جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1404 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ترم پاییزه هاگوارتز - ترم 29

جلسه اول



هاگوارتز آبستن یک اتفاق غیرمنتظره بود.
چیزی بود که تا کنون اتفاق نیفتاده بود و در تاریخ هاگوارتز برای اولین‌بار ثبت می‌شد. فضا پر از تنش و هیجان بود. لرد ولدمورت قرار بود برای تدریس به قلعه بیاید. دانش‌آموزان و اساتید یا در راهرو ها ایستاده بودند و یا از لای درهای بسته با چشمان وحشت‌زده بیرون را نگاه می‌کردند. هوای بیرون قلعه نیز آرامش نداشت و ابری بود. باد سرد پاییزی نیز وحشیانه می‌وزید و برگ‌های خشک را تازیانه می‌زد و نقش زمین می‌کرد.

بالاخره انتظارها به پاین رسید و لرد ولدمورت از میان درختان سر به فلک کشیده جنگل ممنوعه بیرون آمد و به حیاط مدرسه قدم گذاشت. راست‌قامت بود و باصلابت خاصی راه می‌رفت و غرور و شکوه روح بزرگش در تمامی حرکاتش هویدا بود. باد شنل سیاهش را به اهتزاز در می‌آورد و چشم‌های کنجکاوی که از پنجره‌های قلعه به نظاره‌اش نشسته بودند را بی‌تاب می‌کرد. به قلعه که رسید، بدون آنکه از کسی مسیر را بپرسد و یا نگاه چشم‌های کنجکاو و ترسیده را پاسخ بگوید، مستقیم به سر کلاسی رفت که او می‌بایست تدریس کند.
با ورودش به کلاس سرهای همه جادو آموزان به سمتش چرخید و زمزمه‌ای که قبل از ورودش در بین افراد جاری بود، به خاموشی گرایید. در سکوت، با غرور مسیر بین میزها و صندلی جادو آموزان را پیمود و به جلوی کلاس رفت. روبرویشان ایستاد و با چشم‌های آتشینش همه را از نظر گذراند.

محکم گفت:
- این کلاس آموزش سیاهه... و شما همیشه باید یک چیز رو در این کلاس به‌خاطر داشته باشید... شما اشتباه می‌کنید!
ابروی چند جادو آموز بالا رفت و چند نفر آب‌دهانشان را محکم قورت دادند.

لرد ولدمورت شروع به قدم‌زدن کردن و ادامه داد:
- شما اشتباه می‌کنید! در مورد جادوی سیاه، افسون‌های تاریک و دنیای قدرت! میدونم که تو ذهن همتون اینکه که اینها لزوماً چیز بدی هستن ولی در حقیقت این‌طور نیست!

ایستاد و نگاهش شعله‌ور بود.
- بهم بگید ببینم... چرا فکر می‌کنید جادو وجود داره؟ ما بدون جادو هم زنده می مونیم! درست همونطور که ماگل ها زنده میمونن و زندگی میکنن... پس چرا جادو به وجود آومده؟

صدایش سرد و خشن بود. هیچ کس چیزی نگفت و خود او ادامه داد:
- من بهتون میگم... این سوال خیلی پاسخ واضحی داره! چون ما قدرت می‌خواستیم! می‌خواستیم بتونیم به‌راحتی غیب و ظاهر بشیم بدون اینکه لازم باشه همه مسافت‌ها رو راه بریم! دوست داشتیم قدرت پرواز داشته باشیم! دوست داشتیم قدرت شفا داشته باشیم و هر بیماری رو درمان کنیم... بله... ما لزوماً قدرت بیشتری می‌خواستیم... ولی بیایید خارج از تعصب فکر کنیم... آیا جادوی سیاه و دنیای تاریکی که ممکنه ازش بترسیم هم همین قدرت نیست؟... ما باید از خودمون محافظت کنیم! گاهی دشمنانمون رو بکشیم و گاهی شکنجه شون بدیم. این‌جوری بوده که زنده موندیم و کسی بر ما غلبه نکرده.

