جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مهر 1403 12:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسی و ترزا دوان دوان از این سو به اون سو می‌دویدن بلکه یه گریفیندوری پیدا کنن و بتونن ازش طلب کمک کنن. اما به اذن الهی، مرلین، نویسنده یا هرچیز دیگه که دلتون می‌خواد اسمشو بذارین، گریفیندوری‌ها انگار آب شده بودن و رفته بودن تو زمین. نتیجه این که بالاخره لوسی و ترزا وقتی نفس کم میارن، دست از دویدن برمی‌دارن تا نفسی تازه کنن و ببینن چه باید کنن.

- لو... سی... پس... کجان... این... گریفین... دوری... ها؟

لوسی به طرز عجیبی گویا به سرعت نفس تازه کرده بود چرا که بدون ذره‌ای نفس‌نفس زدن پاسخ ترزا رو می‌ده. به هر حال شرایط فیزیکی هر بدن متفاوت از دیگریه و یکی زودتر نفسش جا میاد یکی دیرتر!
- به نظرم تو حالا یکم صبر کن نفست برگرده بعد ادامه بدیم.

ترزا با حرکت سرش موافقت می‌کنه و گوشه‌ای می‌ایسته تا نفسش برگرده. دقایق همینطور پشت هم سپری می‌شن اما نفس کشیدن ترزا به گونه‌ای بود که انگار هیچ‌وقت دویدنش متوقف نشده و هم‌چنان با سرعت داره راهرو پس راهروهای هاگوارتز رو به امید یافتن هم‌گروهیاش طی می‌کنه.

- فکر کنم راوی داستان به جای این که کاری کنه جفتمون یکم وایسیم تا جا بیاد نفسمون، اشتباها منو سریع سر حال کرد و مال منو هم ریخت رو مال تو.

نویسنده که در حال لو رفتن بود، بالاخره تصمیم می‌گیره ترزا رو به حال بیاره.
- آخ جون انرژیم برگشت. خب چی می‌گفتیم؟ ببینم اصن مگه کل سوژه پیدا کردن همدم برا گودریک نبود؟ حالا که تموم شد نباید از دست‌اندرکاران بخوایم سوژه رو تموم کنن؟
- نه خب، هنوز جا داره موضوعات دیگه ادامه پیدا کنه.
- مثلا چی؟

لوسی دستشو می‌بنده و همزمان با گفتن هر مورد، یکی از انگشتاشو بالا میاره.
- آیا همدم اسلیترینی هم مورد قبوله؟ آیا این همدم جاسوس سالازار نیست؟ آیا بانوی چاق حاضر به بخشش گودریک هست؟ شاید نبخشه و هیچ‌کدوممون رو به خاطرش تو تالار راه نده و سوژه جدید این باشه که حالا چطوری بانوی چاقو راضی کنیم ما رو راه بده! یا حتی شاید به فکر بیفتیم بانوی چاق رو جایگزین کنیم. اونوقت کی ورودی تالارو برعهده بگیره؟ هرکی برعهده گرفت وضعیت ما چی می‌شه؟ بعـ...

ترزا که می‌بینه لوسی اگه همینطوری ادامه بده انگشت کم میاره، اعتراضش به هوا می‌ره.
- خیله خب فهمیدم، حالا می‌گی الان چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مهر 1403 22:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیریوس که صدای صحبت از بالای سرش شنیده بود، حدس زد که لوسی برگشته.
- چی شد بچه‌ها؟ ما رو میارین بیرون یا نه؟

ترزا و لوسی به هم نگاهی انداختن. نه می‌تونستن بیرون بیارن‌شون و نه می‌تونستن بهشون بگن که گودریک تو این فاصله یکی دیگه رو تور کرده! چون ممکن بود بانوی چاق سابق پرخوری عصبی پیدا کنه و باز چاق بشه.

- ما به مشکل فنی خوردیم! باید باز صبر کنین!

ترزا این رو گفت و با بیچارگی به لوسی نگاه کرد. لوسی هم شونه‌ای بالا انداخت.
- می‌گی چی کار کنیم؟
- باید بریم یکی دیگه رو بیاریم.

بعد هر دو از تالار بیرون رفتن که دنبال کمک بگردن.


