عنوان پست: ورود به سرسرا
سرسرای چهارگانه، در نورِ کمسو شمعها، غرق در سکوتِ سنگینی بود. سوروس اسنیپ با عبای بلندش، از پلههای سنگی پایین آمد و چشمانش را به آتشسوزانِ شومینه دوخت. برای لحظهای، انگار زمان متوقف شده بود. او با نگاهی به میزهای خالیِ خانهها، زیرِلب زمزمه کرد: «هنوز هم اینجا بویِ خاطراتِ احمقانه میدهد...»
اما پیش از آنکه قدمی بردارد، صدای پایی از پشتِ سرش پیچید. اسنیپ بدون اینکه برگردد، با لحن سردی گفت: «اگر تو هم مثلِ بقیه فکر میکنی که میتوانی از من سؤال کنی، سخت در اشتباهی.»
لحظهای سکوت کرد و سپس، با چرخشی آرام، به سویِ صدا برگشت... آیا کسی پشتِ سرش ایستاده بود؟ یا فقط سایهای از گذشته بود که هنوز در دیوارهای قلعه پرسه میزد؟
@دملزا رابینز
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] ماجراهای اسنیپ و دوستان (اسلیترین)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:24
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
14

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:20
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
140
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

خراب کردن اعتبار هری پاتر کار سختی بود. نه به خاطر اینکه هری محبوب بود. بلکه به خاطر اینکه اطرافیانش دیوانهتر از خودش بودند. آن پسر هر کاری که می کرد، یکی پیدا می شد که بگوید: «وای پاتر امروز چقدر بامزه شده!»
لرد به خودش غر زد:
-اگه همین الان وسطِ سرسرا داد بزنم که "من عاشق دامبلدورم"، حداقلش فردا یه فن کلابِ جدید برام می زنن.
در همان لحظه، از بالای سرش صدای خش خش بال آمد. جغدی از طرفِ وزارت سحر و جادو بود؛ این را خوب می دانست چون روی بال هایش، آرم وزارت به صورتِ یک M بزرگ حک شده بود. لرد اخم کرد.
-ما؟! چرا وزارت برای ما نامه فرستاده؟
جغد بدون هیچ احترامی نامه را پرت کرد توی صورتش و رفت. روی پاکت نوشته شده بود:
نقل قول:
لرد چند ثانیه به پاکت نامه خیره شد و بعد، بازش کرد:
نقل قول:
لرد لبخندی شیطانی زد. اگر قرار بود جلوی کل مدرسه جایزه را دریافت کند، می توانست همانجا آبروی پاتر را ببرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت چهار بعد از ظهر!
تمامِ جادوآموزانِ هاگوارتز، پشتِ میز های گروه هایشان نشسته بودند و دامبلدور، پشتِ تریبون ایستاده بود. کنارش هم اسنیپ با همان قیافهی همیشگی که انگار از کودکی قبض برق اضافه پرداخت کرده بود.
دامبلدور گفت:
-امسال هم، جایزهی جادوگر غیرقابل پیشبینی...
لرد زیر لب گفت:
-همین الان روی سن به همه خواهیم گفت که لردی هستیم ولدمورت!
-...به هری پاتر تعلق میگیرد.
تشویق و دست و سوت و هورا از میز های چهارگانه برخاست. یکی از هافلپافی ها حتی از خوشحالی اینکه شرط بندی اش بر سرِ برنده را برده بود، غش کرد!
لردِ پاترنما رفت کنارِ دامبلدور. دامبلدور جام را طرفش گرفت و گفت:
-بفرمایید آقای پاتر
لرد را جام را از دامبلدور گرفت و تشکر هم نکرد. سپس رو به جمعیت گفت:
-همه شما احمقید! ما اصلاً پاتر نیستیم! ما... لرد ولدمورتِ کبیر هستیم!
سه ثانیه سکوت مطلق بر تالار حاکم شد. بعد از تهِ سالن صدایی آمد:
-پاتر امروز واقعا خوب تو نقشش فرورفته!
-اصلاً ده امتیاز برای گریفیندور بابتِ این اجرا!
-نه بابا، معلومه تمرین تئاتر دارن.
-شرط میبندم فردا میگه من گریندلوالدم!
تشویق. تشویق بیشتر. تا اینکه کلِ سالن شروع کرد به تشویقِ لرد. اما لرد خشکش زد. برای اولین بار، راستش را گفته بود و کسی باور نمی کرد.
دامبلدور هم با لبخند گفت:
-خلاقیت، هدیه ارزشمندیست، هری!
و مدال دومی هم گردنش انداخت. مدال بهترین بازیگر سال...
لرد به خودش غر زد:
-اگه همین الان وسطِ سرسرا داد بزنم که "من عاشق دامبلدورم"، حداقلش فردا یه فن کلابِ جدید برام می زنن.
در همان لحظه، از بالای سرش صدای خش خش بال آمد. جغدی از طرفِ وزارت سحر و جادو بود؛ این را خوب می دانست چون روی بال هایش، آرم وزارت به صورتِ یک M بزرگ حک شده بود. لرد اخم کرد.
-ما؟! چرا وزارت برای ما نامه فرستاده؟
جغد بدون هیچ احترامی نامه را پرت کرد توی صورتش و رفت. روی پاکت نوشته شده بود:
نقل قول:
«به جناب هری جیمز پاتر، برندهی قرعهکشی ماهانهی ادارهی رفتارهای غیرقابلتوضیح.»
لرد چند ثانیه به پاکت نامه خیره شد و بعد، بازش کرد:
نقل قول:
تبریک!
شما به دلیل ثبت بیشترین تعداد گزارش با عنوان «رفتارهای غیرقابل توضیح اما ظاهراً قانونی» موفق به دریافت نشان افتخار "جادوگر غیرقابل پیشبینی ماه" شدهاید.
لطفاً امروز ساعت چهار بعدازظهر برای دریافت جایزه به تالار بزرگ مراجعه کنید.
لرد لبخندی شیطانی زد. اگر قرار بود جلوی کل مدرسه جایزه را دریافت کند، می توانست همانجا آبروی پاتر را ببرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت چهار بعد از ظهر!
تمامِ جادوآموزانِ هاگوارتز، پشتِ میز های گروه هایشان نشسته بودند و دامبلدور، پشتِ تریبون ایستاده بود. کنارش هم اسنیپ با همان قیافهی همیشگی که انگار از کودکی قبض برق اضافه پرداخت کرده بود.
دامبلدور گفت:
-امسال هم، جایزهی جادوگر غیرقابل پیشبینی...
لرد زیر لب گفت:
-همین الان روی سن به همه خواهیم گفت که لردی هستیم ولدمورت!
-...به هری پاتر تعلق میگیرد.
تشویق و دست و سوت و هورا از میز های چهارگانه برخاست. یکی از هافلپافی ها حتی از خوشحالی اینکه شرط بندی اش بر سرِ برنده را برده بود، غش کرد!
لردِ پاترنما رفت کنارِ دامبلدور. دامبلدور جام را طرفش گرفت و گفت:
-بفرمایید آقای پاتر
لرد را جام را از دامبلدور گرفت و تشکر هم نکرد. سپس رو به جمعیت گفت:
-همه شما احمقید! ما اصلاً پاتر نیستیم! ما... لرد ولدمورتِ کبیر هستیم!
سه ثانیه سکوت مطلق بر تالار حاکم شد. بعد از تهِ سالن صدایی آمد:
-پاتر امروز واقعا خوب تو نقشش فرورفته!
-اصلاً ده امتیاز برای گریفیندور بابتِ این اجرا!
-نه بابا، معلومه تمرین تئاتر دارن.
-شرط میبندم فردا میگه من گریندلوالدم!
تشویق. تشویق بیشتر. تا اینکه کلِ سالن شروع کرد به تشویقِ لرد. اما لرد خشکش زد. برای اولین بار، راستش را گفته بود و کسی باور نمی کرد.
دامبلدور هم با لبخند گفت:
-خلاقیت، هدیه ارزشمندیست، هری!
و مدال دومی هم گردنش انداخت. مدال بهترین بازیگر سال...
افرادی که لایک کردند
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/01
آخرین ورود: شنبه 3 مرداد 1405 16:17
از: م خوشت میاداااا.
پستها:
146
شغل
دست راست لرد ولدمورت

