من کیم هستم.»

سیریوس در قالب اسکور گفت: «ولی من گفتم اون بیاد.»

«من همون اونم دیگه. اسم کوچیکم کیمه. »

«داستان چیه؟ خیلی زود تند سریع نقشه رو با من مرور کن.»

کیم چانه‌اش را خاراند و گفت: «کدوم نقشه؟ هااا نقشه ضایع کردن سیریوس بلک رو می‌گی؟»

برق شادی در چشمان سیریوس درخشیدن گرفت و گفت: «آماشالله تپل خودم. خود خودشه. بگو ببینم تا حالا چیکارا کردید؟ زود تند سریع.»

«ببین من عادت ندارم اینطوری باهام حرف بزنی. منو از اون سر دنیا کشوندی آوردی اینجا نقشه‌های شیطانی برات بریزم و اجرا کنم. احترام نذاری با اتمی خودتو قصرتو یکجا میفرستم بالا قارچ بریزه پایینا »

سیریوس در ذهن خود گفت "ای بابا... این اسکور کار رو به جایی رسونده که یه یارویی رو از اون سر دنیا آورده که همه رو بفرسته هوا؟"

«جناب آقای اون! لطف بفرما منت بر سر ما بگذار و بگو نقشه چه بوده و چه کرده‌ای؟ است!»

اون گفت: «حالا شد. ببین من گفتم اگه این سیریوس بلک دوزاری...»

سیریوس/اسکور یقه اون را چسبید.

«چی گفتی؟؟ »

اون گفت: «اسکورپیوس حالت خوبه؟ سیریوس بلک رو میگم.»

سیریوس به خود آمد و سریع یقه را ول کرد. «بله بله. ادامه بده.»

«قرار شد اگه این یارو وزیر شد، اول یه حرکتی بزنیم که نتونه مراسم سوگندش رو درست انجام بده، بعد هم یه ترور تمیز روش اجرا کنیم که اصلاً کسی نفهمه چی شده. بمب اتمش رو هم قرار شد من بیارم یادت رفت؟ صبح بمب رو با بچه‌های چشم‌تنگ آشپزخونه کاشتیم زیر صندلی وزیر آینده. یادت اومد؟!»

پلک چپ سیریوس شروع به لرزیدن کرد. ابتدا فکر کرد به خاطر خشم و استرس ناگهانی است، اما متوجه شد اثر معجون مرکب دارد از بین می‌رود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 11 خرداد 1403 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
"اون" چند قدم جلو اومد و مقابل سیریوس وایساد و گفت:
- چیکار میتونم برات بکنم اسکور؟

سیریوس که قلبش با هیجان می‌تپید و دهلیزا و بطن‌هاش حسابی داشتن خون سیاه‌رگ و سرخ‌رگی رو قاطی می‌کردن که اصلا برای سلامتی مفید نیست، گفت:
- خب تعریف کن، نقشه رو دوباره بیا برام مرور کن ببینم.
- کدوم نقشه؟
- مطمئنی "اون" هستی دیگه؟
- آره بابا. اصلا "اون"تر از من وجود نداره تو کل لندن!
- ببینم وجود یه "اون" می‌تونه بهمون اثبات کنه یه "این" هم وجود داره؟

سیریوس داشت اجازه می‌داد افکارش بهش غلبه کنن، و این کاری نبود که اسکورپیوس انجام بده.
اصولا افکار اسکورپیوس از جنس جنگ و کشتار و هرج و مرج و گالیون بودن، حتی در مواردی شاهدین گزارش کرده بودن که مردمک چشمای اسکورپیوس می‌تونه از شدت هیجان تبدیل به گالیون بشه. قابلیتی که سیریوس نداشت.