اون طرف، داخل حفره

سیریوس وقتی جمله ترزا رو شنید، به دیوار حفره تکیه داد و نشست. روبه‌روش هم بانوی چاق سابق که حالا اسکینی و جذاب شده بود، نشسته بود.
یکم که گذشت، سیریوس حوصله‌ش سر رفت و تصمیم گرفت سر صحبت رو با بانوی چاق سابق باز کنه.
- هی، پیست. خوبی شما؟

بانو پشت چشمی نازک کرد.
- بعله.
- چربی‌های آب شده‌تون درد نمی‌کنه؟
- نه‌خیر.

سیریوس یکم خودش رو به بانوی چاق سابق نزدیک کرد.
- می‌شه اسم شما رو بپرسم؟
- بعله.
- آم... خب اسم شما چیه؟

بانوی چاق سابق، لباسش رو صاف‌ و صوف کرد.
- مارتا.

سیریوس دستی به موهاش کشید و باز هم نزدیک‌تر شد.
- خوشبختم مارتا خانوم. منم سیریوسم.
- بعله، یادمه. همیشه دخترای گروهای دیگه رو می‌آوردی تو تالار گریفیندور.

این اصلا شروع خوبی برای مکالمه‌شون نبود. سیریوس یکم دستپاچه شد ولی خودش رو جمع و جور کرد.
- اوه. اون دوران. به هر حال جوونیه و جاهلیش دیگه. خیلی سال گذشته. البته که شما خیلی خوب موندین.

لپ‌های مارتا گل انداخت و لبخندی زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مهر 1403 16:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
گودریگ گریفندور بعد از ششصد سال به هاگوارتز برگشته و گریفندوری ها میخواهند برای او همدمی پیدا کنند. از قضا، "بانوی چاق" معروف گریفندور میگوید که از قدیم به گودریک علاقه داشته اما گودریک در اولین مکالمه به او "چاق" میگوید و بانو نیز قهر میکند و میرود! گریفندوری ها که کم نمی آورند، کمپینی برای حمایت از بانوی چاق تشکیل میدهند و سعی در جذب عضو دارند اما کمپین در لابلای سوژه ها و پست ها پیچانده می شود و لوسی و ترزا که جزو شخصیت های اصلی داستان هستند بانوی چاق را در وسط تالار خصوصی گریفندور در حال دویدن روی تِرِدمیل و لاغر کردن میبینند اما به دلیل وزن زیاد بانو، تردمیل به همراه بانو به داخل زمین سقوط میکند!
در این حین، لوسی و ترزا با خودشان حساب و کتاب می کنند و متوجه می شوند که بانوی چاق که حالا چاقتر هم شده را عمرا بتوانند از داخل آن حفره عمیق بیرون بکشند. در اینجا دست تقدیر "سیریوس" را به داستان وارد می کند... سیریوسی که همیشه فداکار و وفادار بوده است...


---

سیریوس طبق عادتش سریع مَهلِکه را در دست میگیرد و با مردانگی و تهور تمام به داخل حفره میپرد! ... چند ثانیه بعد صدایی مانند صدای ترکیدن بُشکه به گوش میرسد و فریاد بانوی چاق به آسمان بلند می شود.

لوسی و ترزا که گرخیده بودند با دهان باز به سمت حفره میروند تا ببینند داخل آن چه خبر است و چه اتفاقی رخ داده...

لوسی:
_ چِخِه ... چِخــــِه؟

ترزا:
_ چرا چِخ چِخ میکنی؟!

لوسی:
_ دارم سیریوسو صدا میکنم دیگه!

سیریوس از آن پایین:
_ نگران نباشید! من خوبم! بانوی چاقم خوبه! گِره سوژه هم باز شد! دیگه بانوی چاق، چاق نیست! پریدم روش منفجر شد! همه چربی هاش آب شده! عین مانکن ها شده!

ترزا:
_ ایــــــــول عمو سیریوس! لوسی! سریع برو گودریک رو پیدا کن بیار! این بهترین موقعیته! خودش باید سیریوس و بانوی چاق رو از حفره بکشه بیرون تا مثل قهرمان ها جلوه کنه و بانوی چاق عاشقش بشه!

لوسی به سرعت از تالار خصوصی گریفندور خارج شد...



یـــک ســـــاعت بـــــعد


بالاخره لوسی برمیگرده...