لرد ولدمورت اصلا از این وضعیت راضی نبود. لردی که اگه در حالت عادی کسی بهش دست هم میزد، چنان طلسمهایی به سمتش روانه میکرد که شخص مذکور به سیبزمینی بگه زندایی، اینجا باید کظم غیظ میکرد و میذاشت این بیاصالتا براش جفتپا بگیرن و به تماشای با دماغ زمین خوردنش بخندن. اون هم دماغی که تازه بهش رسیده بود و برای هفتهی بعد وقت عمل زیبایی داشت تا این چند صباحی که دماغ داره، یه عروسکیشو داشته باشه.
- پاتر؟
- کجاست؟ آواداکداو... یعنی... بله؟
لرد ولدمورت برگشت و مقابل خودش دراکو رو دید. خوشحال شد. داشت دنبال یه دانش آموز اسلیترینی میگشت و یه درست و حسابیشون افتاد تو دامنش. باید عصبانیتش رو تحریک میکرد و دعوا راه میانداخت.
- باز که اومدی و داری اسم منو صدا میزنی مرتیکه! چند بار دیگه باید باهات درگیر شم که بدونی شما همتون یه مشت تشنه به خون...
- الان که کسی دور و برمون نیست عزیزم. چرا داری نقش بازی میکنی؟ بیا بغلم!
لرد - هری که پلکش داشت از تعجب و وحشت میپرید دراکو رو نگاه کرد که دستشو انداخت دورش و اونو به جاهای خلوتتر میبرد. تکتک سناریوهای عجیب و غریبی که توی فنفیکشنهای سایت نود و هفتیا قایمکی میخوند جلوی چشمش اومدن و نمیدونست باید چیکار کنه.
- آره جوجو بیا اینجا، عینکتو بده بالا چشمای خوشرنگتو ببینم...
- از من دور شو مرتیکهی ملعون!
لرد ولدمورت این رو داد زد و ردا به دست، از دراکو فاصله گرفت.
- جووون، داری هارد تو گت بازی میکنی پس! بعدا به حسابت میرسم!
بعد از اینکه از این بدن عجیب و غریب و مسخره درآمد، حرفهای زیادی داشت که به پدر و مادر این پسر منحرف و بیتربیت بزند. فعلا، باید دنبال راههای دی.ری میگشت که از محبوبیت هری پاتر کم کند.
- پاتر؟
- کجاست؟ آواداکداو... یعنی... بله؟
لرد ولدمورت برگشت و مقابل خودش دراکو رو دید. خوشحال شد. داشت دنبال یه دانش آموز اسلیترینی میگشت و یه درست و حسابیشون افتاد تو دامنش. باید عصبانیتش رو تحریک میکرد و دعوا راه میانداخت.
- باز که اومدی و داری اسم منو صدا میزنی مرتیکه! چند بار دیگه باید باهات درگیر شم که بدونی شما همتون یه مشت تشنه به خون...
- الان که کسی دور و برمون نیست عزیزم. چرا داری نقش بازی میکنی؟ بیا بغلم!
لرد - هری که پلکش داشت از تعجب و وحشت میپرید دراکو رو نگاه کرد که دستشو انداخت دورش و اونو به جاهای خلوتتر میبرد. تکتک سناریوهای عجیب و غریبی که توی فنفیکشنهای سایت نود و هفتیا قایمکی میخوند جلوی چشمش اومدن و نمیدونست باید چیکار کنه.
- آره جوجو بیا اینجا، عینکتو بده بالا چشمای خوشرنگتو ببینم...
- از من دور شو مرتیکهی ملعون!
لرد ولدمورت این رو داد زد و ردا به دست، از دراکو فاصله گرفت.
- جووون، داری هارد تو گت بازی میکنی پس! بعدا به حسابت میرسم!
بعد از اینکه از این بدن عجیب و غریب و مسخره درآمد، حرفهای زیادی داشت که به پدر و مادر این پسر منحرف و بیتربیت بزند. فعلا، باید دنبال راههای دی.ری میگشت که از محبوبیت هری پاتر کم کند.
افرادی که لایک کردند
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

