ترم پاییزه هاگوارتز - ترم 29
جلسه اول
هاگوارتز آبستن یک اتفاق غیرمنتظره بود.
چیزی بود که تا کنون اتفاق نیفتاده بود و در تاریخ هاگوارتز برای اولینبار ثبت میشد. فضا پر از تنش و هیجان بود. لرد ولدمورت قرار بود برای تدریس به قلعه بیاید. دانشآموزان و اساتید یا در راهرو ها ایستاده بودند و یا از لای درهای بسته با چشمان وحشتزده بیرون را نگاه میکردند. هوای بیرون قلعه نیز آرامش نداشت و ابری بود. باد سرد پاییزی نیز وحشیانه میوزید و برگهای خشک را تازیانه میزد و نقش زمین میکرد.
بالاخره انتظارها به پاین رسید و لرد ولدمورت از میان درختان سر به فلک کشیده جنگل ممنوعه بیرون آمد و به حیاط مدرسه قدم گذاشت. راستقامت بود و باصلابت خاصی راه میرفت و غرور و شکوه روح بزرگش در تمامی حرکاتش هویدا بود. باد شنل سیاهش را به اهتزاز در میآورد و چشمهای کنجکاوی که از پنجرههای قلعه به نظارهاش نشسته بودند را بیتاب میکرد. به قلعه که رسید، بدون آنکه از کسی مسیر را بپرسد و یا نگاه چشمهای کنجکاو و ترسیده را پاسخ بگوید، مستقیم به سر کلاسی رفت که او میبایست تدریس کند.
با ورودش به کلاس سرهای همه جادو آموزان به سمتش چرخید و زمزمهای که قبل از ورودش در بین افراد جاری بود، به خاموشی گرایید. در سکوت، با غرور مسیر بین میزها و صندلی جادو آموزان را پیمود و به جلوی کلاس رفت. روبرویشان ایستاد و با چشمهای آتشینش همه را از نظر گذراند.
محکم گفت:
- این کلاس آموزش سیاهه... و شما همیشه باید یک چیز رو در این کلاس بهخاطر داشته باشید... شما اشتباه میکنید!
ابروی چند جادو آموز بالا رفت و چند نفر آبدهانشان را محکم قورت دادند.
لرد ولدمورت شروع به قدمزدن کردن و ادامه داد:
- شما اشتباه میکنید! در مورد جادوی سیاه، افسونهای تاریک و دنیای قدرت! میدونم که تو ذهن همتون اینکه که اینها لزوماً چیز بدی هستن ولی در حقیقت اینطور نیست!
ایستاد و نگاهش شعلهور بود.
- بهم بگید ببینم... چرا فکر میکنید جادو وجود داره؟ ما بدون جادو هم زنده می مونیم! درست همونطور که ماگل ها زنده میمونن و زندگی میکنن... پس چرا جادو به وجود آومده؟
صدایش سرد و خشن بود. هیچ کس چیزی نگفت و خود او ادامه داد:
- من بهتون میگم... این سوال خیلی پاسخ واضحی داره! چون ما قدرت میخواستیم! میخواستیم بتونیم بهراحتی غیب و ظاهر بشیم بدون اینکه لازم باشه همه مسافتها رو راه بریم! دوست داشتیم قدرت پرواز داشته باشیم! دوست داشتیم قدرت شفا داشته باشیم و هر بیماری رو درمان کنیم... بله... ما لزوماً قدرت بیشتری میخواستیم... ولی بیایید خارج از تعصب فکر کنیم... آیا جادوی سیاه و دنیای تاریکی که ممکنه ازش بترسیم هم همین قدرت نیست؟... ما باید از خودمون محافظت کنیم! گاهی دشمنانمون رو بکشیم و گاهی شکنجه شون بدیم. اینجوری بوده که زنده موندیم و کسی بر ما غلبه نکرده.
جادو آموزی از انتهای کلاس با صدای لرزان پرسید:
- ولی اخه... از این جادوها سوء استفاده میشه؟
لرد لحظه سکوت کرد و بعد با صدای خش داری گفت:
- واقعاً میشه؟... اینکه بتونیم حریص و بیمرز باشیم چیز بدیه؟... گفتم که اشتباه میکنید! همه ما این رو میخواییم! میخواییم شکستناپذیر و فوقالعاده باشیم و جادوی سیاه چیزیه که به ما کمک میکنه! اما!... وقتی چیزی رو منع میکنند و استفاده درستش رو یاد نمیگیرند... نمیتونن ازش استفاده کنند! این معنی اصلی سوءاستفاده است!
به تکتک افراد نگاهی انداخت و گفت:
- بیایید این جلسه این کار رو بکنیم. فراموش کنیم که دنیا و والدینمون و جامعه بهمون چی گفتن. بیایید واقعاً صادق باشیم و با خود حقیقی مون روبرو بشیم... راستی واقعاً انتخابمون چیه؟ قدرت یا ضعف؟
تکلیف جلسه اول:
1- تکلیف خارج از رول (مفهومی): به نظر شما دسته بندی افسونها و جادوها به سفید و سیاه باید بر چه اساسی صورت بگیره؟ دلایلتون رو توضیح بدید. (5 نمره)
2- تکلیف رول: تصور کنید هیچ قانون و منعی برای استفاده از جادوی سیاه وجود ندارد، چه استفادهای از اون میکردید؟ با دلیل کامل توضیح بدید. خلاق باشید. (15 نمره)