- اسکور؟ خوبه حالت؟ چی میگی؟

چشمای "اون" با شک تنگ شدن و به سیریوس تغییر شکل یافته نگاه کرد. سیریوس هم بینیش مثل بینی سگ حساس بود، بوی شک و تردید "اون" رو با نفس عمیقی که کشید، حس کرد و جهت رفع بحران، سریع اولین جمله‌ای که با فکر کردن به مالفوی‌ها به ذهنش می‌رسید رو به زبون آورد.
- بابام حتما راجع به این مسئله می‌شنوه، نقشه رو دوباره بهم بگو اگه واقعا "اون" هستی!
- اسکور کدوم نقشه؟ ما نقشه‌ای نداشتیم که! نکنه باز داری منو به خاطر اسمم مسخره میکنی؟
- یعنی جدی اسمت "اون"ـه؟

"اون" که حسابی ناراحت شده بود، در حالی که زیر لب به مامان باباش به خاطر اسم گذاریش فحش می‌داد، برگشت رفت و سیریوس رو که گیج شده بود تنها گذاشت. سیریوس یکم به موهای سفید و بلندش که اصلا امضای خاندان مالفوی توی تک تک سلولاش وجود داشت، دست کشید که اثرات گیج بودن رو ازشون پاک کنه و اینبار با صدای بلندی گفت:
- "اون" که راجع به نقشه و اینا می‌دونه خودش بیاد جلو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/3/11 20:56:11
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 11 خرداد 1403 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس در راه هرکسی رو که می‌دید سرتاپاشو با دقت بررسی می‌کرد تا مبادا این شخص همون "اون" باشه. طوری که بالاخره صدای یکی که در حال خروج از ستاد بود در میاد.
- اینقد بهم زل نزن اسکورپیوس. بخدا سکه‌ای چیزی از ستادت کش نرفتم بریزم تو جیبام. خودت نگاه کن!

شخص مذکور پارچه داخل جیبشو می‌کشه بیرون و نتیجه‌ش می‌شه حشراتی که به سرعت ازش می‌ریزن بیرون. سیریوس بدون این که جوابی بده تکونی به نشون پروندن افکار مزاحم به سرش می‌ده، نگاهشو پس می‌کشه و راهشو به سمت ستاد ادامه می‌ده. باید کم‌تر غیر طبیعی جلوه می‌کرد. از طرفی به یاد میاره که اما گفته بود "اون" توی ستاده. پس دلیلی نداشت به افرادی که بیرون از ستاد در رفت و آمد بودن مشکوک بشه.

بالاخره مسیر طولانی رسیدن به ستاد به انتها می‌رسه و سیریوس به داخل ستاد قدم می‌ذاره. حالا وقتش بود که موشکافیش رو برای پیدا کردن "اون" دوباره از سر بگیره، ولی این‌بار با قدرتی که از اسکورپیوس انتظار می‌رفت تو ستاد انتخاباتی خودش داشته باشه!

بنابراین به سمت میزی که از کیسه‌های گالیون جلوش پیدا بود محل جلوس اسکورپیوسه حرکت می‌کنه و روی صندلیِ پشتش لم می‌ده و پاشو روی میز می‌ذاره. حالا باید جلوی اولین نفری که جلوش ظاهر می‌شد رو برای پیدا کردن "اون" می‌گرفت.
- هی تو! بگو اون بیاد اینجا.

کسی که "تو" خطاب شده بود به سمت اسکورپیوس برمی‌گرده.
- اون؟ منظورت کیه؟
- اون دیگه! همون که خودت می‌دونی!

اجزای صورت سیریوس در حین تلاش برای فهموندن "اون" به "تو"، به حالت عجیبی در میاد که باعث می‌شه "تو" دچار فروپاشی روانی بشه.
- حالت خوبه؟

همون موقع فردی "تو" رو از پشت می‌گیره و به آرومی به سمت دیگه‌ای هدایتش می‌کنه.
- اسکورپیوس با من بود. تو می‌تونی بری.

سیریوس با شگفتی پاهاشو از روی میز برمی‌داره و با جدیت صندلی رو جلو می‌کشه. یعنی واقعا "اون" رو پیدا کرده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 11 خرداد 1403 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین

سیریوس که با چهره اسکورپیوس به ستاد انتخاباتی نزدیک میشد، پایش را از پدال گاز برداشت که سرعتش کم شود. کمی دور از ستاد توقف کرد و از موتور پیاده شد.
موهای سفیدش را که در باد نامرتب شده بود مجددا مرتب کرد و با خودش فکر کرد برای جذب اعتماد بقیه باید مثل اسکورپیوس رفتار کند.

