در راستای طرفداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ
بازی با ذهن: تسخیر لندن
گام اول
گام دوم
گام سوم
گام چهارم
گام پنجم
گام چهارم:
سالازار به آرامی از صندلی بزرگش برخاست و نگاهش را به لندن انداخت؛ شهری که حالا بیشتر از همیشه زیر کنترل او بود. ساختمانهای بلند و شلوغی که در میان مه سنگین شب خودنمایی میکردند، مانند مهرههایی در صفحه شطرنج بودند که سالازار میتوانست هر کدام را به دلخواه جابهجا کند. او به خوبی میدانست که نقشهاش تا اینجا موفق بوده است، اما هنوز یک مرحله باقی مانده بود: فروپاشی کامل ذهن و اراده استارمر.
------
استارمر پشت میز کارش نشسته بود، ولی این بار نه با اعتماد به نفس گذشتهاش. دستانش میلرزید و به سختی میتوانست قلم را در دستش نگه دارد. او به کاغذهای روی میز نگاه میکرد؛ گزارشهایی از ناآرامیها و تصمیمات غلطی که اخیراً گرفته بود. صدای زمزمهها در ذهنش شدت گرفته بود؛ صدایی آشنا که او را وادار میکرد به هر کسی که به دفترش وارد میشد، شک کند. "آنها علیه تو نقشه میکشند. همهشان." استارمر دیگر نمیتوانست تشخیص دهد که این افکار از آنِ خودش هستند یا سالازار.
او سرش را در دست گرفت و به اطراف نگاه کرد. صدای پاهایی که به آرامی نزدیک میشدند، قلبش را به تپش انداخت. وزیر امور خارجه، فردی که همیشه به او اعتماد داشت، وارد اتاق شد. اما این بار نگاه استارمر به او مانند نگاه به دشمن بود. او احساس میکرد که وزیر در حال پنهان کردن چیزی است؛ چیزی که ممکن بود منجر به سرنگونی او شود.
سالازار از دور، با لبخندی مرموز، این صحنه را مشاهده میکرد. او اکنون کنترل کاملی بر ذهن استارمر داشت و به راحتی میتوانست او را به هر سمتی هدایت کند. سالازار با استفاده از وردی پیچیده و باستانی، خاطرات جدیدی در ذهن نخستوزیر کاشت؛ خاطراتی از جلسات خیالی که در آنها وزرای دولت در حال نقشه کشیدن برای برکناری او بودند. "به زودی حمله میکنند. باید اول تو اقدام کنی." صدای سالازار در ذهن استارمر مانند پتکی سنگین فرود آمد.
نخستوزیر در تلاش بود تا از این افکار رهایی یابد، اما هر چه بیشتر تلاش میکرد، صدای زمزمهها بلندتر میشد. او نمیتوانست از چنگال ذهنی سالازار فرار کند. به آرامی و با دستانی لرزان، دکمهی تلفن روی میز را فشرد.
- به من گوش کنید. نیروهای امنیتی رو به دفتر بفرستید. باید به سرعت دستگیرشون کنیم.
صدای سالازار در ذهن استارمر دوباره طنینانداز شد: "خوب است، اما کافی نیست. باید همه را از بین ببری. این تنها راه توست."
استارمر به شدت عرق میریخت و نمیتوانست به درستی فکر کند. لحظهای بعد، دستور دستگیری تمام وزرایش را صادر کرد. تمام کسانی که تا دیروز به آنها اعتماد داشت، حالا دشمنانش بودند.
در ساختمان پارلمان، هیاهوی عجیبی ایجاد شده بود. وزرای دولت، که تا چند دقیقه پیش در جلسهای رسمی حضور داشتند، ناگهان توسط نیروهای امنیتی محاصره شدند. هر یک از آنها با حالتی گیج و حیران به هم نگاه میکردند. "چه اتفاقی افتاده؟ چرا ما را دستگیر میکنند؟" نجواها و زمزمههای آنها مانند صدای امواج به گوش میرسید. اما این تنها شروع کار بود.
استارمر در حالیکه از پنجرهی دفترش نظارهگر دستگیری وزرایش بود، به آرامی خندید. او حالا باور کرده بود که این تنها راه نجاتش است. او احساس میکرد که بالاخره توانسته کنترل اوضاع را به دست بگیرد. اما حقیقت چیزی جز این نبود. او تنها عروسکی در دست سالازار بود که با هر حرکت نخهایش به رقص در میآمد.
سالازار در تالار تاریک و مرموزش، به آرامی ورد جدیدی زمزمه کرد. او میدانست که لحظهی نهایی فرا رسیده است؛ لحظهای که باید آخرین ضربه را وارد کند. او با ذهن استارمر بازی کرده بود، خاطراتش را تغییر داده بود و حالا وقت آن بود که او را به اوج جنون برساند.
سالازار دوباره چشمانش را بست و به عمق ذهن استارمر نفوذ کرد. این بار، به جای کاشتن خاطرات، او شروع به تزریق تصاویر وهمآور کرد. تصاویری از مردم لندن که علیه نخستوزیرشان قیام کرده بودند، تصاویر شهر که در آتش میسوخت و مردم که نام او را فریاد میزدند. "همه چیز از کنترل خارج شده است. آنها همه علیه تو هستند. اگر سریعتر اقدام نکنی، همهچیز را از دست میدهی."
استارمر دیگر نمیتوانست نفس بکشد. او احساس میکرد که دیوارهای اتاقش در حال فرو ریختن هستند. صدای قلبش در گوشهایش میپیچید و نمیتوانست از این کابوس بیدار شود. دستش را به دیوار گرفت تا تعادلش را حفظ کند.
- نه... نه... نمیتونن... من نمیذارم!
او با تردید به سمت پنجره رفت و به جمعیتی که زیر باران در خیابان جمع شده بودند، نگاه کرد. نمیتوانست چهرههایشان را تشخیص دهد، اما همه به او خیره شده بودند. انگار که آنها او را قضاوت میکردند، انگار که آنها میدانستند او چه کرده است.
سالازار از دور این صحنه را تماشا میکرد. او حالا به نقطهای رسیده بود که دیگر هیچ مقاومتی باقی نمانده بود. او به آرامی زیر لب گفت: "کار تموم شد. حالا لندن مال من است."
او به آرامی پشت پنجرهاش ایستاد و به نورهای شهر خیره شد. "اینجا تنها شروع است... به زودی تمام جهان به زیر سلطهی من درمیآید."
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