جادو آموزی از انتهای کلاس با صدای لرزان پرسید:
- ولی اخه... از این جادوها سوء استفاده میشه؟

لرد لحظه سکوت کرد و بعد با صدای خش داری گفت:
- واقعاً میشه؟... اینکه بتونیم حریص و بی‌مرز باشیم چیز بدیه؟... گفتم که اشتباه می‌کنید! همه ما این رو میخواییم! میخواییم شکست‌ناپذیر و فوق‌العاده باشیم و جادوی سیاه چیزیه که به ما کمک میکنه! اما!... وقتی چیزی رو منع می‌کنند و استفاده درستش رو یاد نمی‌گیرند... نمیتونن ازش استفاده کنند! این معنی اصلی سوءاستفاده است!

به تک‌تک افراد نگاهی انداخت و گفت:
- بیایید این جلسه این کار رو بکنیم. فراموش کنیم که دنیا و والدینمون و جامعه بهمون چی گفتن. بیایید واقعاً صادق باشیم و با خود حقیقی مون روبرو بشیم... راستی واقعاً انتخابمون چیه؟ قدرت یا ضعف؟


تکلیف جلسه اول:

1- تکلیف خارج از رول (مفهومی): به نظر شما دسته بندی افسون‌ها و جادوها به سفید و سیاه باید بر چه اساسی صورت بگیره؟ دلایلتون رو توضیح بدید. (5 نمره)

2- تکلیف رول: تصور کنید هیچ قانون و منعی برای استفاده از جادوی سیاه وجود ندارد، چه استفاده‌ای از اون می‌کردید؟ با دلیل کامل توضیح بدید. خلاق باشید. (15 نمره)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: آموزش تاریکی
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1404 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس آموزش تاریکی در ترم 29 توسط پرفسور لرد ولدمورت تدریس خواهد شد.



برنامه کلاسی

جلسه اول: ۱ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 14 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه اول: تا 28 مهر (ساعت 23:59)

جلسه دوم: ۱۵ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 28 مهر (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه دوم: تا 13 آبان (ساعت 23:59)

جلسه سوم: ۲۹ مهر
مهلت ارسال تکلیف: تا 12 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه سوم: تا 26 آبان (ساعت 23:59)

جلسه چهارم: ۱۳ آبان
مهلت ارسال تکلیف: تا 26 آبان (ساعت 23:59)
مهلت امتیازدهی استاد برای تکالیف جلسه چهارم: تا 10 آذر (ساعت 23:59)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مرداد 1403 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
شرح امتیازات کلاس آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته


استفن: 4
نقل قول:
چرا جدیدا اینقدر کاربر ها دیر به دیر پیام میدن؟ چون اون فعالا رو کشتم.

فهمیدم تقصیر کیه پس!

هیزل: 7/5
نقل قول:
-ساکت باش تلما. هرچقدر که کمتر حرف بزنی و ساکت تر باشی کمتر درد می کشی.

علم پزشکی و عصب شناسی رو به زانو درآوردی که خوشگلم...

یوریکا: 8
نقل قول:
چرخید و خوابگاه رو به مقصد سالن عمومی اسلیترین ترک کرد. خوب می دونست کسی قرار نیست از مرگ "عشق خودکشی ترین دانش آموز گریفیندور" تعجب کنه.

بازم شانس آوردی امسال بودجه مدرسه نرسید دوربینای مداربسته رو نصب کنیم قشنگم.

الستور: 10
نقل قول:
تو گودریک رو ببر خانه سالمندان، منم برم یکم خاکستر از کوره‌های آدم سوزی نازی‌ها بیارم بذارم جاش.

اون طرفا میرید برای از کارخونه صابون سازی یکم صابون بیاریــ... چیزه هیچی.

گلرت: 10
نقل قول:
حالا کلاغ باهوش آمده بود تا جای آنها را بگیرد و سر از کار گلرت درآورد؟ هرگز چنین اجازه‌ای نمی‌داد.

عه؟ اون من نبودم که. اون دختردایی عمه مادربزرگ بابای پسرخاله عموی بزرگم بود. اون مشکی قیریه. من مشکی متالیکم.

گابریل: 8/5
نقل قول:
پس می‌رم که اجراش کنم. آماده... یک... دو... سه...

آواداکداورا!

بابا وایسا... وایسا این کارو نَکُـ...

