هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۵۱ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
#86

هافلپاف، محفل ققنوس

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۱:۰۸ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۲:۴۲
از خلافکارا متنفرم!
گروه:
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
محفل ققنوس
پیام: 229
آفلاین
با فریاد پاتریشیا، همه ساکت شدند. نیکلاس پرسید:
- نمی‌شه بریم ببینیم اون پایین چیه؟

پاتریشیا گفت:
- منم داشتم به همین فکر می‌کردم! بیاین بریم پایین!

همه چوبدستی‌هایشان را روشن کردند و آهسته آهسته از پلکان پایین رفتند. آنجا جایی شبیه به یک غار بود که تویش برکه‌ى کوچکی به چشم می‌خورد. آب برکه حباب داشت و با نور طلایی‌ای می‌درخشید.

جعفر پرسید:
- اینجا دیگه کجاست؟

ناگهان زن زیبا و جوانی از آب برکه بیرون آمد. موهای سیاه بلند و چشم‌های کهربایی داشت. پیراهن طلایی بلندش می‌درخشید و تاج بزرگی از طلا که با مروارید و زمرد تزئین شده بود روی سرش بود.

هانا با تعجب پرسید:
- تو دیگه کى هستی؟

زن گفت:
- من کنستانس هستم، عزیز دلم! نتیجه‌ى هلگا هافلپاف!



پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲:۰۱ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
#85

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۵۴:۴۹ شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳
از تارتاروس
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 251
آفلاین
پاتریشیا جعفر را که ذوق زده جلوی راهروی مخفی ایستاده بود به عقب هل داد و خودش جلو رفت و مشغول برانداز کردن راهرو شد. راهروی نسبتا بزرگی بود. نور از پنجره کوچکی که بالای سقف بود داخل میشد اما آنقدر بزرگ نبود که بتوان از آن بیرون رفت. چیزی داخل راهرو نبود پس شاید این راهرو هم یک راه به اتاق مخفی داشت. سدریک داخل راهرو نشد و روی همان مبل خوابش برد و پاتریشیا و جعفر و هانا و نیکلاس به نوبت وارد راهرو شدند.

-خب خب خب اینجا چی داریم؟

پاتریشیا ذره بینش را بیرون کشید و شروع به بررسی اطراف کرد. جلبک های سبک خوش بویی لا به لای سنگ ها روییده بود. نیکلاس کمی از جلبک ها را داخل کاغذی پیچید و با فندکش آن را روشن کرد و شروع کرد به دود کردن. جعفر هم سریع تلفن جادویی اش را بیرون کشید و به اقوامش زنگ زد تا از احوال گوسفندانش با خبر شود. هانا هم یکجا ایستاده بود و بیشتر مواظب بود لباسش کثیف نشود و این پا اون پا میکرد.
پاتریشیا یکدفعه ایستاد، برگشت و سر بقیه داد زد.

-آقا... یه کم رعایت کنید. مثلا دارم دنبال سرنخ میگردم. ما داریم زحمت میکشیم اینجا.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹:۲۱ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
#84

هافلپاف، محفل ققنوس

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۱:۰۸ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۲:۴۲
از خلافکارا متنفرم!
گروه:
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
محفل ققنوس
پیام: 229
آفلاین
صبح روز بعد، هافلپافی‌ها سر میز صبحانه نشسته بودند و درباره‌ی صدای جیغی که دیشب شنیده بودند حرف می‌زدند.

روندا گفت:
- یعنی اون صدای کی بوده؟
- نمی‌دونم! به نظرتون چرا انقدر عصبانی بوده؟
- نمی‌دونم! یعنی ربطی به زیرزمین مخوف هافلپاف داره؟

ناگهان همه به پاتریشیا که این حرف را زده بود، خیره شدند. او یک کارآگاه بود و طبیعتا همه می‌خواستند او راز آن جیغ را کشف کند.

