جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  291 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1403 08:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تام پیش خودش فکر کرد که چرا باید به سادگی از این فرصت بخشایش‌گری خود می‌گذشت و این جادوگرانی که یک عمر او را به سخره گرفته و زندگی‌اش را تباه کرده‌اند را به همین سادگی رها می‌کرد؟
- کار از این مهم‌تر که من کارتون دارم؟

پس او تصمیم گرفت یک عقده‌ای باشد!
- همون‌طور که می‌دونین مرحله اول اینه که من باید ببخشم‌تون که گوشت قربونیم کردین و به زور فرستادینم جلو!
- گوشت قربونی؟! نه بابا... اینطوری نگاش نکن. ما فقط می‌خواستیم شجاع‌ترین هافلپافی گروه کلنگ شروع مراحلو بزنه! یعنی می‌گی الان به طور پیش فرض بخشیده نشدیم؟
- خیر... مگه به همین سادگیه ازتون بگذرم؟ همین مرگ منو کلی تهدید جانی کرد! اسممو نوشت اول لیست قبض روحش حتی! فکر کردین یادم می‌ره؟

هافلپافی‌ها آهی کشیدند و سعی کردند چهره معصومی به خود بگیرند. مرگ بیش از هم تلاش کرد. حتی سعی کرد پلک‌هایش را قشنگ قشنگ بهم بزند و خودش را شیرین جلوه دهد اما زمانی که یک دستتان داس باشد و قیافه‌تان هم شبیه به گرگ بیابان، طبیعی است که نتوانید خودتان را معصوم جلوه دهید.

- ها ها ها... می‌بینم که تیک عصبی گرفتی آقا مرگه! فکر نمی‌کردی یه روز محتاج بخشش یه بشر که اونم ماگله و بی‌جادو بشی؟
- تیک عصبی کدومه مرد؟ داشتم سعی می‌کردم معصومیت از خودم بروز بدم که نشد! حالا بگو ببینیم چی می‌خوای تا ببخشی‌مون؟

تام در تفکری عمیق فرو رفت. این فرصت خوبی بود تا اثبات کند که کت تن چه کسی است! نباید به همین سادگی هافلپافی‌ها را می‌بخشید.
- خب من یکی یکی میام سراغ‌تون و به هرکس به تناسب خودش می‌گم که چه کاری انجام بده تا مورد عفو و ببخشش همایونیم قرار بگیره! هوم... بذار ببینم اول از کی شروع کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مهر 1403 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
فلیسیتی برمی‌گرده و با تام ریدل در آستانه‌ی در مواجه می‌شه.
- چرا اینقد رسمی صدام زدی؟ نکنه می‌خوای هم‌گروهیات رو نبخشی؟ این بود آرمان‌های هلگا؟ همینطوری می‌شه که تو آزمون خطرناک شکست می‌خوریم دیگه. اونم کدوم، مرحله اول! ننگ هلگا.

تام که انتظار چنین واکنش طوفانی‌ای رو از فلیسیتی نداشت، به سرعت درو پشت سرش می‌بنده تا صدای فلیسیتی به بیرون نره و آبروی تام بیش از این جلوی عالم و آدم نریزه.
- عه من کی همچین چیزی گفتم دختر! زنم کم نبود که عشق زورکی گذاشت تو وجودم، حالا تو حرف می‌ذاری تو دهنم؟

فلیسیتی با دیدن بغض تام که کاملا صادقانه بود، جلو میاد و دستشو رو شونه‌ی تام می‌ذاره.
- اوا حالا غصه نخور. دور بعدی یه نماینده درست حسابی انتخاب می‌کنیم که شکست تو رو جبران کنه!

تام انتظار داشت فلیسیتی در جهت آروم کردنش لب به سخن بگشایه، ولی چیزی که گفته بود فقط به آشفتگیش اضافه می‌کنه.
- بابا من کی حرف از بخشیدن یا نبخشیدن زدم اصلا. این زن منو طلسم کرده که همه جا زجر بکشم. می‌دونم.

