در راستای طرفداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ
بازی با ذهن: تسخیر لندن
گام اول
گام دوم
گام سوم
گام چهارم
گام پنجم
گام پنجم:
سالازار با نگاهی خیره به لندن، لبخند مرموزی بر لب داشت. او تمام مهرههایش را دقیق و حسابشده حرکت داده بود، و حالا لحظهی نهایی فرا رسیده بود. شهر لندن، قلب قدرت سیاسی بریتانیا، دیگر در برابر ارادهی او هیچ مقاومتی نداشت. او به آرامی پشت میز چوبی بزرگش نشست و دستانش را به هم گره کرد، انگشتانش مانند تار عنکبوت به هم پیچیده بودند. نگاهش به نقشهی لندن که روی میز پهن شده بود، نشان از جاهطلبی بینهایتش داشت.
------
در دفتر نخستوزیر، استارمر به نقطهی فروپاشی رسیده بود. چشمانش سرخ و گود افتاده بودند و آثار شبهای بیخوابی در چهرهاش نمایان بود. او دیگر نمیتوانست مرز میان واقعیت و وهم را تشخیص دهد. افکارش مانند امواجی پرتلاطم به هم میخوردند و هر موج، او را به عمق بیشتری از جنون میکشاند.
- نه... نه، این حقیقت نداره... من اشتباه نمیکنم...
اما در همان لحظه، تصویرهایی که سالازار در ذهنش کاشته بود دوباره ظاهر شدند؛ چهرههای خشمگین مردم، وزرایش که او را به تمسخر میگرفتند، و صدایی که مداوم در گوشش زمزمه میکرد: "همه علیه تو هستند."
استارمر دیگر تحمل نداشت. او با قدمهایی سنگین و لرزان به سمت پنجره رفت و به خیابانهای زیرین نگاه کرد. جمعیت عظیمی از مردم در خیابانها بودند، اما چهرههایشان تار و مبهم بود. انگار که مهی سنگین روی شهر فرو ریخته بود. او نمیتوانست تشخیص دهد که آیا اینها واقعاً مردم لندن هستند یا تنها توهماتی که ذهنش ساخته بود.
سالازار از عمق تاریکی دفترش به آرامی وردی را زمزمه کرد. وردی که مانند چاقویی تیز، آخرین تکههای مقاومت ذهن استارمر را از هم میبرید. این ورد باستانی از هنرهای تاریک و ممنوعه بود؛ وردی که قادر بود ذهن قربانی را کاملاً تسخیر کند و او را به عروسکی بیاراده تبدیل کند.
"آرین ویس، سالوس مین..."
لحظهای بعد، استارمر حس کرد که تمام بدنش سرد شده است. انگار که یک مار یخی از ستون فقراتش بالا میخزد و درون مغزش لانه میکند. صدای سالازار در گوشش واضحتر از همیشه بود: "حالا وقتشه. به زودی دستوراتی که میدهم، خواستههای خودت خواهند شد."
استارمر با چهرهای بیاحساس به سمت تلفن روی میز رفت و دکمهای را فشار داد.
- ارتباط فوری با رئیس ستاد ارتش برقرار کنید. باید به سرعت جلسهی امنیتی تشکیل بدیم. دستورات جدیدی دارم.
این صدا دیگر صدای استارمر نبود؛ صدای آرام و خونسردی بود که هیچ نشانی از تردید یا اضطراب در آن دیده نمیشد. چشمانش خالی و بیروح بودند، انگار که دیگر چیزی درون آنها وجود نداشت. سالازار اکنون کنترل کاملی بر ذهن نخستوزیر داشت.
------
در دفتر تاریک سالازار، او به آرامی از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت. باران به آرامی میبارید و صدای قطراتش روی شیشهی پنجره مانند موسیقی مرموزی بود که فضای تاریک اتاق را پر میکرد. او نگاهش را به لندن دوخت؛ شهری که حالا مانند یک عروسک خیمهشببازی در دستش بود.
"لندن، قلب بریتانیا... و حالا قلب من."
او با خود فکر کرد که این تنها آغاز کار است. فتح لندن تنها اولین قدم از نقشهی بزرگش بود. او میدانست که حالا با در دست گرفتن کنترل قدرت سیاسی بریتانیا، میتواند به آرامی پایههای نفوذش را در تمام اروپا گسترش دهد. او به آرامی خندید؛ خندهای که مانند طوفانی آرام اما مرگبار در تاریکی شب پیچید.
استارمر اکنون به یک عروسک تبدیل شده بود؛ یک عروسک بیاراده که هر حرکت و تصمیمش از ذهن سالازار سرچشمه میگرفت. او در برابر دوربینهای رسانهها حاضر شد و لبخندی ساختگی بر لب داشت. مردم لندن از دیدن چهرهی نخستوزیرشان آسوده شدند. او به ظاهر آرام بود و مثل همیشه با اعتماد به نفس صحبت میکرد، اما هیچکس نمیدانست که این چهرهی خونسرد و مطمئن، تنها پوششی برای تسخیر کامل ذهن اوست.
- ما اکنون در مسیری جدید قرار داریم. تغییرات بزرگی در راه است که برای آیندهای بهتر و قدرتمندتر خواهد بود.
مردم با صدای بلند او را تشویق کردند. اما سالازار، از دور، با لبخندی مرموز و پیروزمندانه به صفحهی نمایش نگاه میکرد. او میدانست که این تشویقها به زودی به صدای گریه و ناله تبدیل خواهند شد؛ صدای سقوط یک تمدن.
او به آرامی چوبدستیاش را از جیب ردایش بیرون آورد و در هوا تکان داد. از نوک چوبدستی، نوری سبز و درخشان بیرون آمد که مانند یک شعله، اطرافش را روشن کرد. او وردی زمزمه کرد که انگار به زبان خود شیطان بود؛ وردی که فقط سالازار و معدودی از جادوگران باستانی آن را میدانستند.
"فیریکس آباتوس، دومینوس لندن..."
با پایان ورد، نوری از چوبدستی خارج شد و مانند ابر سیاهی به آسمان لندن نفوذ کرد. این ورد، مهر تأییدی بود بر تسخیر کامل شهر. حالا دیگر هیچ مقاومتی باقی نمانده بود.
سالازار به آرامی لبخند زد و چوبدستیاش را پایین آورد.
"بازی تمام شد."
لندن به زانو درآمده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