پاتریشیا گفت:
- خیله‌خب! بعد از کلاس پیشگویی می‌رم ببینم چه خبره. جعفر، تو هم بهتره باهام بیای.

جعفر قبول کرد. خلاصه، پاتریشیا و جعفر بعد از کلاس پیشگویی به تالار خصوصی هافلپاف رفتند تا دنبال هرگونه سرنخی بگردند. وقتی جعفر داشت یکی از مبل‌ها را بررسی می‌کرد، دستش به یک دکمه خورد و مبل کنار رفت و پلکان مارپیچی زیرش نمایان شد.

جعفر گفت:
- یافتم!



پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳:۳۰ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲
#83

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۲۷:۳۹ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
خب...

بعد از گذشت یکسال و اندی، این تاپیک هم به پروژه خاک برداری ما اضافه میشه...

سوژه جدید




همه چیز طبق روال همیشگی خودش در هاگوارتز پیش میرفت. کلاس هایی که طبق نظم همیشگی خودش برگزار می شد، اما آرگوس فیلچ مسئول بر هم زدن این نظم بود. کلاس های جانورشناسی با تئوری های سطح بالا تدریس می شدند، اما نیوت اسکمندر مسئول زیر سوال بردن این تئوری ها بود. شب های تالار خصوصی هافلپاف با انرژی و هیجان سپری می شد، اما سدریک دیگوری مسئول تخلخل در این هیجان بود. بحث های دانش آموزان با منطق و آرامش پیش می رفت، اما دومینیک ویزلی مسئول هیجانی کردن این بحث ها بود. خلاصه که هرکس به یه نحوی این روتین قابل پیش بینی هاگوارتز را کمی غیر قابل پیش بینی می کرد، که همین غیر قابل پیش بینی بودن هم جزوی از روتین هاگوارتز بود.

روزی دانش آموزان هافلپافی، در جمعی هافلپافی، در بحثی هافلپافی، از موضوعی هافلپافی صحبت هایی غیر هافلپافی می کردند.

- من شنیدم که اونجا پر از طلسم ها و اتفاقات عجیبه!
- کی به این چیزا اهمیت میده؟ دیدین سدریک جدیدا خور و پفاش صدای تراکتور های شهر ماگلی تبریز رو میدن؟
- آره. منم شنیدم. همیشه اونجا اتفاقاتی میفته که کسی توضیحی براش نداره. خیلی ترسناکه!
- چی میگین بابا؟ اینو شنیدین که نیوت سر کلاس جانورشناسی داشت قربون صدقه چمدونش میرفت و بوسش می کرد؟ میگن شبا باهاش میخوابه!
- من نمیتونم باور کنم چجوری اجازه دادن همچین جایی توی مدرسه باز بمونه.
- شما دارین درمورد چی حرف میزنین؟ من شنیدم که یکی...
- عـــــهه! چقد حرف الکی میزنی؟ توهم اگ درمورد زیرزمین مخوف هافلپاف میدونستی الان از ترس بخودت میترسیدی!

دانش آموزان در بحث خودشان غرق شده بودند و متوجه فرارسیدن زمان خاموشی نشده بودند. همه به سرعت به سمت خوابگاه مختلط هافلپاف رفتند و هرکدام در تخت خودشان مستقر شدند. طولی نکشید که از خستگی کلاسها همه به خواب رفته بودند و عده کمی از دانش آموزان ماجراجو سفر مکاشفانه خودرا شروع کرده بودند و آماده انتقام گیری سخت از آقای فیلچ نسبتا محترم شده بودند. اما صبح فردا ترس، وهم، تعجب، بی خوابی و پرسش های بسیاری دانش آموزان هافلپاف را فرا گرفته بود. در ساعت 3:33 دقیقه نیمه شب، همگی آنها صدای جیغ دلخراش بی هویت و ترسناکی را شنیده بودند که فریاد می زد "شلوار من دزدیده شده! من مطمئنم! اون دزد رو بگیرید و با شلوار دارش بزنید. شلوار من دزدیده شده!"