ساکورا: 9/5
نقل قول:
ساکورا پرونده را روی میز پرت کرد وچشم هایش را بست، اسم روی پرونده که با خط سیاه و درشت نوشته شده بود زیر نور کم جان اتاق می درخشید. پرونده ی سیلوی کرو

به کاهدون زدی خوشگلم. پرونده من مثل قلب لرد سیاه پاکه...

روندا: 6
نقل قول:
چی لو رفتم! نبابا آخیش اون اصلیه لو نرفته! چی اونم لو رفته؟

بابا یه دقیقه امون بده حساب کتاب کنم ببینم چی لو رفته، چی نرفته.

هرماینی: 6
نقل قول:
بدتر از اون، پارکینسون همیشه مثل یه آدامس به مالفوی می‌چسبید

آدامس رو با یخ جدا کنید خب! آوداکدوارا چرا خوشگلم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته
ارسال شده در: یکشنبه 27 خرداد 1403 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
-چی!؟ کشتن همکلاسی!؟ پروفسور...این واقعا وحشتناکه...کشتن همکلاسی‌ و بعد انداختن گردن دیگران؟ *هرماینی زمزمه کرد: پفت.. به‌خاطر همینه که از جادوی سیاه متنفرم.* زنگ سوم، هرماینی دست به کار شد. ولی...میخواست کی رو بکشه.؟..باید حسابی روش فکر می‌کرد. اصلا شاید تا همین فردا لازم داشت بشینه یه گوشه توی سالن گریفیندور و فکر کنه. نه...نه! هرماینی مصمم بود. هرماینی تصمیم گرفته بود که پانسی رو بکشه. پانسی پارکینسون!



از زمانی که به یاد داشت حس بدی به پانسی داشت. حس بد که چه عرض کنم... حتی حسی افتضاح! بدتر از اون، پارکینسون همیشه مثل یه آدامس به مالفوی می‌چسبید. مثل یه مگس که دور شیرینی...شایدم دور چیز دیگه‌ای می‌چرخه.

زنگ سوم به صدا در آمد و بیشتر بچه ها رفتن توی حیاط بزرگ هاگوارتز، هرماینی که داشت کتاب هایش رو مرتب می‌کرد، یک مرتبه به یاد اورد باید چه کند. سریع جلوی پانسی که داشت می‌رفت به سوی حیاط رو گرفت و گفت:

-هی! سلام پانسی. چ..چطوری!؟
-آم....چی‌کار داری خرخون دورگه!؟

هرماینی سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. دست پانسی را گرفت و طلسمی خواند که پانسی هیپنوتیزم بشود و دنبالش بیاید. گرنجر از این‌که پانسی پارکینسون اونو ^خرخون دورگه^ صدا کرده بود عصبانی و مثل یک گوجه قرمز شده بود. اگر پانسی این را نمی‌گفت، شاید به طرز کمتر فجیعی کشته می‌شد ولی با این‌کار قبر خودشو کنده بود. هرماینی داشت صاف می‌رفت به سمت جنگل ممنوعه. پانسی را دنبال خود کشید، طوری که کسی نبیند، رفت درون جنگل تاریک و کار را تمام کرد:


-آوداکداورا!

نور سبزی از نوک‌ چوب‌دستی هرماینی بیرون آمد و تازه متوجه شد که چیکار کرده. البته اونقدرام از کارش پشیمون نبود. صحنه‌سازی؟ لازم بود؟ وقتی یکی رفته توی جنگل تاریک و بدن مرده‌اش پیدا شده دیگه صحنه‌سازی‌ای لازم نیست. اینم از تکلیف. با یه تیر، دو نشون رو زدیم. تکلیف،



و انتقام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝙨𝙢𝙞𝙡𝙚! 𝙘𝙖𝙪𝙨𝙚 𝙡𝙞𝙛𝙚 𝙞𝙨 𝙟𝙪𝙨𝙩 𝙖....𝓢𝓽𝓪𝓰𝓮
پاسخ به: آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1403 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آباداکدابورا! چیه انتظار داشتین من محفلی بزنم با ورد یکی رو بکشم! من با چاقو یکی رو می کشم! بعدم جسدش رو با جارو و خاک انداز می کنمش زیر فرش چندبارم از روش رد میشم! چی لو رفتم! نبابا آخیش اون اصلیه لو نرفته! چی اونم لو رفته؟ باور کن کاز جعفر بود اون گفت! نگاه کنین چاقومم تو دستشه! این یعنی اون کشته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1403 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا این کارو کردی؟
مرد فریاد زد و خودش را به دختر که موهای قهوه ای رنگش صورتش را پوشانده بود و طناب دور گردنش بود رساند. بدنش میان زمین و هوا بود و تنها طناب او را از برخورد به زمین حفظ می کرد‌.
-هی حق نداری مرده باشی!