اولین کار پنهان کردن موتور در زیر بین بوته های اطراف ستاد اسکورپیوس بود. وقتی خیالش راحت شد که موتور تقریبا استتار شده و همچنین شاخه و برگ ها خراشی به موتور عزیزش نمی اندازند، به سمت ستاد به راه افتاد.لبخندی زد و سعی کرد حالت چهره اسکورپیوس را به خود بگیرد.
ولی هنوز چند قدم دور نشده بود که صدایی شنید.
- پیس… پیس… اسکور….
- کیه؟ کجایی ؟
- برگرد کنار بوته ها! بیا اینجا دیگه!

سیریوس با کنجکاوی به کنار بوته ها برگشت.بوته ها تکانی خوردند و اول نوک تیز تاجی طلایی و بعد کله اما ونیتی از میان برگ ها پیدا شد. ملافه روی سرش نامرتب بود و تاج طلاییش هم با افتادن فاصله ایی نداشت. موهایش سیخ شده بود و از کنار ملافه بیرون زده بود.

با قیافه رنگ پریده به موتور سیریوس اشاره کرد و پرسید: موتورشم تونستی بیاری؟ افرین بابا! اصلا فکرشو نمیکردم! خیلی از نقشه جلو میوفتیم! ولی من خیلی بدبختی کشیدم که قسمت خودم انجام بشه! قسمت سختو دادین به من!

چشمهای سیریوس گرد شد: نقشه؟ پس ما نقشه داشتیم؟

اما چشمهایش را بالا انداخت و‌گفت: اسکور! چند دفعه باید نقشه رو‌ برات توضیح بدیم؟ چرا فقط قسمت های پولیشو یادت میمونه؟ مگه نگفتم قبل اون قسمتها باید این کارها انجام بشه؟! یکم دقت کن دیگه!
سیریوس که نمیخواست این فرصت را از دست بدهد ، اصرار کرد: حالا یه بار نقشه رو مرور کنیم که من یادم بیاد دیگه!
اما که داشت ملافه سرش را از شاخه های بوته ها جدا میکرد با بیحوصلگی گفت: برو از “اون” که تو ستاده بپرس! با هم اومدیم و اون موند که بهت کمک کنه برای مرحله بعدی نقشه! منم میرم و دوباره برمیگردم که شروع کنیم! این موتورم بذار همینجا بمونه که بیاییم سراغش.
-“اون” کیه؟ چی رو شروع کنیم؟

ولی سوالهایش با غیب شدن اما از میان بوته ها بیجواب ماند. سیرویس حالا فهمیده بود اما و اسکورپیوس و همدستانشان برنامه هایی دارند.پس سوگند نامه هم دست انها بود؟ یا شاید هم این جریانی متفاوتی بود که سیرویس اتفاقی به آن پی برده بود؟

باید جواب را پیدا میکرد، پس به سمت ستاد به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 11 خرداد 1403 04:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:

سیریوس بلک پیروز انتخابات وزارت سحر و جادو شده و حالا باید خودشو برای مراسم ادای سوگند برسونه. به مراسم میره اما در آخرین لحظات متوجه میشه سوگندنامه‌ش نیست. میاد از پله‌های تریبون پایین بیاد که یک پله غیب میشه و میخوره زمین. توی عکسایی که آلنیس گرفته یک آدم مرموز افتاده که احتمالا پله سیریوس رو غیب کرده و سوگندنامه رو دزدیده.
سیریوس پیش رفیقش ریموس میره تا ببینه نسخه‌ای از سوگندنامه رو داره یا نه که گویا پس از پیروزی و به علت کثرت مصرف نوشیدنی کره‌ای اون نسخه دوم رو به باد فنا دادن. جعفر تلاش‌های ناموفقی برای آروم کردن ملت منتظر وزیر داشته و پاتریشیا هم در تلاشه تا به سفارش وزیر یک معجون تغییر شکل درست کنه!
__________________________

آیا کسی سوگندنامه پانمدی را دزدیده بود؟
آیا فتنه‌ای از جانب سایر کاندیداها اتفاق افتاده بود؟
یا که شاید وزیر هنوز نیامده دچار پارانویا شده بود؟


به هرحال سیریوس به همه کاندیداها مظنون شده بود و احتمال خرابکاری توسط هرکدومشون رو می‌داد. حتی ریموس! پاتریشیا خیلی سوسکی و مخفیانه معجون تغییر شکل رو به سیریوس میرسونه.
- گفتی اثرش چقدر میمونه؟ چون نیاز دارم حداقل یه ساعتی شکل اسکورپیوس باقی بمونم!
- اینجا چیزی ننوشته. هر وقت پیداش کردم بهت پیام میدم.