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۴ ۲۳:۴۶:۵۵
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۵ ۲۱:۲۴:۵۰

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱
#82

محفل ققنوس

پیکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۳:۴۰
از جیب ریموس!
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
محفل ققنوس
پیام: 40
آفلاین
پست پایانی

بالاخره بعد از ساعتها نیکلاس سواری، هافلی ها به طرف دیگه رودخونه رسیدن، که یه جنگل تاریک و مخوف بود. این مسیر طولانی، مطمئنا اونا رو از رمق انداخته و...

- یه بار دیگه!

راوی حرفشو پس میگیره چون خستگی ناپذیر بودن هافلیا رو به شدت دست کم گرفته بود. ولی از اونجایی که جهت رودخونه یه طرفه بود، فعلا امکان نیکلاس سواری دوباره نبود. هافلیا یه آه از سر نا امیدی کشیده، سدریک که وسط راه به خواب رفته بود رو کول کرده و به سمت هاگوارتز حرکت کردن. اونا دلشون نمیخواست دوستای زامبیشونو تنها بذارن و برگردن به خوابگاه گرم و امنشون، ولی راهی هم برای نجاتشون پیدا نمیکردن. توی همین فکرا بودن که صدایی توجهشونو جلب کرد.

- خخخخخووووخخخخخخخ...
- صدای چی بود؟
- چیزی نیست بابا، سدریکه داره خروپف میکنه.
- آهان.
- خخخخخخخخخوووووخخخ!
- فهمیدیم بابا سدریک، آروم تر حرف میزنیم...
- خخخخخوخخخخخوووووخخخ!

همه معترضانه به سمت سدریک برگشتن تا داد و بیداد کنن که نمیتونن ساکت باشن چون خروپفش توی سکوت شب داره زهره ترکشون میکنه، ولی آرزو کردن کاش هیچوقت این کارو نمیکردن، چون سدریک نیمه بیدار بود و با چشمای نیمه باز، دنبال منبع صدایی میگشت که خوابشو ازش گرفته بود.

گروه از حرکت ایستاد و همه دنبال منبع صدا میگشتن. طولی نکشید که از هر گوشه جنگل، دوستای زامبیشون سر درآوردن.

- منتظر چی هستین؟ فرار کنین دیگه!

با فرمان سدریک، همه به سمت هاگوارتز دویدن، و زامبیا هم "خخخخووووخخخ" کنان پشت سرشون. از اونجایی که زامبی ها آهسته حرکت میکردن، فرار کردن از دستشون خیلی کار سختی نبود.

هنوز کاملا از جنگل خارج نشده بودن که با سایه پیرمردی، که با چوبدستیش علامت قرمز به هوا فرستاده بود، به سمتش دویدن. پیرمرد چوبدستیش رو آماده کرد و با زامبی ها، طلسمی به سمتشون روانه کرد. در کمال تعجب، با دریافت طلسم، همه به حالت عادی خودشون برگشتن!

- پروفسور!
- پروفسور... دامبلدور؟ تو از کجا میدونستی ما تو خطریم؟
- این چه حرفیه، نیکلاس؟! پروفسور همه چیو میدونه!

نیکلاس که در مقابل این توضیح کامل و منطقی حرفی برای گفتن نداشت، شروع به شمارش اعضا کرد تا مطمئن بشه کسی رو جا نذاشتن.
اونجا بود که همه یه درس بزرگ از زندگی گرفتن... این که هر قارچی رو نباید خورد! و اینکه اول باید دوستای زامبی شده رو نجات بدیم و بعد برگردیم به خوابگاه گرم و امنمون، ولی اگه دوستای زامبی شده هر قارچی رو نمیخوردن، هیچکدوم از این اتفاقا نمیفتاد!