مرد با روانه کردن چند طلسم، طناب را برید و جسم بی جان دختر را در آغوش گرفت. سرش را روی قفسه سینه دختر گذاشت اما هیچ نشانی از کوچکترین ضربانی پیدا نکرد.
-نه، نه لعنتی بیدار شو!

دست هایش را ناامیدانه روی سینه دختر می کوبید و هر طلسم شفا بخشی بلد بود روانه جسم دختر می کرد اما دیر شده بود.

زنی از پشت بام ساختمان روبرو به فریاد های پسر گوش میداد، مو هایش در باد به اهتزاز در آمده بود و نگاهش رنگ تاریکی داشت.
در حالی که آرام از لبه و فاصله ی مناسب برای تماشا فاصله می گرفت و وارد راه پله می شد زمزمه کرد:
-هیچ کاری بدون تاوان نیست.

با دیدن شخصی که انتهای راه پله ایستاده بود شوکه شد، ساکورا کت سیاهش را روی شانه هایش جابجا کرد و به زن شوکه نگاه کرد، پوزخند کوچکی روی لب هایش شکل گرفته بود.

-انتقام جالبی گرفتی از کسی که عشقت رو دزدیده بود.

نگاه زن کمی رنگ وحشت گرفت، انتظار نداشت کسی مراقب او باشد. ساکورا اما کاملا بیخیال در حالی که دست هایش را در جیبش فرو کرده بود به او نگاه می کرد.

-میدونی، اینکه اون دختر رو مجبور کنی خودکشی کنه جالب بود، اون همسرت رو دزدیده بود در حالی که شما دو نفر دو تا بچه دارین.
-میخوای چی کار کنی، به همه بگی؟
-نه کاراگاه، فقط نمی خوای بپرسی چطوری فهمیدم که تو باعث این قضیه ای؟
-نه، میتونم حدس بزنم. تو نفوذ بالایی داری آکاجی، درست مثل پدرت.
-هوم پس بالاخره منو شناختی جیانا ماری یا بهتره بگم جیانا پاتر، باید بگم اسمت واقعا اسمت شبیه ماریجوانائه.

اخم های زن از این شوخی در هم رفت ولی ساکورا کاملا بیخیال و راحت به دیوار تکیه داده بود.
-هوم، پس اهل خنده نیستی. مهم نیست، به هر حال ففط ازت یه چیز میخوام.

جیانا سرش را بالا آورد، چشم هایش نشان دهنده آزردگی خالص بود.
-حالا که میدونی من باعث شدم خودکشی کنه و یه جورایی قاتلشم، از این قضیه استفاده می کنی.
-میتونی این طوری فکر کنی، به هر حال چیز سختی هم نیست. فقط یه پرونده رو می خوام‌‌.

چهره جیانا در هم رفت اما ساکورا کاملا بی تفاوت بود.

-قبوله.
-تصمیم درستی گرفتی، جیانا. از معامله با شما لذت بردم.

