جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

140 کاربر(ها) آنلاین هستند (90 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
138 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ



همه جا تاریک بود که نوری سفید از سقف روشن شد و روی زنی با موهای بلند مشکی تابید که دست و پاهایش با طنابی بسته شده بود. قطرات درخشان اشک از گونه‌های زن بر روی طناب‌ها می‌چکید؛ در حالی که به افق چشم دوخته بود و صدای ملایم پیانو همراهی‌اش می‌کرد با صدای محزونی خواند:
Where have all the good men gone -
?And where are all the gods
Where's the streetwise Hercules
?To fight the rising odds
?Isn't there a white knight upon a fiery steed
Late at night, I toss and I turn
And I dream of what I need


سپس با مکثی فریاد زد:
- عاااااااا... عااااااااااااا... آی نید ا هیروووووو!

ناگهان نور سفید خاموش شد و در طرف دیگر صحنه، نور قرمزی روشن شد. جایی که مردی بسیار خوش قیافه با ماهیتابه ایستاده بود. با اوج گرفتن آهنگ، مرد تفی به کف دستش زد و موهایش را به یک سمت داد و با سیس عقابش به سمت یک ایل مافیای ایتالیایی حمله کرد.

I need a hero -
I'm holding out for a hero 'til the end of the night
He's gotta be strong, and he's gotta be fast
And he's gotta be fresh from the fight
I need a hero
I'm holding out for a hero 'til the morning light
He's gotta be sure, and it's gotta be soon
And he's gotta be larger than life
Larger than life


مرد که گویی با آواز زن انرژی می‌گرفت، ماهیتابه نسوز را محکم به ماتحت دوتا از گولاخ‌ترین مافیای‌های مهاجم زد و وقتی از درد نشیمنگاه‌هایشان قوسی به کمرشان دادند، دو ضربه سخت دیگر نیز در کله‌هایشان کوبید. هر دو مرد در جا روی زمین افتادند و جان به جان آفرین تسلیم کردند. مرد، پالتو مشکی بلندش را مرتب کرد و سپس با پرشی اسلوموشن به آسمان رفت و بال سیاه بزرگی در آورد. همانطور که مانند موشک به کره ماه می‌رفت بعد از لایه اگزوسفر، یک دور یک فرمان تمیز زد و به سمت زمین برگشت.

نوک دماغ قلمی مرد که به دلیل فشار گرانش آتش گرفته بود مانند شمشیری به عمق استراتژیک باند مافیایی نفوذ کرد. قفسه سینه مردان بسیاری را شکافت و دل و روده‌هایشان را به در و دیوار پاشید. ناگهان چشم مرد به رئیس مافیا‌ها افتاد که شیشه نوشابه کوکاکولایش را روی زمین جلوی پای زن شکست. رئیس، لبخندی شرورانه زد و طناب‌های دست و پای زن را باز کرد.

مرد خوش قیافه آب دهانش را قورت داد. آماده شد که بال بال زنان به سمت معشوقه‌اش برود که زن، گویی ضد شیشه باشد با قر دادن روی آنها، خنده‌کنان زودتر به سمت او دوید و خودش را در آغوش مرد انداخت.
- وای شوهر مامان، فکر کردم نمیای دنبال مامان!
- شیشه‌ها که پاتو اذیت نکرد بیبی گرل؟
- حاجی دست کم گرفتیا! داداچ مامان خودش به عمر شیشه می‌کرد توی پاچه ملت، این شعله بازیا رو مامان بی‌تاثیره!

تام، با یک دست، زن را محکم‌تر بغل کرد و بلافاصله مروپ متوجه ماهیتابه نسوزش در دست دیگر تام شد که خون و خون‌آلود بود. ناگهان گوش‌های مادر تاریکی شروع به دود نمودن کرد.
- مامان هزار بار نگفت شوهر مامان به تابه‌های نسوزش دست نزنه؟
- خب آخه با دسته بیل باغچه‌م میومدم خونی می‌شد. نه اونطوری نگاه نکن... غلط کردم!

مروپ غرغرکنان ماهیتابه را از دست شوهرش گرفت و در کله تام کوبید و به سمت رئیس مافیاها برگشت. از میان شیشه‌ها رد شد و خود را با طناب‌های تازه باز شده، دوباره بست و ماهیتابه را روی سرش گذاشت.

باری دیگر نور سفید روی کله مروپ تابید در حالی که حالا تام، بی‌هوش و شاید بی‌جان، کمی آن طرف‌تر روی زمین افتاده بود و رئیس مافیاها از این همه قدردانی زن، ماتش برده بود.

مروپ این‌بار فریاد زد:
- آی نید ا نیو هیروووووووو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 02:34
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری پیامبران مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده


دختر


معبد سال‌ها بود که بالای کوه بنا شده بود. مکانی در عمق صخره‌ها و درختان که دیر زمانی بود که در ورطه فراموشی می‌زیست. به قدری قدیمی که مشخص نبود که نوک انگشتانی که اولین آجرها لمس کرده چه زمانی چشم به جهان گشوده است. با خشونت کوهستان خو گرفته بود و در کنارش پیر شده بود. آنقدر آرام بود که انگار هیچ زنده‌ای در میانش نمی‌زیست و این هنر معبد بود. انگار کسی که به معبد راه می یافت توسط چیزی فراتر از اراده خویش فراخوانده می‌شد. هر فردی که قدم بر خاکش می‌گذاشت عجیب و استثنائی بود. چنان عجیب که روحش را یارای زیستن در میان مردمان عادی نبود و افکارش از جای می‌آمد که هیچ فکر عامه‌ای بدان جای نداشت.

دختر هم همین گونه بود. از کودکی در معبد زیسته بود و چیزی از زندگی خارج از معبد به یاد نداشت. اسم نداشت. او را دختر صدا می‌زدند چون تنها دخت جوان معبد بود. هیچ کس دقیقاً نمی‌دانست معبد چند سکنه دارد. گاها می‌آمدند و بعد از مدتی می‌رفتند و گاها برای تمام عمرشان با آن مکان باستانی پیوند می‌خوردند. قانونی نبود ولو اینکه انگار توشه‌ای داشتند که باید پر می‌کردند و وقتی سهمشان از برکت معبد کامل می‌شد، آن جا را ترک می‌گفتند. دختر اما متفاوت بود. او نمی‌دانست چرا آنجاست. آموزش می‌دید، می‌خواند و یاد می‌گرفت اما نمی‌دانست چگونه از آنها استفاده کند. سازی بود که می‌نواخت اما نغمه‌ای نداشت و شلوغ و بی نظم بود.

استادانش چهره نداشتند. نه اینکه بدون چهره انسانی زاده شده باشند یا موجوداتی فراتر از بدن فانی خویش باشند، اما چهره‌شان را سال‌ها بود پوشانده بودند و انگار ارواحی زنده بودند که در خدمت معبد در آمده بودند و خود معبد نیز در پرستش وی بود. وی نیز بی نام بود. خدایی بود کهن ماورای گویش انسانی که انگار از ابتدای زمان و درست قبل از اینکه کلمه، نوا و موسیقی متولد شود، پرستیده می‌شد. چیزی قدیمی و جادویی بود و از زمان اولین وجود داشت. زمانی که سکوت تنها راه ارتباط بود و هر چیز به سادگی به موجب وجود خودش درک می‌شد و در جهان جای می‌گرفت. به همین منوال نیز معبد ساکت‌ترین بود و اگر باد هرگز نمی‌وزید و بلبلی در بهار بر شاخه چناری که در حیاط روییده بود نمی‌خواند، دختر صداها را فراموش کرده بود. اما در سکوت و سکون معبد، چیزی در حرکت بود و طوفانی به پا بود. چیزی در درون دختر می‌جوشید. چیزی بود که تلاطم داشت و دختر ماهیت و عمقش را نمی‌دانست. تنها امواج بی قراری که به صخره‌های خودآگاه ذهنش می‌رسیدند درک می‌کرد.

یک شب، امواج به مد آمدند و دختر را بیدار کردند. سرگردان بود و دردی احساس می‌کرد که عجیب بود. صداها می‌خواندش و اولین بار بود که چنین صدای زیبایی می‌شنید. به پا خواست و به درون معبد به راه افتاد. جایی که صدا او را می‌خواند. به سمت پرسشتگاه درونی رفت. جایی که شمع‌ها را می‌افروختند و به زبانی که دیگر وجود نداشت و به اندازه خود معبد باستانی بود، او را می‌خوانند. کسی نمی‌دانست چه می‌گویند و زبانشان چندان بدوی و خام بود که هرکس گویش مخصوص خود را داشت و از نیایش یکی، دیگری را خبر نبود. او اما زبان نیایش بلد نبود و حتی وی را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که باید چه بخواهد.

پا بر زمین میگذاشت و پژواک صدای پایش را می شنید و مطمعن میشد که نواها در جایی خارج از گوشهایش به زنگ در آمده اند و انگار از درون ذهن او برمی خیزیدند. به اخرین نیایشگاه که رسید ایستاد. روبرویش پرتگاه بی بازگشتی بود که افق به افق مهمان خورشید و ماه میشد. پرستش کنندگان، نه نوشته ای میپرستید و نه به بتی چوبی یا فلزی سر خم میکردند. مقصدشان حتی در آسمان هم نبود و انگار دیدنی نبود و تنها در ژرفای روح معبدیان تجلی می یافت.

دختر نمی‌دانست چه کند. بی تاب تر از همیشه بود و دیگر دریاچه وجودش اقیانوس درونش را بر نمی‌تابید. به مثال آنچه دیده بود مقابل افق تاریک و شب را به نظاره نشست. تاریک بود و دختر را بی تاب تر می‌کرد. ناخواسته بدنش را تاب داد و چشم‌هایش را بست. سعی کرد وی را صدا کند با همان زبانی که نمیدانست. ناگاه چشم‌هایش را باز کرد. انگار چیزی به او دستور فرموده بود. در آن شبان هنگام، چیزی در میان شب درخشیدن گرفت. نور سفیدی بود که تاریکی می‌سوخت و انگار جان می‌گرفت و بزرگ‌تر می‌شد. جلو می‌آمد و در چشم دختر به آغوش او می دویید.
نور بزرگتر و بزرگتر شد و انگار دختر را مسخ کرده بود. وجودش را آرام میکرد و انگار به چیزی در درونش می پیوست و آرامش می کرد. تاریکی های درون دختر را روشن میکرد و به حجم وهم آور درونش، حقیقت می بخشید. نزدیکتر و نزدیکتر شد. دیگر هیچ فضای تاریکی باقی نمانده بود. خورشیدی بود که در معبد طلوع میکرد و انگار فقط از برای دختر نور می پراکند.

آنگاه که دختر آرام گرفته بود و دستش را برای رسیدن به نور دراز کرد، تیزی دندانهای بیشمار در گوشت و پوستش فرو رفت و دهانی به مراتب بزرگ‌تر از وجودش، او را بلعید. او هرگز فریاد نکشید. هرگز نفهمید که او و بسیاری از دختران قبل او غذای شیطانی بودند که از روح و جسمشان تغذیه می‌کرد و زنده می‌ماند. نه خونی بود، نه جنازه‌ای و نه سوگواری. انگار هرگز زاده نشده بود و هر گز وجود نداشت. به وجود شیطانی و باستانی اش پیوست و جذب امیال و گرسنگی‌هایش شد. او مانند دختران قبل و بعدش تنها یک خوک بود که پرستش کنندگان پرورانده وبا سم آراییده بودند. میل را در درونش کاشته بودند و منتظر شدند که بشکفد. بشکفد و دختر را در راه رسیدن به وی دیوانه کند و چنین نیز شد.