حتما خیال میکنین لرد همینطور داشت خوشحال و خندان میرفت تا به تالار اسلیترین برسه. ولی نه، لرد تو بدن بزرگترین دشمنش که خیلی هم ازش بدش میاد یعنی هری پاتر گیر افتاده بود و علت این که تا اون لحظه هم تونسته بود این وضعیت رو تحمل کنه 2 تا چیز بود.
یک: چارهای نداشت!
دو: با هر کاری که باعث خراب شدن چهرهی هری پیش بقیه میشد، روحیهای میگرفت که باعث میشد دوباره بتونه بودن در بدن هری رو تحمل کنه!
اینا رد خیالاتی بود که شما داشتین. خیالات لرد اما فرق داشت. وسط راه یهو با خودش فکر میکنه نکنه اسلیترینیها سعی کنن بلایی سر هری بیارن؟ حالا نه این که برای لرد مهم باشه چی به سر هری میاد، ولی خب الان خودش تو بدن هری بود و آسیب به بدن اون مساوی بود با حس کردنش توسط لرد.
بنابراین در حالی که لرد پاترنما تو دو راهی گیر کرده بود و یه دل میگفت بره بره، یه دل میگفت نره نره، ناگهان با مخ رو زمین فرود میاد. یک نفر براش جفتپا گرفته بود!
- کی جرات کرده نقشهی ما رو برعلیه خودمون استفاده کنه؟
- دیدم اونور داشتی واسه همه جفتپا میگرفتی. خواستم خودمم امتحان کنم ببینم چقد کیف میده و پــــــســـــر!
گابریلا همزمان با گفتن "پسر" محکم میزنه پشت کمر لرد پاترنما که باعث میشه لرد که تازه بلند شده بود و هنوز کنترل خودشو بدست نیاورده بود دوباره با مخ بخوره زمین.
- واقعا لذتبخش بود. مرسی که سرگرمم کردی.
گابریلا دستشو دراز میکنه تا به لرد پاترنما کمک کنه از جاش بلند شه. لرد اولش تردید میکنه ولی بعد دست گابریلا رو میگیره و در لحظهای که تقریبا داشت وایمیساد گابریلا دستشو رها میکنه و لرد برای بار سوم پخش زمین میشه فقط اینبار برخلاف دفعات پیش از کمر بود نه با کله!
- چیه خب؟ از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه.
بعدش یورتمهکنان در حالی که آوازی زیر لب میخوند از لرد پاترنما که آوادا میزدی زخم رو صورتش باقی نمیموند، دور میشه و در پیچ راهرو غیب میشه.
یک: چارهای نداشت!
دو: با هر کاری که باعث خراب شدن چهرهی هری پیش بقیه میشد، روحیهای میگرفت که باعث میشد دوباره بتونه بودن در بدن هری رو تحمل کنه!
اینا رد خیالاتی بود که شما داشتین. خیالات لرد اما فرق داشت. وسط راه یهو با خودش فکر میکنه نکنه اسلیترینیها سعی کنن بلایی سر هری بیارن؟ حالا نه این که برای لرد مهم باشه چی به سر هری میاد، ولی خب الان خودش تو بدن هری بود و آسیب به بدن اون مساوی بود با حس کردنش توسط لرد.
بنابراین در حالی که لرد پاترنما تو دو راهی گیر کرده بود و یه دل میگفت بره بره، یه دل میگفت نره نره، ناگهان با مخ رو زمین فرود میاد. یک نفر براش جفتپا گرفته بود!
- کی جرات کرده نقشهی ما رو برعلیه خودمون استفاده کنه؟

- دیدم اونور داشتی واسه همه جفتپا میگرفتی. خواستم خودمم امتحان کنم ببینم چقد کیف میده و پــــــســـــر!

گابریلا همزمان با گفتن "پسر" محکم میزنه پشت کمر لرد پاترنما که باعث میشه لرد که تازه بلند شده بود و هنوز کنترل خودشو بدست نیاورده بود دوباره با مخ بخوره زمین.
- واقعا لذتبخش بود. مرسی که سرگرمم کردی.

گابریلا دستشو دراز میکنه تا به لرد پاترنما کمک کنه از جاش بلند شه. لرد اولش تردید میکنه ولی بعد دست گابریلا رو میگیره و در لحظهای که تقریبا داشت وایمیساد گابریلا دستشو رها میکنه و لرد برای بار سوم پخش زمین میشه فقط اینبار برخلاف دفعات پیش از کمر بود نه با کله!
- چیه خب؟ از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه.

بعدش یورتمهکنان در حالی که آوازی زیر لب میخوند از لرد پاترنما که آوادا میزدی زخم رو صورتش باقی نمیموند، دور میشه و در پیچ راهرو غیب میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر

خلاصه: هکتور یه قلم پر ساخته که نتیجه نهاییش این شده که لرد رفته تو بدن هری پاتر و تو هاگوارتزه. طی یه جریاناتی لرد تصمیم میگیره حالا که همه فکر میکنن پاتره بره و شخصیت پاتر رو پیش همه خراب کنه. تا الان لرد موفق شده پاتر رو پیش گریفیندوری ها خراب کنه و حالا رفته سراغ بقیه و میخواد براشون جفت پا بگیره و باهاشون دعوا کنه.
از اون طرف مرگخوارا فکر میکنن لرد توی جهنمه و معلوم میشه راه باز کردن دروازه به جهنم اینه که مورگانا فین کنه. مروپ یه دمنوش به مورگانا داده بود که باعث گریش شده بود و فین میکرد ولی حالا دیگه دستور پختشو یادش نمیاد!
لرد-پاتر قدم به سرسرا گذاشت. روی یکی از نیمکت ها نشست و منتظر شد تا یکی رد بشه. همینطور صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد ولی هیچ کس رد نشد. بنابراین تصمیم گرفت باز هم صبر کنه. بعد از گذشت چند ساعت گابریل جست و خیز کنان به سرسرا اومد و دقیقا از مسیری اومد که لرد اونجا نشسته بود. لرد خوشحال شد که بالاخره یکی اومده و پاشو دراز کرد تا گابریل بخوره بهش. ولی همونطور که گفتم گابریل داشت جست و خیز کنان میرفت و دقیقا بخش جستش به اونجا رسید و بدون این که حتی متوجه جفت پای لرد-پاتر بشه از روش جستید و رفت.
لرد که دیگر حوصله اش سر رفته بود بلند شد و تصمیم گرفت به سالن عمومی اسلیتیرین برود. اسلیتیرینی ها همیشه علاقه مطلوبی به خراب کردن پاتر داشتند و میتوانستند کارش را راحت کنند...
از اون طرف مرگخوارا فکر میکنن لرد توی جهنمه و معلوم میشه راه باز کردن دروازه به جهنم اینه که مورگانا فین کنه. مروپ یه دمنوش به مورگانا داده بود که باعث گریش شده بود و فین میکرد ولی حالا دیگه دستور پختشو یادش نمیاد!
لرد-پاتر قدم به سرسرا گذاشت. روی یکی از نیمکت ها نشست و منتظر شد تا یکی رد بشه. همینطور صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد ولی هیچ کس رد نشد. بنابراین تصمیم گرفت باز هم صبر کنه. بعد از گذشت چند ساعت گابریل جست و خیز کنان به سرسرا اومد و دقیقا از مسیری اومد که لرد اونجا نشسته بود. لرد خوشحال شد که بالاخره یکی اومده و پاشو دراز کرد تا گابریل بخوره بهش. ولی همونطور که گفتم گابریل داشت جست و خیز کنان میرفت و دقیقا بخش جستش به اونجا رسید و بدون این که حتی متوجه جفت پای لرد-پاتر بشه از روش جستید و رفت.
لرد که دیگر حوصله اش سر رفته بود بلند شد و تصمیم گرفت به سالن عمومی اسلیتیرین برود. اسلیتیرینی ها همیشه علاقه مطلوبی به خراب کردن پاتر داشتند و میتوانستند کارش را راحت کنند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

سر تمام اسلیترینیها به صورت اتوماتیکوار به سمت مروپ میچرخه. تو نگاه همهشون نیاز به این که مروپ برای یکبار هم که شده یادش باشه محتوای دستسازش چی بوده موج میزد. مروپ که متوجه نگاههای خیرهی همگان بر روی خودش شده بود، با گشادهرویی ازینور آشپزخونه به اونور آشپزخونه میره تا مواد مورد نیازش رو برداره.
- اصلا نگران نباشین. مامان اینقد از نو دمنوش میسازه تا بالاخره یکیش بشه همونی که باید بشه.
ولی اسلیترینیها نگران بودن و در صدر اونا مورگانا نگران بود که آیا معدهش تحمل جا دادن دوباره و دوبارهی هر تعداد دمنوشی که ساخته میشد رو داشت؟
جلوی تابلوی بانوی چاق:
لرد پاترنما ساعتها جلوی تابلو وایساده بود و داد و هوار میکرد بلکه بانوی چاق بذاره به داخل تالار گریفیندور بره. ولی نه بانوی چاق کوتاه میومد و نه لرد واقعا میخواست که بتونه مجددا داخل بره. لرد فقط قصد داشت به قدری بانوی چاق رو کلافه کنه که مطمئن بشه هر گریفیندوریای که قصد ورود به تالارو داره، یک دور به طور کامل داستان درگیری بانوی چاق با هری پاتر رو میشنوه و نسبت به هری پاتر دید بدی پیدا میکنه!
لرد بالاخره با این خیال که حسابی بانوی چاق رو اذیت کرده، بدرودی بهش میگه و رهسپار راهروهای هاگوارتز میشه. حالا وقتش بود هری پاتر رو تو چشم اعضای باقی گروها هم خراب کنه.
در اولین قدم سادهترین راهکار رو پیاده میکنه. هرکی از بغلش رد میشد براش جفتپا میگرفت تا با مخ بیاد زمین. ولی این فقط شروعش بود، بعدش حسابی با طرف درگیر میشد که چرا چشم نداره و جلوی پاشو نگاه نمیکنه. باور ندارین؟ بذارین یه نمونهشو بریم.
- هی! چرا جلو پاتو نگاه نمیکنی؟
- من جلو پامو نگاه نمیکنم یا تویی که لنگتو جلو من دراز کردی تا بیفتم؟
- کی گفته ما لنگ گرفتیم برات؟ ما پامون رو دراز کردیم تا بهش استراحت بدیم و تو خودتو کوبوندی به پای ما. این رفتار درستی با پای برگزیدهی پسر برگزیده نیست.
باور کردین؟ حالا بقیهشو شما برین.
- اصلا نگران نباشین. مامان اینقد از نو دمنوش میسازه تا بالاخره یکیش بشه همونی که باید بشه.