لبخند روی لب های ساکورا گسترده تر شد، یک ساعت بعد در حالی که پرونده را می خواند روی مبل لم داده بود‌.
-خب اینکه اون دختر رو شیفته آلبوس پاتر کنم خیلی سخت بود اما ارزشش رو داشت. بیچاره جیانا نمی دونست آلبوس هیچ وقت تحت تاثیر قرار نگرفت فقط می خواست از اون دختر فاصله بگیره و نجاتش بده. جیانا فکر میکنه حرف های اون باعث شد دختره خودکشی کنه اما حس ناامیدی اون دختر نسبت به عشق اش بود که باعث مرگش شد، هدف من مرگ اون دختر بود و با استفاده از این حس مزخرف به خواسته ام رسیدم و البته تونستم پرونده رو از جیانا بگیرم. اونم چون جیانا فکر می کنه مقصر مرگ اون دختره. البته فقط آلبوس میمونه که حس گناه میکنه، این که نتونسته جلوی مرگ اون دختر رو بگیره ولی همزمان اثبات می کنه چقدر جیانا رو دوست داره. باید چند تا کار ریز دیگه هم انجام بدم تا مطمئنم بشم زندگیشون بهم نمی ریزه و منم به هدفم رسیده ام. با اینکه جیانا از من متنفره اما، من هرگز نمیتونم از دوست قدیمی مادرم متنفر باشم.

ساکورا پرونده را روی میز پرت کرد وچشم هایش را بست، اسم روی پرونده که با خط سیاه و درشت نوشته شده بود زیر نور کم جان اتاق می درخشید. پرونده ی سیلوی کرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1403/3/26 21:01:34
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1403/3/26 22:19:56
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته
ارسال شده در: پنجشنبه 24 خرداد 1403 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور حقیقتا من هرچی به حرفای شما گوش کردم هیچی نفهمیدم! مطمئنم مزاح کردین که طلسم آواداکداورا کسی رو می‌کشه! چون اگه نه که اینو از جادوآموزان نمی‌خواستین، می‌خواستین؟ آخه شما خیلی خوبین که حتی ما رو به ماه می‌فرستین.

واسه همین تصمیم گرفتم قبل از این که بخوام این طلسمی که گفتینو رو بقیه اجرا کنم تا ببینم کارکردش چیه، رو خودم اجرا کنم. اما اونقد ریونکلاوی هستم که بدونم نتیجه‌ش هرچی که بود به خاطر من نبوده، به خاطر شما بوده. من هرگز افتخارات دیگرانو به نام خودم ثبت نمی‌کنم. جهانیان باید بدونن این طلسم صلح‌بخشی که شما از ما خواستین رو بقیه اجرا کنیم و من مطمئنم نتیجه‌ش پراکندن دوستی و محبته، اختراع و خواسته شما بوده.

پس می‌رم که اجراش کنم. آماده... یک... دو... سه...

آواداکداورا!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: آموزش جادوی سیاه فوق پیشرفته
ارسال شده در: چهارشنبه 23 خرداد 1403 11:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آواداکداورا!

کلاغ سیاهی که چشم راست گریندلوالد را نشانه گرفته بود و مستقیم به سوی او می‌رفت با موج خاموش و نرم نور سبزی که از نوک ابرچوبدستی گلرت بیرون می‌زد برخورد کرد و پیش از آنکه به او برسد خشک شد و بر زمین افتاد.

گلرت ابرچوبدستی را پایین آورد. با چهره‌ای برافروخته از خشم درست وسط تالار اسرار ایستاده بود. ساعاتی پیش از این، چنین صحنه‌ای را در ذهن دیده بود و تلاشش برای پرهیز از این وضعیت به جایی نمی‌رسید. سیلوی کرو از جمله موجودات مورد علاقه‌اش بود و استعداد جادویی قابل توجهش باعث شده بود تنها کلاغ نظرکردهٔ طبیعت و اشرف کلاغ‌های عالم باشد. مرگ او کمکی به رسیدن گلرت به بازگرداندن شرافت و عزت به جادوگران نمی‌کرد و برعکس، می‌توانست متحد بالقوه‌ای در گام‌های بعدی‌اش باشد.

قدم‌زنان به بالای سر سیلوی کرو رفت و زیرلب گفت: «چرا سیلوی؟ چرا به هشدارها توجه نکردی؟ تو الان باید در تعطیلات در کنار کلاغ‌های دیگر بودی. خون تو در نهایت می‌ریخت اما چرا باید به دست من می‌مردی؟ چرا باید در کارهایی که به تو ارتباطی نداشت دخالت می‌کردی؟»

سر بلند کرد و به تاریکی بی‌انتهای گوشه سقف تالار زل زد. سیلوی کرو از همان مسیری آمده بود که روزگاری ققنوس خوش‌رنگ آلبوس آمده بود و نقشه‌های نواده سالازار اسلیترین را به هم ریخته بود. گلرت دیگر نقطه‌ضعف گذشته را نداشت. آلبوس و ققنوسش سال‌ها پیش از هاگوارتز رفته بودند، یکی با مرگ و یکی با افسانه‌های کهنش...