بله درست شنیدید! سیریوس تصمیم داشت تا به شکل اسکورپیوس دربیاد و تحقیقاتش رو از ستاد اون شروع کنه. چرا از اسکورپیوس شروع کرد؟ چون به خاطر داشت که داخل مناظره، اسکورپیوس خیلی ریلکس و فارغ از نتیجه انتخابات، به دنبال ایجاد آشوب، جنگ و فتنه بود! تا بتونه از اوضاع استفاده کنه و تفنگ هاشو راحت بفروشه. واقعا هم انتظار زیاد مردم داشت خطرناک میشد و توزیع کردن اسلحه بین مردم میتونست مثل انداختن یک کبریت توی انبار کاه باشه!

سیریوس به یکباره معجون تغییر شکل رو تا ته بالا کشید. آروم آروم موهاش به رنگ سفید تغییر پیدا کرد. خودشو توی آینه نگاه کرد و خیالش جمع شد که کاملا شبیه اسکورپیوس شده. کلاهشو سرش کرد، سوار موتور شد و به سمت ستاد اسکورپیوس حرکت کرد تا گپ و گفتی با نزدیکان اسکور داشته باشه...
- مطمئنم که کار خودته کلک خان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/3/11 5:41:36
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/3/11 5:45:56
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1403 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد فروشنده یک گونى برداشت و همان‌طور که از توی قفسه‌های پشت‌سرش چیزهایی توی گونی می‌ریخت، گفت:
- یه پوست مار بوآی آفریقایی، یه شاخ دوشاخ...

همان‌طور که او کارش را می‌کرد، پاتریشیا به رزالین گفت:
- تو برو خونه‌ى گریمولد زیر پاتیل رو روشن کن؛ منم وقتی اینارو خریدم می‌آم.

رزالین گفت:
- باشه.

او از مغازه بیرون رفت و با صدای تقی ناپدید شد.

"کمی بعد، خانه‌ی گریمولد"
رزالین در اتاق مشترک خودش و پاتریشیا روی زمین نشسته بود. پاتیلی جلویش قرار داشت. آتش آبی‌رنگی زیر پاتیل شعله‌ور بود و آن را داغ می‌کرد. همان‌موقع در باز شد و پاتریشیا درحالی که یک گونی در دستش بود آمد داخل.

گفت:
- من اومدم!

رزالین گفت:
- بالاخره اومدی؟ چرا انقدر طول کشید؟

پاتریشیا جواب داد:
- ببخشید. مثل اینکه فروشنده درست حساب‌وکتاب بلد نبود، هِی قیمت رو عوض می‌کرد.

او گونی را روی زمین گذاشت و به‌طرف کتابخانه‌شان رفت. یک کتاب را بیرون کشید و گفت:
- بهتره همین‌الان شروع کنیم. اگه زودتر کارمون رو شروع نکنیم معلوم نیست بتونیم نقشه‌مون رو عملی کنیم یا نه.

او کتاب را به رزالین داد. اسم کتاب "معجون‌سازی پیشرفته: مخصوص جادوگران حرفه‌ای" بود. رزالین پرسید:
- حالا حتما باید معجون مرکب پیچیده درست کنیم؟ یعنی راه دیگه‌ای نیست؟

پاتریشیا گفت:
- قطعا هست، اما وزیر به ما گفته از این روش بریم.

رزالین گفت:
- درسته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1403 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
در‌حالیکه توی خونه گریمولد، همه درگیر این بودن که بفهمن این ناشناس مرموز کیه که پله زیر پای وزیر رو در مراسم سوگند نامه‌اش غیب کرده، توی میدون شهدای محفل اوضاع از کنترل خارج شده بود.

- دو پا میریم روی مین، دوپامین نمیخوایم، همین!
- وزیر کور و بی دست و پا، نمی‌خوایم، نمی‌خوایم!
- پله های وزارت لیز و خیسه، وزارت این وزیر همش سوسیسه!