یه بوتراکلِ جذاب




پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۱
#81

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۵۴:۴۹ شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳
از تارتاروس
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 251
آفلاین
با توجه به سه راهی که گابریل رو به روی آنها گذاشته بود. همه با هم اتفاق نظر داشتند که از راه سمت راست بروند تا شاید با رسیدن به رودخونه خودشون رو نجات بدن و به تالار برگردن. همه به جز نیکلاس فلامل که میگفت الا و بلا باید از راه سمت چپ بریم و خودمون بندازیم تو اتشفشان فلسفه اش هم این بود که"روزگار هم جزئی از طبیعت است و الماس وجود هیچ کس را شکل نمی دهد، مگر کسی که تحمل همراه شدن با فشارهایش را داشته باشد."

-بریم خودمون رو بندازیم تو اتشفشان الماس بیایم بیرون.
-من الماس ندوست.
-ما خونمون الماس داریم.
-از خر شیطون پیاده شو دیگه نیکلاس.

جسیکا ضربه ای به گوش نیکلاس زد که باعث شد او کمی فرمان بردار شود.

-خب دیگه میریم به سمت رودخونه.

چند دقیقه بعد

آب رودخانه با شدت به سنگ ها برخورد میکرد و در دهانه ی غار میریخت. رودخانه ی عریضی بود و آن طرفِ آن جنگلی بود که به سمت قلعه میرفت البته خود رودخانه هم به سمت دریاچه ی نزدیک قلعه میرفت. هر دو راه به نظر نزدیک میامد تنها مشکل مبارزه با رودخانه ی خروشانی بود که به نظر میرسید با کسی شوخی ندارد. نیکلاس اولین نفر بود که توی کشتی پرید و پشت سکان رفت.

-خب لنگرهارو بکشین. من کاپیتان جک گنجیشکه هستم. پارو بزنید.

بقیه با قیافه های سرد وترحم انگیز به نیکلاس خیره شده بودند که روی تخت سنگی نشسته بود و خرده چوب هارا در دستش گرفته بود. خیلی وقت بود که در غار مانده بودند و نیکلاس خیلی بیشتر از آن مدت خوردن قرص هایش عقب افتاده بود.
به سراغ نیکلاس رفتند و از پا و دست او را گرفتند و به سمت غار امدند.

که ناگهان در ذهن دورا ویلیامز جرقه ای خورد.

-میگما، مگه این نیکلاس فلامل نامیرا نبود؟

همگی با حرف دورا میخکوب شدند و از نگاه هایشان به همدیگر متوجه شدند که همه دارند به یک چیز فکر میکنند.

چند دقیقه بعد

-من کاپیتان...قل قل قل... جک... قل قل قل... هس...قل قل.

اعضا با کمک هم بایک طناب دست و پای نیکلاس را به هم بسته بودند و اورا در آب انداختند و روی او پریدند بعد هم با تکه چوب ها شروع به پارو زدن کردند.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
پیام زده شده در: ۰:۱۸ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۰
#80

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۷:۵۵
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
جـادوگـر
پیام: 725
آفلاین
خلاصه: موجودی به اسم سایمنتار دم چاقویی توی زیرزمین تالار هافلپاف پیداش شده و هر کسی که وارد زیرزمین مخوف شده رو طلسم کرده و به جنگل فرستاده (اگلانتاین، دورا، رکسان و ارنی پرنگ). این چهارنفر همدیگه رو تو جنگل پیدا کردن ولی بعدش بخاطر خوردن "قارچ زامبی" تبدیل به زامبی شدن. بقیه هم که رفتن دنبالشون سر از یه غار درآوردن و بعد از یه مواجهه‌ی کوتاه با زامبیا، به این نتیجه رسیدن که برگردن و الان دنبال راه برگشت هستن.

******
- خب...حالا چی کار کنیم؟
- باید برگردیم.

همگی لحظاتی به سدریک که با چشمانی بسته و دهانی نیمه باز این سخن گهربار را بر زبان رانده بود، خیره شدند. اندک امیدی که به ارشدشان داشتند نیز با این راهنمایی فوق کاربردی بر باد رفت.