حالا کلاغ باهوش آمده بود تا جای آنها را بگیرد و سر از کار گلرت درآورد؟ هرگز چنین اجازه‌ای نمی‌داد.

گلرت از قبل برنامه‌اش را ریخته بود. جسد کلاغ تا لحظاتی دیگر به جایی در عمارت ریدل‌ها منتقل می‌شد تا جاسوس مرگخوارنمای محفل به توهم یورش نارسیسا مالفوی به خودش افسون مرگ را بر زبان بیاورد و با جسد بی‌جان سیلوی کرو مواجه شود. حالا که قرار بر مرگ سیلوی کرو بود، چه بهتر که یکی از جاسوس‌های محفل در این میان به آزکابان می‌رفت. حتی خود جاسوس هم باور می‌کرد که قاتل آن پرنده است و راهی هم برای اثبات چیزی غیر از این وجود نداشت، چرا که چوبدستی آن جاسوس همان صبح با کمک نیروی خارق‌العاده ابرچوبدستی گلرت دستکاری شده بود.

سیلوی کرو بدون باقی گذاشتن هیچ اثری از تالار اسرار محو شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 خرداد 1403 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- آوادا کداورا!

نور سبز تهدید آمیز مثل نیزه‌ای مرگ‌بار از انتهای چوبدستی جادوگر خارج شد و مستقیم به سمت حریفش که غافل‌گیر شده بود، رفت.
جادوگر غافل‌گیر شده نتونست کار زیادی کنه. فقط ایستاد و با چشمای چپ شده به طلسم سبز رنگ که جلو میومد، نگاه کرد. بعدم چشمشو بست و کل زندگیش رو با خودش مرور کرد، به جز اونجاهایی که سر کلاس سوتی داده‌بود، یا حتی چندباری که رخت‌خوابش رو خیس کرده بود و مامانش با ترکه زده‌بودش که دیگه توی تختش نوشیدنی کره‌ای نخوره.

- یه‌خورده از پاپ‌کورنات بده!
- نه. خودت چرا نیاوردی؟
- چون تا الان سر کار بودم؟

الستور بعد از گذاشتن مشتی پاپ‌کورن توی دهانش و لیسیدن انگشتاش، به مرگ که شنل سیاهش خاکی و خونی شده‌بود، نگاه کرد و تصمیم گرفت مرگ لیاقت یک مقداری پاپ‌کورن رو داره و دوستیشون خیلی باارزش‌تر از یک بسته پاپ‌کورنه.

نور سبز طلسم نابخشوده همچنان صفیرکشان به سمت قربانی‌ش می‌رفت.
مرگ با تاسف سرشو تکون داد.
- پسره خیلی جوونه... صرفا تو زمان و مکان اشتباه، گیر جادوگر اشتباه افتاده.
- زمان و مکان اشتباه؟ جادوگر اشتباه؟ خیلی سرگرم کننده‌ست که! گودریک گریفیندور کبیر که از مرگ برگشته و دیوونه شده داره یه جادوگر 17 ساله رو صرفاً چون تونسته شمشیرش رو از کلاه گروه‌بندی بیرون بکشه، به قتل می‌رسونه! من دارم لذت می‌برم.
- مرتیکه سادیسمی...
- من و سادیسم؟ تو داری جون طرفو می‌گیری! که البته می‌تونی نگیری. صرفا انتخابته. شغلته به‌هرحال و ازش لذت می‌بری.

مرگ به داسش تکیه داد و به فکر فرو رفت.
الستور هم به عصاش تکیه داد و با چشمای سرخش با بدجنسی به دو جادوگر و طلسم مرگ‌بار و خود مرگ که دچار دوگانگی اخلاقی شده‌بود، نگاه کرد.