مردم به دلیل فشار و تنش حاکم بر جو میدان، به جفنگ گویی افتاده بودن و هرچی کلمه که باهم، هم قافیه می‌شدن رو کنار هم میچیدن و به وزیر نسبت می‌دادن.

- آب دریا شوره، وزیر رخت چرکارو میشوره!
- سبزی پلو با ماهی، وزیر میخزه گاهی!
- توپ، تانک، نفربر، مرلین وزیر رو ببر!

جعفر، که از تشنج حاکم بر اوضاع و دیر کردن وزیر کمی نگران شده بود به فکر راهی افتاد که تنش رو بخوابونه. لحظه به لحظه همهمه بین جمعیت و شعارهای مردم بیشتر می‌شد و کم‌کم جای دوپامین، توسط کورتیزول گرفته می‌شد. جعفر با احتیاط به محل تریبون سخنرانی رفت و دست به جیبش برد تا کاغذ حاوی پیام عذرخواهی رو برای مردم بخونه.

ناگهان نگاهش به جمعیت بسیار زیادی از مردم افتاد و کورتیزول درون خونش، به مرز انفجار رسید. با دیدن مردم، ترس جعفر از سخنرانی میان جمعیت فعال شد و مغزش با زدن دکمه " هشدار قرمز، رؤیت آدم های زیاد" فلنگ رو بست و با چتر نجاتی از دماغش به پایین پرید.

جعفر صداش رو صاف کرد و درون میکروفون فریاد زد:
- ساکت!

تمام همهمه ها با فرمان ناگهانی سکوت خوابید. همه مردم با نگاهی منتظر و با دقت به جعفر چشم دوخته بودن و لحظه‌ای پلک نمیزدن، و همین موضوع، ترس جعفر رو بیشتر کرد. خلطی درون گلوی جعفر، صدای اون رو خش دار و دو رگه کرده بود. جعفر با صدایی ناموزون، خلط رو از گلوش به دهنش انتقال داد.

- بابا بنال دیگه. چه زری میخوای قرائت کنی؟

جعفر با صدای اعتراضی که سکوت رو شکست، هول شد و بجای اینکه خلط رو به بیرون تف کنه، با شدت زیاد به داخل گلوش برگردوند. ناگهان جعفر قامتش به راستی آنتن رادیو شد و به نقطه‌ای دور در افق خیره شد. مردم همه برگشتن و به نقطه‌ای که جعفر درحال تماشا بود، خیره شدن. اما چیزی ندیدن! پس دوباره به سمت تریبون برگشتن و با جعفر روبرو شدن، که گلوش رو با دستاش گرفته بود و درحالیکه هر ثانیه صورتش یه رنگ جدید عوض می‌کرد و در همون لحظات، چندین رنگ جدید به دایره رنگ‌ها اضافه شد، سرفه می‌زد.

برای یه کدخدا، ترس از سخنرانی میون جمعیت، و مرگ به همین روش، مرگ آبروبری بود که جعفر دچارش شده بود.

یکی از حضاری که بین مردم حضور داشت، تصمیم گرفت با پرتاب گوجه، جَوّی هیجان انگیز به اعتراضات بده. پس گوجه‌اش رو با شدت زیاد به سمت جعفر پرتاب کرد. گوجه از کنار چندین خیار چنبر موجه رد شد، اما چشمانش رو روی امیال گذران سبزیجاتی بست، رفت و صاف به مرکز شکم جعفر برخورد کرد. که موجب شد، خلط مهمون گلوی جعفر، که اصلا حبیب خدا مرلین نبود، به بیرون بپره و بره و در درون چشم فرد گوجه پرت کننده جای بگیره. این دیگه کارما نبود. حتی کار مرلین هم نبود. رسما خود خدا زد به کمر فرد اعتراض کننده.

جعفر بلند شد. خاک روی لباسش رو تکوند. لبخندی زد و کاغذ رو جلوی خودش گرفت و با صدای بلندی، مشغول خوندن شد:
- دو کیلو کشمش برای کیک، سه شیشه سرکه سیب، پنجاه لیتر روغن...