ولی اسلیترینیها نگران بودن و در صدر اونا مورگانا نگران بود که آیا معدهش تحمل جا دادن دوباره و دوبارهی هر تعداد دمنوشی که ساخته میشد رو داشت؟
جلوی تابلوی بانوی چاق:
لرد پاترنما ساعتها جلوی تابلو وایساده بود و داد و هوار میکرد بلکه بانوی چاق بذاره به داخل تالار گریفیندور بره. ولی نه بانوی چاق کوتاه میومد و نه لرد واقعا میخواست که بتونه مجددا داخل بره. لرد فقط قصد داشت به قدری بانوی چاق رو کلافه کنه که مطمئن بشه هر گریفیندوریای که قصد ورود به تالارو داره، یک دور به طور کامل داستان درگیری بانوی چاق با هری پاتر رو میشنوه و نسبت به هری پاتر دید بدی پیدا میکنه!
لرد بالاخره با این خیال که حسابی بانوی چاق رو اذیت کرده، بدرودی بهش میگه و رهسپار راهروهای هاگوارتز میشه. حالا وقتش بود هری پاتر رو تو چشم اعضای باقی گروها هم خراب کنه.
در اولین قدم سادهترین راهکار رو پیاده میکنه. هرکی از بغلش رد میشد براش جفتپا میگرفت تا با مخ بیاد زمین. ولی این فقط شروعش بود، بعدش حسابی با طرف درگیر میشد که چرا چشم نداره و جلوی پاشو نگاه نمیکنه. باور ندارین؟ بذارین یه نمونهشو بریم.
- هی! چرا جلو پاتو نگاه نمیکنی؟

- من جلو پامو نگاه نمیکنم یا تویی که لنگتو جلو من دراز کردی تا بیفتم؟

- کی گفته ما لنگ گرفتیم برات؟ ما پامون رو دراز کردیم تا بهش استراحت بدیم و تو خودتو کوبوندی به پای ما. این رفتار درستی با پای برگزیدهی پسر برگزیده نیست.

باور کردین؟ حالا بقیهشو شما برین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

کوین همینطور در هوا به پرواز در آمد. او فکر میکرد این یک بازی است تا وقتی که وسط تالار گریفیندور با سر محکم به زمین خورد و صدای گریه اش به هوا رفت. همه از صدای بامپ برخورد سر کوین با زمین و گریه او بیدار شدند و به سمت تالار عمومی شتافتند. همه به جز لرد پاترنما که راحت در تخت جدیدش دراز کشیده بود و خواب هفت پادشاه که نه، خواب تک پادشاهی خودش را میدید.
ترزا وقتی قدم به تالار گذاشت کوین را دید که روی زمین نشسته بود، دستش را روی سرش گذاشته بود و بلند بلند گریه میکرد. سریع به سمت کوین رفت و او را در آغوش گرفت.
- چیشده کوین؟
- شَرَم...
ترزا دست کوین را آرام کنار زد تا سرش را ببیند. سرش شکسته بود و موهای طلاییاش از خون قرمز شده بود. تلما هم جلو آمده بود و وقتی دست و سر خونی کوین را دید با وحشت پرسید:
- کی این کارو باهات کرده کوین؟
- ک.. ک... کله... کله ژخمی...
خشم از چشمان تلما باریدن گرفت.
- ترزا تو کوین رو ببر درمانگاه. ما حساب این پاتر عوضی رو میرسیم.
بقیه بچه ها هم تائید کردند. ترزا سریع کوین را برداشت و همانطور با لباس خواب به سمت درمانگاه دوید. مرلین را شکر کوین آسیب جدی ندیده بود و پس از چند روز خوب میشد. در آن سمت بچه ها به رهبری تلما به خوابگاه هجوم بردند. لرد پاترنما را همانطور که خواب بود از خوابگاه و تالار گریفیندور بیرون انداختند و رمز را عوض کردند. باید ذکر کنم که در تمام این مدت لرد همچنان خواب پادشاهی خودش را میدید و صبح که بیدار شد دید به جای تخت روی زمین توی راهرو است.
خانه ریدل
مورگانا روی مبلی نشسته بود. فنجانش تا نیمه خالی شده بود و بر اثر گل گاو زبان داخل دمنوش آرام گرفته بود. اما حالا داشت گریه میکرد و بقیه دمنوش را میخورد. احتمالا مروپ به جز گلگاو زبان چیز های دیگری هم در دمنوش ریخته بود که به همچین اثری منجر شده بود.
- مورگانای مامان چرا گریه میکنی؟ گریه نداره که! عزیز دل مامان یه عالمه هورکراکس داره مامان. میریم یکی از اونا رو برمیداریم و عزیز دل مامان رو برمیگردونم!
مورگانا که همچنان بر اثر دمنوش مروپ اشک میریخت با سر تائید کرد. فنجان را به دست مروپ داد و دستمالی از جیبش در آورد و درون آن فین کرد. ناگهان حلقه ای از نور آبی رنگ پدیدار شد. حلقه بزرگ و بزرگ تر شد و در آن سمتش آتش های شعله ور نمایان گشت.
- این جهنمه؟
- آره فکر کنم خودشه!
- یعنی راه باز کردن آپارات فین کردن بود؟
مروپ از خوشخالی بلند شد. مورگانا هم از خوشحالی خیلی بیشتر اشک ریخت.
- آفرین مورگانای مامان! میدونستم میتونی! زود باشین بریم عزیز دل مامان رو نجات بدیم!
مورگانا که در حال خیلی بیشتر اشک ریختن بود دوباره فینی در دستمالش کرد. مروپ در حال قدم گذاشتن درون آپارات بود که آپارات به لطف فین دوباره مورگانا بسته شد. همه به سمت مورگانا برگشتند. دیگر گریه نمیکرد. به نظر میرسید اثر دمنوش تمام شده باشد.
- مورگانا یه فین دیگه کن مامان!
- آخه دیگه گریم تموم شد.
- خب از اون دمنوش مامان بنوش که ...
چشم مروپ و مرگخواران به فنجان خالی معجون افتاد. با عجله به سمت آشپزخانه رفتند. قوری دمنوش هم خالی بود و متاسفانه مروپ هیچ وقت حفظ نمیکرد که در دمنوش یا غذایش چه چیزهایی ریخته است.
ترزا وقتی قدم به تالار گذاشت کوین را دید که روی زمین نشسته بود، دستش را روی سرش گذاشته بود و بلند بلند گریه میکرد. سریع به سمت کوین رفت و او را در آغوش گرفت.
- چیشده کوین؟
- شَرَم...
ترزا دست کوین را آرام کنار زد تا سرش را ببیند. سرش شکسته بود و موهای طلاییاش از خون قرمز شده بود. تلما هم جلو آمده بود و وقتی دست و سر خونی کوین را دید با وحشت پرسید:
- کی این کارو باهات کرده کوین؟
- ک.. ک... کله... کله ژخمی...
خشم از چشمان تلما باریدن گرفت.
- ترزا تو کوین رو ببر درمانگاه. ما حساب این پاتر عوضی رو میرسیم.
بقیه بچه ها هم تائید کردند. ترزا سریع کوین را برداشت و همانطور با لباس خواب به سمت درمانگاه دوید. مرلین را شکر کوین آسیب جدی ندیده بود و پس از چند روز خوب میشد. در آن سمت بچه ها به رهبری تلما به خوابگاه هجوم بردند. لرد پاترنما را همانطور که خواب بود از خوابگاه و تالار گریفیندور بیرون انداختند و رمز را عوض کردند. باید ذکر کنم که در تمام این مدت لرد همچنان خواب پادشاهی خودش را میدید و صبح که بیدار شد دید به جای تخت روی زمین توی راهرو است.
خانه ریدل
مورگانا روی مبلی نشسته بود. فنجانش تا نیمه خالی شده بود و بر اثر گل گاو زبان داخل دمنوش آرام گرفته بود. اما حالا داشت گریه میکرد و بقیه دمنوش را میخورد. احتمالا مروپ به جز گلگاو زبان چیز های دیگری هم در دمنوش ریخته بود که به همچین اثری منجر شده بود.
- مورگانای مامان چرا گریه میکنی؟ گریه نداره که! عزیز دل مامان یه عالمه هورکراکس داره مامان. میریم یکی از اونا رو برمیداریم و عزیز دل مامان رو برمیگردونم!
مورگانا که همچنان بر اثر دمنوش مروپ اشک میریخت با سر تائید کرد. فنجان را به دست مروپ داد و دستمالی از جیبش در آورد و درون آن فین کرد. ناگهان حلقه ای از نور آبی رنگ پدیدار شد. حلقه بزرگ و بزرگ تر شد و در آن سمتش آتش های شعله ور نمایان گشت.
- این جهنمه؟
- آره فکر کنم خودشه!
- یعنی راه باز کردن آپارات فین کردن بود؟
مروپ از خوشخالی بلند شد. مورگانا هم از خوشحالی خیلی بیشتر اشک ریخت.
- آفرین مورگانای مامان! میدونستم میتونی! زود باشین بریم عزیز دل مامان رو نجات بدیم!
مورگانا که در حال خیلی بیشتر اشک ریختن بود دوباره فینی در دستمالش کرد. مروپ در حال قدم گذاشتن درون آپارات بود که آپارات به لطف فین دوباره مورگانا بسته شد. همه به سمت مورگانا برگشتند. دیگر گریه نمیکرد. به نظر میرسید اثر دمنوش تمام شده باشد.
- مورگانا یه فین دیگه کن مامان!
- آخه دیگه گریم تموم شد.
- خب از اون دمنوش مامان بنوش که ...
چشم مروپ و مرگخواران به فنجان خالی معجون افتاد. با عجله به سمت آشپزخانه رفتند. قوری دمنوش هم خالی بود و متاسفانه مروپ هیچ وقت حفظ نمیکرد که در دمنوش یا غذایش چه چیزهایی ریخته است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:50
از: گیل مامان!
پستها:
867