فلیسیتی برای چند ثانیه تو فکر فرو می‌ره.
- هممم، نه! تا جایی که من می‌دونم چنین طلسمی وجود نداره.

تام دیگه کامل به این نتیجه می‌رسه که به اتاق اشتباهی مراجعه کرده. بنابراین "ایش"ـی نثار فلیسیتی می‌کنه و بعد از خروج از اتاق مطمئن می‌شه تا درو به محکم‌ترین شکل ممکن ببنده. همین باعث می‌شه به جای این تک دری که بسته شده بود، باقی درهایی که تو راهرو بودن یکی یکی باز شن و سر یکی از هافلپافیای کنجکاو ازش بزنه بیرون.
- چی شده تام؟
- فراخوان حضور داده یعنی؟ تازه داشت خوابم می‌بردا.
- امیدوارم کار مهمی بوده باشه که اینجوری ما رو فرا خوندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 31 شهریور 1403 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
کنستانس گفت:
- خب، برای انجام دادن آزمونت ۷۲ ساعت وقت داری. تا اون‌موقع هم همه‌تون باید همین‌جا اقامت کنید. اینجا به اندازه‌ی همه‌تون اتاق هست، الانم می‌خوام به هرکدوم‌تون یه اتاق بدم.

هافلپافی‌ها نگاهی به اطراف سالن انداختند. فلیسیتی پرسید:
- اما اینجا که هیچ‌چیز دیگه‌ای نیست!

بلافاصله پلکانی مارپیچی و یک نیم‌طبقه در سالن ظاهر شدند. کنستانس گفت:
- مگه این نیم‌طبقه رو نمی‌بینی؟

فلیسیتی با کم‌رویی گفت:
- چرا...

بلافاصله کنستانس گفت:
- خب، دنبالم بیاین!

او هافلپافی‌ها را به نیم‌طبقه راهنمایی کرد. در راهرو قدم می‌زد و می‌گفت که هرکس به کدام اتاق برود. آخرین‌نفری که به او اتاق دادند، فلیسیتی بود. فلیسیتی وارد اتاقش شد و روی تخت دراز کشید. بلافاصله، صدایی به گوش رسید:
- فلیسیتی ایستچرچ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1403 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کنستانس دست به سینه منتظر بود تا بالاخره هافلپافی‌ها، بتوانند تام را که با تمام وجود دست و پا می‌زد جلو بیاورند.

-بابا ولم کنین! نخواستم از بدبختی‌هام خلاص شم! اصلا من خوشبخت خوشبختم!

همه فکر می‌کنند هافلپافی‌ها ذاتا جادوگرانی مهربان و نرم‌خو هستند؛ اما حتی آن‌ها هم زمانی که بحث جان خودشان و منافع در میان باشد، دل‌نازکی را در چادرشب می‌پیچند و می‌گذارند روی طاقچه.
بالاخره هافلپافی‌ها تام را در سه قدمی کنستانس رها کردند. کنستانس در حالی که کف دستش به سمت بالا بود، آن را به سمت تام گرفت.

-چیه؟ چی می‌خوای از جونم؟
-چوبدستی.
-نمی‌خوام! نمی‌دم! چوبدستیم مال خودمه!

کنستانس با نگاه نافذش به تام چشم دوخت. تام آب دهانش را قورت داد و چوبدستی عزیزش را کف دست کنستانس گذاشت. کنستانس با حرکات پیچیده‌ای دریچه‌ای را روی دیوار ظاهر کرد و به تام اشاره کرد که اول داخل شود و خودش و بقیه پشت سر او وارد شدند.
آن‌ها در کمال تعجب وارد سالن قصری باشکوه شدند که روی میزش پر از غذاهای رنگارنگ و خوشمزه بود. از مرغ بریان و شیشلیک گرفته تا میگو و صدف و پیتزا.

-اینا همش مال توئه.

تام با شگفتی به کنستانس نگاه کرد.