ترزا:
_ لووووووسی کجا بودی؟ چقد دیر کردی؟ گودریک کو؟ چِته؟ مگه کشتی هات غرق شدن؟

لوسی با ناراحتی جواب میده:
_ بابا ماجرایی شده! گودریک رفته دوس دختر پیدا کرده خودش! اونم از اسلایترین! هر چی بهش اصرار کردم نیومد! آخرم تهدیدم کرد که تبدیلم میکنه به سوسک... دیگه ترسیدم برگشتم!

ترزا:
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: یکشنبه 15 مهر 1403 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسی و ترزا نگاه پر از "این چه بدبختیه گیر کردیم" بهم انداختند. بهرحال چاره ایی نبود و باید با بانوی یکمی چاق تر روبرو میشدند.

لوسی آستین هایش را بالا زد و گفت:
- بیا اول بیاریمش بیرون... بعد ببینیم چقدر چاق تر شده و چه کنیم...

ترزا نگاهی به جای کنده شده لوستر و گودال انداخت و جواب داد:
- چجوری بیاریمش بیرون اصلا؟... خودمون که زورمون نمیرسه...ورد هم محدودیت وزنی در حد وزن یک پیانو داره...فکر کنم بانوی چاق دو پیانو و نصفی باشه!
- سنگین ترم هست... این محدودیت وزنی مال ورژن 1990 عه... زمان بانوی چاق پیانوها سنگیترم بودن...بانوی چاق به نظرم یک پیانو و نصفی در ورژن 1710 و چهار پیانو و نیم در ورژن 1990 عه!
- راست میگیا...من همش این ورژن های وزنی و فرمولاش یادم میره... خب حالا چی میشه؟
- هیچی دیگه اضافه بار میخوریم نمیاد بالا!

هر دو در سکوت سرشان را با تاسف تکان دادند و مجددا به گودال بانوی چاق خیره شدند.

-چی شد؟ چرا منو نمیارین بیرون! اینجا خیلی تنگه و...
بانوی چاق نتوانست حرفش را تمام کند و به سرفه افتاد.

لوسی کمی روی گودال خم شد و با صدای بلند گفت:
- ما میخوایم بیاریمت بیرون ولی نمیدونیم چجوری این کارو بکنیم!
- یعنی میخوایین بذارین اینجا بمونم؟
- نه! معلومه که نه! فقط داریم فکر میکنیم که چیکار کنیم....کاش یکم وزنت کمتر بود... اون وقت راحت میتونستیم بکشیمت بالا!

صدای عصبانی بانوی چاق در گودال طنین انداز شد.
- چاق؟ کدوم چاقی؟ من فقط یکم وضوح رنگهای نقاشیم بالاست و فول اچ دی دیده میشم! بقیه نقاشی ها کیفیتشون پایینه و ضعیفترن به من چه ربطی داره؟.... اصلا من نمیام بالا و همین جا میمونم!

لوسی میخواست جواب بدهد که ترزا او را عقب کشید و کمی از گودال فاصله گرفتند. بعد ترزا با صدای آرام
گفت:
- بد هم نیست ها!
- چی بد نیست؟
- اینکه اون تو بمونه!...ببین اگر اونجا بمونه غذای کمتری میخوره و جاش تنگ هم هست...همه اینها باعث میشه که لاغرتر بشه! وقتی هم که لاغر شد هم راحت میاد بالا و هم مورد پسند گودریک میشه!

لوسی با نگاه پوکر به ترزا خیره شد.
- چی میگی؟ مگه اسیر گرفتیم؟! یارو زیر لوستره و میگه اذیتم! بهش بگیم بمون اونجا لاغر میشی؟؟
- نه آخه میتونیم...

حرف ترزا با صدای فریاد مردانه ایی قطع شد. لوسی و ترزا به سمت منبع صد برگشتند و سیریوس را دیدند که با چشمهای متعجب و دهان باز به لوستر و گودال و بانوی چاق نگاه میکند.
- اینجا چه خبره؟ چه بلایی سر تالار اومده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: شنبه 14 مهر 1403 11:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-ها؟!

ترزا و لوسی با شنیدن "ها"ی بانوی چاق، از شنیده شدن صداشون ناامید شدن و با ناامیدی نگاهی به یکدیگر انداختن. سیل انبوهی از فکر‌های جورواجور و متنوع و البته همگی ناامیدکننده، به ذهن ترزا و لوسی هجوم آوردن و حالا لوسی و ترزا، باید علاوه بر کمپین حمایت و نجات بانوی چاق، به فکر کمپین حمایت و نجات ذهن خودشون می‌بودن.