- قربون پسر گلم برم که همیشه راهکارهای خوبی میده.

کسی توجهی به آموس نشان نداد. سپس گابریل که تا کمر درون کتابی فرو رفته بود، سرش را بلند و شروع به حرف زدن کرد.
- الان ما سه تا مسیر داریم. چپ، راست، مستقیم. طبق اطلاعاتی که همین الان کسب کردم، سمت راست می‌رسه به یه رودخونه. مستقیم، ما رو می‌بره ته یه دره و از سمت چپ هم اگه بریم، میفتیم توی یه آتشفشان فعال.

هافلی‌ها پس از دریافت این حجم از خبر خوش، برای مدتی نه چندان کوتاه فقط به یکدیگر زل زدند. تا اینکه بالاخره ایزابلا سامربای سوال تقریبا مهمی را مطرح کرد.
- یه لحظه صبر کنین ببینم. پس تکلیف دوستای زامبی شده‌مون چی میشه؟
- ما همه‌ی تلاشمونو کردیم. متاسفانه دیگه کاری از دستمون برنمیاد. اونا برای همیشه زامبی می‌مونن و هیچ راهی برای درمانشون نیست.

قیافه‌ی رزِ ویبره‌زن، به شدت خوشحال به نظر می‌رسید؛ اما او برخلاف ظاهر و لحن شادمانش، از درون عمیقا غمگین بود. هرچند باور این موضوع با وجود تکان‌ خوردن‌ها و لرزه‌هایش برای بقیه کمی سخت بود.

- وقت واسه ناراحتی زیاده، فعلا موضوعی که باید روش تمرکز کنیم اینه که از کدوم راه بریم؟ چند روز دیگه تولد هفتصدوبیست‌وشش سالگیمه و من تا اون موقع باید تو تالار هافل باشم!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ سه شنبه ۲ دی ۱۳۹۹
#79

محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۳۱ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
جـادوگـر
پیام: 1125
آفلاین
نیازی به این همه زحمت نبود البته. گابریل جایی خونده بود که بهترین دفاع حمله است و بنابراین با سر رفت تو دل آملیای زامبی. به دنبال او باقی هافلی‌ها هم حمله کردن، چونکه خب همدیگه رو هیچ کجا تنها نمی‌گذاشتن و یکی برای همه و همه برای یکی.

- مگه اینکه خواب باشم.
- یا پسر ارشدم کمک بخواد.
- می‌دونین اگه همیشه پشت هم رو داشته باشیم همه در معرض خطر صد و سی و نه درصدی مرگ خواهیم بود؟ راه نداره که من بیام.
- خب بابا. یکم آبروداری کنین. یه چیزی گفتم عه.

بله، هافلی‌ها همیشه پشت هم بودن، به جز استثناتی مثل در خطر بودن، پسردار بودن، بالش داشتن و... می‌بینین که، خیلی کم پیش میاد تنها بذارن همو. خیلی.
خلاصه همه حمله کردن، تا اینکه گابریل عقب کشید و همه عقب نشینی کردن. گابریل کتابی از جیبش در آورد و سریع ورق زد تا به صفحه‌ی مورد نظر برسه:
- یه گورکن فقط وقتی بهش حمله می‌شه حمله می‌کنه.
-

چه ربطی داشت؟ نمی‌‌دونم. هافلی‌ها هم نمی‌دونستن و منتظر شدن تا گابریل براشون توضیح بده و چراغ بالا سرشون رو روشن کنه.

- زامبی ها حمله نکردن بهمون. نگاه کنین.

حق با گابریل بود. زامبی ها ایستاده بودن. بدون حرکت. و بعد از این صحبت گابریل، برگشتن و درون تونل گم شدن. هافلی‌ها هاج و واج بهم نگاه کردن.

- حالا چیکار کنیم؟
- باید یه چاره‌ای برای این همه بدبختی پیدا کنیم. دلم برای حموممون تنگ شده.




پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
پیام زده شده در: ۰:۴۲ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
#78

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۷:۵۵
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
جـادوگـر
پیام: 725
آفلاین
- بدو دیگه اگلانتاین! الان بهمون می‌رسن!

اگلانتاین ایستاد و با نگاهی خیره و بی‌حالت اندکی به گابریل زل زد. سپس با حرکتی سریع سدریک را به بغل او پرتاب کرد و خود با سرعتی بسیار دوید.
- حالا با وجود اون تو بغلت اگه می‌تونی بدو!

گابریل نیز که از وزن تقریبا زیاد سدریک زانوانش خم شده بود، برای دویدن تلاش می‌کرد اما نتیجه‌ای نمی‌گرفت. همانجا سر جایش فقط پاهایش را جلو و عقب می‌برد و ساکن مانده بود.
تا این که تماس دستی را از عقب بر روی شانه‌اش حس کرد. برگشت و با چهره‌ی زامبی‌ای که گویا قبلا آملیا بود، در پنج سانتی‌متری صورتش مواجه شد.

-
- چی شد؟ صدای کی بود؟

هافلپافی‌ها برگشتند و متوجه گابریل که بی وقفه جیغ می‌کشید و مقابلش زامبی‌ها قد علم کرده بودند، شدند. سدریک نیز برای لحظه‌ای چشم چپش را باز کرده، جیغ کوتاهی کشیده و سپس به این نتیجه رسیده بود هیچ چیز آنقدر ارزش ندارد که مزاحم خوابش شود. حتی اگر در این راه کشته میشد! و دوباره چشمش را بسته بود.

و درست هنگامی که زامبی‌ها متحیر به گابریلِ جیغ‌کش خیره شده و دهانشان از تعجب باز مانده بود و اقدامی برای حمله نمی‌کردند، هافلی‌ها تصمیم گرفتند از پشت بر سرو و رویشان پریده و هرطور شده آنان را عقب برانند و گابریل و سدریک را نجات دهند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زیرزمین مخوف هافلپاف (تالار اسرار) / آزمایشی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۱ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
#77

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۶ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 89
آفلاین
-

کسی اهمیتی به رودلف نداد که برای ساحره ها ابرو بالا مینداخت، و حتی ارشدشون سدریک که مثل همیشه، حتی توی این شرایط بغرنج، چرت ميزد. همه با عصبانیت به سمت آگلانتاین برگشتن.
- چرا تو اينقد ریلکسی؟ آخه الان موقع ریلکس بودنه؟
- آخه ديگه نیازی به ترسیدن نیست.
- چرا نیازی به ترسیدن نیست؟
- چون دوستامونو پیدا کردیم.
- دوستامونو؟

همه با هم، هم عقیده بودن که آگلانتاین به هیچ وجه درک درستی از شرایط نداره، چون اگه داشت، با تمام سرعت پا به فرار میذاشت. هر چند، بقیه که این درک رو داشتن، با دیدن تعداد زیادی زامبی که به سمتشون میرفتن، پا به فرار گذاشتن.

- دِ بدو دیگر! مگر قصد مردن داری؟

آگلانتاین فقط از پیپ حرف شنوی داشت. به محض اینکه این کلمات، به جای دود، از پیپ خاموش خارج شدن، سدریک که هنوز خواب بود رو گذاشت روی کولش و دوید.

- چیکار میکنی؟ جای حساسش بودا... داشت معلوم ميشد کی به پادشاه پنجم خیانت کرده بود که پادشاه ششم جاشو گرفت. و اینکه بچه پادشاه ششم چجوری کودتا کرد و هفتمین پادشاه...

صدای خر و پف توی گوش آگلانتاین بلند شد، ولی اونقدر بلند نبود که صدای زامبیا رو خفه کنه که با وجود سرعت کمشون، خیلی باهاش فاصله نداشتن.


گاد آو دوئل

با عصا







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.