- خوبی... خوبی... خوبی... آها مرگخوار خوبی ام!
سو نوک قلمش را به کاغذ نزدیک کرد؛ اما پیش از آنکه اثری از جوهر روی کاغذ بیفتد، آن را عقب کشید. حالت ذوق زدهی چهرهاش به سرعت به افسوسی عمیق تبدیل شد و نگاهش به ساعد چپش خیره ماند.
- خب حداقل مرگخوار خوبی بودم. ولی مطمئن نیستم اینم حساب بشه.
دوباره چرخید و به چیزی چشم دوخت که تمام یک ساعت گذشته را بر آن سپری کرده بود. شانس آورده بود که قبل از نوشتن، به یادش آمد که این مورد هم از خوبیهایش محسوب نمیشود؛ به اندازه کافی خط خوردگی روی کاغذ دیده میشد.
- تا حالا کسی اینقدر دفترچه خاطرات هاگوارتز رو داغون کرده بود؟
یک دستش را زیر چانه گذاشت و دست دیگر، مشغول رقصاندن قلم بین انگشتان شد.
- آخرش هم نذاشت از بالش یه قلم خوشگل درست کنم. خسیس! من که فقط نصف یکیشو لازم داشتم.
با یادآوری دوست آبی رنگ کوچکش، لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
- سوار جارو هم میشد! هر موقع هم میگفتم تو که بال داری، جارو میخوای چه کار؛ میگفت تو مسابقه بالام خسته میشه کپتن. اونوقت تو جشن قهرمانی دو ساعت با همون بالها تو هوا مونده بود و جام به اون سنگینی رو میچرخوند.
در میانهی خنده و دلتنگی، لحظه ای به فکر فرو رفت.
- منم بازیکن خوبی بودما... یا شاید هنوزم هستم!
لبخند عریضی روی لبش نشست و مشغول یادداشت شد؛ درست زیر ستونی که با عبارت "
خوبها خوبیها" مشخص کرده بود و بر خلاف ستون دیگر، به جز چند خط خوردگی، چیزی در آن دیده نمیشد.
در خاطراتش به دنبال روزهایی میگشت که خودش را دوست داشت... یا دیگران دوستش داشتند.
- من مسئولیت پذیرم. مثل اون روز که گوی سیبل رو براش برق انداختم تا بهم بگه کلاه نامرئیم رو کجا جا گذاشتم و... نگفت!
در ستون بدی ها
حافظه ضعیف را اضافه کرد.
- یعنی چی که چون نامرئیه نمیتونم توی گوی ببینمش... تازه میگفت همینجوری تصور کن رو سرته. انگار از سر راه آورده بودمش که بیخیال بشم. آها!
قلم را در جوهر فرو برد و ادامه داد.
- برای وسایلم ارزش قائلم.
به یاد روزی افتاد که ساعد گابریلا را گاز گرفته بود و تا زمانی که توت فرنگیهای کلاه میوهای اش را پس نداده بود، رهایش نکرد.
- سه ساعت سختی بود، ولی ارزشش رو داشت... پشتکار بالایی دارم!
این را هم نوشت. قصد داشت
دندانهای تیز را هم اضافه کند که چیز دیگری به ذهنش رسید.
- یه بار کلاه بافتنی دوازده سال پیشم رو دادم به بم... اصلا حواسم نبود که من انقدر بخشنده ام!
حالا ستون خوبیها کمی بلندتر از ستون بدیها شده بود و این، وسواس سو را تحریک کرده بود.
- من که اصلا بدی ندارم.
اعتماد به نفس را اضافه کرد ولی با دیدن بدیهایی که تا قبل از آن نوشته بود،
عدم صداقت را هم در ستون مقابل نوشت.
هنوز ستون خوبیها بلندتر بود.
زنگ ساعت کتابخانه، پایان زمان حضورش در آنجا را اعلام کرد. دفترچه را زیر بغلش زد و بی سر و صدا به سمت درب خروج قدم برداشت. اگر خانم پینس مچ او را در حال بردن دفترچه خاطرات هاگوارتز میگرفت، امکان نداشت به موقع به کلاس معجون سازی برسد.
نتوانست جلوی خودش را بگیرد و همانطور که سرش را زیر ردایش برده بود،
وقتشناسی و
امانت نداری را در دو ستون مقابل هم یادداشت کرد.
سرش را بالا گرفت و از اینکه با موفقیت کتابخانه را ترک کرده بود، احساس آرامش کرد. البته آرامش بادوامی نبود...
- کلاس معجون سازی... از کدوم طرف بود؟
حالا میتوانست طول دو ستون را یکاندازه کند.