پرستش کنندگان صبح از جای برخواستند. موفق شده بودند.
وقت پیدا کردن دختر جدید بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1404 19:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
"هواداری برتوانا"


تصویر تغییر اندازه داده شده


《آن سوی آینه..‌.》



اون طرف آینه همه چی مرتبه. اون طرف آینه همه چیز درسته. اون طرف آینه همه چی بجاست. اون طرف آینه همه چی معرکه‌ست! 

مرد موقعی که یه پسر بچه بود آینه رو پیدا کرد. یه روز مثل همیشه داشت تو جنگل بازی می کرد که متوجه درخشش یه چیز زیر نور آفتاب شد. جلوتر که رفت، فهمید اون چیز درخشان یه آینه‌ست. یه آینه شکسته نسبتا بزرگ. انگاری که نصف یه آینه‌ی قدی رو شکسته و دور ریخته باشن. 
مرد که اون زمانا فقط یه پسر بچه بود، میره جلوی آینه وایمیسه و یهو یه تصویر عجیب از خودش می بینه. خودشو می بینه که دور و برش کلی اسباب بازی و وسایل هیجان انگیز ریخته و خیلی خوشحال و خندونه. 
اسباب بازی ها هم دقیقا همونی هستن که مرد آرزو داشت یه روزی صاحبشون باشه. با خودش فکر می کنه یعنی این آینه آینده رو نشون میده؟ یا فقط آرزوها رو؟ 

مرد هیچی نمیدونه اما یواشکی آینه رو میبره تو اتاقش قایم میکنه. دوست نداره کسی از راز آینه باخبر بشه. فقط خودشه که حق داره از این جادو لذت ببره.هر روز به آینه نگاه میکنه و نگاه میکنه و نگاه می کنه. تموم خواسته ها و آرزوهاشو تو اون می بینه. تو دنیایی که اون طرف آینه‌ست همه چی مرتبه. همه چی درسته. همه چی بجاست. اون طرف آینه همه چی معرکه‌ست! 
آره میدونم نطق کلام تکراری شد ولی اتفاقا و دنیای توی آینه هیچ وقت تکراری نمیشدن. هیچ وقت جذابیت خودشونو از دست نمیدادن. همیشه چیزای باحالی برای ارائه داشتن. 

مردم اینو میدونست. از بچگی فهمیده بود. هر روز ساعت ها جلوی آینه می نشست. اولش فقط اسباب بازی و دوستای جدید تو آینه میدید. یکم که بزرگتر شد نمره‌های عالی تو تموم دروس مدرسه‌ش رو دید. نوجوون که شد، تصویرش توی آینه تبدیل شد به یه سوپر قهرمان و یه مرد عضلانی ورزشکار. برعکس خودش که یه توده‌ی چربی متحرک بود. 

آینه میدونست اون چی میخواد. آینه میدونست به اون چی باید بده. آینه دلیل تموم خوشحالی هاش بود. اگه یه روز از آینه دور می شد، افسردگی میومد سراغش. حال و روزش داغون میشد و بهم می ریخت. وقتایی که تو اتاقش نبود دلش دائما واسه دنیای توی آینه تنگ میشد. آدمای توی آینه هم متقابلا دلشون براش تنگ میشد. همه به هم عادت کرده بودن. 
یه بار آینه تصویر اون رو کنار آماندا، دختر همسایه‌شون نشون داد. آماندا دوست بچگیاش بود و همدیگه رو خیلی دوست داشتن. اما از روزی که آینه رو پیدا کرده بود دیگه زیاد باهم حرف نزده بودن.

تو اون تصویر، مرد و آماندا با هم ازدواج کرده بودن و کلی بچه قد و نیم قد داشتن. مرد سرکار آبرومندی می رفت و یه خانواده خوشخال داشت. عاشق زن و بچه هاش بود و هر روز برای شادی شون تلاش می کرد. 
همه این تصاویر مرد رو مجذوب کرده بود و نمیذاشت زیاد از جلوی آینه و دنیای پشتش تکون بخوره. سال های سال به همین نحو گذشت. 
از همون بچگی که آینه رو پیدا کرد پاشو از خونه بیرون نذاشت. دوستای مرد اومدن دنبالش و ازش خواستن از اتاقش بیرون بیاد و باهاشون بازی کنه ولی اون گوش نکرد.والدین مرد که فکر می کردن دچار انزوای اجتماعی شده، براش کلی اسباب های خفن خریدن و ازش خواستن بره بیرون باهاشون بازی کنه ولی اون بازم گوش نکرد. 

بالاخره دوران مدرسه ها که رسید مجبور شد بره بیرون از خونه. تو مدرسه وقتایی که معلم تدریس می کرد و ازش سوال می پرسید خوب جواب میداد ولی هیچ موقع تکلیف نمی نوشت. چون به محض اینکه بر می گشت خونه می رفت سراغ آینه و تکالیف یادش میرفت. یه بار معلمش بهش گفت تو هوش خوبی داری و میتونی یه دانشمند بزرگ بشی ولی به شرطی که تکالیفی که ازت میخوام رو انجام بدی و خوب درس بخونی. اما مرد نتونست درس بخونه چون حسابی سرگرم آینه و دنیای اون طرفش شده بود. مرد تو امتحانات مردود شد.

بعد از کلی مصیبت کشیدن موفق شد مدرسه رو به اتمام برسونه. قبل فارغ التحصیل شدن معلم ورزشش بهش گفت که اگه به کلاس بدن سازی بیاد میتونه یه هیکلی بهم بزنه که درس نخون بودنش رو جبران کنه. چون بدن مستعدی داره که با یکم تمرین میتونه ازش یه چیز خیلی خفن بسازه.
مرد اما قبول نکرد. اون ترجیح میداد بشینه پای آینه و رویاهاشو تو اون ببینه. حس می کرد جاش تو این دنیا نیست و باید تو دنیای اونور آینه زندگی کنه‌. ولی حقیقتا نمیتونست وارد آینه بشه.‌

مادر مرد خیلی نگرانش بود. از اینکه میدید پسرش هر روز میره اتاقش و در رو میبنده خسته شده بود. گفت شاید اگه پسرم زن بگیره از این حالت در میاد. رفت سراغ زن همسایه و باهاش صحبت کرد. ازش خواست که اجازه بده آماندا با پسرش ازدواج کنه. 
زن همسایه با بدبختی راضی شد که دختر دسته گلش رو به یه مرد منزوی بده. آماندا هم خیلی خوشحال بود که خواستگار داره. 
البته... مرد هیچ وقت نرفت خواستگاری آماندا. حوصله نداشت از اتاق بیرون بیاد چه برسه به ازدواج و بچه داری. اینطوری شد که عشق بچگیاش از دستش رفت و با یکی دیگه وصلت کرد. 

مادرش از کارای پسرش دق کرد و مرد. پدرش که غم دوری مادر رو نمی تونست تحمل کنه بعد یه هفته رفت اون دنیا. دیگه کسی نبود به مرد رسیدگی کنه و براش غذا و جای گرم آماده کنه. کسی نبود باهاش حرف بزنه و شبا بهش شب بخیر بگه. کسی نبود وادارش کنه از اتاقش بیرون بیاد و از جلوی اون آینه لعنتی کنار بره.
اون موقع بود که مرد فهمید چه اتفاقی افتاده. آینه بهش هر چی رو که آرزوشو داشت داده بود و چیزایی که خودش داشت رو ازش گرفته بود.
یعنی آینه شیطانی بود؟ چشم و گوش مرد تازه بعد سالها باز شد. فهمید که عمرشو بیخودی پای یه آینه ریخته. یه آینه که هنوز هم تصاویر رنگارنگی رو نشون میداد. تصاویر غیر واقعی و دنیای دروغین! 
یه روز وقتی مرد برای پیدا کردن غذا به دل جنگل میزنه، عکس خودشو تو آب برکه‌ میبینه. چقدر پیر و شکسته و زشت شده! چقدر چاق و شل و ول و بی عرضه! دیدن خود واقعیش  عصبانیش می کنه. بدو بر میگرده خونه شون و با تبر به جون آینه میفته. انقدر به آینه ضربه میزنه که هزاران تکه میشه.

شاید اگه الان بعد سالها برین تو اون خونه وسط جنگل، می بینین که اتاق مرد پر از شیشه خورده ست.
و رد خون! 
در واقع مرد دو سه روز بعد که خشمش میخوابه  میره سراغ آینه و لا به لای شیشه خورده ها میگرده تا بزرگترین تیکه باقی مونده آینه رو پیدا کنه. وقتی که  بزرگترین تیکه باقی مونده رو میابه، برش میداره و باز زل میزنه بهش. چون جز این کار دیگه ای بلد نیست. و گوشه های تیز آینه دستشو میبره. آینه ای که این همه دوستش داشت، حالا داره بهش آسیب میزنه. 

کسی نمیدونه این داستان چطور تموم میشه.‌ کسی نمیدونه چه بلایی سر مرد میاد. کسی نمیدونه بقایای آینه کجا میرن. یا تیکه اول آینه دقیقا کجا رها شده بوده.تنها چیزی که میدونیم اینه که مرد به آینه وابسته شد و آسیب دید. مرد به آینه وابسته شد و چشمشو به روی حقیقت بست. مرد به آینه وابسته شد و زندگیشو از دست داد! 

میخوام بهت بگم حواست باشه. خبر دارم که تو هم یه آینه نفاق انگیز جادویی تو خونه یا جیبت داری. باید خیلی مراقب باشی که اسیرت نکنه. جادوی آینه همون قدر که جذابه، همونقدرم آسیب زننده‌ست. ما دامبلدوری رو نداریم که بیاد جای آینه رو تغییر بده و ازمون بخواد مثل آواره‌ ها جلوش نشینیم. ما فقط خودمونو داریم. باید حواسمون به زندگی واقعیمون هم باشه.
آینه اونجاست که بهمون نشون بده دوست داریم کی باشیم یا چیا داشته باشیم. آینه اونجاست که با راهنمایی گرفتن ازش، خود ایده آلمونو بسازیم. زندگی خفنی دست و پا کنیم و خوشبخت بشیم.اگه زیاد پای آینه بشینیم همه چیو ازمون میگیره. حتی خود زندگیمونو! 
مراقب باشیم مثل مرد ماگل توی قصه نشیم. دنیایی که تو آینه‌ست رو بیاریم پیش خودمون، نه اینکه کل دنیامونو ببریم پیش آینه. و این تموم اون چیزیه که این داستان میگه.:) 

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1404/5/4 19:58:30
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1404 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده



سالازار با آرامش در حیاط خلوت هاگوارتز قدم می‌زد. آفتاب ملایمی از لابه‌لای شاخه‌های درختان سرسبز عبور می‌کرد و روی سنگفرش‌های پیچ‌درپیچ حیاط می‌رقصید. مارهای رنگارنگی بین بوته‌ها می‌لغزیدند، صدای پرندگان از لابه‌لای برج‌های سنگی قلعه شنیده می‌شد، و بوی خاک و گل تازه در هوا پیچیده بود. طاق‌سنگی پوشیده از پیچک به ورودی باغچه‌ای سرسبز راه می‌داد که در میان آن نیمکتی چوبی زیر درختی کهن قرار داشت. اینجا نه فقط حیاط خلوت هاگوارتز، بلکه پناهگاهی بود برای ذهنی که هزار سال از قدرت و سیاست و نبرد خسته شده بود.