زمان: ساعت ۱۲ شب.
مکان: خوابگاه گریفیندور.
لرد در حالی که بیجامه راه راه هری پاتر را به پا داشت وارد خوابگاه شد. نگاهی به تختهای سرخ و گرم گریفیندوریها انداخت که به صورت دایرهوار کنار یکدیگر چیشده شده بودند. بلافاصله نگاهش بر روی تختی متوقف شد.
- ما همین تخت را برای خواب میپسندیم چرا که دم پنجره است و ویوی ابدی جنگل ممنوعه دارد.
به سمت تخت رفت اما بلافاصله متوجه شد که آن تخت خالی نیست. کوین را دید که شست کوچکش را در دهان گرفته و به خواب عمیقی فرو رفته بود.
- جا خواستهایم اما جانشین نخواستهایم!
امیدواریم که از لرد سیاه انتظار نداشته باشید که از آن تخت بگذرد و برود بر روی یک تخت خالی بخوابد چرا که ممکن است با دیدن لحظات آینده به مقدار زیادی غافلگیر شوید؛ مثلا زمانی که ببینید کوین از یک لنگ پایش به صورت بر عکس در هوا آویزان شده و لرد مانند لباس نشستهای او را از خود دور نگه میدارد!
- کله ژحمی... کله ژحمی... میدونشتم بلاحره میای باژی کنیم! فقط یکم دیر نیشت برای باژی کردن؟ آحه حاله ترژا همیشه میگه بشهها باید شاعت ۹ شب بخوابن.
- به نظر ما که هرگز برای بازی کردن دیر نیست. مخصوصاً برای "بچه به هوا بازی"!
بلافاصله پس از پایان جمله لرد بود که کوین آویزان از یک پا، چند دور به دور سر لرد چرخانده شد و به سوی نقطه نامعلومی از اتاق پرتاب گشت.
مکان: خوابگاه گریفیندور.
لرد در حالی که بیجامه راه راه هری پاتر را به پا داشت وارد خوابگاه شد. نگاهی به تختهای سرخ و گرم گریفیندوریها انداخت که به صورت دایرهوار کنار یکدیگر چیشده شده بودند. بلافاصله نگاهش بر روی تختی متوقف شد.
- ما همین تخت را برای خواب میپسندیم چرا که دم پنجره است و ویوی ابدی جنگل ممنوعه دارد.
به سمت تخت رفت اما بلافاصله متوجه شد که آن تخت خالی نیست. کوین را دید که شست کوچکش را در دهان گرفته و به خواب عمیقی فرو رفته بود.
- جا خواستهایم اما جانشین نخواستهایم!
امیدواریم که از لرد سیاه انتظار نداشته باشید که از آن تخت بگذرد و برود بر روی یک تخت خالی بخوابد چرا که ممکن است با دیدن لحظات آینده به مقدار زیادی غافلگیر شوید؛ مثلا زمانی که ببینید کوین از یک لنگ پایش به صورت بر عکس در هوا آویزان شده و لرد مانند لباس نشستهای او را از خود دور نگه میدارد!
- کله ژحمی... کله ژحمی... میدونشتم بلاحره میای باژی کنیم! فقط یکم دیر نیشت برای باژی کردن؟ آحه حاله ترژا همیشه میگه بشهها باید شاعت ۹ شب بخوابن.
- به نظر ما که هرگز برای بازی کردن دیر نیست. مخصوصاً برای "بچه به هوا بازی"!