شوالیه‌ی ذهن لوسی، دست تنها بلند شده بود تا به مقابله با فکر‌های ناامیدکننده لوسی بره. شوالیه‌ی ذهن شمشیر آخته‌ی خودش رو بلند می‌کنه و با فریادی از خشم به سمت اولین فکر ناامید کننده‌ای که می‌بینه هجوم می بره. الان تنها امید لوسی در مقابل ناامیدی ها، همین شوالیه‌ی تنهاست که باید از پس ناامیدی‌ ها بربیاد.

- حالا چکار کنیم؟!

لوسی با پرسش ترزا به خودش میاد. همه‌ی فکرای ناامیدکننده دوتاشون محو میشن و شوالیه‌های ذهناشون، زره پولادین خودشون رو در میارن و میرن که لب ساحل آفتاب بگیرن.

- اول باید بفهمیم حال بانوی چاق خوب هست یا نه؟

لوسی اینو رو به ترزا میگه و کمی خودشو به لبه‌ی گودال نزدیک‌تر می‌کنه.
- حالتون خوبه بانو؟!

برای چند لحظه سکوت حکم فرما شد. لوسی با نگاهی به ترزا فهموند که "این کیس کنسل شد. بریم سراغ کیس بعدی." اما این گیس هنوز پایین گودال در حال تلاش برای کنسل نشدن بود.
- آهای حلال زاده‌ها! من هنوز زنده‌ام!

ترزا و لوسی نفسی از سر آسودگی کشیدن.

- ولی چون خیلی استرس بهم وارد شده و هوای زیادی خوردم یکم از قبل چاق‌تر شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مهر 1403 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوال خوبی بود. جواب خوبی هم داشت.

- ایح ایح ایح... هوف! مرتیکه خودش عین خرس گریزلی می‌مونه به من می‌گه چاق!

ترزا و لوسی با شنیدن صدای نفس نفس زدن‌های بانوی چاق، بلافاصله چشم‌شان به تردمیلی افتاد که درست در وسط تالار گریفیندور قرار گرفته بود و با دویدن‌های تابلوی بانوی چاق بررویش به شدت می‌لرزید.

- حالا وقتی یه هیکلی ساختم که مو و ریشات از دیدنش ریخت می‌فهمی!

سرعت تردمیل را بالاتر برد و با شدت بیشتری به دویدن ادامه داد اما تردمیل تحمل وزن بانو را نداشت و با بالاتر بردن سرعت، شروع به جرقه‌ زدن‌ کرد و ناگهان...

بووووم!

تردمیل منفجر شد و تابلوی بانوی چاق مانند توپی به هوا رفت و بالای لوستر تالار گریفیندور گرفتار شد اما لوستر نیز طاقت وزن او را نداشت؛ پس از سقف کنده شد و به اتفاق تابلو بر کف تالار سقوط کرد. زمین نیز طاقت وزن لوستر و تابلوی بانوی چاق را نداشت پس دهن باز کرد و گودال بزرگی از شدت سقوط‌شان ایجاد کرد که بانوی چاق و لوستر را در خود بلعید.

لوسی و ترزا که با نگرانی نظاره‌گر این فاجعه هسته‌ای بودند، به سرعت خود را به بالای گودال عمیق رساندند.
- بانو؟ صدای مارو می‌شنوین؟ خوبین؟! ما تازه داشتیم براتون کمپین حمایت می‌زدیم ولی حالا باید کمپین نجات بزنیم گویا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1403 12:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- اممم... چند نفر برای این کمپین کافیه تا چیزی که می‌خواین بشه؟

لبخند بزرگی رو صورت ترزا می‌شینه.
- سوال خوبی بود که جوابش ازونم بهتره!

ترزا کاغذپوستی‌ای رو برمی‌داره و همزمان با حرف زدنش شروع به کشیدن تصاویری روش می‌کنه.
- خب ببین، ازونجایی که هرکی عضو کمپین می‌شه حتما باید یه نفر دیگه رو هم بیاره، پس توصیه من بهت اینه. هرکیو پیدا کردی، به جای این که برش داری بیاریش اینجا و کلی وقت تلف شه تا اون تازه بفهمه باید بره یکی دیگه رو هم پیدا کنه، همون‌جا دستشو بگیر و بهش بگو حالا تو هم باید یکیو با خودت بیاری. پس می‌رین و می‌رین و می‌رین و نفر سومی رو پیدا می‌کنین. بعد نفر سوم هم که باید یکی دیگه رو با خودش بیاره. پس این‌بارسه تایی می‌رین و می‌رین و می‌رین و نفر چهارمی رو پیدا می‌کنین...