-هم‌گروهی‌هات حاضر شدند تو رو قربانی کنند، این پاداش توئه و آزمونی که باید از سر بگذرونی اینه که اونارو ببخشی یا نه.
-همینقدر لوس؟
-بله؟
-گفتی مراحل خطرناک؛ همین بود؟

آیا واقعا آزمون‌های خطرناک همین‌ها بودند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 29 شهریور 1403 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هافلپافی‌ها متوجه شدن که زیر تالارشون یه زیرزمین مخوف و اسرارآمیز وجود داره. اونا به اونجا می‌رن و با زنی به نام کنستانس که نتیجه هلگا هافلپافه ملاقات می‌کنن. کنستانس بهشون می‌گه اگر مراحل غیرقابل پیش‌بینی و خطرناکی رو طی کنن، راز بزرگ هافلپاف رو براشون افشا می‌کنه.

حالا برای مرحله اول از بین هافلپافی‌ها یه داوطلب خواسته.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- آقا چیکار به من دارین؟ چرا دارین هلم می‌دین؟! می‌دونین من زن و بچه دارم؟ نون آور خانواده‌م خیر سرم! می‌دونین بچه‌م رو گازه داره از سو تغذیه رنج می‌بره و موهاش و دماغش از فشار اقتصادی ریخته؟ می‌دونین زنم مشکل اعصاب داره و باید پول گل گاوزبون‌شو بدم وگرنه چوب‌شور تو آستینم فرو می‌کنه؟ تازه یه برادر زنم دارم که باید هر چی در میارم بدم بهش بزنه به زخم اعتیاد! می‌بینین چقدر بدبخت و مفلوکم؟ پس بیخیال من شین جون ننه هلگا!

نوحه تام بر روی هافلپافی‌ها بسیار تاثیرگذار بود چرا که به محض اتمام نوحه‌اش او را با شدت بیشتری رو به جلو هل دادند تا هر چه زودتر وی را از دست بدبختی‌هایش خلاص کنند.
به هر حال آنها بسیار دلسوز همگروهی‌شان بودند!

مرگ لیستی را از جیب ردای سیاهش بیرون آورد.
- ببین تام... این خودکار و غلط‌گیر من کوش؟ آها! ببین تام، همین الان اسمت به طور اتفاقی اومد اول لیستم! داداش تو دیگه عمرت به این دنیا نیست به هر حال. حالا یا منو ببر به خونتون یا بیا به خونه ما... چیز... یعنی یا با من بیا ببرمت اون دنیا یا با شجاعت برو داوطلب مرحله اول شو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1403 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آدما وقتی می‌شنون "کی میخواد نفر اول باشه؟" اتفاقای خوبی براشون نمیفته. استرس می‌گیرن. اضطراب به تموم وجودشون رخنه می‌کنه. طبیعتا دستگاه مجاری ادراری هم جزو تموم وجود حساب میشه و اضطراب به اونجا هم رخنه می‌کنه. در نتیجه یکی از مهم‌ترین دستگاه‌های بدن انسان، دچار اختلال در انجام درست وظایفش می‌شه!
البته که این اتفاق برای هیچکدوم از اعضا نیفتاده بود. هافلپافی‌ها در تمام دوران زندگیشون به راحتی و بدون استرس، با چالش های زندگیشون روبرو شده بودن و هیچ استرس و اضطرابی بهشون غلبه نکرده بود...

- من باید برم!

جعفر درحالیکه با بی‌قراری این پا و اون پا می‌کرد، به سمت خروجی غار چرخید و این رو گفت. ووی ووی کنان به سمت بیرون قدم برداشت.
- من بیرون یچیزی جا گذاشتم!
- ولی تو که...

هافلپافی‌ها مات و مبهوت با نگاهشون مسیری که جعفر می‌رفت رو دنبال کردن.

- خب... مثل اینکه یه‌نفرتون کم شد! نگفتین کی می‌خواد نفر اول باشه؟

پاتریشیا بعد از شنیدن "اول" پرونده‌هاش ریخت. اون همیشه دوست داشت اولین باشه و معماها رو حل کنه. ولی از برخورد با کنستانس حس خوبی نداشت. روی دو پاش زانو زد و درحالیکه به پرونده‌های پخش و پلا شده چنگ می‌زد به درون چشمان کنستانس نگاه کرد.
- من فعلا درگیرم. میتونی بری سراغ نفر بعدی!
- منم دارم بهش کمک می‌کنم.