بلافاصله پس از پایان جمله لرد بود که کوین آویزان از یک پا، چند دور به دور سر لرد چرخانده شد و به سوی نقطه نامعلومی از اتاق پرتاب گشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دوشنبه 5 مرداد 1405 05:19
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
375
شغل
مدیر رسانهای جادوگران پلاس
افتخارات

تخریب شخصیت کاری بود که لرد بسیار در انجامش حرفهای بود. اما تخریب شخصیت دیگران با زبان خودش. نه تغییر شخصیت خودش با زبان دیگران! مخصوصا حالا که یه کله زخمی لوس و ننر شده بود. لرد به کمبود خلاقیت برخورده بود. اما این کمبود طبیعی بود. وقتی هوش و ابهت لرد با بیخردی و حقارت کله زخمی برخورد میکرد نتیجه طبیعتا دلخواه لرد نمیشد.
برای تخریب شخصیت پاتر حقیر الشخصیت، لرد ابتدا باید به شخصیت پاتر کاملا مسلط میشد و برای مسلط شدن به شخصیت پاتر حقیر الشخصیت لرد باید کاملا شخصیت پاتر رو میشناخت و برای شناختن شخصیت پاتر حقیر الشخصیت باید کاملا شخصیت پاتر رو...
- بس است دیگر! ما نمیخواهیم اینگونه بشود...
مشخصا اینهمه پیچیدگی در شخصیت ساده هری پاتر، لرد رو آشفته کرده بود و لرد آمپر چسبونده بود و توقع نداشت پاتری که مغزش در حد آمیبه و فقط بلده نداشتههاش رو بکنه توی چشم بقیه، تخریب شخصیتش اینهمه مقابله با چالش های متعدد بطلبه.
و از طرفی ترزا و کوین از فریاد ناگهانی لرد هرینما غافلگیر شدن و ترزا کمکم داشت به سلامت عقلانی و روانی لرد هرینما شک میکرد.
- نمیخوای چجوری بشه پاتر؟!
برای چند لحظه سکوت سنگینی و نگاههای سنگینتری بین سه حاضر رد و بدل شد.
- ترژا! کله ژخمی قاطی کرده؟
- ما قاطی نکردهایم کوین. ما بسیار هوشیار و منطقی هستیم و همچنان میدانیم که نمیخواهیم با تو بازی کنیم.
ترزا کوین رو بغل کرد و کوین کتابهای توی دستش افتاد . ترزا بدون توجه به کتاب های کوین از لرد هرینما دور شد.
- آره کوین. قاطی کرده...
ظاهرا اولین قدم لرد برای تخریب شخصیت کله زخمی جواب داده بود.
برای تخریب شخصیت پاتر حقیر الشخصیت، لرد ابتدا باید به شخصیت پاتر کاملا مسلط میشد و برای مسلط شدن به شخصیت پاتر حقیر الشخصیت لرد باید کاملا شخصیت پاتر رو میشناخت و برای شناختن شخصیت پاتر حقیر الشخصیت باید کاملا شخصیت پاتر رو...
- بس است دیگر! ما نمیخواهیم اینگونه بشود...

مشخصا اینهمه پیچیدگی در شخصیت ساده هری پاتر، لرد رو آشفته کرده بود و لرد آمپر چسبونده بود و توقع نداشت پاتری که مغزش در حد آمیبه و فقط بلده نداشتههاش رو بکنه توی چشم بقیه، تخریب شخصیتش اینهمه مقابله با چالش های متعدد بطلبه.
و از طرفی ترزا و کوین از فریاد ناگهانی لرد هرینما غافلگیر شدن و ترزا کمکم داشت به سلامت عقلانی و روانی لرد هرینما شک میکرد.
- نمیخوای چجوری بشه پاتر؟!

برای چند لحظه سکوت سنگینی و نگاههای سنگینتری بین سه حاضر رد و بدل شد.
- ترژا! کله ژخمی قاطی کرده؟

- ما قاطی نکردهایم کوین. ما بسیار هوشیار و منطقی هستیم و همچنان میدانیم که نمیخواهیم با تو بازی کنیم.

ترزا کوین رو بغل کرد و کوین کتابهای توی دستش افتاد . ترزا بدون توجه به کتاب های کوین از لرد هرینما دور شد.
- آره کوین. قاطی کرده...
ظاهرا اولین قدم لرد برای تخریب شخصیت کله زخمی جواب داده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT
جزئیات کاربر