لوسی که تمام مدت فقط با تعجب پلک می‌زد تا ببینه این نفرات بالاخره قراره به کجا برسه، در مرحله‌ای تصمیم می‌گیره وسط حرف ترزا بپره.
- وایسا وایسا. درجا بگو من باید برم و با چند نفر برگردم.

ترزا جواب دقیقی تو آستینش نداشت که رو کنه، ولی می‌تونست هوشمندانه پاسخگو باشه که!
- هرچی بیشتر بهتر.

لوسی اصلا از مکالمه‌ای که با ترزا داشت راضی نبود و شاید اگه پای بانوی چاق و جد بزرگوار گروهش یعنی گودریک گریفیندور وسط نبود، تا الان کنار کشیده بود. ولی اون یک گریفیندوری اصیل بود که حاضر بود برای کمک به گروهش هرکاری بکنه.
- خیله خب، الان می‌رم و خودم براتون یه عالمه آدم جمع می‌کنم و برمی‌گردم.
- عالیه!

لوسی میاد برگرده که ناگهان سوالی به ذهنش می‌رسه.
- حالا بانوی چاق کجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: دوشنبه 9 مهر 1403 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: گریفی ها سعی دارن برای گودیک که بعد از ششصد سال توی هاگوارتز دیده شده، همدمی جور کنن تا از تنهایی در بیاد، و همون لحظه بانوی چاق ادعا می‌کنه که از همون خیلی وقت پیش از گودریک خوشش میومده، پس گریفی ها سعی می‌کنن بانوی چاق رو با گودریک آشنا کنن اما وقتی گودریک بانوی چاق رو ″چاق″ خطاب میکنه، ایشون ناراحت میشن و فرار می‌کنن. گریفی ها هم برای حل مشکل، یه کمپین حمایت از بانوی چاق راه اندازی می‌کنن.

ساعات به سرعت می‌گذشتند و عقربه ها مدام دور اعداد می‌چرخیدند، اما برای اهالی کمپین، هیچ چیز تغییر نمی‌کرد. آنها در سکوت نشسته و به تابلوی کمپین نگاه می‌کردند، هیچکس حتی زخمتِ خواندن تابلو را هم به خودش نمی‌داد. آیا ایده‌ی تاسیس کمپین، با شکست مواجه شده بود؟ به احتمال زیاد، بله! اما هیچکس حتی تلاش نمی‌کرد چنین واقعیتی را قبول کنند. آنها امید خودشان را حفظ کرده بودند، که ناگهان صدای بلند افتادنِ کتاب ها، رویابافی هایشان درمورد آینده‌ی روشن کمپین را برهم ریخت. نگاه لوسی به ترزا که با دقت و سرعت کتاب هایش را جمع می‌کرد، جلب می‌شود. باید از فرصت استفاده می‌کرد، یا حالا یا هرگز!

ـ چی داریم اینجا! یه گریفیندوری اهل مطالعه که دلش می‌خواد عضو کمپین بشه!
ـ کمپین؟ چه کمپینی؟

لوسی درحالی که به تابلوی " کمپین حمایت از بانوی لاغر در برابر جادوگران سواستفاده گر بالای هزارسال" اشاره می‌کرد، با ذوق سرش را تکان داد.

ـ می‌دونستی تو شبیه فرشته نجات مایی؟ تو رو خدا برای ما فرستاده تا از بدبختی و ورشکستگی نجات پیدا کنیم.
ـ ورشکستگی؟ یه کمپین این حرفارو نداره ها
ـ معلومه که داره! فرض کن کمپین تعطیل بشه. بانوی چاق ناراحت می‌مونه و گودریک هیچوقت همدم پیدا نمی‌کنه. اگه گودریک همدم پیدا نکنه ناراحت و افسرده می‌مونه. ما به عنوان نوادگانش نباید این مسئولیت هنگفت رو به عهده بگیریم؟
ـ حالا بانوی چاق چرا ناراحته؟ گودریک مگه زنده‌س؟
ـ می‌دونستم به کمپین علاقمندی! حالا بیا اینجا رو امضا کن تا راجع به بقیه‌ش گفتگو کنیم. دقیقا همینجا... عا باریکلا

لوسی که به زور از ترزا امضا گرفته بود، با خوشحالی و امیدِ دوباره، درحالی که کاغذ را مچاله کرده و درون سطل زباله رها می‌کند، شروع به توضیح و همزمان وضع قوانین جدید می‌کند.
ـ خب اول از همه، برای اینکه ثابت کنی به درد کمپین می‌خوری باید یکی دیگه رو پیدا کنی که تو کمپین عضو بشه.
ـ باشه ولی... چرا کاغذو مچاله کردی؟
ـ دیگه لازمش نداریم که. داریم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 خرداد 1400 09:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-فکر خوبیه.