گابریل به سمت پاتریشیا خیز برداشت و کنار اون روی زمین نشست. اما هیچ اشتیاقی برای کمک نشون نداد و تنها حرکتی که تونست بزنه، اشاره دست و گفتن کلمه "اون! اون!" بود. پاتریشیا هم اصلا متوجه "اون!" گابریل نمی‌شد و همش می‌پرسید "کدوم؟" و گابریل باز مجبور می‌شد نهایت کمکشو بکنه، اشاره دستشو دراز تر کنه و بگه:
- بابا! اون!

زاخاریاس خودش رو تنها و مقابل کنستانس دید. با خودش فکر کرد که عمرا اگه با کنستانس روبرو بشه و این مسئولیت خطیر رو بر عهده بگیره، پس به سمت جعفر چرخید و درحالیکه به سوی جعفر می‌دوید فریاد زد:
- من به جعفر مشکوکم! همراهش میرم ببینم چیکار میکنه؟



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 12 مرداد 1403 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
اووه خدایا؛ خیلی وقت بود که ماجراجوهای کوچولو به اینجا سر نزدن. دقیقا بعد از اینکه ورودی دانجن منو بستن.
- چی؟ چرا این کارو کردن؟
- میدونی... اون قدیما من یکی جذابیت های خوابگاه هافلپاف بودم. همه برای دونستن راز بزرگ هلگا اینجامیومدن.
- اون قدیما؟
آره دقیقا تا اون وقتی که اون پسر خوشتیپ اینجا گم شد. تنها کسی که آخرین مرحله‌ی این زیرزمین رو قبول شده.
- گفتی راز بزرگ؟!
- آره آره؛ دقیقا توی امتداد این زیرزمینه. البته فکر کنم. در حقیقت طلسمی وجود داره که نمیذاره به مرحله‌ی بعدی برم
- مرحله ؟
- آره خوب؛ این زیرزمین چهار تا مرحله داره که من اولیشم و تقلب توی هر کدوم باعث اخراج همیشگی تون میشه
- خب نمیخوای بگی تو هر مرحله چیکار باید کرد ؟
پاتریشیا با نگاهی که انگار دخالت جعفر توی آخرین جمله رشته‌ی اتصالش را به چشمان کهربایی زن پاره کرده بود گفت:
- میشه انقدر عجله نکنی ؟!
- مشکلی نیست دخترم. اتفاقا روحیه پر جنب و جوش دوست سیبیلوت منو به وجد میاره. من قراره سه تا معما به هر کدومتون بگم و اگه بتونین درست بگین میتونین رد شین. این وسط فقط یکی از معما های همیدیگه رو هم میتونید جواب بدین. البته اگه اون دوستتون خنجر نقره ایش رو غلاف کنه.
هردو برگشتند و زاخاریاس را خنجر به دست، در ورودی زیرزمین دیدند.
- پس بُزای منو به کی سپردی که اومدی اینجا؟!
- به خدا.
- چی؟
- هاگرید.
- بز نگه داری یعنی ناموس داری؛ نتونی بداری، ناموس... نداری
- بس کنید دیگه. خودت تنهایی؟
- نه؛ یکی رو آوردم که عقلش میرسه.

زاخاریاس کنار تر رفت تا بدن گابریل تیت که دزدکی داخل را نگاه میکرد بهتر دیده شود.
پاتریشیا چوبدستی‌اش را با حالت غیر تحدید آمیزی به طرف زاخاریاس گرفت.
- اونوقت رو چه حسابی اومدی دنبالمون. منکه گفتم فقط جعفر رو میبرم.
- وقتی یه دختر پسر زیر یه سقف باشن نفر سوم شیطانه.
- نکنه از علف بزام مصرف کردی؟!
- شوخی کردم بابا. غریزی بود.
- هوهوو دیگه چی بهتر از این. دوتا شرکت کننده‌ جدید هم داریم... کی میخواد نفر اول باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
با فریاد پاتریشیا، همه ساکت شدند. نیکلاس پرسید:
- نمی‌شه بریم ببینیم اون پایین چیه؟

پاتریشیا گفت:
- منم داشتم به همین فکر می‌کردم! بیاین بریم پایین!