همون موقع، کوچه دیاگون

مرد فروشنده با قیافه‌ای زمخت و رد چندین جای چاقو برروی چش و چالش، نگاهی به دو زن که جلوش ایستاده بودن انداخت. یکی از زن ها جوان و دیگری کمی بزرگتر بود. سپس نگاهی به کاغذ توی دستش انداخت که رویش با خطی خرچنگ قورباغه و غیرقابل تشخیص چندین جمله نوشته شده بود و از درون جملات، فقط کلمه وزیر قابل تشخیص بود. با صدایی کلفت که از سر گلویش می‌آمد گفت:
- مطمئنین اینو می‌خواین؟ ما این چیزای ریسکی رو با قیمت بالا می‌دیما...

پاتریشیا درحالیکه دستش رو روی چوبدستی‌اش گذاشته بود و با سوءظن به مغازه مرد نگاه می‌کرد، روی همه‌چیز، حتی سبیلای مرد با تارهای ناموزون، زوم شده بود. حس کارآگاهی‌اش همیشه بهش میگفت که آماده هرگونه اتفاقی باشه. پس با کمی شک که تلاش می‌کرد لبخندی دوستانه قاطی‌اش کنه گفت:
- برای شما اینا که ریسکی نیست!

فروشنده بعد از شنیدن تعریف پاتریشیا، سینه‌اش رو بیرون داد، بادی به غبغبش انداخت، کاغذ رو توی دستش مچاله کرد و به طرفی انداخت.
- معلومه! توی چی بیاریمش؟

رزالین درحالیکه کیفش رو شخم می‌زد که عطری، ادکلنی یا شوینده معطری پیدا کنه و بوی نامطبوع لباس های فروشنده رو از بین ببره اما چیزی جز شاخه‌ای گل، ندید. پس درحالیکه شاخه گل رو به لباس فروشنده می‌مالید تا کمی از بوی گل جذب لباس بشه، گفت:
- توی گونی بیارینشون... گونی‌شم ضد عفونی بشه و با مواد داخلش خوش‌رفتار باشین لطفا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/3/9 17:21:59
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/3/9 17:25:24
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/3/9 17:33:16
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1403 11:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- پدرگوساله‌ی نامحترم این چه کاری بود؟

ریموند سم بر زمین کوبید و توده‌ای از هوا رو از بینی‌ش بیرون داد.

- می‌خواستی نیای تو اتاقم.
- الان من این حجم از جوراب روی شاخ‌هام رو چیکار کنم کاهویی‌دختر کلم‌صفت؟

هیچ‌وقت پا توی اتاقی که یه درخت از وسطش سر برآورده نگذارید. خب، مشخصه! اتاقی که به نیوتون و قوانینش گفته زارت و بوته‌های زردآلوهای سرخ از دیوارش بالا رفته‌ن، می‌تونه موجب بشه جوراب‌های رنگارنگ معلق یک دختر سرخ‌مو لای شاخ‌های داشته و نداشته‌تون گیر کنه.
حالا ریموند باید چیکار می‌کرد؟ گزارش می‌داد. آهسته روی سقف راه رفت به در رسید و بعد، سعی کرد بدون برهم‌خوردن تعادلش، از در رد بشه. دری که جاذبه‌ی دو طرفش، به دو سمت مخالف جهت می‌گرفت. سعی کرد مثل یک رقاص باله روی پارکت‌های راهروی طبقه دوم قدم برداره تا وزنش، که اتفاقا برازنده‌ی یک گوزن بود، قیژقيژ چندانی ایجاد نکنه. از جلوی در مشکی‌رنگ اتاق گادفری گذشت و به اتاق بعد رسید.
در قهوه‌ای، با نقاشی‌ای که روش جا خوش کرده بود: هلال باریک ماه.

ریموند در زد و بعد از شنیدن پاسخ، وارد اتاق شد. ریموس در حال رسیدگی به پرونده‌هایی بود که سیریوس بهش سپرده بود. بایگانی زندانی‌های آزکابان در قرن نوزدهم میلادی، به همراه یک کتاب با جلد چرم آبی نفتی، که به‌نظر می‌رسید مفاهیمی از جادوی سیاه درونش جا خوش کرده باشن.