- کافیه. نمی‌ذارم بمیره.
- و با اون یکی می‌خوای چیکار کنی؟

مرگ از الستور فاصله گرفت، بین جادوگر جوان و وحشت‌زده و حریف قدرت‌مند و باستانیش ایستاد، و بعد صورتش رو به طلسم سبزرنگ نزدیک کرد، نفس عمیقی کشید، و طلسم رو عین عطر کشید توی بینیش.
- اوممم...
- نه. نوپ. نه. نمی‌خوام هیچ تعریفی ازش بشنوم.
- تو گودریک رو ببر خانه سالمندان، منم برم یکم خاکستر از کوره‌های آدم سوزی نازی‌ها بیارم بذارم جاش.
- می‌خوای صحنه آخر فیلم هفت هری پاتر پارت دو رو بازسازی کنی مگه؟
- دقیقا!

و مرگ و الستور از هم جدا شدن. هر دوشون می‌دونستن چی‌کار کنن. البته که الستور زیاد با مرگ بحث نکرده بود. به‌هرحال، طرفش مرگ بود و قطعا اگر می‌خواست، می‌تونست لوله‌ش کنه. و بنابراین الستور زیاد باهاش مخالفت نمی‌کرد. خطرناک بود به‌هرحال. حتی در این مورد هم با اینکه الستور موفق نشده بود کسی رو با آواداکداورا بکشه، از نتایج کارش راضی بود. گودریک ممکن بود در آینده به درد بخور باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: آموزش جادوي سياه فوق پیشرفته
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 خرداد 1403 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام ساکورا.
یوریکا درحالی گفت که رنگ سبز و نقره ای کراوات ردای هاگوارتزش در تضاد کامل با پرده های سرخ خوابگاه گریفیندور بود. ساکورا آکاجی، در حالت عادی از دیدن تنها هم وطنش توی هاگوارتز خوشحال می شد اما ساعت 2 و نیم نصف شب توی خوابگاه چندان زمان عادی به حساب نمی اومد و در کنار همه این ها، یوریکا اسلیترینی بود.

-کلمه ی رمز رو از کجا گیر آوردی؟
ساکورا درحالی که سعی می کرد تعجبش رو از ظاهر شدن ناگهانی یوریکا نشون نده پرسید.

-مطمئنم نمی خوای بدونی.
یوریکا به ژاپنی جواب داد، زبان مادری شون. می تونست اخم ظریفِ روی صورت ساکورا رو ببینه. تکیه ش رو از دیوار پشت تخت ساکورا برداشت و سمتش رفت. با همون زبان ادامه داد:
-امشب کدوم روش رو برای اقدام به خودکشی انتخاب کردی؟ پریدن از بالای برج گریفیندور؟ دستبرد زدن به سم توی دخمه معجون سازی؟ یا شایدم می خوای به روش ماگلی بری جلو و رگ دست هات رو ببری؟

ساکورا که با بانداژ دور آرنج راستش بازی می کرد جواب داد:
-تنها توجیهی که برای سوال هات دارم اینه که بلاخره تصمیم گرفتی با من خودکشی دونفره کنی یوریکا چان.

یوریکا لبخند زد، هم به روحیه شوخ طبع ساکورا و هم به اینکه خیلی از افکار شوم توی ذهنش دور بود. چوب دستیش رو از جیب رداش بیرون کشید و گفت:
-بستگی داره خودکشی دونفره رو چجوری معنی کنی.

چوبدستی ساکورا دور تر از اونی بود که دستش بهش برسه و یوریکا به اندازه افعی نماد گروهش سریع. نجوا کرد، اما صدای زمزمه ش توی گوش ساکورا طنین انداخت.
-آواداکداورا.

ساکورا بیجون و بی حرکت روی تختش افتاد. یوریکا چوبدستی ساکورا رو با دستمال پارچه ای نقره ای رنگی برداشت و بین انگشتاش گذاشت. توی گوشش زمزمه کرد:
-به آرزوت رسیدی، نه؟

چرخید و خوابگاه رو به مقصد سالن عمومی اسلیترین ترک کرد. خوب می دونست کسی قرار نیست از مرگ "عشق خودکشی ترین دانش آموز گریفیندور" تعجب کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

“J'ai peur de te blesser, parce que je t'aime. Je pense que je le ferai toujours.”
“What did you say?”
"I said your hair looks ridiculous."