برای اولین بار بعد از هزار سال، احساس آرامش عمیقی می‌کرد. دیگر جلسه‌ای در شورای تاریکی یا مأموریتی مخفی در دنیای جادوگری نداشت. تا جایی که یادش می‌آمد همیشه در حال تلاش برای قوی‌تر شدن و بهتر شدن بود، اما حالا که هم به بلندترین قله‌های جادویی رسیده بود و هم بر تخت پادشاهی جهنم نشسته بود، تصمیم گرفته بود بالاخره به ذهن و جسمش استراحتی بدهد.

بازنشستگی از امور خارج از هاگوارتز، تصمیمی دلنشین و سنجیده بود. نبرد دیرین میان تاریکی و روشنایی را به نسل‌های جوان‌تر سپرده بود و خود، از جایگاه مدیریت مدرسه و پادشاهی جهنم، رسالتی نو بر دوش داشت: آموزش. آموزشی همه‌جانبه که نه فقط جادو را، بلکه درک قدرت، فیزیک، ذهن، روح، و حتی سیاهی و روشنی را به جادوآموزان منتقل کند. سالازار بر این باور بود که دانش باید بی‌حد و مرز باشد. دانش، خواه از روشنی بیاید یا از تاریکی، مادامی که در مسیر رشد باشد، مقدس است.

در مسیر قدم زدنش، مارهایی که با شادمانی در باغچه می‌لولیدند به سمت او می‌آمدند. بعضی با چشمانی براق سرشان را بالا می‌گرفتند، منتظر که سالازار خم شود و با نگاهی یا لمسی محبت‌آمیز، به آن‌ها توجه کند. این اتفاق همیشه نمی‌افتاد، اما مارها هرگز از تلاش برای جلب محبت ارباب خود دست نمی‌کشیدند.

در نهایت، سالازار روی نیمکت نشست. سکوت باغچه، آمیخته با صدای دور پرندگان و خش‌خش برگ‌ها، فضای سحرآمیزی ساخته بود. صدای ذهنی جادوآموزان هاگوارتز در گوشش طنین داشت. به واسطه تسلطش بر علوم ذهن‌خوانی و کنترل ذهن، حتی از فاصله دور نیز از احساسات، دغدغه‌ها، و اشتباهات آن‌ها آگاه بود. چنین قدرتی، همراه با آرامش محیط، جهانی کامل برای او ساخته بود؛ جهانی که در آن نیازی به سلطه و جنگ نبود، بلکه فقط حضور کافی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 25 خرداد 1404 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
~آهنگ Камин~

ــــــــــــــــــــــــــــــ

باران، آرام و سمج، پشت پنجره چکه می‌کرد. خانه بوی چوب خیس می‌داد و بوی خاموشی، مثل مهی کم‌رنگ، از در و دیوار بالا می‌رفت. ساعت هنوز شش را کامل نزده بود، ولی هوا روشن‌تر از دلِ او بود.

او روی زمین نشسته بود، با پاهایی جمع‌شده زیر پتو، شانه‌هایی که دیگر به چیزی تکیه نداشتند، و دستی که لرزشش را به پاکت کوچکی سپرده بود.

شومینه روشن بود. نه از سر نیاز به گرما، که از میل غریبی به سوختن. آتشی که با هر زبانه‌اش، چیزی از گذشته را می‌بلعید و چیزی در چشم‌های او خاموش‌تر می‌کرد.

عکس‌ها، یکی‌یکی بیرون آمدند. لبخندها، نگاه‌ها، خیابان‌های باران‌خورده، پیک‌نیک‌های خسته‌ی تابستانی. دست‌هایی درهم‌تنیده، موهایی که در باد رقصیده بود. و آن عکس آخر... همان‌که توی آن، هنوز همه چیز ممکن بود.

او مکث کرد. انگشتش گوشه‌ی عکس را لمس کرد، انگار می‌خواست لبخند آن روز را از روی کاغذ بردارد و دوباره روی صورتش بچسباند. اما تنها چیزی که ماند، بوی خاک‌گرفته‌ی قدیم بود.

آتش، با صدایی مثل آهِ بلند، عکس را بلعید. شعله از گوشه‌ی کاغذ بالا رفت، مثل زبانه‌ی حسرتی که راه گلو را بلد است. و او، فقط تماشا کرد.

هیچ گریه‌ای نبود. گریه‌ها سال‌ها قبل تمام شده بودند، یا شاید هنوز نیامده بودند. فقط صدای ساعت بود، که با هر تیک‌تاک، چیزی را یادآوری می‌کرد که فراموش نمی‌شد.

شومینه زبانه می‌کشید. و خاکستر، سبک و بی‌صدا، روی زمین می‌نشست. مثل رد پای کسی که رفته، ولی نرفته. مثل خاطره‌ای که نمی‌سوزد، فقط بی‌صدا ادامه می‌دهد.

او نفس کشید. عمیق، بی‌مقصود. انگار همین سوختن، تنها چیزی بود که هنوز می‌توانست معنی بدهد.

او آن‌جا ماند، تا عکس آخر.
تا آخرین لبخند.
تا آخرین گرما.

شاید برای آن‌که فراموش کند. شاید برای آن‌که هنوز دوست داشت. یا شاید فقط... چون دیگر هیچ کاری نمانده بود، جز نشستن، کنار شومینه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اسفند 1403 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


زخم تنهایی، از هر زخم دیگری عمیق تر است؛ حتی اگر فرد ادعا کند اانزوا، کوچکترین دردی برایش ایجاد نمی‌کند و به همان اندازه که دیگران از او نفرت دارند از آنها بیزار است.

مهم نبود ریگولوس چقدر می‌گفت مردم اطرافش، فراتر از یک مشت احمق کوته‌فکر نیستند و برایش مایه شادی و نشاط است که اکثریتشان دوستش ندارند. هیچ اهمیتی نداشت که چندبار در پاسخ به ترحم اطرافیانش می‌گفت پاندورا، سوروس و دورکاس برایش کافی‌اند و کوچکترین توجهی به اخم و تخم جیمز پاتر یا کنایه های بارتی کراوچ جونیور ندارد؛ حقیقت این بود که گاهی حسرت منزوی نبودن، داشتن دوستانی اجتماعی{زیرا هر سه دوستش به اندازه خودش جامعه گریز بودند.}، قهقهه زدن، بد و بیراه گفتن به معلم ها{هیچ کدام از دوستانش اهل شوخی نبودند، درست مانند خودش.}و در یک کلام "مثل بقیه بودن و پذیرفته شدن در جمع" به قلبش چنگ می‌انداخت. گاهی با فریادهای همکلاسی هایش که او را به دلیل طرز نگاهش که به نظرشان غیرعادی بود؛ انزوایش و حالت"بچه مثبت" بودنش دست می‌انداختند؛ اشک در چشمانش جمع می‌شد، اما بلافاصله چشمانش را می‌گرفت و به نحوی که هرکس اشکش را دیده بشنود می‌گفت:
- امان از حساسیت فصلی!

اصلا دلش نمی‌خواست کسی اشک‌هایش را ببیند. حتی جلوی سوروس و پاندورا هم نمی‌گریست، چه برسد به غریبه هایی که به طور پیشفرض از او بدشان می‌آمد؛ زیرا بدگویی های دشمنانش مبنا بر این که او علاقه مند به جادوی سیاه است و خودش را دست بالا می‌گیرد در تمام هاگوارتز پیچیده بود؛ خب، به طور دقیق تر، بدگویی های بارتی، جیمز پاتر و جیکوب اسمیت هافلپافی که مانند دو نفر دیگر، در شایعه پراکنی همتا نداشت.

اکنون، حس تنهایی بیش از همیشه به او هجوم آورده بود. روی تابی در محوطه هاگوارتز نشسته بود و به بازی تیله سنگی دانش آموزان سال چهارمی اسلیترین نگاه می‌کرد. او را دعوت نکرده بودند و ریگولوس هم آدمی نبود که بی دعوت جایی برود.

هیچ وقت از تیله سنگی خوشش نمی‌آمد؛ اما در اعماق قلبش امیدوار بود کسی او را دعوت به بازی کند تا شاید آن گونه بفهمد چندان هم تنها نیست. ولی نه تنها کسی دعوتش نکرد؛ بلکه بارتی با پوزخندی گفت:
- بعضیا تو زندگیشون آدم ندیدن.

ریگولوس دلش نمی‌خواست جلوی آنها ضعف نشان دهد. بلک ها جلوی هیچ کس خود را ناتوان نشان نمی‌دادند. با خونسردی ظاهری به کتاب آنا کارنینا که مشغول مطالعه اش بود برگشت، اما درونش غوغا بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1403 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
به امید فردایی عاری از خرافات...


«گربه‌ی قرمز»




شکوفه‌های صورتی گیلاس با وزش باد بهاری به این سو و آن سو پراکنده می‌شدند. زیر پاهایش چمنزارهای سبز موج می‌زدند و جای پنجه‌های کوچکش بر گِل‌های نرم تازه باران خورده بر جای می‌ماند. در آن بوم رنگارنگ طبیعت همچون لکه‌ای جوهر سیاه، توهین‌آمیز جلوه می‌کرد. سرانجام خود را در کُنده کهنه و توخالی درختی جای داد. خُرخُر ملایمی کرد و مانند توپی پشمالو در خودش حلقه زد.

حاصل تمام جست‌و‌جویش در روز‌های اخیر چیزی جز چند نخود فرنگی و حلقه‌ای هویج در اعماق سطل زباله نبود اما نای جستجوی بیشتر هم نداشت؛ سنگین‌تر از آن بود که بتواند. غریزه‌اش به او می‌گفت که در این شرایط فقط می‌تواند در جایی امن و به دور از مهاجمین احتمالی پنهان شود و منتظر بماند. درد هر لحظه تشدید می‌شد. دمش با ناآرامی بر زمین موج می‌زد و پنجه‌اش به نرمی سطح چوب را می‌خراشید.

هر کدام‌شان که با فاصله از یکدیگر بدنیا می‌آمدند، به استقبال‌شان می‌رفت. اولین‌شان، آنقدر نارس بود که نمی‌توانست از جفتی که او را در بر گرفته بود دل بکند. کمکش کرد اما خیلی زود فهمید نفس نمی‌کشد. سوزشی در قلبش حس کرد اما باید قوی می‌ماند چرا که او مادر بود. دومی آنقدر کوچک بود که نمی‌توانست شیر بخورد. مادر، خودش را به سمت او کشید اما او نیز خیلی زود، دل از این دنیای دشوار کَند. سرش را کنار بدن بی‌موی کوچکش گذاشت و با چشمان سبز غمگینش به فرزند بی‌‌جانش خیره شد. حالا فقط یکی مانده بود... تنها امیدش.

سومی اما با برادر و خواهرش متفاوت بود. وقتی مادر، کیسه نرمش را جوید و او را بیرون آورد، انتخاب کرد تا بجنگد... تا زندگی کند‌. به مادرش چسبید و با ولع، مایع حیات‌بخشش را مکید؛ کم بود اما شکم کوچکش را تا مدتی سیر نگه می‌داشت. یکدیگر را بو می‌کشیدند... می‌شناختند و وابسته می‌شدند. آنها فقط همدیگر را داشتند. با زبانش باقی‌ مانده‌های خون را تمیز کرد. رنگ سیاه موهای ظریف کودک، ترسی به جانش می‌افکند؛ ترس از اینکه مبادا پسر کوچکش مثل خودش باشد. به سختی تلاش کرد که این ترس را نادیده بگیرد تا بتواند بقای فرزندش را در اولویت افکارش قرار دهد.

چند هفته سپری شد. حالا آسمان ابری جایش را به خورشید درخشانی داده بود. مجبور بود روزی چند ساعت، فرزندش را برای زیر و رو کردن سطل زباله‌ تنها بگذارد با این امید که وقتی بر می‌گردد صحیح و سالم باشد. آن روز وقتی باز می‌گشت خوشحال به نظر می‌رسید؛ هر چه باشد تکه‌ای غضروف استخوان مرغ، بهتر از دانه‌های نخود فرنگی بود. می‌دانست اینطوری بهتر می‌تواند از او مراقبت کند اما وقتی به کنده رسید و فرزندش را آنجا ندید با وحشت شروع به بو کشیدن کرد.

زمانی که او را با پاهای لغزانش به دنبال پروانه‌ نارنجی رنگی یافت، قلبش در شرف ایستادن بود. با خُرخُر بلندی دنبالش کرد، با دندان‌هایش به آرامی او را از پس گردن گرفت و متوقف کرد. سپس با پنجه‌های نرمش، کودکش را در آغوش گرفت و سرش را به تندی لیس زد. کودک چند میوی آهسته کرد اما بی‌حرکت ماند تا مادر، ناراحتی‌ و دلتنگی‌اش را ابراز کند. هرچند که شیطان کوچک با یکی از چشم‌های سبزش که زیر لیس‌های تند مادر نیمه بسته شده بود، همچنان مراقب حرکات پروانه بود. با وجود تمام نگرانی و آرزوی مادر حالا دو لکه‌ی جوهر بر نقاشی رنگارنگ خودنمایی می‌کردند.

تقدیر آن بود که کودک هم مثل خودش باشد... سیاه همچون شبقی مشکی...

هر چه بزرگتر می‌شد، کنترلش نیز دشوارتر می‌شد. خیلی وقت‌ها هنگام شیر خوردن حوصله‌اش سر می‌رفت و تصمیم می‌گرفت از سر و کول مادر بالا برود و با آن قد نیم‌وجبی‌اش بر روی هیکل پشمالوی او بپرد و با پاستیل‌های صورتی پنچه‌های کوچکش در حالی که روی کله مادر نشسته بود، پروانه‌ها را بگیرد. گاهی وقتی تلاش می‌کرد از درخت‌ها بالا برود تا در حفره دارکوبی فضولی کند، مادر به آهستگی گوشت نازک پشت گردن او را می‌گرفت و دوباره پایین می‌گذاشت و با بد خلقی سرش را به نشانه ناامیدی تکان می‌داد.

روزی دست کوچکش را از بالای چوبی که روی برکه قرار داشت در میان آب سرد فرو برده بود تا ماهی نقره‌ای رنگی که سه برابرش قد داشت را بگیرد؛ ناگهان سُر خورد و در برکه افتاد. مادر، وحشت زده و با وجود تنفرش از خیس شدن، تا نصف بدنش به میان برکه قدم گذاشت و فرزند در حال غرق شدنش را بیرون کشید. با میو میوهای اعتراض‌آمیزی او را دعوا کرد اما این دعوا از آن دعواهایی بود که از صد بار ابراز علاقه‌اش بیشتر عمق احساسش را نشان می‌داد.

روز‌ها از پی یکدیگر می‌گذشتند و هر چه فرزندش بزرگتر می‌شد، به اینکه به غذای بیشتری احتیاج دارند پی می‌برد. تصمیمش را گرفت و همراه همدیگر مسیر رودخانه را پیمودند تا به شهر بزرگی با خیابان‌های سنگ‌فرش شده رسیدند. در میانه راه، گاهی بر روی پاهای کوچکش بر زمین می‌افتاد و مادر، او را از پشت هُل می‌داد تا دوباره سرپا شود. وقتی به مهمانخانه‌ای در حومه لندن رسیدند، با احساس بوی استیک تازه متوقف شدند.

با ورودشان به داخل کافه، چند مرد شروع به غر غر کردند و یکی از آنها بشقاب‌ غذایش را با صدای بلندی بر روی میز کشید و از سر میز که گربه مادر پنجه‌هایش را روی چوبش گذاشته بود و بو می‌کشید، دور کرد.
- هزار بار گفتم این در لعنتی کافه‌ت رو ببند. این کثافتای لعنتی جاشون توی پاتیل درزدار نیست. حداقل آبروی کافه خودتو حفظ کن!

صاحب کافه طاس با قوز بزرگش از پشت پیشخوان بیرون آمد و به دو گربه لرزان که از صدای فریاد بلند مرد ترسیده بودند، نگاه کرد.
- خیلی خب اسکروج... زهره‌م رفت! چه خبرته مرد؟ اینفری که ندیدی!

مردی که اسکروج نام داشت، غرغری زیر لب کرد. تام چشم غره‌ای به مرد رفت و پیکر خمیده‌اش را به پشت پیشخوان رساند و مقداری از کوه ته مانده‌‌های غذای مهمانان قبلی را در کیسه‌ای ریخت و سلانه سلانه از مهمانخانه خارج شد. دو گربه نیز با حس بوی غذا، پاورچین پاورچین به دنبالش رفتند و از کافه خارج شدند.

- تو مامانی نه؟ اینم کوچولوی بامزته. پس چرا فقط یکیه؟! مادر بزرگ پیرم یه گربه پیرتر از خودش داشت که سالی هفتا شکم می‌زایید! البته اون گربه تپل، خیلی خوش‌بخت بود. یادمه مادر بزرگم بهش روزی چند وعده غذا می‌داد...

مکثی کرد و کیسه غذا را جلوی مادر پهن کرد و متوجه شد که با ولع مشغول خوردن شده گویی هفته‌ها غذای خوبی نخورده است. بچه گربه که هنوز به غذای جامد عادت نداشت، با تردید با تکه‌های گوشت بازی می‌کرد.

- حتما با این بدن لاغرت نتونستی ازشون خوب مراقبت کنی. اشکال نداره خانم گربه... سخت نگیر. حتی ما انسانام بعضیامون بدبخت‌تر از بقیه‌ایم.

آهی کشید و با وجود قوز پشتش، به سختی از جایش برخاست.
- تو رو صدا می‌کنم مامان گربه، اسم بچه‌تم... هوم... می‌ذارم ذغال کوچولو. یه جای خوابم دم در کافه‌م بهتون می‌دم... یه پتوی کهنه جای هیچ آدمی رو توی این دنیا تنگ نمی‌کنه.

کمی بعد که مرد، پتو کوچک را کنار در کافه پهن نمود، آهسته سر گربه مادر را نوازش کرد و به داخل کافه بازگشت. حالا آن دو، پتویی گرم و مقداری ته‌مانده غذا برای گذران زندگی داشتند. با وجود آنکه پاتیل درزدار هر روز شلوغ‌تر از پیش می‌شد و به تبع آن، وضع کاسبی تام نیز رونق قابل توجه‌ای پیدا می‌کرد اما در این میان صاحب کافه، پیمانش را با گربه مادر فراموش نکرده بود و هر روز چند وعده غذای مناسب برای او می‌آورد.

پس از گذشت دو ماه، ذغال کوچولو در حالی که با گوله بافتنی‌ قرمزی که پیرزن رهگذری به او داده بود بازی می‌کرد، قوی‌تر شده بود و گربه مادر نیز که به دقت مراقب فرزندش بود، دیگر به نحیفی گذشته به نظر نمی‌رسید. شب‌ها که کافه کمی خلوت‌تر می‌شد، تام نیز با ذغال و گوله بافتنی محبوبش بازی می‌کرد و به بازیگوشی‌های بچه گربه و نگاه‌های زیرک مادر که به دمش کش و قوس می‌داد تا قدری آرامش و وقار را به فرزندش یادآوری کند، می‌خندید. صدای خنده‌های مردی که دیگر تنها نبود، زیر نور مهتاب طنین‌انداز می‌شد و شادی‌اش از خانواده کوچک‌شان را نمایان می‌کرد.

اما عمر این شادی به کوتاهی عمر شکوفه‌های گیلاس بود.




- اه باز این گربه‌های کثیف! بارها به تام احمق گفتم که به شماها غذا نده تا گورتونو از کافه‌ش گم کنین ولی به خرجش نرفت که نرفت! شما گربه‌های سیاه یه مشت شیطان عوضی‌این که فقط بدیمنی رو با خودتون اینور و اونور پخش می‌کنین.

اسکروج با دیدن ذغال که به دنبال گوله بافتی‌اش دویده و جلوی پای مرد رسیده بود، این جملات را به زبان راند.
- برین گمشین از این کافه لعنتی!

مامان گربه که از دور مراقب این صحنه بود با دیدن تام که پشت پیشخوان مشغول گپ زدن با چند مرد بود و صدای اسکروج را نمی‌شنید تا مثل همیشه او را دعوت به خودداری کند، قبل از آنکه پای به عقب رانده شده مرد بتواند جلو بیاید و با لگدی به پسرش برخورد کند، جلو دوید و با پنجه‌هایش از پای راست مرد بالا رفت و ناخن‌هایش را در شلوار او فرو برد. اسکروج جیغی زد و گربه مادر را به زور از پایش جدا کرد و محکم به سمت دیواری پرتاب کرد.
- یه گربه وحشی منو چنگ زد! کمک! گزاز گرفتم... هاری گرفتم!

با صداهای جیغ و فریاد مرد، آشوبی در کافه به راه افتاد. ذغال که ترسیده بود به سمت مادرش که زیر دیواری افتاده بود رفت. چشمان مادرش را بسته یافت. با ناامیدی، آهسته شروع به لیسیدن او کرد و پنجه‌‌های کوچکش را به صورت مادرش مالید. پس از لحظاتی نفس‌گیر، مادر، چشمان سبز درخشانش را باز کرد و با میوهای دردناکی روی پای لنگش ایستاد.

هر دو با دیدن آشوب کافه ترسیده بودند. راه ورودی مهمان‌خانه با پاهای عظیم اسکروج سد شده بود و صدای داد و فریاد‌های مهمانان و تلاش‌شان برای فرار از دو گربه، آن‌ها را بیشتر می‌ترساند. قبل از آنکه تام بتواند کمکی به حل مسئله کند، مادر و فرزندش به سمت راهرو پشتی کافه و حیاط کوچک آن فرار کردند و با حفره‌ای در حال بسته شدن در دیواری آجری رو به رو شدند و به سرعت از آن عبور کردند.

گویی قدم به جهانی نو نهاده بودند. جهانی ناآشنا که با مغازه‌های رنگارنگ احاطه شده بود. ترقه‌های انفجاری در این سو و آن سو می‌ترکیدند و نورهای درخشان ایجاد می‌کردند. مردان و زنانی با کلاه‌های نوک‌تیز و شنل‌های بلند، چرخ‌دستی‌های پر از اجناس بسته‌بندی شده‌شان را بر روی سنگ‌فرش کوچه عبور می‌دادند. همه‌جا آنقدر شلوغ بود که حرکت آن دو گربه به چشم هیچکس نمی‌آمد. مادر که نگران له شدن پسرش زیر چرخ‌ها و قدم‌های مشتاق رهگذران بود، ذغال را از پشت گردن به دهان گرفت و با قدم‌های لنگ لنگانش از جلوی مغازه‌ها گذشت. مغازه‌ای پوشیده از بطری‌های بزرگ که در هرکدام گیاهان و معجون‌های رنگارنگ، درخششی اغواگر داشتند. فروشگاهی که رهگذران به داخل آن می‌رفتند و با رداها و شنل‌هایی نو از آن خارج می‌شدند.

جلوی یک مغازه بزرگ متوقف شد. مغازه‌ای پر از حیواناتی در قفس که موش‌های کوچکش در مخزنی شیشه‌ای از ترس گربه‌ای حنایی رنگ که بالای سرشان آویزان شده بود با سرعت بیشتری بر روی چرخ و فلک‌‌هایشان، چهار دست و پا می‌دویدند. گربه حنایی که گویی به صورتش مشت زدن بودند، با چهره عبوسی به موش‌های ترسیده نگاه می‌کرد و دم بطری پاک‌کنی‌اش را تکان‌های شادمانه‌ای می‌داد. ناگهان توجه‌اش به مادر و بچه‌‌ داخل دهانش جلب شد. بلافاصله حرکت دمش را به نشانه هشدار تغییر داد اما مادر که فکر می‌کرد شاید گربه حنایی از ورود او به قلمرو‌اش عصبی شده است، به حرکتش ادامه داد. از جلوی مغازه گذشت و سر از کوچه‌ای تاریک در آورد.

آن کوچه به قدری خلوت بود که می‌توانست ذغال را بر زمین بگذارد. بچه گربه بازیگوش که حوصله‌اش در فقدان گوله بافتنی قرمز رنگش سر رفته بود، به سمت مغازه‌ای رفت که پشت ویترین آن گردنبندی با سنگ‌های اُپال خودنمایی می‌کرد. قبل از آنکه بتواند جلوی پسرش را بگیرد، بچه گربه از در نیمه باز مغازه به داخل وارد شده بود؛ مادر، به طور غریزی احساس خطر می‌کرد پس به دنبال فرزندش رفت تا او را از مغازه خارج کند اما بلافاصله با ورودش متوجه شد که فرزندش به داخل تابوتی با نقوش منسوب به فراعنه مصر باستان رفته و در آنجا گیر افتاده است. صدای میو میو‌ های ناامیدش که با صدای کشیدن پنجه‌هایش به در تابوت آمیخته می‌شد را می‌شنید و از اینکه نمی‌توانست در تابوت را باز کند احساس درماندگی می‌کرد. گوش‌های نوک تیز مادر با صدای بسته شدن در مغازه حرکت کرد و چشمان سبزش با وحشت به مرد لاغر اندام با چهره‌‌ای حریص که بالای سرش ایستاده بود و دستانش را از هم باز کرده بود، خیره شد.

- از این بهتر نمی‌شه... انتظار نداشتم شانس با پای خودش بیاد داخل مغازه‌م! دوتا گربه سیاه به تاریکی شب یعنی دوتا کیسه‌ گالیون بزرگ!

به سختی، گربه مادر و پسرش را در قفس‌هایی جداگانه انداخت. جلوی قفس مادر خم شد و با لذت به خُرخُر تهدیدآمیزش گوش سپرد.
- می‌دونین چند وقته دنبال شما خوشگلام؟ به صاحب مغازه موجودات جادویی بارها گفتم که به چندتا گربه سیاه نیاز دارم اما اون زنیکه هر بار میگه حاضر نیست حتی یه مارمولکم بهم بفروشه چه برسه به گربه! اونطوری نگام نکن... باور کن نات‌های خوبی می‌خواستم بابت‌تون بهش بدم!

خنده‌های شیطانی مرد باعث شد که هر دو گربه‌ در خود جمع شوند. قفس‌ها را به شکلی نمایشی بر روی پیشخوانش قرار داد. اوایل، گربه مادر سعی می‌کرد پنجه‌هایش را به پنجه‌های پسرش برساند اما بعد از مدتی دریافت که با وجود فاصله‌ قفس‌ها، این پیوند دوباره مادر و فرزندی غیر ممکن است. دو روز به همین منوال گذشت... دو روزی که هر دو گربه در طی آن جز مقداری آب، هیچ چیز دیگری ننوشیده و نخورده بودند. روز سوم، مردی با موهای بلوند بلند پشت در ظاهر شد و با اعتماد به نفس، قدم به میان مغازه گذاشت. بلافاصله نگاه چشمان تیزبینش به کالای جدیدی جلب شد. نوک عصای دسته مار مانندش را بر روی میله‌های قفس کشید تا بدین طریق، توجه صاحب مغازه را به ورودش جلب کند. با نیشخندی به حرکت ناگهانی دو گربه که از پیچش صدای میله‌ها در گوش‌هایشان ترسیده بودند، نگاه کرد.

- آقای مالفوی... چه افتخاری! باید بگم که بلافاصله با ورودتون به کوچه ناکترن متوجه حضورتون شدم... همون بوی خوش اصالت همیشگی که قبل از خودتون خبر تشریف‌فرمایی‌تونو می‌ده!

مرد با چابلوسی بو کشید تا بوی کیسه‌های گالیون داخل جیب لوسیوس مالفوی را استشمام کند.

- تملق گویی بسه بورگین. می‌بینم که بالاخره گربه‌‌هایی که خواسته بودمو جور کردی! اعتراف می‌کنم که دیگه داشتی ناامیدم می‌کردی.
- ما هیچ وقت مشتری‌های قدیمی رو ناامید نمی‌کنیم آقا. دقیقا همون مادر و بچه گربه‌ای که خواسته بودین... مثل شبق سیاه و مملو از قدرت‌های جادویی ناشناخته...

لوسیوس لبخند نامحسوسی زد و کیسه‌ای پر از گالیون را روی پیشخوان بورگین انداخت.
- کیسه دومو فردا بعد از انجام ماموریتت می‌گیری. عجوزه رو آماده کن... مقدمات مراسم باید بی‌نقص باشه. فهمیدی؟

مرد با لحن شیرین ساختگی‌ای سرش را به نشانه تایید تکان داد.
- بله قربان... اصلا نگران نباشید قربان. فردا همه چیز به بهترین نحو پیش می‌ره.

روز بعد، این بار همراه زنی زیبا که او نیز موهای بور بلندی داشت، پشت در مغازه ظاهر شد. به محض ورودشان، بورگین در را بست و کرکره‌های پرده‌های خاکستری مغازه را کشید و با تکان چوبدستی‌اش شمع‌های سرخی که به شکل دایره‌ای بزرگ بر زمین خاک‌آلود مغازه چیده شده بودند را روشن کرد. با روشن شدن شمع‌ها عجوزه رمالی پشت پیشخوان ظاهر شد.
- نارسیسا مالفوی... به قلمرو شیطان خوش آمدی عزیزم.

پیرزن که ردای بلند ساحره‌های شرقی‌ با شنل کلاه‌دار مشکی بر تن داشت، جلوتر آمد. حرکت رعب‌آورش باعث شد شمع‌های سرخ چند پر پر آهسته کنند. لحظه‌ای بعد قدم به میان دایره گذاشت و نارسیسا را به داخل دایره فراخواند. زن جوان نگاهی نگران به شوهرش انداخت اما در چشمان مشوق لوسیوس، چاره‌ای جز پیشروی ندید. وقتی قدم به میان دایره گذاشت، دستان حنا زده و زمخت پیرزن، دستان ظریف و سرد او را در خود فشردند.

صدای خشن عجوزه، در اتاق سرخ‌‌فام طنین انداخت.
- گربه‌های سیاه را بیاورید... خون مادر و دست‌های بریده کودک، هدیه‌ای برای عروس‌ زیبای‌مان که سال‌ها در انتظار فرزندی از پوست، گوشت و استخوان خود، قلبش چون شمعی سوزان آب می‌شود. به راستی که این جادوی سیاه، هر طلسمی را که در برابر بارداری او ایستاده باشد، برای همیشه خواهد شکست.

بورگین با خنجری نقره‌ای در یک دست و چنگال سفتش بر گردن گربه مادر، پشت سر پیرزن ظاهر شد. ذغال کوچولو که با دیدن ناله‌های دردآلود مادر، قلب کوچکش تند تند به ضربان افتاده بود، خودش را به میله‌های قفس می‌کوبید. چشمان نارسیسا از ترس گشاد شده بود. پیرزن شروع به زمزمه کلماتی زیر لب کرد و بورگین بدون هیچ ترحمی، خنجر تیز را بر گردن مادر کشید. خون سرخ شروع به جوشیدن کرد و مانند بارانی بر زمین بارید. گربه‌ی سیاه حالا کاملا قرمز شده بود. پاهای پشمالویش به شدت ‌لرزید و سپس کاملا بی‌حرکت شد. صدای جیغ نارسیسا و ضربات شدید بچه گربه به قفس در هم آمیخت.

پیرزن که گویی بارها و بارها این کار را انجام داده بود، با خونسردی، انگشت اشاره‌اش را بر پیکر گربه‌ی قرمز کشید و روی زمین خم شد تا ستاره‌ای را درون دایره شمع‌های اشک‌ریزان رسم کند. وقتی نقاشی‌اش به پایان رسید، بورگین با بی‌رحمی، پیکر بی‌جان گربه‌ی قرمز را روی زمین انداخت و به سراغ فرزند او رفت. قطرات اشک در چشمان سبز ذغال می‌‌درخشید. فهمیده بود که دیگر مادری ندارد که بخاطر نجاتش در برکه آب بپرد؟ با دندان‌های کوچکش دستان خونین بورگین را گاز گرفت اما این باعث نشد که مرد سنگدل او را به حال خود رها کند.

حالا بورگین خنجر و بچه گربه را به لوسیوس مالفوی تقدیم کرده بود. مرد مغرور قدم به میان دایره گذاشت و رو به همسرش قرار گرفت. ذغال کوچولو که بخاطر محکم گرفتن دستانش توسط لوسیوس و آویزان بودن بدن نحیفش نمی‌توانست تکان چندانی بخورد، فقط با تیله‌‌های سبز رنگ مرطوبش به چشمان آبی نارسیسا چشم دوخته بود. وقتی خنجر در دستان شوهرش بالا رفت، زن جوان که دیگر طاقت دیدن بدن سرخ و معصوم دیگری را نداشت، جیغی کشید و به پای شوهرش افتاد.
- نکن... اینکارو نکن. این نفرین‌شدس... این مراسم شیطانی فقط جیب این پیرزن رمال و بورگین رو پر گالیون می‌کنه. قسم می‌خورم که خون این زبون‌ بسته‌ها گریبان‌مونو می‌گیره و زندگی‌مونو نابود می‌کنه. خواهش می‌کنم لوسیوس... نذار این جهل و خرافات بیشتر از این زندگی‌مونو فاسد کنه.

التماس نارسیسا و صورت زیبای رنگ پریده‌اش که از اشک می‌درخشید، برای لوسیوس که در اعماق وجودش، خود نیز به جنایتی که انجام داده بودند واقف بود، مانند تیر خلاص عمل کرد. مرد تسلیم شد و مقاومتش شکست. خنجر خونین را به کناری پرت کرد و با یک دست، کمک کرد تا نارسیسا روی پاهای لرزانش بایستد و بچه گربه را در دستان او قرار داد.

- اما... اما شما باید مراسم را تمام کنید، چرا که نفرین...

نارسیسا بچه گربه را در میان‌ دستانش گرفت و با نفرت به چهره شرارت‌بار عجوزه نگاه کرد.
- خفه شو!

سپس با وقار، شانه‌هایش را صاف و پیشانی ذغال کوچولو را نوازش کرد و از میان دایره شمع‌ها قدم به بیرون نهاد. با این حرکت ناگهانی، شمع‌ها خاموش شدند و اتاق در تاریکی فرو رفت. بدون لحظه‌ای توقف و با قدم‌هایی محکم به سمت در رفت، با یک دست، پرده‌های خاکستری را کنار زد و درب مغازه بورگین و برکز را گشود. پرتوهای خورشید به داخل اتاق پر دود تابید و زن در میان نور خیره‌کننده ناپدید شد.

حالا او پسری داشت که باید بزرگش می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1403 19:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


آشنایی الستور و گابریل
قسمت دوم


مرگخوارا به سرعت سرشون رو چرخوندن و چوبدستی‌هاشون رو به سمت الستور نشونه گرفتن. دیدن چهره حیوانی الستور، هیچ‌وقت براشون خوشایند نبود، اما از اون‌جایی که الستور رو زیاد در خونه ریدل‌ها می‌دیدن و از ارتباطش با لرد سیاه با خبر بودن، ترجیح می‌دادن بدون دونستن تبعات حمله بهش، اقدامی انجام ندن.
- این‌جا چیزی واسه تو وجود نداره، مون.

الستور لبخندی به لب‌هاش نداشت، اما به عصاش تکیه داده بود و بر عکس سایه‌ش که حالتی مثل حیوانی آماده حمله به خودش گرفته بود، حرکاتش آروم و حساب شده بود.
- البته که وجود داره... و اسمت رو نمی‌دونم. در واقع انقدر اهمیتی نداری که بخوام بدونم.

الستور شونه‌ای بالا انداخت. ولی همچنان حرکت دیگه‌ای نکرد. اما با چشمان سرخش تک تک مرگخوارا رو از نظر گذروند.
- پس حالا دیگه کار سگ‌های شکاری لرد سیاه به جایی رسیده که دختر بچه‌های بی‌دفاع رو می‌گیرن؟
- دو رگه کثافت! جرئت می‌کنی با کسایی که علامت شوم رو دارن و سال‌ها زیر سایه ارباب بودن این‌طوری حرف بزنی؟

نفرت و خشم توی تک تک خطوط چهره مرگخوار دیده می‌شد. ولی الستور تکونی نخورد.
- اگه خود لرد سیاه هم چنین کاری می‌کردن باهاشون این‌طوری صحبت می‌کردم. ولی هر کسی که تا به حال با لرد رو به رو شده شانسی برای فرار یا مبارزه داشته...

و الستور انگار که به نتیجه درخشانی رسیده باشه، بشکنی زد.

مرگخوارا از دیدن عدم حرکت الستور، کمی حس امنیت کردن. اگه کوچک‌ترین حرکت اشتباهی از الستور سر می‌زد، بلافاصله می‌تونستن بکشنش. همه‌شون آماده بودن. همه‌شون از ته دل می‌خواستن که بکشنش.

- حالا چطوره که اون دختر رو رها کنید و یه روز بیشتر به زندگی خفت بارتون ادامه بدید؟

لحن الستور آروم و نرم بود، انگار که در حال گفتگو راجع به وضع آب و هوا باشه. ولی تک تک کلماتش باری از تحقیر رو به گوش مرگخوارا رسوند.

- ما امشب خوش گذرونیمون رو با این دختر داریم. تو هم می‌تونی بری به جهنم.
- اوه لطفا... من تازه از جهنم اومدم. ولی بدم نمیاد که شما رو بفرستم اونجا که یه سلامی بکنید... شایدم اونجا کسایی باشن که بخوان با شماها خوش گذرونیشون رو داشته باشن...

لبخند به لب‌هاش برنگشت. ولی مرگخوارا دیدن که شاخ‌هاش در حال رشد کردن هستن و چشماش تبدیل به دو زغال سوزان توی تاریکی شدن. اونا قبلا هم این حالت رو دیده بودن. زمانی که الستور عصبانی می‌شد. زمانی که چیزی جز کشتن و تیکه تیکه کردن آرومش نمی‌کرد.

چراغ‌های کوچه سو سو زدن. هاله‌ای از نور سبزی شوم، از گوشه و کنار دیده شد. و الستور همچنان ثابت ایستاده بود. می‌خواست بهشون شانسی برای فرار بده. نمی‌خواست اگر خودش اولین حرکت رو انجام داد، به اون دختر آسیبی بزنه.

- آواداکدا...

صدای مرگخوار توی گلوش خفه شد.
مرگخوار دیگه‌ای به سرعت چوبدستیش رو به سمت گلوی مرگخوار در حال خفه شدن گرفت و طلسم الستور رو باطل کرد.
البته که الستور خم به ابرو نیاورد، اما با قدم‌هایی آروم، و در حالی که لبخند ضعیفی به چهره‌ش نشسته بود، به سمت مرگخوارا رفت.

مرگخوارها با احتیاط، و قدم‌هایی پر از تردید، از سر راهش کنار رفتن و الستور در حالی که عصاش رو رها می‌کرد تا توسط سایه‌ش قاپیده بشه، جلوی گابریل زانو زد و دستش رو روی پیشونی دختر که می‌لرزید و هق هق می‌کرد گذاشت.
- چیزی نیست. دیگه جات امنه.

- کروشیو!

الستور ناله ضعیفی کرد. ولی روی زمین نیفتاد. به جاش، به آرومی دست راستش رو دراز کرد، تا عصاش رو از سایه‌ش پس بگیره و بعد، در حالی که دست گابریل رو پشت گردن خودش می‌نداخت و گابریل رو با دست چپش بلند می‌کرد، از جا بلند شد.
- کار خوبی نبود... اصلا کار خوبی نبود.
- تو چطوری...؟!

جوابی نداد. هنوز به سمت مرگخوارا نچرخیده بود. ولی به آرومی به عصاش حرکتی چرخشی داد.
بازویی ضخیم از جنس سایه‌ها، از یکی از گوشه‌های تاریک کوچه ناگهان دور کمر مرگخواری که طلسم شکنجه رو اجرا کرده بود، پیچیده شد و مرگخوار رو به تاریکی کشوند. مرگخوار حتی فرصت فریاد کشیدن پیدا نکرد.

الستور نفس عمیقی کشید. با حرکت نرمی روی پاشنه پا به سمت چهار مرگخوار باقی مونده چرخید و بهشون نگاه کرد.
- از شانستون استفاده خوبی نکردید.

مرگخوارها به سرعت برای اجرای طلسم اقدام کردن. اما الستور سریع‌تر بود. بیش از حد سریع. در واقع فقط حرکت کوچیکی به عصاش داد، تا بلافاصله چهار بازوی سایه‌ای داخل ستون فقراتش خارج بشن و دور گلو و دستای مرگخوارا بپیچن.
دوتا از سایه‌ها، الستور و گابریل رو روی هوا معلق کردن تا الستور حتی راحت‌تر بتونه از بالا به مرگخوارا نگاه کنه و توسطشون غافلگیر نشه.
شیطان در حال لذت بردن از کارش بود، و زیر چشمی به گابریل که در آغوشش بود نگاه کرد و متوجه شد گابریل دیگه هق هق نمی‌کنه، بلکه خودش رو صاف کرده و با چشمانی پر از نفرت به مرگخوارا نگاه می‌کنه.

دو مرگخواری که توسط سایه‌ها اسیر شده بودن، با صدای خرد شدن استخون‌های گردنشون به زمین افتادن، دو مرگخوار باقی‌مونده که شدیدا دچار توهم شده بودن و انگار که موجوداتی از جنس سایه به دنبالشون باشن، بدون تلاشی برای جنگیدن یا حتی اجرای طلسم، در حالی که تلو تلو می‌خوردن و جیغ می‌کشیدن، فرار کردن. از شدت وحشت فلج شده بودن و کاملا فراموش کرده بودن جادوگرن، اگرچه احتمالا جادو کردنشون جز این‌که مرگشون رو دردناک‌تر کنه، کاربرد دیگه‌ای نداشت.

الستور که همچنان محکم گابریل رو نگه داشته بود، با آرامش به کمک سایه‌ها به زمین برگشت. شاخ‌ها و چهره‌ش به حالت عادی برگشتن و به چشمای گابریل نگاه کرد.
- از زمانی که از مسافرخونه خارج شدی تعقیبت کردم. زیادی بی‌پناه به نظر می‌رسیدی، البته که من هم حوصله‌م سر رفته بود.
- من فقط می‌خواستم خواهرمو ببینم...

و اشک‌های گابریل دوباره جاری شدن.
لبخند از روی لب‌های الستور محو شد، آروم دستش رو روی شونه گابریل گذاشت و گفت:
- متاسفانه... اون زندگی دیگه تموم شده. نمی‌تونی با خانواده‌ت تماس بگیری یا پیداشون کنی. الان دیگه هدف مرگخوارا شدی. اونا همیشه برای شکارت خواهند اومد. ولی... فکر می‌کنم بتونم این اوضاع ناجور رو کمی برات بهتر کنم. نظرت چیه؟

گابریل، با چشمای خیس از اشکش، با کنجکاوی به الستور نگاه کرد.

- اسمت چیه؟
- گا... گابریل.
- آه البته... خواهر فلور دلاکور پریزاد و عضو محفل ققنوس... خواهرت با انتخاب‌هاش دردسر بزرگی برات ایجاد کرده، ولی عیبی نداره.

لبخند به لب‌های الستور برگشته بود و صدای رادیوییش نرم و آهسته بود.
- ممکنه یکم حس سوزش توی سرت کنی، ولی نترس و تکون نخور. بهت آسیبی نمی‌زنم. قول میدم.

گابریل نمی‌خواست قبول کنه. می‌خواست با تمام سرعت بچرخه و بدوه. ولی شک داشت که چطور از دست کسی که پنج مرگخوار رو به سادگی کشته بود و فراری داده بود، می‌تونه فرار کنه، بنابراین فقط با ضعف سرش رو تکون داد.

الستور هم سرش رو با حالتی امیدبخش تکون داد، بعد هر دو دستش رو روی شقیقه‌های گابریل گذاشت.
هر دوشون جریان جادویی که از دستان الستور به داخل سر گابریل راه پیدا می‌کرد رو احساس می‌کردن. الستور دروغ نگفته بود. واقعا حالت سوزش داشت. گابریل لرزید، تلاش کرد خودش رو آزاد کنه، ولی الستور محکم نگهش داشت.

بعد همه چیز تاریک شد...

***


گابریل دلاکور چشماش رو باز کرد تا با سقف اتاقش در خانه ریدل‌ها رو به رو بشه. بعد آروم بلند شد و روی تختش نشست. بدنش رو کش و قوس داد، لباس‌هاش رو عوض کرد و از اتاقش خارج شد تا به اتاق نشیمن بره.

همه چیز به نظرش خیلی آشنا و خیلی جدید بود. انگار که سال‌ها توی این خونه زندگی کرده، و انگار که شب قبل توی کوچه‌ای در حالی که توسط الستور طلسم می‌شد، بیهوش شده.

- صبحت به خیر گب! بالاخره بیدار شدی. دیگه می‌خواستم بیام و بیدارت کنم.

الستور در حالی که روی صندلی راحتی نشسته بود، با لبخندی گابریل رو صدا کرد.

- صبح تو هم به خیر ال! خواب عجیبی دیدم... انگار که وسط یه کوچه بودیم و چندتا از مرگخوارا رو کشتی و فراری دادی و بعدشم من رو طلسم کردی...
- مغز عجیب و پیچیده‌ت همیشه من رو غافلگیر میکنه گب.

گابریل از حرف الستور خنده‌ش گرفت، اما نتونست پرش عصبی پلک الستور رو ندیده بگیره. شاید هم اون روز صرفا روز شلوغی برای الستور بوده. قطعا اگه موضوع مهمی بود، الستور بهش می‌گفت. مگه جز این بود که همیشه همه چیز رو بهش می‌گفت؟ البته که نبود...

الستور افکارش رو از شب قبل منحرف کرد، از اینکه سه مرگخوار رو کشته بود، دوتاشون فرار کرده بودن و ناپدید شده بودن و بعدش هم تمام خاطرات گابریل رو پاک کرده بود و خاطرات جدیدی جایگزینشون کرده بود. طلسمی که خودش رو هم به شدت ضعیف و خسته کرده بود. نیمه جهنمیش هنوز هم نتونسته بود به محدودیت‌های حضور در دنیای انسان‌ها عادت کنه. ولی در اون لحظه، هیچ‌کدوم از اینها مهم نبود. در اون لحظه همین مهم بود که گابریل سالم و زنده بود، هم جسما و هم ذهنا، هرچند که ذهنش به نظر کمی به هم پیچیده بود...

- ال؟ برای صبحونه همراهم میای؟ می‌خوام راجع به اینکه اتاق تسترال‌ها رو با اتاق تک‌شاخ‌ها جایگزین کنیم باهات صحبت کنم!

الستور زد زیر خنده، از جاش بلند شد و عصاش رو با حالتی نمایشی بین انگشتانش چرخوند.
- البته. بریم ببینیم این‌بار چه برنامه سرگرم کننده‌ای چیدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1403 19:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


آشنایی الستور و گابریل
قسمت اول


اولین ترومای گابریل به زمانی برمی‌گشت که تنها 8 سال داشت. او را پیش از شروع مرحله‌ی دوم مسابقات سه جادوگر، زمانی که شاید بیشتر از هر وقت دیگری فلور به او برای دلگرمی نیاز داشت، از خواهرش جدا کرده بودند. این که او تنها کسی بود که زیر سن قانونی برای شرکت در مسابقات سه جادوگر بود اما همراه فلور دلاکور به هاگوارتز اعزام شده بود، نشان از وابستگی شدید این دو خواهر به یکدیگر داشت.

بعد از جدایی، تنها چیزی که به خاطر دارد این بود که او را به اتاقی هدایت کردند که رون ویزلی، هرمیون گرنجر و چو چانگ در آن‌جا بودند.

گابریل نمی‌دانست چرا باید در آن اتاق و در کنار این افراد می‌بود. او فقط خواهرش را می‌خواست و حالا در کنار تعدادی غریبه بود و نوشیدنی‌ای جلوی هر یک به چشم می‌خورد. بعد از دعوت آن‌ها به خوردن نوشیدنی، تنها چیزی که به یاد می‌آورد این بود که ناگهان سرفه‌کنان در وسط دریاچه‌ای چشم باز می‌کند در حالی که رون ویزلی او را گرفته بود و به خارج از دریاچه هدایت می‌کرد.

او نفهمیده بود که چطور از آن اتاق، ناگهان در وسط آب ظاهر شده است یا چه اتفاقاتی در این مدت برایش رخ داده بود، تنها چیزی که می‌دانست دیدن چهره‌ی وحشت‌زده‌ی خواهرش فلور هنگام خروج از آب بود که با دیدن او به خوش‌حالی وصف‌ناپذیری تغییر پیدا کرده بود. گویا که گابریل از مرگی حتمی نجات پیدا کرده است و دنیا دوباره او را به فلور بازگردانده است.

در حالی که دور از خانواده و محل زندگی‌اش، در کشوری غریب حضور داشت، خواهرش چنان محکم او را در آغوش کشیده بود و به سختی گریه می‌کرد که خیال می‌کرد چیزی نمانده است در میان آغوش خواهرش بشکند. شاید درکی از آن نداشت که واقعا چه اتفاقی برایش افتاده بود، اما این اتفاق حفره‌ای در حافظه‌ی او بوجود آورده بود که تبدیل به کابوسی برایش شده بود که برخی شب‌هایش را به خود مزین می‌کرد.

براستی چطور توانسته بودند یک کودک 8 ساله را وارد مرحله‌ی دوم مسابقات جام آتش کنند؟

دومین ترومای گابریل وقتی بود که خواهرش عاشق بیل ویزلی شده بود و به خانواده‌اش اعلام کرده بود که قصد ترک فرانسه و زندگی در بریتانیا در کنار او را دارد. گابریل برای خواهرش خوش‌حال بود، اما این‌گونه او بهترین دوست و در واقع تنها کسش را از دست می‌داد. تنها 11 سال داشت و آماده‌ی جدایی از خواهرش نبود. آن‌ها از این پس در دو کشور متفاوت زندگی می‌کردند که امکان سر زدن‌های مداوم برای جلوگیری از دلتنگی را می‌گرفت. خصوصا که بازگشت لرد ولدمورت رقم خورده بود و جامعه‌ی جادویی بریتانیا سراسر در ترس و وحشت فرو رفته بود.

او در عروسی خواهرش با بیل ویزلی شرکت کرده بود. لباس درخشانی بر تن کرده بود که به زیبایی پریزادی‌اش افزوده بود. می‌خواست از آخرین لحظاتی که در کنار خواهرش بود نهایت استفاده را ببرد. او شاد بود و همراه سایرین می‌رقصید.

اما ناگهان همه چیز تغییر می‌کند. به جای صدای هلهله و شادی، صدای جیغ و فریاد است که از هر سو به گوش می‌رسد. عروسی با حمله‌ی جادوگران سیاهی به نام مرگخواران به هم خورده بود و حالا به مجس عزا تبدیل شده بود.

در آن آشفتگی‌ای که بوجود آمده بود و همه در تکاپو بودند، از دور خواهرش را می‌بیند که چوبدستی‌اش را بیرون می‌کشد و آماده می‌شود تا همراه همسرش بیل ویزلی به مبارزه‌ای که مرگخواران در حال رقم زدنش بودند بپیوندد.

گابریل بدون فکر به سمتش شروع به دویدن می‌کند. می‌خواست او را در آغوش بگیرد. اما حتی فرصت پیدا نمی‌کند از خواهرش خداحافظی کند. حتی فرصت نمی‌کند اطمینان پیدا کند خواهرش از حمله جان سالم به سر برده است... تنها چیزی که می‌بیند این است که پدر و مادرش او را در آغوش می‌گیرند و از آن‌جا دور می‌کنند.

حالا او همراه پدر و مادرش در مهمان‌خانه‌ای اقامت داشت تا در اولین فرصت به فرانسه بازگردند. به سختی با نوازش‌های مادرش به خواب می‌رود. او هرگز رابطه‌ی نزدیکی با پدر یا مادرش نداشت. همیشه فلور تنها مراقب و همدمش بود.

اما خوابی که به سراغش می‌آید، تنها اسمش خواب بود، زیرا کابوس‌ها آرامشی که در خواب به دنبالش بود را از او می‌رباید. در کابوسش ابتدا در آغوش خواهرش بود و سپس نیرویی قوی او را از فلور جدا می‌کند. در صحنه‌ی بعد در حال غرق شدن در دریاچه سیاه بود در حالی که مردمان دریایی با نیزه‌هایشان او را نشانه گرفته بودند. درست در لحظه‌ای که همراه نیزه‌هایشان به سمت او حمله‌ور می‌شوند، گابریل این‌بار خودش را در عروسی فلور پیدا می‌کند. در میان فریادها و جیغ‌هایی که به گوش می‌رسید، همه از این سو به آن سو می‌دویدند و گابریل بر اثر تنه‌ی افراد گوشه‌ای پرت می‌شود. وقتی چشم‌هایش را می‌گشاید، جلوی چشمانش طلسم سبز رنگی از چوبدستی یکی از مرگخواران خارج می‌شود و مستقیم به فلور برخورد می‌کند. چشمان فلور در حالی که به گابریل زل زده بود، ناگهان بی‌روح می‌شود و بدن بی‌جانش روی زمین می‌افتد.

گابریل ناگهان از خواب برمی‌خیزد. عرق سردی بر روی پیشانی‌اش نشسته بود و صورت خیسش نشان می‌داد که اشک‌هایش بی‌مهابا سرازیر شده‌اند. روان زخم‌خورده‌ی او حتی در خواب‌هایش نیز رهایش نمی‌کردند. خواب غرق شدن برای او چیز جدیدی نبود. هر از چند گاهی به سراغش می‌آمد، با این حال هیچ‌گاه از ترس آن کاسته نشده بود. شاید اگر واقعا می‌دانست داخل دریاچه چه بر سرش آمده بود، کنار آمدن با ترسش از آب راحت‌تر می‌شد و این کابوس رهایش می‌کرد.

اما حالا کابوسش گسترده‌تر شده بود. در شبی که باید یکی از شادترین لحظات زندگی‌اش در این روزهای تیره و تاریک می‌بود، کابوس دیگری برایش رقم خورده بود. او درک درستی از این که جامعه‌ی جادویی بریتانیا در چه خطری قرار گرفته است نداشت، تنها می‌دانست همه محتاط شده‌اند... و بعد هم که آن حمله به عروسی رخ داده بود. این چهارمین ترومای زندگی‌اش بود.

گابریل به یاد می‌آورد که فلور به او گفته بود هرگاه دلش برای او تنگ می‌شود، به آسمان و ستاره‌های بی‌شمارش نگاه کند.

"تو قوه‌ی تخیل فوق‌العاده‌ای داری گابریل. به ستاره‌ها نگاه کن. اونا رو کنار هم بچین تا صورت منو تو آسمون ببینی و اونجاست که می‌فهمی من همیشه کنارتم."

گابریل به همین زودی دلش برای فلور تنگ شده بود انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش با لباس زیبایش در جشن عروسی او در حال رقصیدن بود. گابریل می‌خواست خواهرش را ببیند. می‌دانست اگر او را در میان ستاره‌ها پیدا کند، یعنی حالش خوب است.

پس بدون آن که چیزی به پدر و مادرش بگوید، از مهمانخانه بیرون می‌زند و در تاریکی شب، در کوچه پس کوچه‌های شهر غریب لندن می‌دود. می‌دود چون هوا ابری بود. ابرهای تیره و تار، ستاره‌ها را از او پنهان کرده بودند. می‌دود تا ابرها را پشت سر بگذارد و به ستاره‌ها برسد. باید خواهرش را می‌دید. نیاز داشت که او را ببیند.

بعد از مدت طولانی دویدن، نفسش در حال بند آمدن بود و پاهایش نیز خسته شده بود. در حالی که نفس‌نفس می‌زند، حالا با سرعت کم‌تری جلو می‌رود و نگاهش را همزمان به آسمان می‌دوزد تا ستاره‌ها خودشان را برای او نمایان کنند. او به نقطه‌ای از شهر لندن قدم گذاشته بود که قرار بود پنجمین ترومای زندگی‌اش را تجربه کند.

- آخ!

گابریل ناگهان با ضربه‌ی محکمی بر روی زمین می‌افتد. آن‌قدر محکم بر زمین برخورد کرده بود که درد خفیفی در کتفش احساس می‌کند. همزمان صدای خنده‌ی چند نفر که در حال حلقه زدن به دورش بودند بلند می‌شود. گابریل کتفش را می‌گیرد و بدون این که بتواند تلاشی برای بلند شدن کند، چرخشی روی زمین می‌کند تا با افرادی که احاطه‌اش کرده بودند مواجه شود.

یکی از آن‌ها جلو می‌آید و درست در کنارش می‌نشیند.
- با این همه عجله کجا داشتی می‌رفتی کوچولو؟ کم کم داشتیم نگران می‌شدیم نکنه بهت نرسیم!

گابریل از نزدیک شدن مرد می‌ترسد. بنابراین به حالت نیمه نشسته در می‌آید و خودش را عقب می‌کشد که باعث می‌شود به پاهای مرگخواری که پشت سرش ایستاده بود برخورد کند. نگاهی گذرا به اطراف می‌اندازد، پنج نفر دورش حلقه زده بودند.

تجمع اشک در پشت چشمانش را حس می‌کند. احساسی که از پنج نفری که محاصره‌اش کرده بودند می‌گرفت، حس خوبی نبود. درست همانند همان افرادی لباس پوشیده بودند که به عروسی فلور حمله کرده بودند. چیزی که خودشان نیز آن را تایید می‌کنند...

- این دختره تو عروسی اون پریزاده نبود؟
- خودشه! زیبایی یه پریزاد چیزی نیست که به سادگی از یادم بره!
- خوب نیست چهره دشمنو نتونی از یاد ببری. برای سلامتیت ضرر داره. چطوره زیباییشو ازش بگیریم تا بتونی فراموشش کنی؟

هر پنج نفر دوباره قهقهه زدن را از سر می‌گیرند. بدن گابریل از شدت ترس به لرزه در می‌آید. تمام وجودش را وحشت فرا گرفته بود و نمی‌دانست باید چه کند.

ناخودآگاه از جایش برمی‌خیزد و به سرعت به سمت تنها فاصله‌ی کوچکی که میان آن پنج مرگخوار وجود داشت می‌دود. اما این خیالی خام بود که حتی اگر می‌توانست عبور کند، آن‌ها به سادگی رهایش می‌کنند. کما این که یکی از آن‌ها او را قبل از آن که از زیر دستشان در برود به سادگی زیر بغل می‌زند. گابریل جیغ می‌کشد و برای رهایی شروع به دست و پا زدن می‌کند. مرگخوار بدون ذره‌ای نگرانی از آن که کسی صدای دخترک را بشنود، او را دوباره در وسط حلقه‌ی پنج‌نفره‌شان پرتاب می‌کند.

نگران نبودنشان عجیب هم نبود. آن‌ها در یک محله ماگل‌نشین بودند که بدین معنا بود که حتی اگر صدای گابریل را بشوند و برای کمک بیایند، نابود کردنشان نه‌تنها کار ساده‌ای بود بلکه خواهانش نیز بودند. وزارت سحر و جادو را نیز به تازگی تسخیر کرده بودند و بنابراین از جانب جامعه‌ی جادوگری نیز ترسی نداشتند. قدرتی که به ناگاه از خروج از سایه و تاریکی بدست آورده بودند، آن‌ها را این‌چنین کرده بود.

- قرار نبود دختر بدی باشی! شاید یکم شکنجه حرف‌گوش‌کنت کنه!

طلسم کروشیوی از انتهای چوبدستی مرگخوار خارج می‌شود و به گابریل برخورد می‌کند. گابریل همزمان با جیغ‌های بلندی که می‌کشد، احساس می‌کند بند بند وجودش از درد به خود می‌پیچد. مرگخوار بعد از احساس رضایتی که بدست می‌آورد، طلسم را متوقف می‌کند و درد به همان سرعتی که بوجود آمده بود، از بین می‌رود.

گابریل نفس‌نفس‌زنان حالا دیگر آشکارا اشک می‌ریخت. از ترس در خودش مچاله شده بود و بی‌وقفه گریه می‌کرد. در حالی که برق پلیدی در چشمان مرگخواران پدیدار شده بود و هیجان وحشیانه‌ای در تک تک حرکاتشان به چشم می‌خورد، ناگهان متوقف می‌شوند. زیرا آن‌ها نیز همانند گابریل، سایه‌ی گوزن‌مانندی که بر رویشان تاریکی انداخته بود را می‌بینند. سایه‌ای که متعلق بود به...

الستور مون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن 1403 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
آهنگ پست.

ریگولوس بلک، در طول زندگی‌اش هیچ کس را نداشت تا بتواند آزادانه جلویش بگرید؛ البته سیریوس بود؛ اما اکنون چه کاری انجام می‌داد جز وقت گذرانی با آن پاتر احمق؟ حتی کنار او هم،‌چکاوکی بود در کنار بازی شکاری. سیریوس حرفش را نمی‌فهمید؛ نگرانی‌هایش را درک نمی‌کرد.

هروقت به ریموس لوپین می‌نگریست که همیشه در محاصره دوستانش بود که می‌گفتند:
- تو گرگ کوچولوی مایی؛ مونی دوست داشتنی ما.

نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد و بغض نکند. او و ریموس شبیه هم بودند؛ هر دو آرام، منزوی و به شکنندگی گل‌های ارکیده، اما ریموس در محاصره عشق و محبت بود و ریگولوس...خب، حتی برادرش هم او را نمی‌خواست.

سیریوس وقتی می‌دید ریموس غذا نمی‌خورد؛ قلقلکش می‌داد؛ برایش غذای موردعلاقه‌اش را می‌آورد و آنقدر با او شوخی می‌کرد تا اشتهایش باز شود؛ اما وقتی ریگولوس چیزی نمی‌خورد؛ سرش فریاد می‌زد:
- بخور شاهزاده‌ی لعنتی! دوباره پس بیفتی من نمی‌تونم جواب مامانتو بدم.

"شاهزاده‌ی لعنتی." این محبت‌آمیز ترین لقبی بود که سیریوس از سال سوم ریگولوس به بعد به او می‌داد.

دلش برای برادر خودش تنگ شده بود. آن برادری را می‌خواست که وقتی با خانواده دعوایش می‌شد؛ حسابی با او وقت می‌گذراند.

یک سال پیش بود؛ اما ریگولوس به روشنی آخرین باری که سیریوس پس از یک دعوای مفصل با والدینشان، به ریگولوس گریان و وحشت‌زده دلداری داده بود را به خاطر می‌آورد.

یک شب بارانی بود. ریگولوس زیر لحاف زمردی‌اش مچاله شده بود و افکارش را به روی کاغذ می‌آورد. صدای جیغ و داد مادرش و سیریوس را می‌شنید. سیریوس داد می‌زد:
- می‌دونم شما هرگز نمی‌تونین این مزخرفات "خون خالص" رو کنار بذارین؛ اما من مثل شما احمق نیستم. جیمز و ریموس بهترین دوستایین که یه نفر می‌تونه داشته باشه و...

مادرش پوزخند زد.
- بهترین دوستایی که یه نفر می‌تونه داشته باشه! ببین چی می‌گه اوریون. پسر ما ادعا می‌کنه یه دورگه آشغال و توله کثافت خاندان خائن به اصل و نسب بهترین دوستایین که یه نفر می‌تونه داشته باشه. اصلا تقصیر خودم بود که گذاشتم بین گندزاده‌ها و دورگه‌ها و خائنین به اصل و نسب درس بخونی. باید همون زمان که افتادی تو گریفیندور برت می‌گردوندم خونه.

اشک از چشمان ریگولوس روان شد. چرا سیریوس نمی‌توانست ساکت باشد؟ چرا نمی‌توانست فقط با آنها راه بیاید و در خفا عقاید خودش را داشته باشد؟ حتما باید دوستی‌اش با جیمز و ریموس را مانند پرچم جلوی والدینشان تکان می‌داد؟

سیریوس چنان فریادی کشید که ریگولوس حس کرد شلاقی به گوشش کوبیده می‌شود.
- شما نباید به دوستای من توهین کنین مادر! هرکدوم از جیمز و ریموس ارزششون از هزارتا اصیل‌زاده پر فیس و افاده بیشتره.

و سپس، وارد اتاق ریگولوس شد. سیریوس هرگز به هشدار "بدون اجازه صریح ریگولوس آرکچروس بلک وارد نشوید." اعتنا نمی‌کرد. جلویش زانو زد و اشک‌هایش را پاک کرد.
- متاسفم ریگی؛ خیلی اذیت شدی؟

با یادآوری این خاطره، دیگر نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. البته که بلک‌ها گریه نمی‌کردند؛ اما دیگر زور اشک‌هایش بر غرورش می‌چربید.

دستان لاغر و کم‌خونش را روی صورتش گذاشت. چقدر دلش آغوش برادرش را می‌خواست!

ناگهان دستی روی شانه‌اش قرار گرفت. دست استخوانی، سفت و سردی که هیچ شباهتی به دست بزرگ و سرد سیریوس نداشت؛ دست کسی که تقریبا مرهمی بر زخم از دست دادن سیریوس شده‌ بود؛ سوروس اسنیپ.

سوروس می‌دانست ریگولوس چرا گریه می‌کند؛ در واقع حدس می‌زد چرا می‌گرید. حتما قضیه سر آن برادر از خود راضی‌اش بود.

ریگولوس می‌لرزید؛ به نظر می‌رسید کم مانده از حال برود. شانه‌اش را نوازش کرد و با حالتی بسیار ملایم تر ومهربان‌تر از لحن معمولش گفت:
- ریگولوس، باید بری تو خوابگاهت و استراحت کنی.

ریگولوس به سمت سوروس برگشت. صدایش می‌لرزید.
- سوروس، من حالم خوبه فقط... به نظرت من آدم بدیم؟ آخه سیریوس می‌گه من مثل خانواده‌امونم...

سوروس با شنیدن نام سیریوس اخمی کرد. البته که بلک بلد نبود مراقب عواطف برادر کوچکش باشد و هر چه به زبانش می‌آمد می‌گفت.
- وای، چرت و پرت نگو ریگولوس! کی گفته تو بدی؟ حالا هم برگرد به خوابگاهت؛ وگرنه خودم بغلت می‌کنم و می‌برمت پایین.

وقتی دید ریگولوس همچنان هق هق می‌کند؛ با خود اندیشید که ضعیفان چقدر مقاومت می‌کنند! چرا پسرک نمی‌توانست کمی مراقب خودش باشد؟ ریگولوس کم مانده بود غش کند. سوروس تهدیدش را عملی کرد و پسر کوچکتر را از زمین بلند نمود. سر ریگولوس، روی سینه سوروس افتاد و بلافاصله به خواب رفت. سوروس با خودش فکر کرد:
- شاید برادرت ولت کرده باشه ریگولوس؛ ولی من اینجام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1403/11/28 18:09:40
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.