اینیگو تابلوی بانوی چاق رو پایین آورد و روی یک کاغد نوشت

" کمپین حمایت از بانوی لاغر در برابر جادوگران سواستفاده گر بالای هزارسال"

شما هم به ما بپیوندید!

در این هنگام لوسی که داشت از پله ها پایین میومد و کاری به هیشکی هم نداشت محکم به تابلوی بانوی چاق خورد و افتاد زمین.
-جلوی پات رو نگاه کن ویزلی
-آخخخخخخ، این تابلو ی بانوی چاق رو چرا اوردید گذاشتید اینجا؟ ای سرم!
-
-چی شد؟
-خب...بانوی چا...یعنی بانوی لاغر از این ناراحته که همه بهش میگن چاق.از بعد از اینکه گودریک گریفیندور هم بهش گفته چاق افسرده شده برای همین ما این کمپین رو راه انداختیم.
تو هم عضو شو!
-ام...خب...باشه

اونطرف پیش گودریک و ملانی و فنریر

-هی! صبر کنین بانوی چاق بیاد بفهمه از کوره در میره ها! اصلا به من چه من باید میگفتم که گفتم!

-سلام بر بانو ویولت! بانو ما بانوی چاقمون قهر کرده از شما میخوایم که به جای اون نگهبان برج گریفیندور بشید
-چی؟ابدا من جای اون رو تصاحب نمیکنم!من به دوستم خیانت نمیکنم!
-ویولت!
-گودریک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: گریفلاو
ارسال شده در: دوشنبه 10 خرداد 1400 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرف داستان

بانوی چاق در حالیکه با آهنگی که همدم شب و روز های سخت او برایش از توی ماسماسک ماگلی اش پلی کرده بود، گریه و شیون میکرد، به سمت جلو و عقب خم میشد و با هر اوج اهنگ او و اینیگو ایماگو ملقب به گوگو (همدم شب و روز های سخت ) میخواندند: Wish I Was Heather

بانوی چاق با صدایی گرفته و فس فس کنان درحالیکه صورت چاقش پر از اشک ریملی شده بود، گفت:- گوگو تو همیشه راستش رو میگی، بگو من چاقم؟

گوگو دستپاچه یک نگاه به بانوی چاق و بعد یک نگاه سریع و دزدکی به خودش که بر اثر نخوردن غذا به دلیل تنفر شدیدش از مزه ها فقط پوستی و استخوانی ازش مانده بود، کرد.
- چیزه، امممم راستش...
- میدونستم توام فکر میکنی من چاقم، همتون صدام میکنید بانوی چاق... فسسس... خیلی... فسسس... توهین آمیزه.

و با دستمالی دماغ چاق و گوشتی و چرک دارش را مورد عنایت واقع داد و دماغ بیچاره را قرمز تر از قبل کرد.

در این حین اینیگو با خود فکر کرد که چرا هیچکس دست از سرش بر نمیدارد و نمی تواند در اتاقک مخوف و تاریک خود، زندگی بی مفید خود را بگذراند. ماه ها و سال ها بدون تغذیه و با تنفس سی دیقه در ساعت و دو دقیقه خواب در هفته زنده مانده بود و حالا برای حفظ ظاهر دارد بانوی چاق را دلداری میدهد و برایش اهنگ های موردعلاقه ی مخفیش را پلی می کند، او را خسته کرده بود و حدس اینکه ممکن است ماه ها ادامه پیدا کند، عصبی اش میکرد. مغز معیوبش را به کار انداخت و کف دستانش را چندبار به سرش زد تا یک راه حل سریع و بدون اتلاف وقت پیدا کند.
-اهاااا. بیا کمپین "حمایت از بانوی لاغر در برابر جادوگران سواستفاده گر بالای هزارسال" راه بندازیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"