- بله ریموند؟
- مهتابی زیبادل، شبدر احوالین؟
- از وقتی که اثرات نوشیدنی‌های کره‌ای پریده، مشغول به کارم. وای که عجب شب پردلهره‌ای... می‌خواستی من رو ببینی؟
- این جوزفین شاخ‌هام رو از من گرفت! می‌بینین تو رو خدا چیکار کرده؟

ریموس قلم پر ققنوس رو داخل جاقلمی چوبی‌ش گذاشت. آهسته گردنش رو خاروند و دوباره رو به ریموند کرد.
- می‌گم که... دوست دارم بهت توی حل مشکلت کمک کنم ها، ولی الان یه مقدار مشغولم. شکلات مشکل‌گشا می‌خوای؟
- اینه دولت‌داری‌تون؟ اینه محفل‌داری‌تون؟ این بود حمایت از حقوق اقلیت‌ها؟

ریموند در حالی که سم به زمین می‌کوبید، به سمت در رفت. به آستانه در که رسید، ریموس چوبدستی‌ش رو از روی میز برداشت و با حرکتی نرم، افسونی رو روانه شاخ‌های بی‌نوای ریموند کرد. جوراب‌ها بدون ذره‌ای سر و صدا، یکی یکی باز شدن و بدون این‌که ریموند حتی متوجه ذره‌ای تغییر بشه، به اتاق جوزفین برگشتن.

ریموس لبخند زد. دوباره چوبدست سرو رو روی میز گذاشت و قلم به دوات برد. پر به نرمی به روی کاغذ می‌رقصید. دوباره صدای در اومد. البته این بار صدای سم نبود، صدای دست آدمیزاد بود.

- مهتابی هستم، بفرمایید؟

در روی لولا چرخید و پانمدیِ وزیر، میون چارچوبش نمایان شد. با عجله کلاه کاسکتش رو درآورد و سراسیمه گفت:
- ریموس... ریموس برگه‌ها... سخنرانی...

ریموس برای بار دوم قلمش رو گذاشت.
- داشتم همون موردی که بهم گفتی رو بررسی می‌کردم. موردی پیش... می‌گم الان نباید در حال سخنرانی و دوپامین پخش‌کردن بین ملت مشتاق باشی؟
- ریموس داداشی...
- داداشی...

این دو دیالوگ حدود دو دقیقه‌ای تکرار شد تا این که با اعتراض روندا، ریموس و سیریوس از حالت تلپاتی و یادآوری خاطرات گذشته خارج شدن و صحنه دوباره حال و هوای جنایی گرفت.

- آره خلاصه، بعدش سیاهی برگه رو از من گرفت!
- آخی داداشی...

سیریوس ادامه ماجرا رو از طریق حالت چشم‌هاش و تلپاتی به ریموس توضیح داد.
- اومدم ببینم تو یک نسخه دیگه از برگه‌ها نداری؟
- می‌گم که... یادته بعد اعلام نتیجه شمارش آرا...
- رفتیم نوشیدنی کره‌ای زدیم؟ محاله یادم بره! اصلا متن سخنرانی رو هم همون موقع نوشتم دیگه. وقتی داشتم با اون خانوم مو بلونده از سریال فرندز گیتار می‌زدم و آهنگ می‌خوندم.
- خب... راستش آره. من یه نسخه دوم ازش تهیه کردم. ولی بعد به‌ازای یک پوند سرگین تک‌شاخ طلایی با یه سمندر خاکستری آسیایی تعویضش کردم.

سمندری در کار نبود. یا حتی سرگین تک‌شاخ. و نه حتی شخصیت فیبی بوفی و گیتار. فقط نوشیدنی کره‌ای بود و احوالات بعدش.

- گفتی مشخصه فردی که توی عکس‌های آلنیس حضور داشته چی بود؟
- یه شنل مشکی که تمام جسمش رو باهاش پوشونده بود.
- یعنی مثل لباس گادفری، وقت‌هایی که روزها مجبور می‌شه از خونه بیاد بیرون؟
- ام... ریموس... گفتی گادفری؟

نگاه‌ها به سمت راهروی بیرون اتاق تغییر مسیر دادن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1403/3/9 14:34:24
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1403/3/9 14:39:34
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1403/3/9 16:15:11
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1403/3/9 16:16:42
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.