رابستن نگاهی به جورابی که دلفی از پاش در آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد چرا یه دفعه ایدهای مثل گذاشتن جوراب تو دهنش به ذهن دلفی رسیده بود. البته فقط خود دلفی میدونست که چند نفر حاضر بودن میلیونها گالیون بابت جورابهای پوشیدهاش بدن. در واقع، تو فکر خودش داشت لطف بزرگی به رابستن میکرد. ولی خب، رابستن این رو نمیدونست. برای همین داشت گزینههای روی میزش رو سبک سنگین میکرد: رنده شدن توسط مامان مروپ بغل دیگ آش استخون تسترال و چوب بید کتکزن، یا کشته شدن توسط لرد ولدمورت با فرو کردن جوراب دلفی تو دهنش. انتخاب به نظر راحت میرسید، ولی رابستن به دلیل آدم فضایی بودن، به جوراب اعتقادی نداشت و تصمیم گرفت حداقل آخرین لحظات عمرش رو با رنده شدن در دیگ سپری کنه. برای همین به سمت مامان مروپ رفت تا دعوا رو شروع کنه.
- این غذا شدن میشه؟ به نظرم زنگ زدن بشیم کلهپزی خونه ریدلها، یه چند دست گوشت تکشاخ سفارش دادن بشیم حال شدن کنیم.
رابستن در واقع علاقهای به گوشت تکشاخ نداشت، ولی میدونست هیچچیز به اندازهی پیشنهاد غذای بیرون، مامان مروپ رو ناراحت و عصبی نمیکنه. چون همیشه تو خونه، همون غذا، ورژن بهترش (از دید خود مروپ) موجود بود.

مامان مروپ تا این رو شنید، ملاقهاش رو بالا آو
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