همه چوبدستی‌هایشان را روشن کردند و آهسته آهسته از پلکان پایین رفتند. آنجا جایی شبیه به یک غار بود که تویش برکه‌ى کوچکی به چشم می‌خورد. آب برکه حباب داشت و با نور طلایی‌ای می‌درخشید.

جعفر پرسید:
- اینجا دیگه کجاست؟

ناگهان زن زیبا و جوانی از آب برکه بیرون آمد. موهای سیاه بلند و چشم‌های کهربایی داشت. پیراهن طلایی بلندش می‌درخشید و تاج بزرگی از طلا که با مروارید و زمرد تزئین شده بود روی سرش بود.

هانا با تعجب پرسید:
- تو دیگه کى هستی؟

زن گفت:
- من کنستانس هستم، عزیز دلم! نتیجه‌ى هلگا هافلپاف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتریشیا جعفر را که ذوق زده جلوی راهروی مخفی ایستاده بود به عقب هل داد و خودش جلو رفت و مشغول برانداز کردن راهرو شد. راهروی نسبتا بزرگی بود. نور از پنجره کوچکی که بالای سقف بود داخل میشد اما آنقدر بزرگ نبود که بتوان از آن بیرون رفت. چیزی داخل راهرو نبود پس شاید این راهرو هم یک راه به اتاق مخفی داشت. سدریک داخل راهرو نشد و روی همان مبل خوابش برد و پاتریشیا و جعفر و هانا و نیکلاس به نوبت وارد راهرو شدند.

-خب خب خب اینجا چی داریم؟

پاتریشیا ذره بینش را بیرون کشید و شروع به بررسی اطراف کرد. جلبک های سبک خوش بویی لا به لای سنگ ها روییده بود. نیکلاس کمی از جلبک ها را داخل کاغذی پیچید و با فندکش آن را روشن کرد و شروع کرد به دود کردن. جعفر هم سریع تلفن جادویی اش را بیرون کشید و به اقوامش زنگ زد تا از احوال گوسفندانش با خبر شود. هانا هم یکجا ایستاده بود و بیشتر مواظب بود لباسش کثیف نشود و این پا اون پا میکرد.
پاتریشیا یکدفعه ایستاد، برگشت و سر بقیه داد زد.

-آقا... یه کم رعایت کنید. مثلا دارم دنبال سرنخ میگردم. ما داریم زحمت میکشیم اینجا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1403 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد، هافلپافی‌ها سر میز صبحانه نشسته بودند و درباره‌ی صدای جیغی که دیشب شنیده بودند حرف می‌زدند.

روندا گفت:
- یعنی اون صدای کی بوده؟
- نمی‌دونم! به نظرتون چرا انقدر عصبانی بوده؟
- نمی‌دونم! یعنی ربطی به زیرزمین مخوف هافلپاف داره؟

ناگهان همه به پاتریشیا که این حرف را زده بود، خیره شدند. او یک کارآگاه بود و طبیعتا همه می‌خواستند او راز آن جیغ را کشف کند.

پاتریشیا گفت:
- خیله‌خب! بعد از کلاس پیشگویی می‌رم ببینم چه خبره. جعفر، تو هم بهتره باهام بیای.

جعفر قبول کرد. خلاصه، پاتریشیا و جعفر بعد از کلاس پیشگویی به تالار خصوصی هافلپاف رفتند تا دنبال هرگونه سرنخی بگردند. وقتی جعفر داشت یکی از مبل‌ها را بررسی می‌کرد، دستش به یک دکمه خورد و مبل کنار رفت و پلکان مارپیچی زیرش نمایان شد.

جعفر گفت:
- یافتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.