کوین کوچولو ردای لرد پاتر نما را گرفت.
- کله ژخمی لفطاً!
لرد نگاهی به کوین کرد. دلش داشت یه جوری میشد. پیش خودش فکر کرد:
- همش به خاطر این جسم ضعیف پاتر است که قلبمان اینگونه میشود!
دوباره نگاهی به کوین انداخت که با التماس او را نگاه میکرد. با بی احساسی تمام ردایش را از لای دستان کوچک کوین بیرون کشید و به سمت خروجی تالار حرکت کرد. کوین به گریه افتاد. قطرات درشت اشک از چشمان درشت تر کوین روی صورتش میغلتیدند و روی زمین میریختند. ترزا تمام مدت روی یکی دیگر از مبل های سخنگوی ذهن خوان تالار نشسته بود و با او این صحنه را تماشا میکرد.
- درست فکر میکنی! باید یه چیزی بهش بگی! نگا چه جوری اشک بچه رو درآورد!
مبل درست میگفت. ترزا نمیتوانست ساکن بنشیند تا هر کسی بیاید و اشک کوین را در بیاورد. از روی مبل بلند شد.
- هی تو!
لرد پاتر نما برگشت و از چشمانش گلوله های آتش خشم به سمت ترزا شلیک میکرد.
- تو الان با ما بودی؟ تو چطور جرئت میکنی ما را اینطور خطاب کنی؟
ترزا که نگاه و حرف های لرد ذره ای رویش اثر نداشت با قدم های محکم و خشمگین به سمت لرد رفت. لرد دستپاچه شده بود. البته خود لرد اگر بود دستپاچه نمیشد. تمام این ها به خاطر جسم ضعیف پاتر بود. ترزا انگشتش را به سمت صورت لرد گرفت.
- تو به چه حقی اشک بچه رو در میاری؟ خجالت نمیکشی؟ فکر میکنی چون الان دیگه همه دوستت دارن و بهت نمیگن توهمی میتونی با کوین اینطوری رفتار کنی؟ دیگه نبینم نزدیک کوین بشی! فکر نمیکردم قدرت و شهرت باعث بشه اینقدر عوض بشی پاتر!
کوین با بهت به ترزا چشم دوخته بود. همچنان رد اشک روی گونه های کوچکش دیده میشد. ترزا به سمت کوین رفت و کنار او روی زمین زانو زد و با لبخندی گفت:
- بیا بریم خودم برات کتاب میخونم کوین. دیگه گریه نکن باشه؟ چه کتابی دوست داری برات بخونم؟
ترزا در حالی که دست کوین را گرفته بود او را به سمت خوابگاه برد تا کتاب بخوانند اما لرد همانطور آنجا خشکش زده بود. یک کلمه در ذهنش میدرخشید.
"پاتر"
ترزا ناخواسته کمک بزرگی به لرد کرده بود. لرد انگار تازه متوجه شده بود که واقعا در بدن پاتر است. در بدن بزرگترین دشمنش! شاید نمیتوانست پاتر را بکشد ولی میتوانست هر بلای دیگری به سرش بیاورد. میتوانست جسمش را نابود کند یا حتی بهتر از آن، میتوانست شخصیتش را نابود کند. همانطور که الان شخصیت پاتر را برای کوین و ترزا تخریب کرده بود. لرد تصمیمش را گرفته بود. میخواست در قلعه قدم بزند و تا جایی که میتواند شخصیت پاتر را خراب کند!
- کله ژخمی لفطاً!
لرد نگاهی به کوین کرد. دلش داشت یه جوری میشد. پیش خودش فکر کرد:
- همش به خاطر این جسم ضعیف پاتر است که قلبمان اینگونه میشود!
دوباره نگاهی به کوین انداخت که با التماس او را نگاه میکرد. با بی احساسی تمام ردایش را از لای دستان کوچک کوین بیرون کشید و به سمت خروجی تالار حرکت کرد. کوین به گریه افتاد. قطرات درشت اشک از چشمان درشت تر کوین روی صورتش میغلتیدند و روی زمین میریختند. ترزا تمام مدت روی یکی دیگر از مبل های سخنگوی ذهن خوان تالار نشسته بود و با او این صحنه را تماشا میکرد.
- درست فکر میکنی! باید یه چیزی بهش بگی! نگا چه جوری اشک بچه رو درآورد!
مبل درست میگفت. ترزا نمیتوانست ساکن بنشیند تا هر کسی بیاید و اشک کوین را در بیاورد. از روی مبل بلند شد.
- هی تو!
لرد پاتر نما برگشت و از چشمانش گلوله های آتش خشم به سمت ترزا شلیک میکرد.
- تو الان با ما بودی؟ تو چطور جرئت میکنی ما را اینطور خطاب کنی؟
ترزا که نگاه و حرف های لرد ذره ای رویش اثر نداشت با قدم های محکم و خشمگین به سمت لرد رفت. لرد دستپاچه شده بود. البته خود لرد اگر بود دستپاچه نمیشد. تمام این ها به خاطر جسم ضعیف پاتر بود. ترزا انگشتش را به سمت صورت لرد گرفت.
- تو به چه حقی اشک بچه رو در میاری؟ خجالت نمیکشی؟ فکر میکنی چون الان دیگه همه دوستت دارن و بهت نمیگن توهمی میتونی با کوین اینطوری رفتار کنی؟ دیگه نبینم نزدیک کوین بشی! فکر نمیکردم قدرت و شهرت باعث بشه اینقدر عوض بشی پاتر!
کوین با بهت به ترزا چشم دوخته بود. همچنان رد اشک روی گونه های کوچکش دیده میشد. ترزا به سمت کوین رفت و کنار او روی زمین زانو زد و با لبخندی گفت:
- بیا بریم خودم برات کتاب میخونم کوین. دیگه گریه نکن باشه؟ چه کتابی دوست داری برات بخونم؟
ترزا در حالی که دست کوین را گرفته بود او را به سمت خوابگاه برد تا کتاب بخوانند اما لرد همانطور آنجا خشکش زده بود. یک کلمه در ذهنش میدرخشید.
"پاتر"
ترزا ناخواسته کمک بزرگی به لرد کرده بود. لرد انگار تازه متوجه شده بود که واقعا در بدن پاتر است. در بدن بزرگترین دشمنش! شاید نمیتوانست پاتر را بکشد ولی میتوانست هر بلای دیگری به سرش بیاورد. میتوانست جسمش را نابود کند یا حتی بهتر از آن، میتوانست شخصیتش را نابود کند. همانطور که الان شخصیت پاتر را برای کوین و ترزا تخریب کرده بود. لرد تصمیمش را گرفته بود. میخواست در قلعه قدم بزند و تا جایی که میتواند شخصیت پاتر را خراب کند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج