جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] خرید در دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1404 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی ها:کم حرف،ماجراجو،مقداری منفعت طلب
راستش را بخواهید من در طول همین مدت کوتاهی که از زندگی ام میگذرد مکان های جادویی زیادی را دیده ام،به واسطه ی شغل پدرم که کاووشگر دریایی بود(الانم همونه فقط تو دریای اب شنگولی)مکان هایی را دیده ام که شاید تعداد کمی از هم سن هایم دیده باشند،اما این کوچه فرق داشت،در این کوچه اشتیاق جاری بود،مثلا اشتیاق ساحره ی ژنده پوشی که برای فرزندش به دنبال خرید حیوان خانگی بود یا کودکی که لحظه ی قبل شیشه ی مغازه ی پاتیل فروشی را شکست.
ولی نکته ی جذاب تر این ماجرا گردش مالی ان منطقه بود،مادرم همیشه دوست داشت مغازه ی عطاری ای در این کوچه داشته باشد،اما عمرش به دنیا نبود.
به خودم قول داده ام که روزی بخش بزرگی از این کوچه را به نامش نامگذاری کنم،شاید حالا نه اما دور نیست.
قدم که در ان کوچه گذاشتم چیز های عجیبی دیدم اما بیشتر از همه چشم بچه های متعجبم توجه ام را جلب کرد،با خود گفتم بد نیست قبل از خرید چرخی در انجا بزنم
چشمم به غرفه ای افتاد که توسط جمعیت دوره شده بود، ان مرد در حال فروش چیزی غیر متداول بود واگرنه این مقدار طرفدار عادی نیست.
وقتی نزدیک شدم مرد اسیایی کهن سالی را دیدم که میگفت:نقشه ای به شما میدم دانش اموزان هاگوارتز قیمتش 3 گالیون است اما چیزی که با پیدا کردنش به دست میارید بیشتر از این حرف هاست،اما حکمتی در این کار ، این نقشه فقط خودش از بین مشتتریانش انتخاب میکنه که به دست چه کسی بیوفته اون ماجراجو ترین ها رو انتخابه میکنه!
و بله هونطور که حدس میزنید من جزو اولین داوطلبین شدم
مرد اسیایی دواره گفت:وقتی به رنگ سبز در اومد یعنی انتخابت کرده،این نقشه فقط برای خواننده اش قابل فهمه.
نقشه دست به دست شد و رنگ های متفاوتی نشان داد الا سبز،گاهی هم فحش مینوشت(فحشای بد) تا وقتی به دست من افتاد بدون لحظه ای وقفه سبز شد
مرد اسیایی با تعجب گفت:یه سال اولی!خخخ خیلی خوب سه گالیونو بده و برو
مبلغ رو پرداخت کردم و با نقشه ی تو دستم از اونجا دور شدم
ناگهان روی نقشه پدیدار شد:اینم شانس مایه
یک سال اولیه نیم متری باید برنامه هامونو عملی کنه
خیلی خوب پسر جون تا وقتی وارد در هاگوارتز نشدی من میرم بخوابم البته فعععک نکنم وقتی که بشی ام کار زیادی ازت بر بیاد فعلا خداحافظ
با ذوقی وصف ناپذیرم با خودم گفتم: اینه که بدِ
داشتم در خیال سودی که قراره از این نقشه بهم برسه خر غلط میزدم ک دست گوشتالویی رو روی شونه ام حس کردم
سلام من تامم،تام اسپینال(برای یکم جذاب تر شدن داستان اسمش رو تو گوگل سرچ کنید اگه نمیشناسیدش)
پسر بلند قامتی رو پشت سرم دیدم، با گوشای عجیب
با حالتی از تعجب و غرور گفتم:جوزفم جوزف وارنسکی
گفت: خیلی عالی بود جوزف که تورو انتخاب کرد ، شاید واست سوال شده گوشام چرا اینطوریه اخه من ماگل زاده ام از بچگی کشتی میگرفتم، اره بابام همیشه دوست داشت من توی المپیک قهرمان بشم میدونی اون چیه؟ اوه پسر اگه اونم میشد خوب بود ولی خوب دیگه من الان اینجام به نظرم خیلی بد هم نشد ولی خوب...
حرفش رو قطع کردم و گفتم: تام من باید برم چوب دستی ام رو بگیرم تو هاگوارتز میبینمت
وقتی داشتم از تام دور میشدم صدایش رو شنیدم که میگفت: حداقل ادرستونو بده که واست جغد بفرستم
وای که چقدر از پر حرفی بدم میاد
وارد مغازه که شدم اقای اولیوندر رو در حال تراشیدن چوبی دیدم
گفت:عه یک دانش اموز هاگوارتز دیگه، واقعا این تراشنده های بلوطی خستم کردن امروز اگه یکم از اون چوب های زالزاک داشتم
گفتم:چوب زالزالک نیاز دارید؟
گفت: به شدت
گفتم: من میتونم واستون بیارم، جنگل رو به روی خونه ی ما پر از اوناست
لبخندی از روی خوشحالی زد و گفت:واقعا از محبتت ممنون...
حرفش را قطع کردم و گفتم:محبت؟نه اقا دوست دارید مبلغش رو پرداخت کنید یا از روی هزینه ی چوب دستی کمش میکنید؟
به سردی نگاهی به من انداخت و گفت: اوه بله بله... هرموقع برام اوردیش مبلغشو بهت پرداخت میکنم حالا بریم سراغ کار اصلیمون
و رفت توی دخمه اش، صدای زمزمه اش به وضوح شنیده میشد که میگفت:امان از این بجه های دریده ی امروزی
ولی به نظرم دریدگی نبود، همه از کارهایشان مقصودی دارند، چه بهتر که ان را رک بیان کنند
اون بازگشت و گفت خیلی خوب پسر اینو امتحان کن
چوبدستی رو در دست گرفتم و... بله جرقه های ملایم
گفت:انتخابت کرد!!!خوبه خوبه چوب سپیدار با مغز پر ققنوس
قراره دویل کننده ی بزرگی بشی
خیلی خوب میشه 7 گالیون
مبلغ چوب دستی رو پرداخت کردم و با خوشحالی به بیرون جستی زدم
درست است که مبلغ زیادی از میزان ذخیره ام نمانده بود اما هنوز خرید های دیگری داشتم
به مغازه ی پاتیل فروشی رفتم که پاتیل بگیرم
پاتیلی رو که انتخاب کرده بودم به پیشخوان بردم
فروشنده گفت: این پاتیل واسه سال اولیا مناسب نیست، بذبار اینو بهت پیشناهاد بدم، حتی اگه سر کلاس تهشو ذوب کردی خودش ترمیم میشه و نمیذاره استاد بهت گیر بده
خریدمش، از انجا هم بیرون امدم
کم کم خورشید داشت غروب میکرد،اینجا جایی بود که از زندگی کردن در ان لذت میبردم
حس میکردم قدم هایی هرچند کوچک به سمت اهداف بزرگ ذهنیم در جریان است.

***

چه جوزف نازی...

باز کی تو رو اینجا راه داد؟ بابا مسئول اینجا منم! برو بیرون
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزف وارنسکی در 1404/6/12 16:16:18
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/6/13 9:44:57
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/13 9:47:08
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1404 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : عاشق سکه ، حمایتگر ، حامی حقوق حیوانات

رنگ موی آقای تال!

اولین چیزی که رودریک میتونست در وصف کوچه ی دیاگون بگه فقط همین بود! اون همیشه عادت داره که موقعیت هارو با رنگ توصیف کنه ولی اینجا... فقط حس میکرد که توصیفش تقریبا غیرممکنه.
از نظر رودریک اگر جایی آبی بود ، یعنی آدمای اونجا توی افسردگی و ناراحتی حل شدن.
اگر قرمز بود ، همه ی آدمای اون منطقه آدمای پرخاشگری هستن و فقط منتظرن که یه دعوایی راه بندازن.
اگر بنفش می بود ، چیزی بود که رودریکو خیلی جذب میکرد و اگر نارنجی بود ، فقط میخواست از اونجا فرار کنه. ولی هیچوقت فکرشو نمیکرد که جاییو ببینه که مخلوطی از چند رنگ باشه... انگار اونجا زندگی زیادی جریان داشت! آقای تال راست میگفت ، توصیف دقیقی برای کوچه ی دیاگون وجود نداره.

" هی پسر! حواست کجاست؟ چرا هر یه دقیقه به موهام نگاه میکنی و همون موقع به جلوت خیره میشی؟ اصن شنیدی داشتم چی میگفتم؟ "

رودریک بلافاصله به خودش میاد و سعی میکنه خودشو جمع و جور کنه. لبخند دستو پا شکسته ای میزنه و یکم میره عقب که بتونه به چشمای آقای تال نگاه کنه.

"معذرت میخوام. داشتین چی میگفتین؟"

" داشتم میگفتم اینجا همه جور آدمی هست. کنارم بمون و حواستو جمع کن. توی راهمون یه سری توضیحا میدم و خب به نفعته که اونموقع دوباره به موهام خیره نشی!"

آقای تال به سمت جلو قدم برمیداره و با دقت به همه ی مغازه ها نگاه میکنه. رودریک برای اینکه پا به پای آقای تال بره مجبور میشه خیلی تند راه بره چون قدمای آقای تال مثل لقبشون خیلی تاله!
بخاطر سریع راه رفتنش نمیتونه به همه جا خیلی خوب دقت کنه. البته شلوغیم نمیذاشت که خیلی چیزیو ببینه ولی وقتی دست یه خانومی سکه ای دید که داشت به خریدار میداد ، میفهمه که تا حالا همچین سکه ای ندیده! همونجا وایمیسته و نگاهشو مثل عقاب تیز میکنه که ببینه دقیقا واحد پولش چیه.
میره جلو و بدون هیچ مقدمه ای از خانوم میپرسه:

"ببخشید این واحد پولتون مال کجاست؟ نکنه مال مال قطب شمال یا جنوبه؟ فقط مال اونجارو ندارم. میشه ببینمش؟ خیلی جالب و خوشگله."

رودریک دستشو دراز میکنه تا پولو از خانوم بگیره که آقای تال دستشو میگیره و از آدمای اونجا عذرخواهی میکنه و رودریکو دنبال خودش میکشونه.

" داشتی چیکار میکردی دقیقا؟ همه اونجا یجوری نگاهت میکردن که یا دزدی یا دیوونه ای یا ندید بدیدی!"

وقتی به رودریکی نگاه میکنه که کاملا گیج شده تازه یادش میفته که اون واقعا ندید بدیده!

" اینجا سکه هایی که میبینی پنی نیستن! اینجا پول کاغذی یا پوند لندنم نداره. اینجا پولا به سه دسته ی گالیون ، سیکل و نات تقسیم بندی میشه پسر. گالیون تقریبا همون معادل پنج پونده. یه گالیون هیفده تا سیکل و هر سیکل بیستو نه تا ناته. "

وقتی برقو توی چشمای رودریک میبینه و میفهمه که چقدر با دقت گوش میده ، از توی جیبش هر سه نوع سکه رو از جیبش در میاره و میذاره توی دست رودریک.
رودریک ناخودآگاه لبخند میزنه و با دقت چند بار همشونو نگاه میکنه و سعی میکنه تک تک شیار هاشو حفظ کنه.

" میتونم اینارو بردارم برای خودم؟ میخوام به کلکسیونم اضافش کنم. "

" کلکسیون جمع میکنی؟ فقط همین یه دفعه میتونی بدون اینکه پولو پس بدی ازم قرض بگیری."

رودریک لبخندش پررنگ تر میشه و سریع سکه هارو میذاره توی جیبش. دستبندش که کج شده رو صاف میکنه و بعد جواب سوال آقای تالو میده:

" تنها چیزیه که نمیتونم از خودم جداش کنم. یه کلکسیون خیلی خیلی بزرگ از سکه دارم. نمیدونم چرا ولی از بچگی واسم جالب بودن. به لطف شما کلکسیونم حتی بزرگترم شد. "

آقای تال به رودریک نگاه میکنه و یه لبخند کوچیکی میزنه. چه بچه ی عجیبی. چیزی که بهش فکر کرد این بود ولی بعد یادش اومد هرکسی به نوع خودش عجیبه.
وقتی مغازه ی چوبدستی فروشیو میبینه ، به رودریک اشاره میکنه که بره تو و خودشم پشت سرش میاد.

" اوه سلام آقای تال! خیلی خوشحالم از دیدنتون. امروز چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟"

" سلام آقای اولیواندر! حالتون چطوره؟ یه تازه وارد همراه خودم دارم. میخواد چوبدستی بخره. "

آقای اولیواندر لبخند میزنه و سرشو یکم برای رودریک خم میکنه:

"سلام مرد جوان. بیاین جلوتر. بذارین کمکتون کنم چوبدستیتونو پیدا کنین."

رودریک با شک و تردید میره جلو و براش سواله که چجوری میتونه انتخاب کنه.
آقای اولیواندر میره قسمت عقب مغازه و رودریک تازه نگاهش به اونجا میفته و نمیتونه تعجب خودشو کنترل کنه چون حس میکرد نزدیک هزارتا چوبدستی اونجا بود. یکم میره جلوتر و همه جارو نگاه میکنه و از اینکه میبینه هیچ چوبدستی ای مثل اون یکی نیست بیشتر تعجب میکنه.

" اینا چوبدستیایی هستن که فکر میکنم واستون مناسب باشه."

رودریک برمیگرده سمت صدا و میبینه آقای اولیواندر پشت میز برگشته. دوباره میره همونجا و به چند تا چوبدستی روی میز نگاه میکنه. بعد امتحان کردن حدودا ده تا چوبدستی بالاخره حس میکنه که آخرین چوبدستی داره باهاش ارتباط برقرار میکنه و قشنگ توی دستش جا میگیره.

" انتخاب خوبیه! این چوبدستی از جنس چوب درخت سروه و موی تک شاخ توی اون به کار رفته و طولشم بیستو چهار سانته و انعطاف پذیرم نیست. "

رودریک اخم میکنه و به چوبدستی نگاه میکنه.

" چرا باید موی تک شاخ توش باشه؟ پس حقوق حیوانات چی؟ اگه دردش گرفته باشه چی؟ اصلا ازش پرسیدین که دوست داره موهاش توی چوبدستی باشه؟ "

آقای تال و آقای اولیواندر با تعجب بهش نگاه میکنن و بعد بلند میخندن.

" پسر انقدر سخت نگیر. اگه این موهایی که تو میگی وجود نداشته باشن که چوبدستی قدرتی نداره. نگرانم نباش. انقدر مو دارن که چیزی حس نکنن اگه یه تار موهاشون کنده بشه. "

رودریک قانع نشد و هنوز با اخم به چوبدستی نگاه میکرد. ولی تصمیم گرفت فعلا بحثی نکنه و ازین موضوع بگذره.
از آقای اولیواندر تشکر کرد و همون لحظه که خودش و آقای تال میخواستن از مغازه خارج شن ، یه مردی که وضع درست حسابی نداشت و انگار که هوش و حواسشم جای دیگه ای بود وارد مغازه میشه و یه نگاه تحقیرآمیز به سرتاپای آقای تال میندازه.

" درسته آدمای عجیب اینجا پیدا میشن ولی این دیگه نوبرشه! یه دلقک؟ با خودت چی فکر کردی؟! راه که میری همه بهت میخندن. با اون قد دو و نیم متریت! "

وقتی مرد اومد که به آقای تال نزدیک شه و بیشتر باهاش بحث کنه رودریک بینشون وایمیسته و روشو به مرد میکنه و با عصبانیت باهاش حرف میزنه:

" درسته من هنوز خیلی خوب آقای تالو نمیشناسم ولی دلیل نمیشه چون یکی شبیه تو نیست حتما آدم عجیبی باشه! دم از عجیب بودن میزنی ولی خودتو که با این حالت که مشخص نیست کجا سیر میکنی و حتی نمیتونی راهم بری نمیبینی؟ همون بهتر که آقای تال شبیه تو نیست! اونموقع بود که آدم عجیبی میشد. آقای تال کاملا عادی و نرماله و هرجوریم که باشه به خودش ربط داره. حالا بکش کنار! "

رودریک سریع از مغازه میاد بیرونو ازونجا دور میشه. نفس عمیق میکشه و میدونه که آقای تالم داره پشت سرش میاد. نمیخواد باهاش حرف بزنه چون هرچی بیشتر به کارش فکر میکنه بیشتر خجالت میکشه و هیچ ایده ای نداره که چرا اونکارو کرد. چرا اومدی جلوی کسی وایسادی که دو و نیم متر قدشه و خیلی سنش از تو بیشتره و بلده از خودش دفاع کنه مخصوصا وقتی جادو بلده؟!


" ای پرنده ی دیوونه کل جغدامو داری زخمی میکنی! الان یه درسی بهت میدم که خوب یادت بمونه نباید اینکارارو بکنی! "

صدای داد مغازه دار رودریکو از افکارش بیرون آورد و سرشو آورد بالا که ببینه دقیقا چه خبره. وقتی میبینه که فروشنده ی مغازه ی جغدا میخواد یه جغدیو تنبیه کنه بدون اینکه فکر کنه میپره جلو و با عصبانیت داد میزنه:

" با خودت چه فکری کردی که داری اینکارو میکنی؟! من میخرمش! ولش کن. "

" به تو هیچ ربطی نداره که چیکار میکنم! به منم هیچ ربطی نداره که چرا داری یه جغد دیوونه رو میخری و با خودت میبری ولی یه معامله ی دو سر سوده. پس صداتو ننداز تو گلوت و فقط پول لعنتیو بده و برو! "

رودریک با عصبانیت پولو پرت میکنه سمت فروشنده و با عصبانیت اونجارو ترک میکنه. به آقای تال که داره با تعجب نگاهش میکنه توجهی نمیکنه و با یه صدای آروم ولی عصبانی با آقای تال حرف میزنه:

" حسم میگفت که باید اینکارو میکردم. درسته که بقیه ی جغدارو اذیت میکرد. ولی هیچ آدمی حق نداره به موجودی آسیب برسونه. مگه نه دیمون؟ "

به جغدش لبخند میزنه و از اسمی که روش گذاشته بود خوشش اومد.
وقتی عصبانیتش فروکش میکنه سردرد به سراغش میاد و چشماشو میبنده و شقیقه هاشو میماله که شاید یکم بهتر شه.

" آقای تال؟ میتونیم دیگه بریم؟ فکر میکنم امروز واسم زیادی بود..."

***

آقای تالی که همه رو متعجب می‌کنه از شما متعجب شده.
خوب بود، خوشم اومد. روش جالبی رو انتخاب کردی که ویژگی شخصیتت رو نشون بدی.
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/10 9:41:51
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : شکاک_ریز بین_بی اعتنا

همهمه‌یِ کوچه دیاگون، گویی پرده‌ای نامرئی بر گوش‌های لاکرتیا بلک می‌کشید. هجومِ دانش‌آموزانِ هاگوارتز، هیجانِ آغازِ سالِ تحصیلی، همه برایِ دیگران بود. برایِ او، این شلوغی صرفاً پس‌زمینه‌ای محو بود، بی‌ اهمیت. نبضش حتی ذره‌ای تندتر نمی‌زد و آرامشی دیرینه، فضای درونی‌اش را همچون دژی مستحکم پر کرده بود. بی‌عجله و با گام‌هایی سنجیده، واردِ "فلو و بلاتس" شد. بویِ خوشِ چرم کهنه، همراه با غلظتِ جوهر و کاغذِ نم‌کشیده، هوا را سنگین کرده بود. دیگران با شورِ وافر به سمتِ قفسه‌هایِ درخشانِ کتاب‌هایِ جدید یورش می‌بردند. اما نگاهِ لاکرتیا، با ظرافتی غریزی، از رویِ جزئیاتِ محیط می‌لغزید: لایه‌هایِ نازکِ گرد و غبار بر رویِ لبه‌هایِ قفسه‌هایِ چوبیِ تیره، لرزشِ نامحسوسِ دستِ فروشنده هنگامِ وزن کردنِ یک کتابِ حجیم، برقِ لحظه‌ایِ چشمِ یک کودکِ هیجان‌زده. هر عنصر، یک نشانه‌ بود، یک جزء از پازلی که همیشه در ذهنش در حالِ تکمیل شدن بود. مسیرِ او به سمتِ تاریک‌ترین کنج‌هایِ کتابفروشی می‌رسید؛ جایی که عناوینِ کهن و فراموش‌شده، در انتظارِ کشف می‌خفتند.
در همین حین، در پسِ ستون‌هایِ کتاب و سایه‌هایِ سنگین، مردی را دید. همان قامتِ نسبتاً بلند، موهایِ مشکی که از کنارِ شانه‌اش می‌گذشت، و دستانش که با دقتِ وسواس‌گونه‌ای رویِ یکی از قفسه‌هایِ طلسم‌هایِ قدیمی می‌لغزید. دیدنِ او حسِ غریبی در لاکرتیا برمی‌انگیخت. حسی که کمی متفاوت بود و کنجکاویِ ناخوانده‌ای را در او شعله‌ور می‌کرد. حسِ درونی‌اش نسبت به آن مرد، اندکی متفاوت از دیگران بود. یک کنجکاویِ ناخوانده، او را وادار می‌کرد که بیش از حدِ معمول به او توجه کند. می‌توانست به سمتش برود، یا حتی یک اشاره‌یِ کوچک بکند، اما طبیعتش، که از هرگونه تعاملِ بی‌هدف بیزار بود، او را عقب نگاه داشت. بی‌آنکه کوچکترین تغییری در حالتِ چهره‌اش نمایان شود، نگاهش را از آن مرد گرفت و به جستجویِ خودش ادامه داد.
چشمانش بر رویِ کتابی کوچک، با جلدِ چرمیِ فرسوده و صفحاتی زرد، که به شکلی بی‌نظم رویِ پشته‌ای از نسخه‌هایِ معمولی رها شده بود، ثابت ماند. به جایِ اینکه آن را صرفاً یک شیءِ بی‌اهمیت فرض کند، اولین چیزی که ذهنش را مشغول کرد، ناهماهنگیِ بینِ ظاهرِ بی‌ارزش و قرارگیریِ غیرعادی‌اش بود. این بی‌اهمیتیِ آشکار، به جایِ رد کردن، ناگهان ذهنِ لاکرتیا را به کار انداخت. گویی چیزی در این عدمِ توجه، او را به سویِ آن می‌خواند. کتاب را برداشت. وزنِ غیرمعمولِ آن، سنگین‌تر از آنکه ظاهرش نشان می‌داد، در کفِ دستش نشست. نه با جادو، نه با یک الهامِ ناگهانی، بلکه با تحلیلی بی‌وقفه از هر جزئی، انگشتانِ کشیده‌اش را با دقتِ جراحانه ای رویِ جلد کشید. زیرِ نورِ کمِ قفسه، رگه‌هایِ بسیار ظریف و تقریباً نامرئی را رویِ لبه‌یِ چرمیِ کتاب کشف کرد؛ خطوطی که با دقتِ وسواس‌گونه‌ای حک شده بودند. این یک رمز بود، یک امضایِ پنهان، که تنها نگاهی آموزش‌دیده می‌توانست آن را از میانِ هزاران شیءِ عادی تشخیص دهد.
ناگهان، فروشنده‌یِ چاقِ کتابفروشی، با لبخندی که به طرزِ مشکوکی بیش از حدِ معمول مهربان به نظر می‌رسید، از پشتِ قفسه‌ای بیرون آمد. صدایش پر از لحنِ سهل‌انگارانه بود: "آه! اون! یه کتابِ قدیمی و باطل‌شده‌ست خانم. از دورانِ قبل از ممنوعیت‌هایِ وزارتِ جادو. کاملاً بی‌ارزش و بی‌خطر."
درونِ لاکرتیا، یک زنگِ خطر به صدا درآمد. این زنگِ خطر نه یک وحشتِ ناگهانی، بلکه یک استنتاجِ سرد و منطقی بود که با آرامشی کامل شکل می‌گرفت. در پسِ آن لبخندِ دوستانه، کوچکترین لرزش در مردمکِ چشمانش و انقباضِ جزئی در گوشه‌یِ لبش، برایِ لاکرتیا که هرگز به ظاهرِ امور اعتماد نمی‌کرد، فریاد می‌زد که فروشنده چیزی را پنهان می‌کند. "بی‌ارزش؟" با صدایی آرام، بدونِ ذره‌ای تزلزل در لحن، اما با طعنه‌ای نامحسوس که فقط در لایه‌هایِ زیرینِ آن قابلِ تشخیص بود، گفت: "این خطوطِ رویِ جلد، دست‌سازن. و این سوراخِ ریزِ پشتِ کتاب، جایِ یک قفلِ پنهانه که با جادویِ قدرتمندی محو شده. ظاهرِ بی‌اهمیتش، محافظتیه برای چیزی که پنهان کردین؛ چیزی که برایِ شما بسیار ارزشمنده."
صورتِ فروشنده در کسری از ثانیه رنگ باخت. او که با چنین قدرتِ مشاهده، استنتاج و خونسردیِ بی‌مانندی روبرو نشده بود، به لکنت افتاد. لاکرتیا کتاب را خرید. نه به دلیلِ کنجکاویِ کودکانه، بلکه به دلیلِ چالشی که این شیءِ پنهان در بر داشت و ذهنش آن را با وضوحِ بی‌رحمانه‌ای کشف کرده بود. او می‌دانست که آرامش و بی تفاوتی اش در مواجهه با دروغِ فروشنده، خود بزرگترین نقطه قوت او بود. می‌دانست که این کتاب، فراتر از یک شیءِ قدیمی است؛ این یک معما بود، یک پروژه‌یِ جدید برایِ ذهنی که هرگز از کشفِ حقیقت باز نمی‌ایستاد.

***

قلم خیلی خوبی داری! ویرگول ها رو دقیقا توی جای لازمش می‌ذاری و غلط املایی هم تا جای ممکن نداری. و داستان هایی که می‌نویسی هم موضوعات خوبی دارن، الان توی این پستت به نظرم به خوبی تونستی اون ویژگی ها رو نشون بدی.
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/6 13:50:11
Only Raven



پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 3 شهریور 1404 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت:کتابخون و عشق دوئل

وارد کوچه شدم
کوچه دیاگون
نگاهی به دور و اطراف کردم،کوچه خیلی شلوغ بود پر از ادم های مثل خودم که برای امسالشون خرید میکردن.
مغازه های مختلفی تو کوچه دیده میشد که چیزهای میفروختن.
همینطور به جلو میرفتم و مغازه ها رو میدیدم
از دیدن همچین کوچه ای که میتونی این همه چیز رو پیداکنی هوش از سرم پریده بود
یادم اومد که برای چی اومدم اینجا،تکه کاغذمو دراوردم تا ببینم چیا لازم دارم که بخرم
اولین مورد ذکر شده در کاغذ خرید چوب دستی بود
نگاهی به اینور و اونور کردم مغازه ای برای فروش چوب دستی ندیدم برای همون حرکت کردم برای پیداکردن مغازه چوب دستی
بعد از چند دقیقه گشتن در کوچه بلاخره مغازه موردنیازمو پیداکردم
اروم اروم در مغازه رو باز کردم و وارد مغازه شدم
مغازه ای که اون پشتش پر از قفسه های از چوبدستی بود که روش خاک گرفته بود
مردی پیر اومد و نگاهی بهم انداخت
- سلام پسر جوان
- سلام حالتون خوبه
- ممنونم.من الیوندر هستم میتونم کمکت کنم؟
- خوشبختم منم ایگنوتیوس هستم برای خرید چوبدستی اومدم
- خوش اومدید اقای ایگنوتیوس،همینجا وایستا تا برات چوبدستی بیارم
اقای الیوندر با سرعت به پشت رفت و چوب دستی ای از بالای قفسه های خاک گرفته در اورد
و فوتی رویه چوبدستی کرد
اومد به سمتم و چوبدستیو دراورد و نشانم داد
- همم! خیلی عجیبه
اینو گفت و با نگاهی کنجکاو به من نگاه کرد و گفت:
- این چوبدستی از چوب یاس کبود درسته شده و مغزش از دم موی تسترال هستش
به حرفاش اضافی ای کرد
- چوبدستی ،چوبدستی ای نیست که هرکس بتونه بگیره و این خیلی برام عجیب بود که شمارو فراخونده بود
چوبدستیو به دستم داد و گفت:
- نگاهی بنداز
چوبدستیو گرفتم و تکونی دادم،نوری درخشان و ابی ای از خودش نشون داد
با کنجکاوی و کمی هیجان به چوب نگاهی کردم و نگاهی به اقای الیوندر انداختم و گفتم:
- این چوبدستی برای دوئل خوبه؟
اقای الیوندر شانه هاشو انداخت بالا و لبخندی با کنایه زد و گفت:
- خوبه؟ عالیه این چوبدستی خیلی قویه
- پس همینو برمیدارم
- انتخاب خوبه،چوبدستی هم شمارو انتخاب کرده
لبخندی بهم زد
- موفق باشید!
- خیلی ممنونم،خدانگهدار
از مغازه اومدم بیرون
هنوز هیجان داشتم چوبدستیم،به خودم اومدم و کاغذمو دراوردم تا ببینم باز باید چی بخرم
مورد دوم کتاب های موردنیاز برای مدرسه بود
وقتی این مورد رو دیدم کمی خوشحال شدم و کنجکاو بودم ببینم چه قراره چه کتاب های بخونم و قراره چه چیز های ازشون یاد بگیرم
برای همین به سرعت در کوچه دیاگون راه رفتم تا کتابفروشی ای رو پیداکنم.
همینطور که حرکت میکردم چشمم به کتابفروشی ای بزرگ افتاد و بدون هیچ معطلی وارد کتاب فروشی شدم
کتاب فروشی بزرگ بود و با تعدادی زیاد از قفسه های کتابی که با کتاب های مختلف پر شده بود
با لبخندی و کمی هیجان به طرف قفسه های کتاب رفتم تا نگاهی بندازم
اروم اروم در بین قفسه ها قدم میزدم و نگاهی به کتاب ها مینداختم
کتاب هایی با موضوع های مختلف و بدرد بخور وجود داشت
هرچقدر میتونستم کتاب برداشتم و به طرف میز پیشخوان رفتم
و کتاب هایی که برای مدرسه هم لازم داشتمو گفتم و گرفتم
با دلگرمی از کتابخانه زدم بیرون
و طی یک ساعت تمام خرید هامو کردم و به تایتل درز دار برگشتم و قهوه ای سفارش دادم.

***

خوب بود! توی مراحل بعدی باز هم شخصیتت قشنگتر میشه و بیشتر جا میفته
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/3 21:16:59
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1404 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : بی تفاوت _ خونسرد

نفس عمیقی کشیدم و شروع به قدم زدن در کوچه ی دیاگون کردم .
نسیم خنک صورتم را نوازش می کرد و نم نم باران لب های خشکم را طراوت می بخشید .
آفتاب بی جان بر پیکره ام سایه انداخته بود و مرا از دیدن منظره ی روبرو محروم می ساخت .

ارام ارام به سمت بانک گرینگوتز حرکت کردم و با گام هایی بر روی سنگ فرش های بی جانی که گل های زیبای نیلوفری از کنار آنها ریشه دوانده بودند راه می رفتم .

نگاهم به سمت پیر مردی فرتوت معطوف شد ، که با بی جانی به دیوار کاهگلی پشتش تکیه داده بود .

هنگامی که نگاه پیر مرد به سمت من افتاد ، زیر لب با خود زمزمه هایی میکرد
هراس ، ترس و اضطراب
همین سه کلمه به راحتی در چهره ی او مشهود بود .

زمزمه های پیر مرد آرام ولی رسا بود .
*عجب … عجب … چه می خواهد از جان ما *

با خونسردی تمام به چشمان نافذ او نگاه کردم .
مردمک چشمانش از ترس می چرخید .

رویم را از او برگرداندم .
و صدای نفس عمیق پیر مرد را که همچون کودکی آسوده خاطر و آهویی که از شکار رهایی یافته می شنیدم .

در حالی که قدم می زدم لبخندی کج بر روی لب هایم شکل گرفته بود .

هراس

همین یک کلمه کافی بود تا تمام آدم های پست و بی لیاقتی همچون پیر مرد خارکش متوجه ی وجود خار و ذلیل خود شوند .

آدم هایی که به جز ننگ و خاری با هیچ کلمه ی دیگری نمی توان وجودشان را توصیف کرد .
آدم هایی که ترس تمام وجودشان را پر کرده بود ، به طوری که بوی تعفن ذات آنها را می توان استشمام کرد ، ولی برای من مهم نبود

اضطراب آنها آرامش زیادی در من ایجاد می کرد .

عجب حس خوبی بود

***

خیلی به بابات رفتی
پستت خوب بود، اما می‌تونستی‌ بعضی جاها رو بهتر هم بنویسی... می‌دونم که می‌تونستی! مثلا یه موردش همین که چرا ترس و هراس توی چهره‌ی فروشنده ایجاد شد؟ چی دید؟ اون چیزی که دید و باعث این ترس شد رو می‌تونستی بیشتر توضیح بدی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/31 15:23:28
i give yo a chance DIE or DIE
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: شنبه 28 تیر 1404 20:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویژگی:علاقه به کتاب خوندن

وقتی را ورود به گذر دیاگون باز شدجینی جلو رفت و پرسی هم پشت سرش وارد شد.تصمیم گرفتند اول سراغ خرید چوبدستی بروند.وارد مغازه شدند.
اقا ی الیوندر گفت: عصر به خیر دوشیزه ی جوان .
و بعد چشمش به پرسی افتاد .
گفت:اقای ویزلی چوب راش با مغز موی تک شاخ 26 سانت و 5 میلی متر خشک و بدون انعطاف.

پرسی گفت:بله راستش برای جینی اومدم.

اقای الیوندر گفت:بله خب دوشیزه ی جوان دست چوب گیریت کدومه.
-چپ دستم
- دستت رو دراز کن.

جینی دستش را دراز کردو متری مشغول اندازه گرفتن او شد.

اقای الیوندر گفت:چوبدستی ی ابزار دقیق جادویی و ظریفه کم پیش میاد که دو چوبدستی مثل هم باشند همانطور که پیش نمیاد دو موجود درست مثل هم باشن .کافیه
و متر دست از اندازه گرفتن کشید.

اقای الیوندر گفت خب خب خب بذار ببینم اینجا چی داریم .
و یک چوبدستی بیرون اورد.
-چوب درخت سرخدار با مغز بند دل اژدها 27 سانت و 6 میلی متر نرم و انعطاف پذیر.
جینی چوب را برداشت و امتحان کرد ولی اقای الیوندر چوب را ازش گرفت.
-این یکی چطوره چوب راش با پر ققنوس 34 سانت و2 میلی متر .
جینی این چوب را هم برداشت ولی قبل از این که تکانش دهد اقای الیوندر از دستش بیرون کشید .

جینی داشت حوصله اش سر می رفت پشت ی بزرگی از چوبدستی ها به وجود امده بود.
اقای الیوندر گفت:خیلی عجیب میشه که این چوب شایسته ی شما باشه من تا به حال از این ماده یعنی پر ققنوس اتش سفید استفاده نکردم ولی امتحانش ضرری نداره .
بعد چوبو به طرف جینی گرفت:چوب سرو نقره ای با مغز پر ققنوس اتش سفید 30 سانت و 5 میلی متر .
و چوب رو به طرف جینی میگیره جینی اونو میگیره و بلند می کنه جرقه ای نورانی به رنگ ابی زمردین به هوا پرتاب میشه پرسی م معلومه که شگفت زده شده .

اقای الیوندر گفت:واقعا شگفت زدم کردید دوشیزه ویزلی.

جینی و پرسی بعد از پرداخت پول چوبدستی از مغازه خارج شدند و به مغازه ی فلوریش بلاتس رفتند پرسی رفت سراغ پیدا کردن کتاب های مدرسه و جینی هم یک سبد برداشت و به طرف کتابها رفت و مقداری از انها را برداشت پرسی که کارش تمام شده بود با خنده گفت:
این همه کتاب بر میداری می خونیشون؟

جینی چشم غره ای رفت:اگه نمی خونمشون پس چرا برشون میدارم؟

در نهایت پرسی کوتاه می اید و هزینه ی کتاب ها را می پردازد.از مغازه خارج می شوند.

پرسی می گوید: تو برو در مغازه ی مادام مکلین من ی کاری دارم میرم همین اطراف نیم ساعت دیگه همدیگرو دم مغازه ی بستنی فروشی می بینیم.
جینی سر نکان داد و وارد مغزه ی مادام مکلین شد ردا هایش راخرید و به سمت مغازه ی بستنی فروشی رفت دست به موقع رسید پرسی انجا کنار میزی نشسته و یک شاه جغد اوراسیایی در قفسی در حال چرت زدنه .

جینی نفسش را حبس می کند:وای این برای منه .

پرسی سر تکان می دهد و قفس را دست جینی می دهد :
مامان گفت به مناسبت رفتنت به هاگوارتز برات ی چیزی بگیرم منم اینو انتخاب کردم .

اشک در چشمان جینی جمع می شود:وای مرسی .

بعد از انجام دادن بقیه ی خرید ها از ورودی گذر دیاگون می گذرند و به خانه می روند.


---
به نظرم خیلی بهتر می‌تونستی این ویژگی رو نشون بدی یا حتی یه ویژگی معرفی کنی که رفتارش در برابر دیگران رو نشون بده تا این که صرفا به چی علاقمنده. ولی چون در کل پستت خوب بود دوست دارم اینجا هم ارفاق کنم و بذارم که از این مرحله عبور کنی. تو ایفای نقش به اندازه کافی فرصت داری که هر چیزی لازم هست رو یاد بگیری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/29 1:13:26
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1404 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هوش_علاقه به کتاب

‌برای خرید در کوچه دیاگن، به ۳ گروه تقسیم شدند.
لیلی ،هوگو، جینی و هرماینی.
رز ، جیمز، رون و هری.
اسکورپیوس و البوس.
بعد از جدا شدن از هم هوگو به سمت مغازه کوییدیچ رفت، تا جاروی جدید را ببیند،به همین خاطر لیلی به همراه جینی کمی جلوتر، به مغازه اقای الیوندر رفتند؛ولی کسی لا در مغازه ندیدند.
_اقای الیوندر؟

_امدم خانم جوان!

و از پشت جعبه ها جایی که گویا انبار چوبدستی بود به پشت پیشخوان امد.
_اوه سلام خانم پاتر! چوب سرخدار، موی اسب تکشاخ ۲۶ سانتی متر و ۲ میلی متر، درست میگم؟

_بله اقای الیوندر.

_برلی خرید چوبدستی برای این خانم جوان امدید درسته؟

لیلی که کمکم داشت خسته میشد گفت:
_بله

خیلی خب، دست چوبگیرت کدومه؟

_راست.

متر روی میز شروع کرد به اندازه گیری لیلی .و اقای الیوندر هم شروع کرد به حرف زدن:
_چوبدستی یک ابزار دقیق،ظریف و جادوییه دوشیزه پاتر. این ما نیستیم که چوبمون رو انتخاب بلکه این چوبدستی ها هستند که ما رو انتخاب میکنند.خب بگذار ببینم اینجا چی داریم!

و در حالی که چند جعبه لز طبقات بیرون میکشید گفت:
_کافیه!

و متر دست از اندازه گیری فاصله سواراخ دماغ لیلی کشید و همان‌جا روی زمین افتاد.
‌لیلی با خود گفت:
_چوب سرخدار ،پر ققنوس

_چیزی گفتید خانم پاتر؟

_چی...؟ نه.

خب خانم پاتر این رو امتحان کن چوب راش، بند دل اژدها.،۲۲سانتی متر ۸ میلی متر ظریف و منعطف بردار و تکونی بهش بده.

لیلی چوب را برداشت ولی قبل از اینکه فرصت کند تکانش دهد اقای ایلوندر چوب را از دستش کشید.
_چوب افرا و پر ققنوس ۱۷ سانتی متر ۷ میلی متر.
لیلی با اینکه میدانست این‌یکی هم نیست بازهم برداشت و امتحان کرد؛ولی باز هم قبل از بلند کردنش اقای الیوندر این را هم از دستش قاپید.
بعد از چند سری چوبدستی دیگر بالاخره حوصله لیلی سرامد و گفت:
_اقای الیوندر ؟میتونم یه چیزی بگم؟

_البته خانم پاتر !بفرمایید.

_راستش من چند ماه پیش کمی از کتاب (علم چوبدستی:برسی چوب ها و مغز ها)رو خوندم و بل توجه از شناختی که از خودم دارم فکر میکنم چوبدستیم از چوب سرخدار و مغزی پر ققنوس باشه.

_بعید میدونم ولی امتحانش ضرری نداره.

و جعبه از قفسه بیرون کشید و به لیلی داد .
_۳۲ سانتی متر خوش‌دست، ظریف و منعطف.

وقتی لیلی چوبدست را در دست گرفت نوری کم سو بین ابی و نقرع ای از نوک چوبدستی تابید !

_شگفت زدم کردید خانم جوان !مطمئنا به خوبی کتاب رو مطالعه کردی.

_متشکرم اقای الیوندر.

بعد از خریدن چوبدستی هوگو و پرداخت پول انها به کتاب فروشی فلوریش‌وبلاتتس رفتند تا کتابهایشان را بخرند.
لیلی عاشق این مغازه بود و از دیدن ان همه کتاب ذوق‌زده میشد.
بعد از دادن لیست کتاب ها به فروشنده، تقریبا کل مغازه را گشت و تا جایی که میتوانست کتاب برداشت .
بعد از خریدن تمان وسایل به پاتیل درزدار رفتند و انجا منتظر بقیه ماندند.
بعد از چند دقیقه‌ بقیه هم برگشتند ولی در دست هری یک قفس نقره ای رنگ با یک ماده جغد برفی بود ان را به لیلی داد و گفت:
_فکر کنم همه‌مون به یه جغد نیاز داریم به اولین دوست جادوییت خوشامد بگو.


---
به خوبی تونستی هر دو ویژگی مورد نظرت رو نشون بدی!
و ممنون که در مورد علائم نگارشی به حرفم گوش کردی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/23 18:12:33
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1404 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت:
وسواس شیرین و بی‌خطر (تقریباً!) برای ساختن آدم‌برفی از روی بقیه – با حساسیت ویژه روی هویج دماغی خودش!


صبحی خنک، ولی نه کافی، در کوچه دیاگون.

بم با یک شال‌گردن بنفش تیره که به‌وضوح داشت فریاد می‌زد «دل‌تنگی یخ‌زده»، وارد کوچه شد. دکمه‌هاش می‌درخشیدن، نه از شادی؛ از یخ. اون روز یه ماموریت داشت: خرید یک عدد هویج خاص، مقاوم در برابر گرمای کمد غذاخوری هاگوارتز.

همه‌چی خوب پیش می‌رفت، تا اینکه...

چشمای دکمه‌ایش، یک دانش‌آموز تازه‌وارد هافلپافی رو دید که بینی قشنگی داشت، نه به دلایل معمول! بم فقط با خودش فکر کرد:
«اگه از رو اون آدم‌برفی بسازم، فوق‌العاده میشه... تعادل بینی به دکمه‌هاش می‌خوره، رنگ پوستش هم مناسب برف مصنوعیه... »

نفس عمیقی کشید (که در مورد بم یعنی یه هاله بخار از بالای سرش بلند شد) و با صدای یخی‌اش گفت:
«سلام! می‌تونم ازت قالب بگیرم؟ فقط یه لحظه وایسا... منجمد نمیشی، قول می‌دم!»

دانش‌آموز جیغ‌زنان فرار کرد، ولی بم دنبالش نرفت. فقط دفترچه‌ی مخصوص آدم‌برفی‌سازیش رو درآورد و نوشت:
«پروژه ۴۳۲: بینی‌جذاب — هنوز بی‌نام، ولی پتانسیل بالا.»

بعد وارد مغازه‌ی چوبدستی‌سازی شد. ولی نه برای خرید چوب‌دستی! بلکه فقط چون اونجا خنک بود. با لبخند گفت:
«سلام، اومدم یه چوب برای بازوی چپ پروژه ۱۸۵ بخرم. این یکی دفعه پیش موقع حمل تو سالن غذاخوری آب شد.»

اولیوندر (که احتمالاً خوابِ استعفا رو می‌دید)، فقط سر تکون داد.

در مسیر برگشت، بم با خودش تکرار می‌کرد:
«نه! من عادی‌ام. فقط می‌خوام دنیا رو به یه جای بهتر تبدیل کنم… پُر از آدم‌برفی.»

در حالی که شالش به رنگ آبی گرسنگی دراومده بود، به خودش قول داد از فردا رژیم آدم‌برفی‌سازی بگیره.

(البته چند ثانیه بعد، «پروژه ۴۳۳: قناری‌با-چشم‌بادامی» رسماً شروع شد.)



بعد از خرید موفقیت‌آمیز یک چوب برای بازوی چپ، بم تصمیم گرفت سری به مغازه‌ی حیوانات جادویی بزنه. البته نه به دلایل عاطفی؛ صرفاً چون شنیده بود «هوا اونجا سردتر از بقیه‌ی کوچه‌ست». برای بم، این یعنی بهشت یخ‌زده‌ای که حیوان هم توش فروخته می‌شه.

به‌محض ورود، یک خرگوش پشمالو با گوش‌های دراز به سمتش دوید.

بم با ذوق خم شد و گفت: «سلام کوچولو! پروژه ۴۳۴: خرگوش-برفی؟ نظرت چیه؟ فقط باید یه بار برف ببینی... »

اما خرگوش یه چیز دیگه دید.

اون هویج نارنجیِ براق، درست وسط صورت بم، برق می‌زد. و این یعنی نه "پروژه ۴۳۴" بلکه "نهار خوشمزه‌ی فوری".

با سرعتی که حتی گربه‌ی اسلیترین هم نداشت، پرید و گاز کوچیکی زد.

بم یخ زد. نه به‌معنای معمولی‌اش. به معنای واقعی کلمه.

با صدایی یخ‌زده، لرزون، ولی لرزناک‌تر از همیشه گفت: «بــه هویـــج مــن دســت نــزن. »

لحظه‌ای بعد، صدای تق‌تق یخ زدن زمین بلند شد. از زیر پای بم، حلقه‌ای از سرما شروع به پخش شدن کرد. نفس‌ها بخار شدن، دیوارها ترک برداشت، و بخار سفید سرد همه‌جا رو گرفت.

یک جغد از قفسش افتاد. یه نول پشت یه قفس قایم شد. فروشنده با وحشت داد زد: «بــرو بیرون!»

ولی دیگه دیر شده بود. بم با صدایی یخ‌خورده گفت: «اگه یه خرگوش بخواد دماغمو بخوره، یعنی هیچ‌کدومتون امن نیستید! پروژه‌ها در خطرن!»

شالش، که حالا به رنگ نارنجی هشدار دراومده بود، مثل پرچم جنگی در باد سرد تاب خورد.

کل مغازه، در عرض چند ثانیه، تبدیل شد به نسخه‌ی خصوصی زمستان اسکاندیناوی. دیوارها پوشیده از یخ، قفسه‌ها یخ‌زده، حیوانات در حال لرز، و فروشنده در گوشه‌ای با پتوی جادویی خودش رو مچاله کرده بود.

بم که حالا دوباره دماغشو تنظیم کرده بود، نفس عمیقی کشید (بخاری یخی از دکمه‌هاش بلند شد) و گفت: «پروژه ۴۳۴ لغو شد. خرگوش‌ها غیرقابل اعتمادن. دنبال یه حیوون کم‌ریسک‌تر می‌گردم. مثلاً… یه قناری افسرده.»

فروشنده، لرزون ولی امیدوار، گفت: «کـ... کرم یخی داریم... تو فریزر زندگی می‌کنه... به جای غذا، یخ می‌خوره...؟»

بم لبخند زد، و گفت: «آره! هم‌خونه‌ی ایده‌آل. پروژه ۴۳۵: برادر یخی بم. اسمش رو می‌ذارم… کرموفیز.»


(لطفا اسم حیوون خونگی جدیدمو به پروفایلم اضافه کنید "حیوون خونگی❌ خانواده✔️: یک کرم یخی، تو فریزر زندگی میکنه، به جای غذا یخ میخوره. اسم: «کرموفیز»")


---
خوب بود! کرموفیز رو هم به پروفایلت اضافه کردم. لطفا اگه جور دیگه‌ای باید وارد می‌شد بهم بگو تا اصلاحش کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/18 21:22:55
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/18 21:39:29
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: شنبه 10 خرداد 1404 08:34
نمایش جزئیات
آفلاین
شوخ‌طبعی، هوش، شجاعت.

"بالاخره، رسیدم به کوچه‌ی دیاگون! واقعا برای خرید از اینجا ذوق‌زده‌ام!" همان‌طور که با شوق و ذوق قدم می‌زدم، به مغازه‌ها هم، نگاه میکردم.
چوب‌دستی‌ها، جاروهای مدل بالا، حتی از همان لوبیا‌های برتی‌باتز مسخره که سیریوس به خوردم داد !
همان‌طور که شش‌دانگ حواسم به مغازه‌ها بود، مغازه‌ای را دیدم که انگار مرا صدا می‌زد...
مغازه‌ی شوخی‌های فرد و جورج!
تا وارد شدم، زنگوله‌ی در به صدا درآمد.
درون مغازه... باور نکردنی بود! این‌ها دیگر چه‌اند! چقدر عجیب‌اند!
"عذر می‌خوام، این‌ها چی هستن؟" کاسیوپا به گوش‌های درازشونده اشاره کرد.
فرد جواب داد: "این‌ها گوش‌های درازشونده هستن، برای شنود! می‌خوای امتحانشون کنی؟"
قبل از این که کاسیوپا بتواند حرفی بزند، گوش‌های او دراز شده بود!
حس عجیبی بود. می‌توانست... همه‌چیز را بشنود!
"همین رو می‌خوام. چند گالیون بپردازم؟"
"100 گالیون!"
صورت کاسیوپا موقع شنیدن قیمت گوش‌های درازشونده دیدنی بود!
"شوخی کردم! فقط 15 گالیون!"
کاسیوپا عجله داشت... باید می‌رفت و همه‌چیز را می‌شنید. بعد از این‌که پرداخت کرد، سعی کرد فقط و فقط بشنود.
مردم به او طوری نگاه می‌کردند انگار به یک الاغ برخورد کرده‌اند!
(البته ناگفته نماند که آن گوش‌ها شبیه گوش‌های انسان نبودند و کمی(تا قسمتی) شبیه گوش‌های الاغ بودند .)
کاسیوپا دوید. بعد از مدتی گوش دادن به حرف های مردم کوچه‌ی دیاگون، خسته شد. تصمیم گرفت اعماق تاریک قضیه را بفهمد!

****
کوچه‌ی ناکترن واقعا جای تاریکی بود. ساحره‌های زشت که دماغشان اندازه‌ی آرنجت است، گرد و خاک و غبار، چوب‌دستی‌های وحشتناک، به‌طور کل، آنجا مانند "خانه‌‌ی وحشت" می‌ماند.
-خانم جوان، گم شدی؟
-دوست داری توی شیرینی‌پزی با تخم اژدها کمکم کنی؟
و حرف‌های مبتذل دیگر.
کاسیوپا در دل گفت: "نه دماغ آرنجی، نمی‌خوام توی شیرینی‌م آب دماغ پیدا کنم.
آنم چه‌جور شیرینی‌ای، با تخم اژدها !"
ناگهان صدای فس‌فس یک مار را شنید. یک مار... در آن کوچه، چه‌کار می‌کرد..؟
چیزهای خوبی به ذهن کاسیوپا نمی‌رسید!
دوید. نزدیک بود بیوفتد. مار داشت به سمت کوچه‌ی دیاگون می‌رفت!
اگر... اگر نگینی باشد چه!؟
-صبر کن دخترک !
صدای خش‌دار و وحشتناکی دنبال کاسیوپا می‌کرد.
نمی‌خواست صبر کند. عاقلانه نبود! در آن کوچه، به آن صدا گوش کند، وقتی نگینی در دیاگون پرسه می‌زند، وقتی جان آدم‌های دیگر در خطر است؟ امکان ندارد.
کاسیوپا چاره‌ای نداشت. با همان گوش‌های مسخره، زنگوله‌ی مغازه‌ی فرد و جورج را به صدا درآورد. نفس‌نفس می‌زد.
"عجله کنین! من وردی بلد نیستم! نگینی اونجاست... یکی دنبال منه..."
همه‌ی آدم‌های توی مغازه ریختند بیرون. شوکه شدند. سعی کردند با مار بجنگند.
(البته که یکی دو نفر یا حتی بیشتر هم پا به فرار گذاشتند.)
نگینی نمرد. حتی آسیبی هم به آن وارد نشد. اما از آنجا رفت. برای همیشه.
آن مرد هم...رفت پی کار خودش دیگر.
****
کاسیوپا از این حجم از ماجرا شگفت زده شد. بعد از آن، همه‌ی وسایلش را از دیاگون خرید.( با آرامش !)
و هیچوقت هم دیگر سمت ناکترن نرفت.
(و از هرماینی که در آن کوچه خرید می‌کرد هم چندتا ورد هم یاد گرفت.)


---
نمی‌تونم دوباره هم به این موضوع اشاره نکنم که قلمت خیلی برای من دلنشینه!
فقط اینو بگم که ما دو نقطه (..) نداریم و به جاش از همون (...) استفاده کن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/10 8:37:56
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/10 12:04:48
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/10 12:05:48
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/10 17:40:40
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/10 17:48:54
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 8 خرداد 1404 15:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویژگی شخصیت: آبسکیوریل شدن

کریدنس تا وارد کوچه دیاگون شد منم پشت سرش وارد شدم و یه گوشه قایم شدم. در پشت سرش بسته شد و فهمیدم الان بهترین موقع برای نشون دادن خودمه! از مخفی‌گاهم پریدم بیرون و روی شونش نشستم. محض اطلاع من ققنوسشم. اسم خاصی ندارم، این بشر هنوزم که هنوزه اسم و رسمشو قبول نداره، بخواد رو من اسم بزاره؟ و از همه مهم‌تر فقط خودش می‌فهمه چی می‌گم.

بگذریم، یه نگاه به کوچه دیاگون انداختم. جمعیت کمی اونجا بودن و دست اکثرشونم وسیله های مختلف بود مثل پاتیل، کتاب، جغد و‌... . کوچه با نور های کم‌سوی مغازه ها که هر دو طرف کوچه رو پر کرده بودن خیلی قشنگ به نظر می اومد و آسمون بدون ماه و تاریک هم زیبا‌ترش می‌کرد. در این لذت غرق بودم که کریدنس منو کشید بیرون:
چطوری بی معرفت؟
عالیی! ولی 97 بار اشتباه نرفتی، 11 بارش جا موند!
وایسا ببینم‌...
به من نگاه کردو ادامه داد:
_از کجا‌...؟ نکنه پشت سرم بودی؟! تو می تونستی پرواز کنی راه درستو بهم بگی! خیلی‌...
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
آره پشت سرت بودم! ولی انتظار نداری که لذت خندیدن بهت رو از دست بدم، تازه تو خودت می تونی پرواز کنی!
اشاره مستقیم به آبسکیوریل (همون توده سیاهه) بودنش. جواب داد:
آره، ولی فکر نکنم جادوگرا خوششون بیاد یه توده سیاه توی هوا تکون بخوره!
باشه، تو بردی حالا بیا بریم خرید!
خب‌... از کجا شروع کنیم؟

***

کوچه خلوت تر شده بود و ما همه وسایل به‌جز کتاب هارو خریده بودیم، ولی گالیون هایی که ابرفورث به کریدنس داده بود ته کشیده بودن. کریدنس پرسید:
حالا چی کار کنیم
دزدی!
هار هار هار! جدی پرسیدم.
بریم تو مغازه، یه کاریش می‌کنیم.

وارد مغازه شدیم. کتاب فروشی دو طبقه بود و از بالا تا پایین هم دیوار ها پر کتاب بود. دسته های زیادی کتاب روی زمین بود و باعث می‌شد کتاب فروشی خیلی شلوغ به نظر بیاد. حتی روی پله ها هم بودن. رو‌به‌روی در یه میز بود و صاحب مغازه در حال کتاب خوندن روش نشسته بود و اصلا حواسش به ما نبود. توی گوش کریدنس گفتم:
اگه کتاب هارو به دزدیم نمی فهمه ها!
بهم چشم‌غره رفت. منم که شون ندارم که بالا بزنم برای همین بال‌هامو باز کردم. کریدنس به خانم مغازه‌دار گفت:
ببخشید؟
سرش رو بلند کرد و گفت:
عه‌وا! سلام! منو ببخشید حواسم نبود‌...
و از روی میز پرید پایین:
کتاب می‌خوای؟
آره، ولی پول و حساب گرینگوتز هم ندارم می‌شه با یه چیز دیگه معاوضه کنم یا یه جور دیگه پرداخت کنم؟ چون عجله دارم، باید به قطار هاگوارتز برسم.
زمزمه کردم:
چه دیپلوماتیک!
چیزی نگفت. مغازه دار گفت:
حاضرم با ققنوست معاوضه کنم!
می خواستم ناسزا بدم ولی کریدنس نذاشت:
نه اون فروشی نیست.
خب بیا دوئل کنیم!
من نمی‌تونم از چوبدستیم استفاده کنم! سال اولیم و یاد هم ندارم استفاده کنم!
مشکل خودته! چوبدستیت دستت باشه! هرکی اون یکی رو خلع سلاح کنه! اگه من بردم ققنوست برای من، اگ تو بردی کتابارو بهت رایگان میدم!
ولی‌...

مغازه‌دار چوب‌دستیشو برداشته بود و داد زد:
_ اکسپلیارموس!!
کریدنس به یه طرف و من به یه طرف دیگه پرواز کردم. مغازه‌دار همینطوری طلسم پرت می کرد و کریدنس کل مغازه رو دور می‌زد. منم پرواز کنان به کریدنس راهنمایی می دادم:
_ اونوری بروو!!! کلتو بدزد! وای نهههه!!!!
نزدیک بود طلسم بهش بخوره ولی یه کتاب برداشت و جلوی طلسم رو گرفت. داد زدم:
_ ببین دوتا گزینه بیشتر نداری! یا تا فردا همینطوری دنبال هم میدویین یا اینکه‌...
قبل از اینکه حرفم تموم شه گزینه "یا اینکه" رو انتخاب کرده بود:
توده سیاه غلیضی توی هوا معلق بود و خبری هم از کریدنس نبود. به این می‌گن بلعیده شدن توسط آبسکیورس!
_ حالا این شد یه چیزی!
توده‌سیاه/کریدنس به سمت مغازه‌دار رفت که این جمله رو گفته بود. مغازه دار:
_پروتگو!
توده‌سیاه/کریدنس به سپر خورد و توی هوا پرید پشت مغازه دار، روی حصارای پله زیر من. به حالت جسمانیش بر گشته بود و روی حصار نیم‌خیز بود. تا مغازه‌دار روش رو سمت کریدنس برگردوند کریدنس دوباره آبسکیوریل شد و توده‌سیاه مغازه‌دارو در بر گرفت و ازش رد شد. کریدنس پشت مغازه دار با دو تا چوب‌دستی با حالت مادی ایستاده بود و مغازه‌دار هم دستاش خالی بودن.
_ عالی بود! بیا کتاباتو بگو تا بهت بدمشون
کریدنس چوب ‌دستی رو برگردوند و شروع کرد به نام بردن‌...

***

کریدنس تا از مغازه خارج شدیم به منی که هنوز توی هوا بودم گفت:
_ این آپشنم غیرفعال بود!

(تامام)


---
بهتر بود یه ویژگی شخصیتی به جای یه توانایی (یا ویژگی فیزیکی می‌گن؟ ) رو انتخاب می‌کردی، اما چون خوب نوشته بودی دلیلی برای متوقف کردنت تو این مرحله نمی‌بینم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 17:16:34